چپتر 456: دستوراتِ شارلاتان
0ژنا سکهٔ طلای توی دستِکسی پسرک را وارسی کرد وکجا متوجهِ پرترهٔ ناآشنای مردی تاجدار شد.
گیج شدهبرسی بود، پرسید:همون «این ورلدور نیست؟»
پسرک خندید و توضیحواقعیاش داد: «این یه پوندِقبلیشان طلاست، از لوییدور هم باارزشتره.»
ژنا جا خورد: «اهلِنفری اینتیس نیستی؟» اما فکرهمهٔ نمیکرد مشکلی در کار باشد.
ظاهرِ پسرک همبشه تا حدی بابگی مردمِ محلی فرق داشت.
پسرک که موهای زردِهمون روشن و شانهکردهای داشت،پیدا صادقانه جواب داد: «لوئنیام.»
ژنا تصمیم گرفت بیشتر کنجکاوی نکند؛توجه میفهمید که پوندِ طلا یا لوییدورنیک بودنِ سکه تأثیری در ارزشِ واقعیاش ندارد.
با توجه به برخوردِنفری قبلیشان، به تواناییِ پسرک دروسایلشو آوردنِ بختِ نیک اعتماد داشت.
نگاهش کردتموم و منتظرِنمیتونی حرفهای بعدیاش ماند.
پسرک سکهٔ طلای خوششانسی رادوروبر به جیبش برگرداند و هیچنفری قصدی برای پیشپرداخت نشان نداد.
در عوض به زمین اشاره کرد و گفت: «ساعتِ ۱۰ امشببختِ از ورودیِ همینجا برو تو تریرِ زیرزمینی. تا جایی که میتونی ازقصدی هر مسیری که بازه برو جلو، تا برسی به یه رودِ زیرزمینی.
«همون دوروبر یه جای قایمشدن پیدااونجا کن و منتظرِ اولین نفری بمون کهتموم از اونجا رد میشه. همهٔ وسایلشو بردار.»
«قبل از اینکه این کارکسی تموم بشه، نمیتونی به کسی بگیبری میخوای چیکار کنی یا کجا بری.»
فقط با تکیه بر شهود بره زیرِ زمین واولین برای پیدا کردنِ طعمه به شانس اعتماد کنه؟ بهاینکه نظرِ ژنا دستوراتِ پسرک بدجوری یادآورِ «خلقوخوی شارلاتانیِ» سیِل بود.
در موردِ نحوهٔ به دست آوردنِ وسایلِ آنقبلیشان شخص هم ظاهراً فقط یک راه وجود داشت:حرفهای با مبارزه؛ باید طرفِ مقابل را مطیع میکرد!
ژنا میدانست پسرک احتمالاً فرابشریبمون قدرتمند و همسو با هدفِبردار اوست، و بیدرنگ قبول کرد: «فهمیدم.»
پسرک لبخند زد.
«وقتی اون وسایل رو گرفتی وجای دادی به من، این سکهٔ طلایاونجا خوششانسی رو به عنوانِ پاداش بهت میدم.»
ژنا که میدانست او پسری عادی نیست،برخوردِ بیاختیار با لحنی محترمانه پرسید: «چطور صداتوننگاهش کنم؟ و وقتش که رسید کجا پیداتون کنم؟»
پسرک زیرِ لب غُر زد: «میتونی ویلمیشه صدام کنی. اینطوری که باهام حرف میزنیبشه انگار آدمبزرگم. من تازه تو مدرسهٔ ابتداییام!
«وقتش کهتموم برسه، خودبهخودنمیتونی منو میبینی.»
نکنه از اون فرابشرانِ مادرزادیه که تو گردهماییهای علومِ غریبه دربمون موردشون میگن؟ واقعاً کمسنه، اما تواناییهاش فوقالعادهست؟ ژنا ارتباطی پیدا کردکسی و از دستوراتش پیروی کرد. با لبخند جواب داد: «باشه، ویل.»
ویل دستش راارزشِ تکان داد وتوجه گفت: «میتونی بری.»
ولی من میخوام تو کافهای که مورب پشتِ سرتهوسایلشو ناهار بخورم... ژنا زیرِ لب غُر زد و مسیرش راچیکار عوض کرد تا برای غذا خوردن به خیابانِ روپوشسفیدها برگردد.
با این حال، پس از اینکه بیش از ۱۰کنی متر راه رفت، کنجکاویاش غلبه کرد و برگشت تاطعمه نگاهی به تیرِ آهنی و سیاه چراغِ گاز بیندازد.
