---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 496: گناه • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 496: گناه

0

لومیان با بی‌تفاوتی به پیشنهادِ فرانکا گفت: «اینم می‌شه. در آینده‌روبه‌رو​ اگه کسی خواست از این زره استفاده کنه، من براتون ‹تلپورتش› می‌کنم.‌ماجرا​ به این چی می‌گن؟ می‌گن خدماتِ پستیِ سیل. درجا تحویل داده می‌شه!»

بعد از شوخی، به زرهِ غرور که کنارِ‌بدونید​ میزِ عسلی ایستاده بود نزدیک شد و شروع‌فرقهٔ​ کرد به چپاندنِ دستکشِ نقره‌ای-سفیدش در دهانهٔ کیفِ مسافر.

با این حرکت، زرهِ تمام‌تنهٔ‌نقاشی​ بلندقامت کوچک شد و درونِ‌آنتونی​ کیفِ پارچه‌ایِ سیاه و کوچک رفت.

تا زمانی که یک قسمت از شیء می‌توانست واردِ کیفِ مسافر شود، فارغ از‌نقاشی​ اندازه‌اش از دهانه عبور می‌کرد، به شرطی که از فضای داخلِ کیف بزرگ‌تر نباشد. معمولاً‌آهن‌وخون​ گوشت و خونی که سرشار از نیروی حیات بود نمی‌توانست در کیفِ مسافر ذخیره شود.

با در نظر گرفتنِ این عوامل، اولین فکرِ لومیان پس‌شیئی​ از به دست آوردنِ شیءِ فرابشری و «دفترچهٔ راهنمای» آن این‌لباسش​ بود که می‌شود از آن برای پنهان کردنِ جسد استفاده کرد.

ژنا با حسرت به صحنه‌ای‌آنتونی​ که در حالِ رخ دادن بود‌سرّی​ نگاه کرد و گفت: «چقدر جادوییه...»

با وجودِ شرکت در گردهمایی‌های متعددِ علومِ غریبه،‌زیرِ​ هرگز با چنین شیئی روبه‌رو نشده بود. نزدیک‌ترین‌سرّی​ چیزی که می‌شناخت، دنیای درونِ یک نقاشی بود.

لومیان با لبخندی بر لب، کیفِ مسافرش را زیرِ لباسش پنهان کرد. رو به آنتونی و ژنا گفت: «بعد از این‌باید​ ماجرا، باید بدونید که من و فرانکا از طرفِ یه سازمانِ سرّی حمایت می‌شیم. سازمانِ صلیبِ آهن‌وخون یا فرقهٔ دیوبانو هم‌سوگندِ​ نیست. خب، چی می‌گید؟ مایلید ملحق بشید؟ اگه نه، باید یه توافق‌نامهٔ عدمِ افشا امضا کنید یا سوگندِ رازداریِ الزام‌آوری بخورید.»

ژنا که بحثِ لومیان و فرانکا دربارهٔ سازمانِ سرّی را شنیده بود و‌نزدیک‌ترین​ می‌دانست آن‌ها واقعاً به آقای ابله ایمان دارند، با نامِ رمزِ کارتِ تاروت‌طرفِ​ آشنا بود. او که پاسخِ ابله را دریافت کرده بود، خیلی سریع تصمیم گرفت.

«من هستم.»

آنتونی رید لحظه‌ای در سکوت‌نقاشی​ فکر کرد و پرسید: «سازمانِ‌آنتونی​ شما پیروِ یه موجودِ پنهانه؟»

لومیان در پاسخ به نگرانی‌های ناگفتهٔ آنتونی‌شیئی​ گفت: «یه خدای رسمیه. اگه شک دارید،‌نقاشی​ می‌تونم کلیسای جامعش رو بهتون نشون بدم.»

آنتونی با مشاهدهٔ‌شرکت​ حالتِ چهرهٔ لومیان،‌علومِ​ صداقتش را تأیید کرد.

