چپتر 247: تقصیرِ کیست؟
0در کافهٔلحنی طبقهٔ دومِگفت تالارِ رقصِ نسیم،
لومیان ناهارش را تمام کرد و یک بارِحسابی دیگر چشمش به فرانکا افتاد. او پیراهنی سفید، شلوارِفوراً سوارکاریِ رنگروشن و چکمههای سرخِ درخشانی به تن داشت.
این بار، چهرهاش گرفته و جدی بود؛ چیزی کهفوت باعث شد لویی، سارکوتا و دیگر خلافکاران احساسِ ناآرامی کنند.آویزان میترسیدند که شاید با آمدنِ او دردسری در راه باشد.
لومیان از جایش برخاستگویی و با نگاهی پرسشگردیده به او خیره شد.
فرانکا نفسش را آهستهگفت بیرون داد و بایکه لحنی سنگین و جدی گفت:
«مادرِ ژنا فوت کرد.»
لومیان یکه خورد، گویی پیکرِ بیجانِ فلامنگ راژنا دیده باشد که از چارچوبِ پنجرهای آویزان است،دیده یا روهر را که تا استخوان پوسیده بود.
چشمانش باریک شد و دستهایشپیکرِ را مشت کرد. پس از چندآویزان لحظه پرسید: «بهخاطرِ وخامتِ حالش بود؟»
فرانکا سرلحنی تکان داد:گفت «نه. خودکشی بود.»
با دیدنِ چهرهٔ گیجِ لومیان، آهی کشید و توضیح داد: «دیشب که رفتم دنبالِ ژنا، نگران بودم که شاید بخواد ظاهرِ قوی به خودش بگیره و مشکلاتشوقتی رو پنهان کنه یا ازمون کمک نخواد. برای همین رفتم دیدنِ پزشکِ معالج و پرستارایی که مسئولِ مراقبت از مادرش بودن. بهشون قهوه و دسر دادم وسکوتی ازشون خواستم حسابی حواسشون به مادرِ ژنا باشه. هماهنگ کردم که اگه مشکلی پیش اومد فوراً بهم خبر بدن و قول دادم هر هزینهٔ لازمی رو پرداخت کنم.
«بهم خبر دادن که مادرِ ژنا وقتی از درمانِ چندماهه و هزینهٔگویی تقریبیش مطلع شده، از رفتنِ ژنا به کافهتریا و نبودنِ ژولین کهچشمانش رفته بوده دنبالِ دکتر استفاده کرده. اون از طبقهٔ ششم پرید پایین...
«افسوس، از قبل همگویی بدنش ضعیف بود و درجاچارچوبِ با همون ضربه جون داد.»
لومیان در سکوتی متفکرانه فرومادرِ رفت. ناگهان سینهٔ چپش را فشردپیکرِ و پوزخند زد: «این همون سرنوشته؟»
فرانکا جوابی برای دادن نداشت.
...
ساعتِ ۱ بعدازظهر، لومیان و فرانکا به بیمارستانِ کاخِ مقدس رسیدند. پرستاریاست که فرانکا عمداً با او طرحِ دوستی ریخته بود، آنها را به پناهگاهِحالش وداع که در طبقهٔ همکفِ یکی از ساختمانهای ضمیمه قرار داشت، راهنمایی کرد.
این مکان به پناهگاهِ وداعمادرِ معروف بود؛ جایی که رفتگانگویی در آن منتظرِ تطهیر میماندند.
ژولین، برادرِ ژنا، کنارِ در نشسته بود. سرش راحواسشون میانِ دستهایش گرفته بود و با چهرهای دردمند به دیوارِخبر روبهرو که آبیِ آسمانی رنگ شده بود، خیره نگاه میکرد.
فرانکا به او نزدیکلحنی شد و با صدایی خفهفوت پرسید: «خاله و ژنا داخلن؟»
ژولین آهسته سر تکان دادپیکرِ و با اندوه با خودش زمزمهآویزان کرد: «نباید تو بخش تنهاش میذاشتم...
«نباید تو بخش تنهاش میذاشتم...»
فرانکا نمیدانست چطور دلداریاش بدهد؛ تنها کاریخواستم که از دستش برمیآمد این بود که آهیپیش بکشد و همراهِ ژولین واردِ پناهگاهِ وداع شود.
پیکرِ الودی روی تختی پوشیده باگفت ملحفهای سفید دراز کشیده و زیرِگویی پارچهٔ سفیدِ سادهای پنهان شده بود.
