چپتر 135: تأییدِ وضعیت
0پاسبان روزنامهاش را پایین گذاشت و لومیان را برانداز کرد. ظاهراً اعتمادبهنفسِ بیشرمانهٔچهرههای او معذبش کرده بود. به دفترچه و خودنویسِ جلویش اشاره کرد و گفت:وکالتش «پروانهٔ وکالتتون رو نشون بدید و اسم و دلیلِ ملاقاتتون رو ثبت کنید.»
پروانه؟ جدی؟ لومیان، وکیلِکوچولوی قلابی، موجی از وحشتچهرههای را در وجودش حس کرد.
مگر در دهها رمان و روزنامه نخواندهاین بود که برای دیدنِ موکل، فقط کافیجواب است آدم خودش را وکیل معرفی کند؟
وقتی دستش را سمتِ خودنویسِبرد سیاه دراز کرد، ذهنش بهوقته تکاپو افتاد تا نقشهای بکشد.
ناگهان متوجه شد پاسبانِ روبهرویش توجهش را بهکلمِ نسخهٔ تازهرهاشدهٔ «جوانانِ تریر» معطوف کرده و خیرهچرخیدند به خبرِ مسابقهٔ دوچرخهسواریِ سالانهٔ تریر مانده است.
انگار پروانهٔ وکالت براش مهم نیست... فکری از ذهنِگیج لومیان گذشت. با تقلید از دستخطِ اورور، «نامش» را خطخطیناگفته کرد: «گیوم پییر، وکیلِ تسخیری. ملاقات با موکل، شارلی کولنت.»
بعد از نوشتن،دوست برخاست و بیتفاوتناگفته نگاهی به اطراف انداخت.
با تظاهر به خوشحالی، دستشبرد را بالا برد و فریاد زد:ندیدمت «کلمِ کوچولوی من، خیلی وقته ندیدمت!»
چهرههای گیج به سمتش چرخیدند. لومیانبرد رو به پاسبانِ متصدیِ ثبتنام چرخیدندیدمت و زمزمه کرد: «یه دوست رو دیدم.»
پیامِ ناگفته اینکلمِ بود: پروانهٔ وکالتشوقته را بعداً نشان میدهد.
بیآنکه منتظرِ جواب بماند،دیدم با گامهای بلند بهوکالتش گوشهای از سالن رفت.
پاسبان پیش از آنکه نگاهشبرد را به «جوانانِ تریر» برگرداند،وقته نگاهی گذرا به دفترِ ثبت انداخت.
لومیان در گوشهٔ سالن، دزدکی به پاسبانِفریاد غرق در مطالعه نگاه کرد و سپسگیج با لبخندی شرمگین رو به تماشاچیانِ سردرگم چرخید.
«ببخشید، شمافریاد رو با کسِخیلی دیگهای اشتباه گرفتم.»
کیفِ اسنادش را محکم گرفت و بهاین افسرِ پلیسی که پیشتر «انتخاب» کرده بود وبماند حالا داشت از دفترِ ثبتنام میآمد، نزدیک شد.
لومیان چانهاش را بالا دادبرد و با لحنی متکبرانه خواستار شد:ندیدمت «میخوام موکلم، شارلی کولنت، رو ببینم.»
در جمهوریِ اینتیس، وُکلاخوشحالی جایگاهِ اجتماعیِ بسیار بالاتریکلمِ نسبت به پاسبانهای عادی داشتند.
افسر نگاهی به دفترِکوچولوی ثبتنام انداخت، دلیلی برای نگرانیگیج ندید و سر تکان داد.
«مسئولِ اونزمزمه پرونده رودیدم براتون خبر میکنم.»
پانزده دقیقه بعد، لومیان در اتاقیفریاد امن روبهروی شارلی نشسته بود وچهرههای دو افسر دمِ در نگهبانی میدادند.
شارلی درحالیکه روی صندلیِ آنسویبالا میز فرو میرفت، با چشمانی پروقته از سردرگمی پرسید: «شما کی هستید؟»
گونههای پیشتر گلگونش حالا رنگپریدهخیلی و بیجان بود و ترس درچرخیدند تکتکِ خطوطِ چهرهاش حک شده بود.
هنگامِ گپ زدن با دیگر کارکنانِ هتل دربارهٔ وکلای تسخیری شنیده بود ومنتظرِ میدانست نهادهای دولتی یا سازمانهای خیریه آنها را برای مظنونانِ بیبضاعت فراهم میکنند. هرگزگوشهٔ انتظار نداشت فقط نیم روز پس از دستگیریاش، یکی از آنها از راه برسد.
لومیان پوزخندی زد، عینکِ قابمشکیاش را برداشت، باکوچولوی چشمِ راست چشمک زد و با صدای طبیعیِمتصدیِ خودش گفت: «منو نمیشناسی؟ من وکیلِ تسخیریت هستم.»
شارلی ماتومبهوت خیره ماند. پسبالا از چند ثانیه بررسیِ دقیق، برقیوقته از شناخت چهرهاش را روشن کرد.
اما پیش از آنکه بتواند حرفی بزند،ندیدمت لومیان عینکش را دوباره به چشم زدچرخید و گفت: «ساکت. به من گوش کن.»
