چپتر 148: سرورِ مسافرخانه
0ساعت ۱۰ شب، هنگامِ بازگشت از بلوارِ بازار به مسافرخانهٔ خروسِیقین زرین، لویی که پیشتر همراهِ بارون برینیه بود، لومیان را ازمحلهٔ خیابانِ اصلیِ غرق در نورِ زرد به کوچهٔ فرعیِ تاریکی برد.
نگاهی به چراغهای گازِ شکسته و متروکِ خیابان انداخت ورسیدگی بیتفاوت گفت: «بارون با باندِ خارِ زهرآگین معامله کرده. ازقرار این به بعد، مسافرخانهٔ خروسِ زرین رسماً دستِ باندِ ساوآی ماست.»
لومیان پوزخند زد:پیش «معامله با باندِمردِ خارِ زهرآگین اینقدر آسونه؟»
منظورش چی بود؟ دلش میخواست دو طرف بابیرحمی هم بجنگند؟ لویی بیش از پیش حس میکردکوچهپسکوچهها سیِل مردِ خطرناکی است که با درگیری جان میگیرد.
یقین داشت که ذات و روشِخطرناکی سیِل در آینده بارها و بارهاداشت برای باندِ ساوآ دردسر درست میکند.
محلهٔ بازار که همین حالاپلیس هم زیرِ فشارِ صعودِ سریعِ باندِاما خارِ زهرآگین بود، قطعاً آشفتهتر میشد.
لویی بهعنوانِ یک خلافکارِ کهنهکار، بیشتر به زورگویی به آدمهای عادی باور داشت تا دستزدن به خشونت وبرای خونریزی. جانِ آدمیزاد باارزش بود؛ او مرگِ چند تن از رفقایش را در جنگِ باندها و یورشهای پلیسبیشتر به چشم دیده بود. در ابتدا به خانوادههایشان رسیدگی میشد، اما با گذشتِ زمان، وضعشان رو به وخامت میگذاشت.
با این حال، اگر لویی در تنگنا قرار میگرفت، از بیرحمی ابایی نداشت. تکتکِدعواهای اوباشِ زیردستِ بارون برینیه با دعواهای خیابانی و درگیری در کوچهپسکوچهها بالا آمده بودند.بشود شاید مغزِ متفکر نبودند، اما مهارت و جرئتشان چیزی نبود که بشود دستکمش گرفت.
لویی آرامپیش نفسش راسیِل بیرون داد.
«تو برای محافظت از مسافرخانهٔ خروسِ زرین قدرتِ کافی نشون دادی و باندِ خارِوضعشان زهرآگین هم نمیخواست قضیه رو بزرگ کنه و توجهِ پلیس رو جلب کنه. برایدعواهای همین، بعد از اینکه بارون خرجِ درمانِ ویلسون رو داد، غائله ختم به خیر شد.
«فعلاً سرت به کارِ خودت باشه.مردِ اگه چشمتون تو چشمِ پلیس بیفته،یقین نمیتونی از پسِ یه بازجوییِ درستوحسابی بربیای.»
برای من که فرقی نمیکنه. قبل از اینکهبیرحمی فرابشرانِ رسمی گیرم بندازن، یه مخفیگاه پیدا میکنم. باندِبالا خارِ زهرآگین میتونه فرار کنه، اما نمیتونه قایم بشه...
لومیان با یادآوریِ جملهایسیِل از کتابِ اورور، ایندرگیری را در دل گفت.
لویی ادامه داد: «بارون ازم خواستچشم بهت بگم حالا که تو مسافرخانهٔگذشتِ خروسِ زرین میمونی، اونجا دیگه منطقهٔ توئه.
«و ما معمولاً بهمیکرد اعضایی که منطقهٔ خودشوناست رو دارن، خرجیِ روزانه نمیدیم.»
منظورش این بود که باندِ ساوآ احتمالاً پولی بیشترابایی از همان ۱۰۰۰ ورلدورِ اولیه به لومیان نمیداد. او بایدبودند راهی پیدا میکرد تا از منطقهٔ خودش درآمد داشته باشد.
لومیان لحظهای جا خوردسیِل و بعد با خندهایدرگیری کوتاه جواب داد: «باشه.»
گرمِ صحبت بودندباندها که بیرونِ مسافرخانهٔچشم خروسِ زرین توقف کردند.
لومیان به ساختمانِ قدیمی وسیِل کرمرنگ خیره شد و فکری عجیبمیگیرد و مضحک به ذهنش خطور کرد.