خونِ روی بدنش را پاک کردهبیجانِ بودند. چهرهاش رنگپریده و بیجان به نظرروهر میرسید و چشمانش محکم بسته شده بود.
ژنا روی چهارپایهای روبهروی مادرش نشستهژنا بود. نگاهش خالی و صدایش غایب بود،فلامنگ گویی روح از بدنش پر کشیده باشد.
فرانکا با لحنی آمیخته به درد وخواستم نگرانی صدایش زد، اما ژنا نادیدهاش گرفت، گوییپیش خود را در قلمروی دیگری حبس کرده بود.
لومیان صندلیای جلو کشید وسنگین کنارِ ژنا نشست. نگاهِ او نیزخورد بر پیکرِ بیجانِ الودی ثابت ماند.
پس از چند ثانیه، با صدایی بم گفت:دیده «میفهمم چه حسی داری. همین چند وقت پیش،چشمانش منم عزیزترین عضوِ خانوادهم رو از دست دادم.»
ژنا ساکت ماند،سنگین گویی به مجسمهژنا تبدیل شده بود.
لومیان نگاهش را به همان سمتی کهخواستم ژنا خیره بود دوخت و ادامه داد:مشکلی «اما باید بدونی کی مسئولِ این فاجعهست.
«تقصیرِ توئه؟بیرون تقصیرِ مادرته؟لحنی تقصیرِ برادرته؟
«نه، تو هیچ کارِ اشتباهی نکردی! وقتی با حوادث و بدهیها روبهرو شدی، انتخاب کردی کهچشمانش با اراده تحملشون کنی. انتخاب کردی که برای ساختنِ یه زندگیِ جدید، به کار و رنجِکشید خودت تکیه کنی. چند سال طول کشید تا آرومآروم از اون وضعیت بیرون بیای. این اشتباهه؟ نه!
«این بار هم عزیزت رومادرِ رها نکردی. سخت جنگیدی تاگویی راهحلی پیدا کنی. این اشتباهه؟ نه!
«چیزی رو از مادرت پنهان نکردی. در موردِحسابی مدتزمانِ درمان، هزینهها و منبعِ پول بهش گفتی.اومد این اشتباهه؟ نه! هیچ راهی برای پنهان کردنش نبود!
«مادرت دوستت داره و میخواد از دوباره زندگی کردنِفوت اون چند سالِ دردناکِ گذشته در امان باشی. اون میخوادآویزان تو روشنایی قدم برداری، نه تو تاریکی. این اشتباهه؟ نه!
«پس تقصیرِ کیه؟
«تقصیرِ اون صاحبکارخونهست که مدام اعتراض میکنه و پرداختِخورد غرامتِ تصادف رو به تأخیر میاندازه و شما رواست سالها به یه زندگیِ دردناک و ظالمانه محکوم میکنه!
«تقصیرِ اونبهشون قوانینیه که ازدادم کارهاشون محافظت میکنه!
«تقصیرِ بونو گودویله که مقرراتِسنگین ایمنی رو نادیده میگیره ویکه ماشینآلاتِ فرسوده رو عوض نمیکنه!
«تقصیرِ هزینههای سرسامآورِخورد درمانه که آدمای فقیرفلامنگ رو به ناامیدی میکشونه!
«تقصیرِ مجلسِ ملی وگفت دولته که باعث ویکه بانیِ همهٔ اینها هستن!»
سرانجام حالتِ چهرهٔ ژنا تغییر کردازشون و بارقهای از درد در چشمانِکردم خالی و چهرهٔ بیتفاوتش نمایان شد.
لومیان رو به در چرخید و صدایش با ژرفای خاصی طنین انداخت:گویی «یه چیزِ دیگه هم باید بگم. شاید انفجار تو کارخانهٔ شیمیاییِ گودویلچشمانش که باعثِ این سرنوشتِ تلخ برای مادرت شد، یه حادثه نبوده باشه.»
ژنا غریزییکه به سمتِ لومیانپیکرِ و فرانکا چرخید.
لومیان نگاهشلحنی را بهگفت پیکرِ الودی دوخت.
«شاید یه قتلقهوه بوده باشه، یه قربانیخواستم برای یه خدای شریر.
«نمایندهٔ محترمِ مجلسِ ما، اوگ آرتوآ، از طرفِ برکتیافتههای خدایانِ شریرِ قدرتمند بهعنوانِپیکرِ یه آدمِ روشنفکر ارزیابی شده. دوروبرش پر از کافرانه، از جمله تیبالت ژاک،دستهایش همون دستیارِ منشی که مسئولِ پخش کردنِ بیماریها و گرفتنِ جونِ آدمای بیگناهه.
