چپتر 498: رفتارِ مشکوک
0لوگانو توسکانو، مردی تنومند با موها و چشمانِ قهوهای و چهرهای استخوانی، کتوشلوارِپایین رسمیِ سیاه و ارزانقیمتی به تن داشت. سر به زیر انداخته بود وتوجه از میانِ جمعیتِ پرجنبوجوش میگذشت؛ کلاهِ سیلندریاش چهرهاش را در سایه فرو برده بود.
این فرابشر که اکنون به ردهٔ ۸، یعنی پزشک، رسیده بود، پس ازبازار چند بار پیچیدن واردِ خیابانِ پاوه در مجاورتِ بازارِ محلهٔ نجیبزاده شد. ازتعیین پلههای چوبی و غژغژکنان بالا رفت تا به طبقهٔ آخرِ خانهای قدیمی رسید.
آن روز صبح که بیدار شد، پیش از خوردنِ صبحانه،زیرِ همراهش به او خبر داد که تحتِ تعقیب است؛ به اینبازار دلیل که زیردستِ معتمدِ سیِل دوبوآ در ادارهٔ تالارِ رقص بود.
با وجودِ سردرگمیِ لوگانو از انگیزههای باندِ ساوآ و اطمینانش از اینکه دخالتی در ماجرا نداشته، بهعنوانِ یک فرابشرِ آزاد، صرفِ وجودش برای اثباتِواقعاً گناهکاریاش کفایت میکرد. چون تمایلی نداشت برای رفعِ ابهام سراغِ پالایندگان و ذهنِ جمعیِ ماشین برود، وسایلش را جمع کرد و بیآنکه به همراهانشتیره خبر بدهد، به خانهٔ امن رفت. نقشهاش این بود که چند روزِ دیگر اوضاع را زیرِ نظر بگیرد و بعد برای قدمِ بعدیاش تصمیم بگیرد.
هنگامِ استراحتِ ناهارِ کارخانهها که محلهٔ بازار را پرهیاهو میکرد، لوگانوبازار پایین رفت و محوطه را برانداز کرد. همانطور که انتظار داشت،ورلدور فهمید واقعاً تحتِ تعقیب است و برایش ۲۰۰۰ ورلدور جایزه تعیین کردهاند.
با توجه به بیاهمیت بودنِ خودش،قدمِ لوگانو امیدوار بود بهمرورِ زمان ازکارخانهها کانونِ توجهِ فرابشرانِ رسمی خارج شود.
لوگانو با کلیدی برنجی درِ چوبی وروزِ قهوهایِ تیره را باز کرد و واردِ اتاقیبعدیاش شد که چندان بزرگتر از یک زیرشیروانی نبود.
در میانِ صدایدیگر غژغژِ در، شبحی توجهِبگیرد پزشک را جلب کرد.
سیِل دوبوآ پشتِ میزِ چوبیِ سادهای نشستههنگامِ بود؛ با موهای سیاهِ طلاییرنگ، گوشوارهای نقرهای، پیراهنیبرانداز سفید، کتی تیره، شلواری آبیخاکستری و کفشهای چرمی.
چطور اینجارو پیدا کرده؟ غیر از من و صاحبخونه که تو یه محلهٔ دیگه میشینه،پایین هیچکس از این خونهٔ امن خبر نداره! تازه امروز برای اولین بار ازش استفاده کردم!بودنِ مردمکهای لوگانو گشاد شد، گویی میخواست در آن اتاقِ کمنور شبح را دقیقتر برانداز کند.
پردهها راهمراهانش که پیشتر بازامن بودند، کشیده بود.
لومیان به لوگانودیگر پوزخند زد و گفت:بگیرد «چیه؟ بهِم خوشآمد نمیگی؟»
لوگانو بیاختیار لبخندِ زورکیِ زد و جوابهنگامِ داد: «باعثِ افتخاره که اینجایید. فقط انتظارمحوطه نداشتم از این لونهسگِ من خبر داشته باشید.»
با فروتنی حرف میزد، امابعد در لفافه به لومیان اشارهاستراحتِ میکرد: یادم نرفته که سگِ شمام!
لوگانو همانطور که حرف میزد،امن واردِ اتاق شد و درِزیرِ چوبی را پشتِ سرش بست.
فضا تاریک شددیگر و صدای بشکنینظر در اتاق پیچید.
شمعهای روی میزِ چوبیِقدمِ ساده ناگهان روشن شدند وناهارِ شعلهای زردرنگ به اطراف تاباندند.
