چپتر 511: هشدار
0فرانچسکو آهی سنگین کشید و گفت: «اوایلِ امسال، وقتی توی یه کشتیِ دیگه متصدیِ بار بودم، به پستِ دزدای دریاییجرعهای خوردیم. بیشتر از دهتاشون بینِ مسافرا بودن. از همون اول کنترلِ موتورخونه و کابینِ دیگِ بخار رو به دست گرفتننخواد و هر تلاشی رو که خدمه برای مقاومت کردن، در نطفه خفه کردن. همونجا منتظر موندن تا کشتیِ خودشون نزدیک بشه.
«خدا رو شکر، شکرِ مادرِ زمین. فقط یکییکی کابینا رو غارت کردن وتجاری تا وقتی مقاومت نمیکردیم، کاری به کارمون نداشتن. البته، خانمها و آقایونِ زیبارومیتونن از این قاعده مستثنا بودن. نمیشه از دزدای دریایی انتظارِ اخلاقیاتِ والا داشت.»
لومیان جرعهای ازمحافظت آبسنتِ نعناعیاش نوشید وماجراجویانِ لبخندی روی لب آورد.
«نگران نیستن که شاید یکی مثلِ گرمان اسپاروی ماجراجونمیشه بینِ مسافرا باشه؟ اگه به یه آدمِ قدرتمند بربخورننوشید که نخواد از پولش بگذره و آمادهٔ دستبهیقهشدن باشه چی؟»
فرانچسکو ازغارت سؤالِ لومیانکاری جا خورد.
بعد از مکثی جوابداره داد: «دزدیِ دریایی خطراتِمنطقیه بیشتری داره، مگه نه؟»
لومیان در تأییدمحافظت سر تکان دادنیروی و گفت: «منطقیه.»
فرانچسکو ادامه داد: «این روزا خیلی از کشتیهای تجاری برای محافظت از خودشون، پرسنلِ بازنشستهٔ نیروی دریایی، ماجراجویانِنوشید دریایی و مزدورانِ حرفهای رو استخدام میکنن. اونا آدمای سرسختیان و میتونن آشوبهای روی عرشه رو جمعوجور کنن.پولش تازه، باعث میشن دزدای دریایی قبل از حمله دو بار فکر کنن و جا برای مذاکره باز بمونه.
«قبلاً هم یه اتفاقِ مشابه تو یه کشتیِ تجاری افتاده بود. دزدای دریایی دستِ بالا رواخلاقیاتِ داشتن و کنترل رو به دست گرفتن، اما از درگیر شدن با تیمِ ملوانایی که ماجراجوها رهبریشوناسپاروی میکردن، طفره رفتن. اونا مذاکره رو ترجیح دادن، حقِ حساب گرفتن و بدونِ غارتِ کابینا عقبنشینی کردن.»
لومیان خندید.
«اگه من یه دزدِ دریایی بودم، تو بندرِ گاتی یه شرکتِ امنیتی راه مینداختم ومیتونن مزدورانِ کارکشتهٔ دریایی رو پیشنهاد میدادم. اگه کشتیها استخدامشون میکردن، یه پولی به جیب میزدم.اتفاقِ اگه نه، خب، اونوقت وقتِ یه غارتِ حسابی و کلاسیک بود. در هر صورت، سود میکردم.»
فرانچسکو با تعجب به مردِزیبارو بیستوچندسالهٔ مو مشکی و چشمسبزانتظارِ نگاه کرد و زیرِ لب گفت:
«نگو که خودت یه دزدِ دریاییِ مخفی هستی؟ جناحهای دریایی تو هرجومرجِ کاملان. زیردستات میتوننانتظارِ از کسایی که استخدامت میکنن در برابرِ بقیهٔ دزدای دریایی محافظت کنن؟ هوف، برای همینهیکی که هیچوقت از دریا خوشم نیومده. پا گذاشتن روی زمینِ سفت حسِ امنیتِ بیشتری بهم میده.
«ستایش برخطراتِ زمین، ستایشداره بر مادرِ همهچیز!»
یه فیناپوتریِ اصیل که به مادرِ زمین ایمان داره...حرفهای لومیان لبخندی زد و پرسید: «اگه از دریا خوشت نمیاد،کنن پس چرا هنوز تو کشتی بهعنوانِ متصدیِ بار کار میکنی؟»
چهرهٔ فرانچسکو کمکم جان گرفت.