«دیروز صبح، بونو گودویل رفتهپیکرِ بود دفترِ این نمایندهٔ مجلس وآویزان تا عصر، کارخونهٔ شیمیاییش منفجر شد.»
«وقتی در قالبِ بونو گودویل با تیبالت ژاک روبهرو شدم، دربارهٔ دردسرهای اجتنابناپذیری که بعد ازپنجرهای زوالِ یه سازمان پیش میاد چیزی گفت. این حرفش منو متقاعد کرد که انفجارِ کارخانهٔ شیمیایی چیزیخودکشی بوده که مشتاقانه منتظرش بودن. شاید با هدفِ خاصی برنامهریزی شده باشه که هنوز برای ما نامعلومه.
«خشم وجودت رو فرادسر گرفته؟ یه نفرتِ سوزانحسابی حس میکنی؟ میتونی اینو بپذیری؟
«میخوای همینجا بشینی و تماشا کنی که قاتلهای مسئولِ مرگِیکه مادرت و نابودیِ خوشبختیت دارن شامپاین مینوشن، تو مهمونیهای رقصاست غرق میشن و دلشکستگیِ بیشتری به خانوادههای بیگناه تحمیل میکنن؟»
چهرهٔ ژنا کمی در همپیکرِ رفت، گویی در درون باپنجرهای احساساتی متناقض دستوپنجه نرم میکرد.
سرانجام، دستانش را بالاگفت آورد تا صورتش رایکه بپوشاند و بهتلخی گریست.
«اما مادرم... اون دیگه برنمیگرده...»
فرانکا پیشِ پای ژنا نشست و او را در آغوش گرفت و گذاشت اشکهایش آزادانه جاری شود. همانطور که ژنا میگریست، فرانکا او را راهنماییباریک کرد: «بزرگترین خواستهٔ مادرت اینه که تو و برادرت از بارِ بدهیها رها بشید و زندگیِ تازهای رو شروع کنید. اون میخواد که یکیتون بازیگرِ تئاترِبگیره برجستهای بشه و اون یکی از محدودیتهای کارگریِ عادی فرار کنه و مهارتِ خاصی یاد بگیره. اون آرزو داره شما خوب زندگی کنید. میتونی ناامیدش کنی؟»
ژنا هقهق کرد و پرسید: «مگه نمیگنفلامنگ شب میگذره و نور پیدا میشه؟ چرا؟ چراپوسیده همیشه اینقدر تاریکه؟ چرا نمیتونم هیچ نوری ببینم...»
فرانکا در حالی که آرامبخش به پشتِ ژنا میزد، تکرار کرد: «میاد،بیجانِ میاد. کاری که الان باید بکنی اینه که مادرت رو درست به خاکمشت بسپاری و به این فکر کنی که به یادش کارِ معناداری انجام بدی.»
ژنا بابهشون چشمانی اشکباردسر موافقت کرد: «باشه.»
آنقدر گریست تا خستگیلحنی بر او چیره شد وفوت سرانجام احساساتش به ثبات رسید.
در آن لحظه، روحانیِ کلیسایپیکرِ خورشیدِ فروزانِ ابدی، که برای گفتنِآویزان آخرین کلماتِ تسلیبخش آمده بود، رسید.
او که ردای سفیدی مزین به نخهای طلاییِیکه پیچیده بر تن داشت، همراه با ژولین واردِپنجرهای اتاق شد و کنارِ پیکرِ بیجانِ الودی ایستاد.
در یک دست کتابِ مقدس را گرفته بودحسابی و دعایی میخواند، در حالی که دستِ دیگرشاومد بطریِ آویزانِ آبِ مقدس را نگه داشته بود.
سرانجام، پرتویی از نورِ خورشید، همراهگفت با آبِ مقدس، از هیچ پدیدار شدپیکرِ و بهآرامی الودی را در بر گرفت.
روحانی دستانش را باز کرد و گفت:فلامنگ «ستایش بر خورشید. امیدوارم این خواهر آرامشاستخوان پیدا کنه و واردِ قلمروی خدا بشه.»
ژنا و ژولین درگفت دعا با او همراهیکه شدند: «ستایش بر خورشید!»
لومیان که مراسم را تماشادادم میکرد، سرش را پایین انداختباشه و در دل پوزخند زد.
فرانکا نیز که پیروِ مؤمنِسنگین خدای بخار و ماشین بود،یکه از ستایشِ خورشید خودداری کرد.