اینجا منطقهٔ منه؟
ساکنای این خرابشده همهشونسیِل مفلس و بیچارهن. چطوردرگیری میتونن حقِ حساب بدن؟
بیخیال. همین که مثلِ شارلیپلیس برام دردسر درست نمیکنن خودشرسیدگی نعمته. نمیتونم ازشون پول بکشم بیرون!
لومیان در دل غرغرمیکرد کرد، با لویی خداحافظیاست کرد و واردِ مسافرخانه شد.
چون از قبل دو لیوانتنگنا نوشیدنی خورده بود، بیخیالِ میخانهٔ زیرزمینتکتکِ شد و به اتاقِ ۲۰۷ رفت.
کسی بهپیش آنجا سرسیِل نزده بود.
مدتی کتابِ جادوی اورور را خواند تادیده اینکه صدای قدمهای آشنایی را شنید ووضعشان پس از آن در به صدا درآمد.
در را باز کردمیکرد و از دیدنِ شارلی کهدرگیری آنجا ایستاده بود، جا نخورد.
صورتِ شارلی از مستی سرخ شده بود. نیشش باز شد و با هیجان گفت: «باورتخیابانی میشه؟ دارم یه کارِ جدید پیدا میکنم! امشب رفتم خیابانِ روپوشسفیدها و پیشخدمتها رو مهمون کردم.آرام اونا هم منو به مدیرِ یه هتل معرفی کردن که میگفت چند تا خدمهٔ تماموقت میخوان!»
لومیان طعنه زد: «اگه اون مدیر بفهمه تو هتلِ قبلیتمیگیرد با یکی از مهمانهای زن روهم ریخته بودی و تازه تومیکند یه پروندهٔ قتل هم گیر افتاده بودی، بازم بهت کار میده؟»
لبخندِ شارلی خشک شد. صورتش را مالید و جوابخانوادههایشان داد: «شاید بازم بهم فرصت بده. اما سیِل، برایاگر این نیومدم. میخواستم بپرسم برنامهت برای دوشیزه ایتنس چیه؟»
لومیان پوزخندیبیش زد ومیکرد پرسید: «منظورت چیه؟»
شارلی بهزور لبخندی زد و پرسید: «جلوشو میگیری که از خیابانِتکتکِ هرجومرج نره؟ اگه مجبورش کنی به کار تو خیابون ادامه بده،متفکر هر بار باید چقدر بهت بده؟ و هر چند وقت یه بار؟»
لومیان با صدای بلند خندید.
«آزاده هر کاری دلش میخوادپلیس بکنه. به من ربطی نداره. مناما برای پول درآوردن راههای زیادی دارم.»
شارلی با خوشحالی گفت: «میدونستم! ستایش بر خورشیداست و سنت ویو! از همون لحظهای که توآینده میخانه دیدمت، فهمیدم نجیبزادهٔ باهوش و توانمندی هستی!»
لومیان به شوخیحال گفت: «به قضاوتِقرار ابزارِ احمق اعتماد میکنی؟»
شارلی لبخندِ خجالتزدهای زد.
«اونم یه دلیله.»
دستش را تکان داد.
«میرم این خبر رو به دوشیزه ایتنس بدم!»بیرحمی شارلی بعد از چند قدم برداشتن، ایستاد و چرخیدبالا و با احتیاطی غیرعادی پرسید: «باندِ خارِ زهرآگین برمیگرده؟»
لومیان بیتفاوت جواب داد: «بارون برینیهخطرناکی باهاشون معامله کرده. مسافرخانهٔ خروسِ زرین الانذات منطقهٔ باندِ ساوآست. و من اینجا همهکارهم.»
شارلی از خوشحالی در پوستِ خود نمیگنجید. دستهایش راخانوادههایشان باز کرد و با صدای بلند گفت: «ستایش براگر خورشید، ستایش بر سنت ویو، و ستایش بر تو، سیِل!»
با گفتنِ اینپیش حرف، بهسرعت بهمردِ سمتِ راهپله دوید.
منو با خورشیدِ فروزانِ ابدیتنگنا و سنت ویو مقایسه میکنه...نداشت میخوای زودتر به کشتنم بدی؟
لومیان پوزخندی زد و سر تکانخطرناکی داد. سپس به اتاقش برگشت وداشت دوباره مشغولِ خواندنِ کتابِ جادوی اورور شد.