«به نظرت رمانتیک نیست که یه پادشاهیِ مستقل، که بهسختی میتونه با دنیای بیرون ارتباطانتظارِ برقرار کنه، روی دریا شناور باشه؟ وقتی اینجا با یه خانمِ زیبا آشنا میشی، حسیکی میکنی فقط شما دو نفر تو کلِ دنیا باقی موندین. فقط میتونین به همدیگه تکیه کنین.»
هدفِ نهاییت پیدا کردنِ یه رابطهٔ رمانتیکه؟تکان گاهی اوقات درکِ فیناپوتریها و بعضی از تریریهاپرسنلِ که شبیهِ آنها بودند، برای لومیان سخت میشد.
در همان لحظه،محافظت فرانچسکو به میزِنیروی گردی اشاره کرد.
«اون فیلیپه، ناظرِ امنیتیِ پرنده پرواز. ادعا میکنه افسرِ بازنشستهٔ ناوگانِاخلاقیاتِ دریای مه بوده. با توپهاش کشتیهای دزدای دریاییِ زیادی رو نابودنگران کرده و شخصاً کلی دزدِ دریاییِ تحتِ تعقیب رو دستگیر کرده.»
لومیان ردِ انگشتِ فرانچسکو را گرفتنداشتن و به سالنی که با لوسترهایقاعده نفتی روشن شده بود، خیره شد.
گروهی از مردان و زنان دورِ یک میزِ گرد در گوشهای جمع شده بودند. درپرسنلِ میانشان مردی میانسال با موهای کوتاه و طلاییِ روشن، چشمانِ آبیِ روشن و چهرهای آفتابسوختهکنن نشسته بود. با وجودِ ظاهرش، هیچ اثری از جدیت یا رسمیت در او دیده نمیشد.
فیلیپ که لباسِ فرمِ فاستونیِ آبیتیره به تن داشت، لیوانی از لانتی پروف را بالا بردآشوبهای و با لافزنی گفت: «وقتی تو سان مارتین خدمت میکردم، مسیرم با ملکهٔ بیماری، تراسی، یکی شد.بود اون موقع فقط دریاسالارِ بیماری بود. نوچ نوچ، همونطور که از زیباترین زنِ پنج دریا انتظار میرفت...
«اینو بهتون بگم، اگه یه وقت به یه دزدِنمیشه دریاییِ مخوف برخوردیم، اصلاً نگران نباشید. من میشناسمشون ونوشید تا حدودی باهاشون رفاقت دارم. دستِکم میتونم مذاکره کنم...
«هاها، نپرسید چرا افسرای نیروی دریایی با دزدایخانمها دریاییِ بزرگ ارتباط دارن. تو دریا خیلی چیزا هستوالا که شما نمیفهمید، و بهتره زیاد توشون دقیق نشید...»
مردان و زنانی که دورِ فیلیپ حلقه زده بودند،ادامه با دقت گوش میدادند و گهگاه با شنیدنِ نامِ چهرههایمزدورانِ بانفوذ یا داستانهای ماجراجویانه و مهیجِ او، ابرازِ تعجب میکردند.
در مقطعی، دستِ چپِ فیلیپ دورِ کمرِ دختریمزدورانِ حلقه شد و دختر هیچ تلاشی برای فرارآشوبهای نکرد. در عوض، حالتی خجالتی به خود گرفت.
لومیان نگاهش را برگرداند و از فرانچسکویقاعده متصدی پرسید: «واقعاً اینهمه دزدِ دریاییِ بزرگلومیان رو میشناسه؟ واقعاً افسرِ بازنشستهٔ ناوگانِ دریای مهست؟»
فرانچسکو که کارِ خشککردنِ لیوان را تمام کرده بود، دستهایش را از هم باز کرد و گفت: «کی میدونه؟ با این حال،نعناعیاش از وقتی ناظرِ امنیتیِ پرنده پرواز شده، تو پنجتا سفرِ دریاییمون تو چند ماهِ گذشته هیچ حملهٔ دزدِ دریایی نداشتیم. نمیدونم شانسدستبهیقهشدن بوده یا واقعاً دزدای دریاییِ زیادی رو میشناسه و میتونه جاسوسا رو با یه نگاه تشخیص بده و پیشاپیش بهشون هشدار بده.»
تو پنج دریا که دزدای دریایی یه تهدیدِ دائمیان، احتمالِ اینکه تو پنجتا سفرِ طولانیِپرسنلِ پشتسرهم به هیچکدومشون برنخوری خیلی کمه... لومیان دوباره بدنش را چرخاند و فیلیپ را براندازکنن کرد؛ کسی که پوستش ردِ خشن، سرخ و آفتابسوختهٔ یک دریانوردِ کارکشته را بر خود داشت.