با پایان یافتنِ آیینِ تطهیر، کشیش از پناهگاهِ وداع رفت. بهجای او، مدیرِروهر سردخانهٔ بیمارستانِ کاخِ مقدس وارد شد و از ژولین و ژنا پرسید: «برای اینخودکشی خواهر خاکسپاری انجام بدیم یا سوزاندن؟ بفرستیمش به دخمهها، گورستانِ معصومان، یا گورستانِ کشیشان؟»
ژولین و ژنا پیش ازمادرِ پاسخ دادن نگاهی ردوبدل کردند:گویی «سوزاندن. خودمون تا دخمهها همراهیش میکنیم.»
پدرشان نیزبهشون در آنجادسر آرمیده بود.
مدیرِ سردخانه یادداشتی برداشت و افزود: «از دیشبژنا تلفاتِ زیادی داشتیم. کورهٔ آدمسوزی تا هفتهٔ آیندهدیده خالی نمیشه. میخواید این خواهر فعلاً تو سردخانه بمونه؟»
صدای ژنایکه کمی لرزید:گویی «خیلی خب.»
و اینگونه، هر چهار نفر تماشا کردند کهیکه چهرهٔ الودی با پارچهای سفید پوشانده شد وپنجرهای پیکرش را بهآرامی از پناهگاهِ وداع بیرون بردند.
آنها به دنبالِ تختِ چرخدار راه افتادندخواستم و با آسانسورِ بخار به قلمروی زیرزمینیمشکلی پایین رفتند تا اینکه به بیرونِ سردخانه رسیدند.
درِ سردخانه با رنگِ خاکستریِ نقرهای میدرخشید، درژنا حالی که سرمایی وهمآور از درونش ساطع میشددیده و در محلِ تلاقی مِهِ سفیدرنگی به وجود میآورد.
ژنا مبهوت ایستاده بود و میدید که مادرش، الودی، از در رانده شدروهر و در اتاقکِ سردی پر از کمدهای فلزی که با چراغهای گازِ دیواری روشنخودکشی شده بود، ناپدید گشت. او همچنان خیره ماند تا درِ نقرهایخاکستری بهآرامی بسته شد.
بیاختیار چند قدم بهگفت جلو برداشت و دریکه آستانهٔ در متوقف شد.
در بیصدا بسته شد.
مادرش اکنون برایداد همیشه از دیدرسشگفت خارج شده بود.
...
وقتی به پلِ پاسی در بازارِ محلهٔ نجیبزاده بازگشتند، چشمانِ ژنا بهبیجانِ برادرش ژولین دوخته شد که با دلی سنگین جلوتر از او راه میرفت.مشت اندوه او را فرا گرفت و آفتابِ درخشانِ بعدازظهر چشمانش را کور کرد.
فرانکا نگاهش را از قامتِ دورشوندهٔ ژولین برگرداندحسابی و به فکر فرو رفت تا کاری پیدااومد کند که ذهنِ ژنا را مشغول نگه دارد.
«برادرت از نظرِ احساسی آشفتهست. انگار خودش رو سرزنش میکنه. توخورد روزهای آینده راهنماییش کن و بهش اطمینان بده که تقصیرِ اوناستخوان نبوده. هر آدمِ عادی دیگهای هم بود با عجله میرفت دنبالِ دکتر.»
ژنا لحظهای از اندوهش بیرون آمدبیجانِ و کوتاه تأیید کرد: «باهاش حرفاست میزنم. اما اگه فایده نداشت چی؟»
او با چهرهای پرگفت از درماندگی به لومیانیکه و فرانکا نگاه کرد.
فرانکا برایبهشون اطمینانخاطر سردسر تکان داد.
«وقتش که برسه، میتونم کمکشسنگین کنم یه روانپزشکِ واقعی پیدا کنه؛خورد کسی که تواناییهای فرابشری داشته باشه.»
ژنا آهِ آسودگیخورد کشید و با قدردانیفلامنگ بینیاش را بالا کشید.
«ممنونم. از هر دوتون ممنونم.»
لومیان با تکیه بر تجربیاتِدادم خودش به او یادآوری کرد: «بایدهماهنگ مراقبِ سلامتِ روانِ خودت هم باشی.»
ژنا لبهایش را به هم فشردگفت و سر تکان داد و نگاهشگویی رفتهرفته به نگاهی مصمم تبدیل شد.
با صدایی آرام و خشن، فرانکا وفلامنگ لومیان را خطاب قرار داد: «امشب قصداستخوان دارم به بونو گودویل یه "سری" بزنم.»