روان‌پزشک خندهٔ تلخی کرد و اعتراف کرد: «پس مشکلی ندارم. تجربیاتِ گذشته‌م و این‌صلیبِ​ ماجرا به من یاد داده که هنوز برای جلوگیری از چنین فاجعه‌ای خیلی ضعیفم. حتی‌رازداریِ​ اگه درست کنارم باشه، فقط می‌تونم سقوطِ خودم و اطرافیانم رو به مغاک تماشا کنم.»

برای آنتونی، پیوستن به یک سازمانِ سرّی‌مسافرش​ انتخابی عمل‌گرایانه برای قوی‌تر کردنِ خودش به نظر‌سازمانِ​ می‌رسید—به‌ویژه سازمانی که پیروِ یک خدای رسمی بود.

آنتونی به‌عنوانِ یکی از مؤمنانِ خدای بخار و ماشین، با دقت به این موضوع فکر کرده بود.‌زیرِ​ او متوجه شد که در متونِ مقدسِ کلیسا هیچ اشاره‌ای به دشمنی میانِ خدایانِ رسمی نشده است، برخلافِ‌ملحق​ کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی که پیوسته نفرت از سرورِ توفان‌ها و خدای دانش و خرد را موعظه می‌کرد.

به عبارتِ دیگر، ایمانش‌گردهمایی‌های​ مانع از پیوستنِ او‌هرگز​ به چنین سازمانِ سرّی‌ای نمی‌شد.

بدونِ اینکه منتظرِ پاسخِ لومیان و فرانکا بماند، آنتونی پوزخندی به خودش زد و اعتراف کرد: «در اصل قصد داشتم به‌ملحق​ ساحلِ غربیِ میدسی‌شایر برگردم و تو روستا زندگی کنم، اما الان نگرانم که نتونم از فاجعهٔ قریب‌الوقوع فرار کنم. درست مثلِ‌نامِ​ مردمِ محلهٔ بازار، کی حاضره وسطِ ناهنجاری‌های مکرر، روی لبهٔ مرگ و زندگی برقصه؟ با این حال، اراده و خواسته‌شون بی‌فایده‌ست.

«از اونچه که‌می‌شناخت​ من دیدم، فاجعه‌ها‌لبخندی​ دارن مکررتر می‌شن.»

لومیان همراهش را مسخره کرد.

«بعد از اینکه‌شرکت​ بیماریِ روانی‌ت درمان‌علومِ​ شد، خیلی نق‌نقو شدی.»

و ادامه داد: «جزئیات رو وقتی‌ماجرا​ کارتِ آرکانای اعظمت رو تأیید کردی‌حمایت​ و مأموریتت رو گرفتی، بررسی می‌کنیم.»

ژنا لب‌هایش را روی‌دنیای​ هم فشرد و حالتی‌زیرِ​ تاریک در چهره‌اش نمایان شد.

«راستش من یه‌علومِ​ جورایی زندگی تو محلهٔ‌شیئی​ بازار رو دوست دارم...»

به نظر می‌رسید‌شرکت​ که باید این‌علومِ​ مکان را ترک کند.

خنده‌ای نرم‌مسافرش​ از لبانِ‌لباسش​ لومیان خارج شد.

«این در واقع محافظتی برای‌نقاشی​ محلهٔ بازاره. شکارچی‌ها و دیوبانوها‌آنتونی​ همیشه فاجعه به بار میارن.»

حتی اگه کاری هم نکنن، باز هم‌شیئی​ فاجعه به بار میارن؟ چشمانِ ژنا باریک‌نقاشی​ شد و در فکری عمیق فرو رفت.

فرانکا با آمیزه‌ای از خشم‌متعددِ​ و سرگرمی ناسزا گفت: «گمشو‌شیئی​ بابا! فقط تو این‌جوری هستی!»