لومیان دستِ راستش را کهبعد بالا برده بود پایین آورد، سرناهارِ تکان داد و پرسید: «سؤالی داری؟»
لوگانو به جرایمِ سرانِ باندِ ساوآ کهروزِ او را تحتِ تعقیب قرار داده بودقدمِ نپرداخت. در عوض، نگرانیاش جای دیگری بود.
«مسیو سیِل، چطوردیگر از این خونهٔنظر امنِ من خبردار شدید؟»
لومیان خندید.
«اگه اراده کنم،نظر میتونم هر چیزیقدمِ رو پیدا کنم.»
چی— چشمانِ لوگانو باریکخانهٔ شد؛ اعتمادبهنفسِ سهمگینِ طرفِدیگر مقابل را بهخوبی حس میکرد.
کارهای سیِلروزِ هم حرفهایشاوضاع را تأیید میکرد.
البته لومیان قرار نبود به لوگانو بگویدهنگامِ که بارها تعقیبش کرده و جای هرمحوطه سه خانهٔ امنش را پیدا کرده است.
لومیان بهعنوانِ یک شکارچی، در اوقاتِ فراغتش اغلبتصمیم در محلهٔ بازار پرسه میزد تا مهارتهای ردیابیاش رابرانداز صیقل دهد. او بهخوبی با آن منطقه آشنا بود.
هرچند برای رهگذران و ساکنانِ عادی اهداف را تصادفی انتخاب میکرد، اما لوگانو توسکانو،قدمِ فرابشری که میخواست به صفوفِ او بپیوندد، سوژهٔ مهمی برای بررسی بود تا از خیانتواقعاً جلوگیری شود. لومیان او را زیرِ نظر داشت تا از هرگونه خیانتِ احتمالی غافلگیر نشود.
لومیان بیآنکه منتظر بمانداوضاع تا لوگانو سؤالاتِ بیشتری بپرسد،قدمِ یکراست سرِ اصلِ مطلب رفت.
«برای کاریبگیرد به کمکتقدمِ نیاز دارم.»
«باعثِ افتخارمه.» لوگانو دنبالِ جزئیاتبعد نگشت و طوری رفتار کرداستراحتِ که انگار بیچونوچرا پایه است.
این دیگه زیادی چاپلوسانه نیست؟ من الان یه مجرمِ تحتِزیرِ تعقیبم. بدونِ تالارِ رقصِ نسیم و بقیهٔ کسبوکارها، محاله بتونمکارخانهها منابعِ بیشتری بهش بدم... لومیان با دستِ راست چانهاش را مالید.
«باید سفری بهدیگر پادشاهیِ فیناپوتر داشته باشم.بگیرد میخوام تو مترجمم باشی.»
لوگانو بیدرنگبگیرد جواب داد:قدمِ «مشکلی نیست.»
واقعاً؟ ولی من مشکل دارم... لومیان که یک دسیسهگر بود، با توجهکارخانهها به اینکه لوگانو هیچ سؤالی نمیپرسید و حرفی از دستمزد نمیزد، بهورلدور وفاداریِ بیچونوچرای او مشکوک شد. در یک لحظه حواسش را کاملاً جمع کرد.
نکنه این یارو هم مثلِ لودویگ از طرفِدیگر یه جناحی «فرستاده شده» تا با من درتصمیم ارتباط باشه؟ لومیان ابرو بالا انداخت و لبخند زد.
«فکر میکردم رد کنی. هر چی باشه، تو الانقدمِ دیگه یه پزشک شدی. حتی بدونِ اینکه خطری بهپایین جون بخری هم میتونی زندگیِ خیلی خوبی داشته باشی.»
پزشکان میتوانستند با استفاده از قدرتهایشان بیماریها واستراحتِ جراحات را درمان کنند و بهراحتی در هر کشورانتظار یا شهری گلیمِ خود را از آب بیرون بکشند.
لوگانو با شرمندگی گفت: «منم تحتِ تعقیبم. برنامهم اینه کهاستراحتِ قبلِ برگشتن به تریر، یه جایی برای قایم شدن پیدافهمید کنم. ضمناً، باور دارم که شما پاداشِ خوبی بهِم میدید.