تشخیصِ فرابشربودنِ این شخص کارِ دشواری مینمود، چه رسدحرفهای به فهمیدنِ ردهاش. با این حال، لومیان از روی جزئیاتِکنن ظاهریاش فهمید که زمانِ زیادی را در دریا گذرانده است.
لومیان تمرکز کردخانمها و نگاهی گذرااین به بختِ فیلیپ انداخت.
رگهای ازغارت خون درکاری آن دیده میشد.
احتمالِ درگیری و جراحت تو آینده هست، ولی جونشادامه رو به خطر نمیندازه... لومیان اخم کرد، آبسنتِ توی دستشمزدورانِ را سر کشید و لیوانی دیگر لانتی پروف سفارش داد.
طولی نکشید که فیلیپ با چهرهای برافروخته،ماجراجویانِ در حالی که هنوز دستِ دخترک دورِسرسختیان کمرش حلقه شده بود، میخانه را ترک کرد.
لومیان نوچنوچالبته کرد وآقایونِ سر تکان داد.
«شما اینتیسیها.»
کمی بعد، موسیقیِ ریتمیکی در میخانه طنیناندازتکان شد. بسیاری از مشتریان برخاستند و برایمحافظت رقصیدن به فضای خالیِ وسطِ سالن هجوم بردند.
لومیان گیلاسِ مشروب به دست،بازنشستهٔ آرام با ریتم تکان میخورد ومیکنن گویی در افکارش غرق شده بود.
از زمانی که فهمیده بود عطیهگیرندگانِ خدایقاعده پلید نقشههای شومی در سر دارند، مدتهالومیان بود که چنین آرامشی را تجربه نکرده بود.
نقشهٔ مهمانخانه دیگر به گذشته پیوسته بود.البته بررسیِ اعضای کلیدیِ دروغِ آوریل هم فقط پسانتظارِ از رسیدن به پورت سانتا میتوانست آغاز شود.
این تعطیلاتیخطراتِ کمیاب بهداره شمار میرفت.
لومیان با این تخمین که وقتِ دومینماجراجویانِ میانوعدهٔ آخروقتِ لودویگ رسیده است، گیلاسش را زمینمیتونن گذاشت و میخانهٔ روی عرشه را ترک کرد.
لومیان همانطور که به کابینِ درجهیک برمیگشت، ناگهان زمزمه کرد: «ترمیبوروس، راهی هست که بشه فرابشرانِ روینعناعیاش کشتی و مسافرایی رو که خودشون رو جای دزدِ دریایی جا زدن شناسایی کرد؟ میخوام یکییکی بهشون سرنخواد بزنم، بهشون هشدار بدم که دست از پا خطا نکنن و مزاحمِ لذتبردنِ من از این سفر نشن.»
اگه کسی به هشدارم گوش نده، ۰۰۷البته میتونه تو گرفتنِ جایزهشون کمک کنه. ویژگیهاینمیشه فرابشریشون رو هم میشه با پول مبادله کرد!
صدای پرهیبتِخطراتِ ترمیبوروس درداره گوشِ لومیان پیچید.
«فقط وقتی نیمهخدای ناگزیریپرسنلِ بشی یا تغییرِ مسیرمزدورانِ بدی، راهِ چارهای داری.»
فرشتهٔ مهرشده بیآنکه منتظرِ واکنشِ لومیان بماند، افزود: «با وجودِ هالهٔاخلاقیاتِ بهجامانده از آلیستا تودور و فسادِ خفیفِ ۰-۰۱، اگه واقعاً بهنگران اون آدما هشدار بدی، احتمالِ زیادی هست که فاجعهای به بار بیاری.»
یعنی من خودم بزرگترین فاجعهام و فقط باید مراقبِ خودم باشم؟ لومیانقاعده که امیدوار بود دنیای تاریکِ پرندهٔ پرواز را سروسامان دهد و سفریلبخندی دلپذیر را تضمین کند، منظورِ ترمیبوروس را فهمید. چارهای جز تسلیمشدن نداشت.
در آن لحظه، پرندهٔ پرواز در خوابی عمیق فرو رفتهروزا بود. لومیان روی کفِ محکمِ کشتی قدم برمیداشت و صدایحرفهای قیژقیژِ ضعیف و گریههای خفهای در اطرافش به گوش میرسید.
در گوشهای ازمحافظت کشتی، زنی بانیروی هقهقی دلخراش میگریست.
لومیان با چنین استیصالی بیگانه نبود. او بارها صداینمیشه گریههای پردردِ مشابهی را از دوشیزه اتانس، کسی کهنوشید شارلی در مسافرخانهٔ خروسِ زرین شیفتهاش بود، شنیده بود.