در چند ماهِ گذشته، بیشترِ فاجعه‌های‌ماجرا​ محلهٔ بازار حولِ سیل می‌چرخید. این‌حمایت​ چه ربطی به ژنا و من داشت؟

این ثابت‌چیزی​ نمی‌کرد که‌دنیای​ ۰۰۷ حق داشت؟

پس از بحث دربارهٔ مسائلِ دیگر، لومیان و فرانکا از خیابانِ روپوش‌سفیدها، پلاکِ ۳‌نقاشی​ بیرون آمدند و زیرِ آفتابِ صبحگاهی قرار گرفتند. یکی به سمتِ مقرّ شرکتِ سایکیک‌صلیبِ​ در خیابانِ شِر واقع در بلوارِ بزرگ رفت و دیگری راهیِ شهرکِ تروکادرو شد.

لومیان به‌جای کالسکهٔ عمومیِ‌گردهمایی‌های​ همیشگی، یک کالسکهٔ کرایه‌ایِ چهارچرخ‌چنین​ و دونفره را انتخاب کرد.

بیرون از پنجرهٔ کالسکه، دست‌فروشانِ خیابانی ویسکی ساوِر، رولتِ گوشت، ماهیِ آبِ شیرین، نانِ پیاز، سسِ تند،‌دیوبانو​ ربِ سویا و انواعِ اقلامِ دیگر را جار می‌زدند. رهگذران یا برای خرید مکث می‌کردند یا به‌سرعت‌شنیده​ می‌گذشتند. برخی لباسِ منشی‌ها را به تن داشتند و برخی دیگر لباس‌های کارگری در رنگ‌های مختلف پوشیده بودند.

پس از شورشِ شبِ گذشته و‌لبخندی​ بارانِ سیل‌آسای آخرالزمانی، این مکان بارِ‌باید​ دیگر سرشار از جنب‌وجوش شده بود.

برای لومیان، این صحنه یادآورِ محلهٔ بازارِ گذشته بود، اما‌نزدیک‌ترین​ اکنون، او بارِ دیگر یک مجرمِ تحتِ تعقیب بود—در هویتش‌ماجرا​ به‌عنوانِ سیل دوبوآ، عضوِ سازمانِ صلیبِ آهن‌وخون و سردستهٔ باندِ ساوآ.

بی‌تردید شهربانی تالارِ رقصِ نسیم و دیگر مکان‌ها‌هرگز​ را مصادره کرده بود. سلطهٔ سازمانِ صلیبِ آهن‌وخون‌دنیای​ بر محلهٔ بازار تقریباً از بین رفته بود.

لومیان افسوس می‌خورد، چراکه‌لباسش​ این به معنای از دست‌طرفِ​ دادنِ منبعِ درآمدی ثابت بود.

با این حال، شبِ گذشته پس از پناه دادن به لودویگ و رساندنِ اطلاعات به خانمِ‌سرّی​ شعبده‌باز، پیش از آنکه آشوب بخوابد، عمداً به تالارِ رقصِ نسیم برگشته بود. او ۳۰,۰۰۰ ورل‌دور‌کنید​ از گاوصندوق برداشته بود و مجموعِ پول‌هایش را به ۷۵,۰۰۰ ورل‌دور و ۱,۰۰۰ سکهٔ طلا رسانده بود.

لومیان همان‌طور که رهگذران را‌هرگز​ تماشا می‌کرد و به صدای دست‌فروشان‌چیزی​ گوش می‌داد، غرق در افکارش شد.

قصد داشت پس از «گزارشِ» ماجراهای شبِ گذشته‌هرگز​ به آقای کِی و گرفتنِ تأییدیهٔ غیب‌گوی سازمانِ‌دنیای​ سپیده‌دم، تریر را به مقصدِ پادشاهیِ فیناپوتر ترک کند.