پسرکِ عجیب،برسی ویل، از جایشدوروبر ناپدید شده بود.
ژنا دقیقتر نگاه کرد و فهمید که او واردِ کافهٔ همانبختِ نزدیکی شده و حالا پشتِ میزی کنارِ پنجره نشسته است، جاییهیچ که پیشخدمتی تازه ظرفی با سه اسکوپ بستنی برایش آورده بود.
واقعاً فقط یه بچهست... ژنا با خودشمیشه فکر کرد و در حالی که کنجکاویاشبشه ارضا شده بود، به راهش ادامه داد.
...
در محلهٔبرسی مالی، داخلِهمون مرکزِ هنرهای تریر،
لومیان پس از حدسواقعیاش زدنِ چیزی، بارِ دیگر عینکِتواناییِ رازکاویِ قهوهایرنگ را بیرون آورد.
بیهیچ تردید یااولین ترسی، شیءِ رازآلوداونجا را به چشم زد.
سالنِ نمایشگاه تمرکزِ اصلیاش بود،کسی در حالی که سرویسِ بهداشتی بابری راهرویی طولانی از آن جدا میشد.
در میانِ سرگیجهٔ آشنا،همون نقاشیِ رنگروغنِ پیشِ رویپیدا لومیان دستخوشِ دگرگونیِ عجیبی شد.
چهرههایی که بدنِ برهنهٔواقعیاش زن را زینت میدادند، چرخیدندتواناییِ تا به او نگاه کنند.
همزمان، لومیان حضورِ موجودی را روی پشتبام، جایی که آسمانِ همپوشان قرار داشت،تموم حس کرد که از دور به او خیره شده بود. به نظر میرسیدبره در تلاش است تا از موانع عبور کند و بهسرعت به او نزدیک شود.
همانطور که چهرهٔ تارِ زن در نقاشیِ رنگروغن رفتهرفته واضح میشد،بری هویتِ واقعیاش آشکار گشت: چشمانی قهوهای که به هر سو میچرخیدند،دستوراتِ موهای قهوهایِ آبشاری، چهرهای پُر با پوستی صاف، و حالوهوایی از بیتفاوتی...
لومیان او را شناخت. او کسی نبود جزپیدا مادمازل سرافین، مستأجرِ سابقِ مسافرخانهٔ خروسِ زرین، مدلِبردار انسانی، و معشوقهای که گابریلِ نمایشنامهنویس در جستوجویش بود!
با واضحتر شدنِ چهرهٔ سرافین، محیطِ اطرافِبرخوردِ لومیان تاریک شد، گویی چهرههایی در آستانهٔنگاهش بیرون آمدن از نقاشی یا خلأ بودند.
بهسرعت عینکِ رازکاوی را از روی پلِ بینیاشهمهٔ برداشت. تمامِ ناهنجاریها در یک چشمبههمزدن ناپدید شدند وبگی تنها حسِ سیخ شدنِ مو بر تنش باقی ماند.
همونطور که انتظاربشه میرفت، مدلِ انسانیِبگی این نقاشیِ رنگروغن سرافینه...
با اینکه گابریل یه آدمِ عادیه و عینکِ رازکاوی نداره، امابمون یه بار با سرافین خوابیده و ویژگیهای فیزیکیشو میشناسه. حتماً همینطوریکسی موقعِ ورود و خروج از سرویسِ بهداشتی متوجهِ ردپای معشوقهاش شده...
ممکنه سرافین همونطور که تو این نقاشیِ رنگروغنقبلیشان کشیده شده، روی بدنش چند تا چهره داشته باشهبعدیاش که هم نقاشیشده و هم زنده به نظر میرسن؟
گابریل اون موقع نترسید؟
بعد از پیدا کردنِ نقاشیِ رنگروغنی کهمیخوای سرافین مدلش بود، موقعِ برگشت با اونشهود موجودی روبهرو شد که معمولاً دیدنش سخته؟
زمانبندیاش جور درمیاد—لیوانِ آبِ روی میزش مالِ بیشتر ازاولین یه روز پیش بود و اون دو روز پیشاینکه از نمایشگاهِ هنر دیدن کرده... حتماً آخرهای شب اتفاقی افتاده.
بعد از اینکه بهش حمله شدتوجه و احتمالاً تباه شد، چرا تانیک موقعِ اومدنِ من تو آپارتمان موند؟
افکار لومیان به سرعت در سرشاونجا میچرخید. او توجهش را به امضای رویتموم تابلوی رنگروغن معطوف کرد: کلود پییر آگوست.