همهجا آدمایی هستن که رنج میکشن.نداشتن آدمای غمگین... لومیان تحتتأثیرِ خواهرِ نویسندهاش، رگههاییمستثنا از روحیهٔ هنری را در خود داشت.
سر تکان دادبیشتری و به اتاقِ ۵،تکان کابینِ درجهیکِ خودش، بازگشت.
لوگانو پیش از این به اقامتگاهِ خدمتکارانماجراجویانِ رفته بود، در حالی که لودویگ باسرسختیان لباسخواب و کلاهخواب، چشمبهراهِ میانوعدهٔ آخروقتش بود.
لومیان آهی کشید و غذاهای با ماندگاریِ بالا رانمیشه از کیفِ مسافرش بیرون آورد؛ خدا را شکر میکردنوشید که در بندرِ گاتی آذوقهشان را تجدید کرده بود.
او هزینهٔ وعدههای غذاییِ روزانهٔ لودویگ را حساب کرد—۱۰۰ ورلدور، کهاین سالانه تقریباً ۴۰۰۰۰ ورلدور میشد. موجی از کلافگی وجودش را فرا گرفت.نوشید با این رویه، لودویگ پساندازش را در عرضِ دو سال تمام میکرد.
بیاختیار با خود فکر کرد کهتأیید آیا بارون برینیه پس از تأییدِ «ناپدیدشدنِ»تجاری لودویگ، آهِ آسودگی کشیده است یا نه.
لومیان پس از آمادهکردنِ دوبازنشستهٔ وعدهٔ نیمهشب، بهسرعت دستورویی شستاستخدام و در اتاقخوابِ اصلی مستقر شد.
با تکانهای ملایمِ کشتیآقایونِ که او را نوازشمستثنا میداد، ذهنش به خواب رفت.
لومیان ساعتِ ۶نمیکردیم صبح، با احساسِ شادابیالبته از خواب بیدار شد.
میزِ غذاخوری خالی بودداره و لودویگ و لوگانو همچنانادامه در خواب به سر میبردند.
پنجره را باز کرد، کشوقوسیبازنشستهٔ به بدنش داد و هوایاستخدام تازهٔ صبحگاهی را به درون کشید.
درست پیش ازخانمها ساعتِ هفت، صدایاین زنگِ در بلند شد.
قرار بود صبحونهم ساعتِ ۸:۳۰ صبح برسه... لومیان در رازیبارو باز کرد و فیلیپ، سرپرستِ امنیتیِ پرندهٔ پرواز را باجرعهای موهای بلوند، چشمانِ آبی و چهرهٔ آفتابسوختهاش، در برابرِ خود دید.
فیلیپ عبوس به نظر میرسید؛مگه تضادی آشکار با مردِ خوشمشربی کهخیلی شبِ گذشته در میخانه دیده بود.
«مطمئن شدمتجاری که مدارکِپرسنلِ شناساییتون جعلیه.»
چطور فهمید؟ اصلاً چرا باید مدارکِ شناساییِ ما رو بهطورِانتظارِ خاص بررسی کنه؟ لومیان حس نمیکرد پس از سوارشدن بهروی کشتی، رفتارِ برجسته و جلبتوجهکنندهای از آنها سر زده باشد.
او سردرگمیاش را پنهان کرد،کارمون اخمی بر چهره نشاند و پرسید:این «دارید سعی میکنید ازمون اخاذی کنید؟»
فیلیپ نگاهی به اتاقِ نشیمن انداخت و با لحنی جدی گفت: «برام مهم نیست کیپرسنلِ بودید یا چه نقشهای تو سر دارید. فقط تا وقتی روی پرندهٔ پرواز هستید، دستکنن از پا خطا نکنید. از سفرتون لذت ببرید، دردسر درست نکنید، اونوقت هیچ مشکلی پیش نمیاد.»
واقعاً داره بررسی میکنه ببینه ما دردسرسازیم یا نه... این یارو چطور این کارسرسختیان رو کرد؟ خیلی ماهره. اونقدرها هم که به نظر میرسه سبکسر و سادهلوح نیست... لومیانقبلاً بیآنکه کوتاه بیاید، با خونسردی پاسخ داد: «متأسفانه متوجه منظورتون نمیشم. شاید سوءتفاهمی پیش اومده؟»
فیلیپ لحظهایالبته طولانی به چشمانِزیبارو او خیره ماند.
در نهایت پیش از آنکهکارمون برگردد و دور شود، پاسخ داد:این «همین که بفهمید چی میگم کافیه.»