«درسته که پزشکها میتونن بیماریها رو درمان کنن، ولی ما نمیتونیم علنی از قدرتهای فرابشریمون استفاده کنیم. این کار توجهِ فرابشرانِ رسمی رو جلب میکنه، مگه اینکه فقط تو بازارِ سیاه پرسهورلدور بزنیم. بهترین انتخاب اینه که یه جوازِ پزشکیِ جعلی جور کنیم و یه مطب بزنیم. اینطوری در کنارِ درمانِ عادی، از قدرتهای فرابشری هم استفاده میکنیم. با این حال، این کار بهپشتِ یه سرمایهٔ اولیهٔ هنگفت و دانشِ پزشکیِ کافی نیاز داره. من دومی رو دارم. اما در موردِ اولی، تازه تمامِ پساندازم رو با مادهٔ اصلی و موادِ مکملِ معجونِ پزشک مبادله کردم.»
لوگانو همانطورروزِ که حرف میزد،زیرِ چاپلوسانه لبخند زد.
«وقتی تو تریر یه پزشکِ معروف بشم، سالی حداقل ۲۰۰,۰۰۰ ورلدور درمیارم. اینطوریپایین دیگه مجبور نیستم ماجراجویی کنم. حتی اگه نخوام خیلی معروف بشم و توجهِتوجه فرابشرانِ رسمی رو جلب کنم، راحت میتونم سالی ۴۰,۰۰۰ تا ۵۰,۰۰۰ ورلدور دربیارم.»
با درآمدِزیرِ پزشکای تریربگیرد خیلی خوب آشنایی...
لومیان به چهرهٔ لوگانو خیرهپیش شد. تردیدهایش رنگ میباخت، اماداد هنوز کاملاً از بین نرفته بود.
بهسرعت تصمیمشآخرِ را گرفتقدیمی و آرام ایستاد.
«عالیه. سه روز همینجا منتظرم بمون. کارای دیگهم که تموم شد میام سراغت. وقتش که برسه، ۵,۰۰۰ ورلدور بهعنوانِ پیشپرداختدوبوآ بهت میدم. وقتی دیگه به خدماتِ ترجمهت نیازی نداشتم، ۵,۰۰۰ ورلدورِ دیگه هم میدم. اگه این وسط درگیری پیش اومد،اثباتِ میتونی غنائمِ جنگی رو طبقِ قوانینِ ماجراجوها تقسیم کنی. بعداً هم جبران میکنم، که اونم کمتر از ۵,۰۰۰ ورلدور نمیشه.»
«بسیار خوب، مسیو سیِل.»جمع لوگانو با لبخند لومیان راخانهٔ تا بیرونِ اتاق بدرقه کرد.
در تمامِ این مدت، لومیان از گوشهٔصبحانه چشم رفتار و حالتهای چهرهٔ پزشک را زیرِزیردستِ نظر داشت، اما هیچچیزِ غیرعادی و مشکوکی ندید.
واقعاً همینطوریه؟ هیچچیزِ غیرعادیقدیمی تو وجودش نیست، یابیدار اینکه مهارتِ بازیگریش خیلی خوبه؟
لومیان به روبهرو چشماوضاع دوخت و با قدمهاییبعد استوار از پلهها پایین رفت.
...
ژنا در آپارتمانِ ۶۰۱ واقع در خیابانِ روپوشسفیدها، پلاکِهنگامِ ۳ معطل نکرد. بهسرعت وسایلش را جمع کرد تا بهانتظار خانهٔ امنِ فرانکا در محله کلیسای جامع یادبود نقلمکان کند.
با وجود اینکه فرانکا از سردستههای باندِ ساوآ و معشوقهٔ گاردنر مارتن بود، در کمالِ تعجب هنوز تحتِ تعقیب قرار نگرفته بود. باپایین این حال، زن شیطانی لذت پیشبینی میکرد که شاید بهزودی در خانهاش به دستِ فرابشرانِ رسمی دستگیر شود. از این رو، فرانکا برایرسمی رفتن به شهرکِ تروکادرو آماده شده بود و وسایلِ خودش و چمدانِ ژنا را برای فراری سریع در یک کیفِ مسافر جا داده بود.
ژنا با چمدانی قهوهایرنگ واردِ خیابانِ روپوشسفیدها شد وقدمِ در کوچهای فرعی نمادهای عجیبی دید که شبیه بهپایین خطخطیهای کودکان بود؛ نشانهای از درخواستِ پالایندگان برای ملاقات.
ژنا حینِبگیرد قدم برداشتنقدمِ مردد شد.
هرچند با لومیان، فرانکا و آنتونی دربارهٔ اینکه در موردِاستراحتِ اتفاقاتِ شبِ گذشته چه بگوید مشورت کرده بود، اما ملاقاتفهمید با فرابشرانِ رسمی همچنان خطرناک به نظر میرسید. اضطراب رهایش نمیکرد.