نقاش چندان شناختهشده نبود؛ وگرنه تابلویش را در راهرویکنی منتهی به سرویس بهداشتی نمیآویختند. چهبسا اثر او را فقطشانس به خاطر نمایشگاه «برداشتهای آینده» به آنجا اضافه کرده بودند.
به همین ترتیب، با خود فکر کرد حالا که برای گابریلبمون اتفاقی افتاده، پییر هم احتمالاً ناپدید شده است. او حتی زمانی کهبگی سرافین از مسافرخانهٔ خروسِ زرین اسبابکشی کرده بود، به «مهمانخانه» رفته بود.
در هر حال، باید به خانمِ شعبدهباز خبر بدم. اگه ردپایی جا مونده باشه چی؟ وگرنه اونا با یه آدمِ عادی مثلهیچ گابریل کاری نداشتن. لومیان قصد نداشت خودش به دنبال کلود پییر آگوست برود. جمعآوری اطلاعات دربارهٔ او از طریق مجاری مختلف زمانبرسی زیادی میبرد. از طرفی، با داشتنِ نام و هویتِ هدف، استادِ ستارهبینیای مثل خانمِ شعبدهباز میتوانست بهسرعت محلِ اقامتِ نقاش را پیدا کند.
افزون بر این، به گابریل در دلِ شب و پسبردار از آنکه دربارهٔ کلودِ نقاش پرسوجو کرده بود، حمله کردهکنی بودند. اطلاعاتِ کنونیِ لومیان تنها بخشِ کوچکی از دانستههای خودش بود.
لومیان به تابلوی رنگروغننمیتونی خیره شد و لبخندیچیکار روی لبانش نقش بست.
یعنی به منم حمله میکنن؟
بیصبرانه منتظرشم.
...
حوالیِ ساعت ۹ شب، در خیابانِ روپوشسفیدها، پلاکِ ۳، آپارتمانِ ۶۰۱، فرانکا با یادآوریِ مأموریتِ فرقهٔزیرِ دیوبانو، حدس زد که سازمانِ صلیبِ آهنوخون بهزودی اقدامِ مهمی صورت خواهد داد. برنامهاش این بودشخص که به دیدنِ گاردنر مارتن برود و در طولِ مسیر، معجونِ لذت را هم هضم کند.
فرانکا تصمیم گرفت به جایدوروبر روشِ معمولِ در زدن و واردبمون شدن، رویکردِ مخفیانهتری در پیش بگیرد.
قصد داشت در حوالیِ خیابانِ فوارهها، پلاکِ ۱۱، درونِتواناییِ باغ یا روی چمنها پنهان شود و پیش از رفتنخوششانسی به سراغِ گاردنر مارتن، اوضاع را نامحسوس زیر نظر بگیرد.
با شناختی که از رده و تواناییهای گاردنر داشت،وسایلشو به اتاقخوابش برگشت و مجسمهای به اندازهٔ کفِ دستمیخوای از دیوبانوی نخستین برداشت و در جیبش پنهان کرد.
این کار تواناییاش را برای پنهانبگی ماندن بالا میبرد و احتمالِ شناساییشدنشفقط توسط قدرتهای فرابشری را کاهش میداد.
فرانکا برای ژنا دست تکان داد وقایمشدن گفت: «من میرم پیش گاردنر.» در راهمهٔ باز کرد و از آپارتمانِ ۶۰۱ خارج شد.
ژنا تأییدتأثیری کرد وواقعیاش آهِ آسودگی کشید.
او هم قصدِاولین رفتن داشت واونجا کمی مضطرب بود.
فرانکا با کالسکهای کرایهای به خیابانِ فوارهها رسید، اما برخلافِ معمول از کالسکهچی نخواستشهود جلوی پلاکِ ۱۱ نگه دارد. در عوض، با فاصلهای دورتر پیاده شد و بهسرعتموردِ در دلِ سایهها ناپدید گشت و مخفیانه بهسوی اقامتگاهِ گاردنر مارتن به راه افتاد.
آشناییاش با محیطِ اطراف باعث شد بتواند رخنهایپیدا در گشتزنیِ نگهبانان پیدا کند. چابکانه از دیوارِبردار کناری بالا رفت و بیسروصدا درونِ باغ فرود آمد.