پیش از‌مسافرش​ آغازِ سفر،‌لباسش​ سه اولویت داشت:

نخست، باید لوگانو توسکانو را که دوباره بی‌کار شده بود پیدا می‌کرد و می‌پرسید آیا مایل است او را تا پورت سانتای‌دیوبانو​ پادشاهیِ فیناپوتر همراهی کند یا نه. این پزشکِ ردهٔ ۸ که اغلب به پادشاهیِ فیناپوتر سفر می‌کرد، به زبانِ کوهستانی مسلط بود.‌ابله​ لومیان که فقط اینتیسی و فیساکیِ باستان می‌دانست، بدونِ او با مشکلِ ارتباطی روبه‌رو می‌شد و باید به زبانِ بدن متوسل می‌شد.

دوم، منتظرِ مأموریت‌های کارتِ آرکانای اعظمِ ژنا‌شیئی​ و آنتونی بود تا ببیند آیا می‌توانند با‌لبخندی​ هم همکاری کنند و به یکدیگر یاری برسانند.

سوم، قصد داشت از اطلاعاتِ موجودِ عالمِ ارواحِ مرتبط با پیام‌رسان که همراه با فرمولِ دروگر از طرفِ خانمِ‌مسافرش​ شعبده‌باز رسیده بود، استفاده کند تا پیام‌رسانی به دست آورد. این کار ارتباط با فرانکا و دیگران را در‌ملحق​ آینده آسان‌تر می‌کرد. علاوه بر این، باید آیینی اجرا می‌کرد تا یک یا دو تواناییِ قراردادیِ دیگر به دست آورد.

...

در بلوارِ بزرگ، خیابانِ شِر، پلاکِ ۱۹،‌مسافرش​ زیرِ آن خانهٔ مجللِ بژرنگ، لومیان بارِ‌طرفِ​ دیگر آقای کِی را در زیرزمین ملاقات کرد.

غیب‌گو که چهره‌اش در سایهٔ کلاهِ ردایش‌شیئی​ پنهان بود، روی مبلِ دسته‌دارِ سرخی نشسته بود‌لبخندی​ و نگاهِ ژرفش را به لومیان دوخته بود.

لومیان به امیدِ جلبِ توجهِ آقای‌علومِ​ کِی، یکراست رفت سرِ اصلِ مطلب:‌نشده​ «دیشب رفتم به تریرِ دورانِ چهارم.»

آقای کِی سر تکان‌لباسش​ داد. «می‌دونم. کلِ ماجرا‌بدونید​ رو برام تعریف کن.»

می‌دونه؟ لومیان جا خورد. ماجرای دستگیریِ بووار پون پِرو در جریانِ انتقامش و‌بدونید​ اتفاقاتِ بعدی را تعریف کرد؛ اینکه چطور او، فرانکا و بقیه گاردنرِ آینه‌ای را‌بشید​ شکست دادند و با استفاده از عالمِ آینهٔ خاص از تریرِ دورانِ چهارم گریختند.

در طولِ روایتش، فقط تجربیاتِ خودش را در میان گذاشت و از اشاره به رویارویی‌های ژنا و‌زیرِ​ دیگران یا گمانه‌زنی‌های خودش خودداری کرد. برای نمونه، جزئیاتی مانندِ سکهٔ طلای خوش‌شانسی یا نیایشِ ژنا به درگاهِ‌ملحق​ آقای ابله را از قلم انداخت و فقط گفت که به‌طورِ توضیح‌ناپذیری واردِ جهانِ درونِ نقاشی شده است.

به همین ترتیب،‌شرکت​ بسیاری از جزئیات‌علومِ​ را ناگفته گذاشت.

آقای کِی با دقت‌لباسش​ گوش داد و حرفِ‌بدونید​ لومیان را قطع نکرد.

پس از آنکه لومیان به نابودیِ شاخهٔ بازارِ سازمانِ صلیبِ آهن‌وخون‌ماجرا​ و لو رفتنِ هویتش اشاره کرد، آقای کِی برخاست و با صدایی‌نیست​ خش‌دار گفت: «مشکلی نیست. هر وقت خواستی می‌تونی از من کمک بگیری.»