بیرونِ اتاقِ ۴۰۸،باندها شارلی به درِچشم چوبی تقه زد.
اتانس، با گونهای سرخ و متورم، درخطرناکی را باز کرد و بیروح گفت: «امروزذات حالم خوب نیست. برو سراغِ یکی دیگه.»
شارلی نتوانست اینحال خبرِ هیجانانگیز راقرار پیشِ خودش نگه دارد.
«حدس بزن چی شده؟ مسافرخونهمردِ دیگه دستِ باندِ خارِ زهرآگینمیگیرد نیست. الان مالِ باندِ ساوآست!»
اتانس ناگهان اتفاقاتِ عصر راپلیس به یاد آورد و پیشرسیدگی از آنکه بپرسد، مکثی کرد: «مطمئنی؟»
شارلی با همان شور و شوقِ همیشگیاش جواب داد: «کاملاً! باورت نمیشه. از سردستهٔ باندِ ساوآ فهمیدم. سیِل، همون که تو ۲۰۷میکند زندگی میکنه. اون الان شده یکی از سردستههای باندِ ساوآ. مسافرخونهٔ خروسِ زرین الان قلمروی اونه! خودش شخصاً بهم گفت که اون حرومزادههایآدمیزاد باندِ خارِ زهرآگین گورشون رو گم کردن و دیگه برنمیگردن! تازه گفت باندِ ساوآ و باندِ خارِ زهرآگین با هم به توافق رسیدن!»
سیِل... همان مردی که ویلسون را بهمیگرفت پایین پرت کرد؟ چشمانِ اتانس دوید، گوییدعواهای از آن حالتِ عروسکوار بیدار شده باشد.
«باندِ خارِپیش زهرآگین روسیِل واقعاً بیرون کردن؟»
شارلی باجنگِ تأکید سر تکانپلیس داد: «راست میگم!»
اتانس لحظهای بهتزده ایستاد، سپس دندانهایش راخطرناکی به هم سایید و با غیظ گفت:ذات «اون حرومزادهها، اون آشغالای کثیف، بالاخره رفتن!»
شارلی ادامه داد: «از سیِل پرسیدم. گفت میتونی هر کاری دلت میخواد بکنی. بهدعواهای اون ربطی نداره. اون فوقالعاده کاربلده. اونقدر که میتونه نظرم رو دربارهٔ آدمای حقهبازیبشود مثلِ خودش عوض کنه. باورت میشه؟ هر دقیقه یه نقشهٔ پولساز به ذهنش میرسه!»
اتانس خشکش زده بود.
تا جایی که او خبر داشت،چشم هیچکدام از گانگسترها آدمهای خوبی نبودند.گذشتِ همهشان اراذلِ پستی بودند که سزاوارِ جهنماند!
شارلی به حرف زدن ادامه داد، اماخطرناکی اتانس دیگر صدایش را نمیشنید. کلماتِ «هرذات کاری دلت میخواد بکنی» در ذهنش طنین میانداخت.
پس از رفتنِ شارلی، بهتنگنا اتاقش برگشت و بهسرعت بلوزینداشت زنانه و شلواری رنگروشن پوشید.
سپس تشک را بلند کردمردِ و دستهای اسکناس بیرون آوردمیگیرد که در مجموع ۲۰۰ ورلدور میشد.
همهٔ اسکناسها را در جیبش چپاند، سپس لحظهایابتدا تردید کرد و بعد بیش از نیمی از آنهاحال را درآورد و دوباره سرِ جای اولشان پنهان کرد.
با ۴۰ ورلدورِ باقیمانده،میکرد در را بست واست به طبقهٔ پایین رفت.
طولی نکشید که از مسافرخانهٔتنگنا خروسِ زرین بیرون رفت ونداشت قدم در خیابانِ هرجومرج گذاشت.
تکچراغِ گازی از دور خیابان را روشن میکرد. زیرِ نورِمیگیرد ماهِ خونین، شمارِ زیادی از مستان در امتدادِ جاده تلوتلودرست میخوردند، فریاد میزدند، آواز میخواندند یا گهگاه با یکدیگر درگیر میشدند.
اتانس از کنارِ مستان گذشت وچشم مضطربانه سایههای امتدادِ خیابان را دنبالگذشتِ کرد تا به خروجیِ خیابانِ هرجومرج برسد.
در طولِ راه، خاطراتِ فرار ومردِ دستگیر شدنش توسطِ باندِ خارِ زهرآگینیقین در خیابان، دست از سرش برنمیداشت.