پس از حدود ده دقیقه کلنجار رفتن با خود، ژنازیرِ آهِ ملایمی کشید و به بلوارِ بازار پیچید تا به سمتِبازار کوچهٔ پشتِ کلیسای سنت روبر، یعنی محلِ تعیینشده برای ملاقات، برود.
برادرش ژولین هنوز در بندرِ لوسور بود و چند ماهِ دیگر به تریر برمیگشت. ژنا میخواست پایپرهیاهو تنها خویشاوندِ باقیماندهاش به این ماجراها باز نشود تا او بتواند بهدور از ترس و پنهانکاری زندگیخودش کند. نقشهاش این بود که رابطهٔ خوبی با پالایندگان برقرار کند و امنیتِ برادرش را به آنها بسپارد.
من همین الانش هم یه ساحرهم کههنگامِ میتونه فاجعه به بار بیاره. خودم بارِ اینبرانداز مسائلِ تاریک و خطرناک رو به دوش میکشم.
ژنا این را در دل بابیآنکه خود زمزمه کرد، نگاهش را پایینروزِ انداخت و قدمهایش را تندتر کرد.
این بار در کوچهٔ پشتیِ کلیسای سنت روبر، والانتن وداد ایمره تنها نبودند. مردی با موها، ابروها و ریشِ طلاییتالارِ نیز آنجا بود که پالتویی قهوهای و دکمهدار به تن داشت.
ایمره او را معرفی کرد: «ایشون دستیارِ کشیشِبیدار ما، مسیو آنگولم هستن. برای فاجعهٔ دیشب اهمیتِتعقیب زیادی قائلن و میخوان بدونن شما چه اطلاعاتی دارید.»
از دیدِ آنها، سلیا بلو ارتباطِ نزدیکی با سیِل و فرانکا داشت. یکی ازتعقیب آن دو از دو جهت زیردستِ گاردنر مارتن به حساب میآمد و دیگری معشوقهاشساوآ بود. انتظار میرفت که آنها از شورشها و اتفاقاتِ غیرعادیِ محلهٔ بازار خبر داشته باشند.
نقشِ ژنا بهعنوانِ خبرچین باعث شده بود پالایندگان با پیشنهادِ آنگولم، دستگیریِ فرانکا و یورش بهنظر آپارتمانِ ۶۰۱ در خیابانِ روپوشسفیدها، پلاکِ ۳ را به تعویق بیندازند. در حالِ حاضر، تمرکزشان روی اینفهمید بود که سیِل دوبوآ را که ثابت شده بود «سربازِ» سازمانِ سرّی است، تحتِ تعقیب قرار دهند.
ژنا نگاهش را ازبیدار دکمههای طلاییِ آنگولم گرفتهمراهش و ناگهان لبخند زد.
«منظورتون همون فاجعهایه کهقدیمی دیشب با باز شدنِ مهرومومِپیش تریرِ دورانِ چهارم شروع شد؟»
ایمره و والانتن در ابتدا محوِبیدار لبخندِ ژنا شدند، اما با شنیدنِ اینتحتِ اطلاعات، چشمانشان از شدتِ ناباوری گرد شد.
آنگولم جا خورد وجمع در دل آهی کشید، گوییخانهٔ چنین چیزی را پیشبینی میکرد.
ژنا سرش را کمی کج کرد و با لبخند افزود: «اگه بگمتعقیب شروعِ مشکل و روندِ اجرای آیین رو با چشمای خودم دیدم وانگیزههای حتی واردِ تریرِ دورانِ چهارم شدم ولی تونستم فرار کنم، حرفمو باور میکنید؟»
چشمانِ والانتن و ایمرهقدیمی گشادتر شد و در سکوتپیش ماندند؛ نمیدانستند چه جوابی بدهند.
آنگولم با صدایی بمروز پرسید: «به اون مهمانخانهای کهصبحانه قبلاً گزارش دادی ربط داره؟»
ژنا با واکنشیوسایلش کوتاه تأیید کردبیآنکه و سر تکان داد.
آنگولم پرسید:روز «فرانکا وبیدار سیِل کجان؟»
ژنا صادقانه جوابخانهای داد: «از محلهٔ بازارصبح رفتن. احتمالاً دیگه برنمیگردن.»
آنگولم آهِ آسودگی کشیدروز و گفت: «از چیزاییخوردنِ که دیدی بیشتر برام بگو.»