فرانکا تلاشی برای نفوذِ مستقیم به ساختمان نکرد. در عوض، سایهها را دنبالاعتماد کرد و تا لبهٔ چمنِ جلوی عمارت دور زد. کنارِ یک چراغِ گاز،نشان ویلای سهطبقهٔ سفید و خاکستری را که هنوز چراغهایش روشن بود، زیر نظر گرفت.
با گذشتِ زمان، فرانکا همچنان هوشیار ماندمیشه و تمامِ تمرکزش را بر سایههایی کهبشه پشتِ پنجرهها ظاهر میشدند و کارهایشان گذاشت.
ناگهان درِ اصلیِ ویلا بازکسی شد و فاوستینو، سرپیشخدمتِ عمارت،کجا به همراهِ شخصی سیاهپوش بیرون آمد.
فردِ سیاهپوش قدِ متوسطی در حدودِ ۱.۷۵قایمشدن متر داشت. تمامِ بدنش پوشیده بود وهمهٔ تشخیصِ چهره یا ویژگیهای ظاهریاش را ناممکن میساخت.
فرانکا با خود فکر کرد: کی میتونهبرخوردِ باشه؟ شریکِ گاردنر مارتن، یا یکی از اعضایمنتظرِ کلیدیِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون که مسئولِ بقیهٔ مناطقه؟
وقتی فردِ سیاهپوش از حصارِ آهنی خارجمیشه شد و فاوستینو به داخلِ ویلا بازگشت، فرانکانمیتونی پیش از گرفتنِ تصمیمش تنها لحظهای تردید کرد.
میدانست که اگر تمامِ اقامتگاهِ گاردنر مارتن را نگردد، اطلاعاتِ ارزشمندی بهفقط دست نخواهد آورد. جستوجوی قبلیاش سطحی بود و نتیجهٔ چندانی نداشت. فردِ سیاهپوشخلقوخوی میتوانست سرنخهای تازهای به او بدهد و او را به دستاوردهای غیرمنتظرهای برساند.
فرانکا که نامرئی بود، مجسمهٔدوروبر دیوبانوی نخستین را در جیبِنفری مخفیاش لمس کرد و دلگرم شد.
لبهٔ چمنها را دور زد وتوجه از حصارِ آهنی بالا رفت تانیک مخفیانه به تعقیبِ فردِ مرموزِ سیاهپوش بپردازد.
...
ساعت ۱۰ شب، ژنا از ورودیایبگی که چندان از تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمیفقط دور نبود، راهیِ تریرِ زیرزمینی شد.
از آنجا که چراغِ کاربیدی نداشت، برای مسیریابی در آن محیطِ قیرگون بهمیشه دیدِ در شبِ ردهٔ آدمکش تکیه کرد. ژنا مصمم بود مسیر را بهکنی خاطر بسپارد؛ پس به غرایزش اعتماد کرد و در اعماقِ تونلهای زیرزمینی پیش رفت.
هرچه جلوترتأثیری میرفت، سکوتِواقعیاش اطرافش سنگینتر میشد.
ژنا نفسش را آرامنفری بیرون داد تا از تنشوسایلشو و ترسِ درونِ قلبش بکاهد.
ژنا عمداً از وسطِ تونل فاصلهبگی گرفت، خودش را به دیوارِ سنگی چسباندتکیه و با احتیاط به راهش ادامه داد.
پس از گذشتِرودِ زمانِ نامعلومی، صدای جریانِقایمشدن آب به گوشش رسید.
هفتهشت مترِ دیگر را با دور زدنِ یکقبلیشان برآمدگیِ سنگی پیش رفت و به رودخانهٔ کوچکیحرفهای رسید که آرام در تاریکیِ زیرزمین جریان داشت.
ژنا به خودش مسلط شد. ستونِ سنگیِمیشه لکهداری پیدا کرد تا پشتش پنهان شود ونمیتونی بدنش را در دلِ سایههای غلیظ فرو برد.
از نامرئی شدن خودداری کرد، چرا که محدودیتهایش را بهعنوان یک ساحرهفقط میدانست؛ مدتزمانی که میتوانست قدرتهایش را حفظ کند محدود بود و هیچیادآورِ راهی نداشت که بداند چقدر طول میکشد تا هدف از راه برسد.
در آن زیرزمینِ ساکت، گوییدوروبر زمان کش میآمد و فشارِنفری روانیِ ژنا پیوسته بیشتر میشد.
سرانجام، طنینِتأثیری صدای قدمهاییواقعیاش به گوشش رسید.