خاطرهٔ کتک خوردنحال باعث شد بیاختیارقرار بر خود بلرزد.
اتانس قدمهایش را کندسیِل کرد، گویی باندِ خارِ زهرآگینجان همان حوالی کمین کرده بودند.
سرانجام به خروجیِ خیابانِیورشهای هرجومرج رسید و جادهٔ اصلیخانوادههایشان و پهناورِ آنسو را دید.
اتانس به این منظرهمیکرد که زمانی دستنیافتنی مینمود خیرهدرگیری شد؛ انگار در خواب بود.
ناخودآگاه بر سرعتش افزود و درقرار دلِ شبِ تاریک، زیرِ نورِ ماهِاوباشِ خونین، با گامهای بلندتری پیش رفت.
در چشمبههمزدنیپیش به نزدیکترین ایستگاهِمردِ کالسکهٔ عمومی رسید.
هنوز به یاد داشت که درچشم اولین روزِ ورودش به تریر، همینجاگذشتِ از کالسکهٔ عمومی پیاده شده بود.
حالا، بالاخره بازگشته بود.
با اینکه دیروقت بود و هیچ کالسکهٔ عمومیای کار نمیکرد، اتانستکتکِ اهمیتی نداد. به خیابانِ پیشِ رو، صندوقپستی که در تاریکی فرو رفتهنبودند بود و تابلوی مسیرِ کالسکه چشم دوخت. چشمانش پر از اشک شد.
ناگهان، اتانسپیش چرخید و بامردِ تمامِ سرعت دوید.
باید به مسافرخانهٔ خروسِیورشهای زرین برمیگشت، وسایلش را جمعخانوادههایشان میکرد و با سپیدهدم میرفت!
اتانس تندتر دوید و بادِسیِل سرد و مرطوب را حسجان کرد که به صورتش سیلی میزد.
دیدش تار شدحال و انگار شبحی ازمیگرفت گذشتهٔ خودش را دید.
اتانسِ سابق، که پر از رؤیا و شوردرگیری و شوق به تریر آمده بود، زیرِ چراغِبارها خیابان ایستاده بود و بهآرامی دست تکان میداد.
عجله کنجنگِ و بهیورشهای من برس!
...
مسافرخانهٔ خروسِ زرین، اتاقِ ۲۰۷.
اتانس گوشهٔ چشمانشمیکرد را پاک کرد واست به در تقه زد.
لومیان درِ چوبی رایورشهای باز کرد و نگاهیابتدا گذرا به او انداخت.
«کاری از دستم برمیاد؟»
اتانس با صداییحال خشدار پرسید: «چراقرار داری کمکم میکنی؟»
لومیان پوزخند زد: «چرا باید کمکت کنم؟است چی داری که ارزشِ کمکِ منو داشتهروشِ باشه؟ نه خوشگلی، نه پولِ زیادی داری.»
کلماتِ تشکرآمیزِ اتانسباندها در دم درچشم گلویش خفه شد.
حتی به یاد نمیآورد چطور طبقهٔ دوم رااست ترک کرد. وقتی داشت وسایلش را جمع میکرد،آینده تمامِ این تجربه برایش غیرواقعی به نظر میرسید.
لومیان با تماشایحال ناپدید شدنِ او درمیگرفت پایینِ پلهها، ریز خندید.
من به تو کمکسیِل نمیکنم. فقط نمیتونم طعنههایدرگیری بیرحمانهٔ سرنوشت رو تحمل کنم.
ما همه قربانیِ تمسخرِ سرنوشتیم، اما من میخوام درخانوادههایشان برابرش بایستم و مقاومت کنم، حتی اگه بهاندازهٔ کافیاگر توانمند نباشم، تا وقتی که مرگ به همهچیز پایان بده!
در آن لحظه، لومیانمیکرد حس کرد معجونِ ستیزهجویشاست کمی بیشتر هضم شده است.
هرچند تا هضمِ کاملِ آن فاصلهٔ زیادی داشت و برای این کار به زمان نیاز داشت،کوچهپسکوچهها اما این نشان میداد که با معجونِ ستیزهجو سازگار شده و وضعیتش به ثبات رسیده است. حالابیرون میتوانست به بیرون کشیدنِ نیروی مهرومومشده در درونش و به دست آوردنِ عطیهٔ راهبِ گدا فکر کند.
با توجه به نامش،سیِل این عطیه باید کمبودِ فنونِجان رازآلودِ او را جبران میکرد.