غیب‌گوی سازمانِ سپیده‌دم بی‌آنکه منتظرِ‌هرگز​ پاسخِ لومیان بماند، برگشت، زانو زد‌چیزی​ و روی زمین به سجده افتاد.

چهرهٔ آقای کِی محکم به‌متعددِ​ کاشی‌های کف چسبیده بود و با‌روبه‌رو​ خودش زمزمه می‌کرد. حرف‌هایش نامفهوم بود.

لومیان در سکوت منتظر ماند و خلوتِ آقای کِی را‌سازمانِ​ به هم نزد. سایه‌های اطرافش ژرف‌تر شدند، گویی چشمانی نامرئی‌مایلید​ به او خیره مانده بودند و لرزه بر اندامش می‌انداختند.

با این حال، خونسردی‌اش را حفظ‌لبخندی​ کرد. انگار بروزِ ناگهانیِ رفتارهای غیرعادی از‌بدونید​ سوی اعضای سازمانِ سپیده‌دم کاملاً طبیعی بود.

پس از مدتی نامعلوم،‌غریبه​ آقای کِی به‌شدت سرفه کرد‌نشده​ و خون روی زمین پاشید.

سرش را بالا آورد و با صدایی‌غریبه​ بم و جنون‌آمیز گفت: «آه، پدرِ بخشنده،‌چیزی​ برای گناهانم از تو طلبِ بخشش می‌کنم.»

پس از سه بار تکرارِ این جمله، دوباره‌بدونید​ چهرهٔ آقای کِی به زمین چسبید و صدای‌فرقهٔ​ جویدن و بلعیدن از او به گوش رسید.

پس از انجامِ این کارهای‌نقاشی​ عجیب، برخاست و چهار بار—بالا،‌آنتونی​ پایین، چپ، راست—روی سینه‌اش ضربه زد.

لومیان با کنجکاوی‌علومِ​ پرسید: «چی شده؟‌چنین​ این توبه برای چیه؟»

آقای کِی با صدای خش‌دار گفت: «سازمانِ سپیده‌دمِ ما نتونست‌شیئی​ به‌موقع به فاجعهٔ دیشب واکنش نشون بده. اینکه نتونستم برای نابودیِ‌لباسش​ آیین با تو همکاری کنم، کوتاهیِ من تو انجامِ وظیفه‌ام بود.»

لومیان در حالی که‌لباسش​ گوشهٔ لبش می‌پرید، جواب‌بدونید​ داد: «این مسئولیتِ شما نیست.»

پیشبردِ نقشهٔ مهمان‌خانه اساساً کارِ انجمنِ تاروت بود. همین که سازمانِ سپیده‌دم‌باید​ توانسته بود به‌سرعت بفهمد چه اتفاقی افتاده، جای تحسین داشت. نیازی نبود‌می‌گید​ آقای کِی توبه کند و بارِ این کوتاهی را به دوش بکشد.

آقای کِی سر تکان‌غریبه​ داد. «دلیلش مهم نیست،‌روبه‌رو​ عمل نکردن خودش یه گناهه.»

مگه مجبوری این‌قدر احساسِ مسئولیت کنی... شما‌غریبه​ فقط یه سازمانِ سرّی هستین، نه مؤمنانِ متعصبِ‌می‌شناخت​ خورشیدِ فروزانِ ابدی... لومیان در دل زمزمه کرد.

آقای کِی گویی افکارِ لومیان را حس کرده باشد، دستانش را‌سرّی​ از هم باز کرد و با تعصبی غیرعادی گفت: «چون سازمانِ‌بشید​ سپیده‌دمِ ما زاده شده تا بارِ همهٔ گناهان رو به دوش بکشه.»

فکر کنم داری خیلی‌دنیای​ افراط می‌کنی... لومیان به‌سختی‌زیرِ​ حالتِ چهره‌اش را مهار کرد.

ناولها | novelha.net