شارلی فوراً حواسشدوست را جمع کردناگفته و گفت: «باشه، باشه.»
لبخندِ لومیان محو شدبالا و جای خود راکوچولوی به حالتی جدی داد.
«باید تمامِ جزئیاتِ اتفاقیخوشحالی رو که افتاده بدونم.کلمِ فقط اینطوری میتونم تبرئهت کنم.»
شارلی با استیصال در صدایش، همچونوقته مردی در حالِ غرق شدن کهمتصدیِ به طنابِ نجات چنگ میزند، پرسید: «واقعاً؟»
لومیان با تظاهر به رفتارِپیامِ حرفهای پرسید: «تا چه ساعتینشان تو اتاق پیشِ مادام آلیس موندی؟»
شارلی صورتش را مالید و درحالیکه تقلا میکرد از میانِ غبارِ سردرگمی و درد به یاد بیاورد، گفت: «مادامزمزمه آلیس خدماتِ اتاق سفارش داد. قبل از ساعتِ هشتِ شب رفتم تو اتاقش و تا وقتی خسته شد همونجاپیش موندم. تازه نیمهشب بود که اومدم بیرون. اون موقع تازه دراز کشیده بود و هنوز بیدار بود. هنوز زنده بود!»
از هشتِ شب تا نیمهشب؟ هر روز؟ اون ۵۰۰ ورلدور راحت به دستچهرههای نمیاد... لومیان در دل اندیشید و سپس لحنی وکیلمآبانه به خود گرفت: «باید بابعداً من صادق باشی. پنهان کردنِ هر چیزی در نهایت فقط به خودت ضربه میزنه.»
«دروغ نمیگم. واقعاً حقیقت همینه!» کلمات، حرکات،ندیدمت طرزِ ایستادن و لحنِ لومیان، شارلی را متقاعدزمزمه کرده بود که او واقعاً وکیلِ مدافعش است.
لومیان پس از بررسیِ چند جزئیاتِ دیگراین پرسید: «بعد از اینکه نظرِ مادام آلیسجواب رو جلب کردی، کسی حسادت نشون داد؟»
شارلی به خاطر آورد:بالا «خیلیا. شاگردا و خدمتکارایکوچولوی رسمی، همهشون بهم حسودی میکردن...»
مدتی دربارهٔ این موضوع بحثبالا کردند تا اینکه لومیان عکسی بیرونوقته آورد و به دستِ شارلی داد.
«ببین این آدم رو میشناسی.»
شارلی نفسش در سینهدیدم حبس شد و گفت:وکالتش «این سنت ویو نیست؟»
چرا اینقدر تحریکآمیزخوشحالی لباس پوشیده بودفریاد و سینهاش پیدا بود؟
لومیان گفت: «من مطمئن شدم که پرترهٔ توی اتاقت مالِ سنتوقته ویو نیست. متعلق به روسپیِ درباریِ معروف، سوزانا ماتیسه.» لومیان برای جلوگیریپیامِ از ناراحتیِ بیشازحدِ شارلی، با درایت «روسپیِ درباری» را جایگزینِ «فاحشه» کرد.
چهرهٔ شارلی ازکلمِ سردرگمی در هموقته رفت و گفت: «ها؟»
من به یهدوست روسپیِ درباری دعاناگفته کردم، نه یه فرشته؟
پس چرا شانسم بهتر شد؟
نه، اگه واقعاًتظاهر بهتر شده بودبرد که دستگیر نمیشدم...
لومیان عکسِ دیگری بیرون آورد. عکس هنوز سوزانا ماتیس راسمتش نشان میداد، اما او از قبل رنگِ موی روسپیِ درباریاین را تغییر داده و چند «ویرایش» روی آن انجام داده بود.
«به این نگاه کندیدم و بگو این شخصوکالتش رو میشناسی یا نه.»
شارلی چند ثانیه تصویربالا را وارسی کرد و بعدخیلی چهرهاش از شوک دگرگون شد.
«چـ... اون! چطور ممکنه؟»
لومیان پوزخند زد: «پس میشناسیش؟»
شارلی سر بلند کرد، صدایشپیامِ بیجان بود: «ا-اون... همون زنیهنشان که تو رؤیاهای قشنگم میدیدم.
«بهت نگفتم؟ چند روز بود کهفریاد خوابهای فوقالعادهای میدیدم. خواب میدیدم که باهاشگیج همآغوشی میکنم. خیلی پرشور و لطیف بود...
«ت-تو از کجا میدونستیخوشحالی خوابشو میبینم؟ من به هیچکسکوچولوی نگفته بودم! چرا عکسشو داری؟»
نگاهِ شارلی که حالاکوچولوی روی لومیان ثابت ماندهچهرههای بود، کاملاً عوض شد.
این واقعاًزمزمه همون بچهٔدیدم جنوبیه که میشناسم؟
غیر از استعدادش توبالا شوخیهای خرکی و قیافهٔکوچولوی خوبش، هیچچیزِ عجیبی نداشت!
لبهای لومیان به لبخندیخوشحالی کشیده شد و متقابلاًکلمِ به شارلی خیره ماند.
«دقیقتر نگاهفریاد کن ببینکوچولوی کی تو عکسه.»
شارلی با چهرهایدوست تهی به تصویرِناگفته زنِ موسبز خیره ماند.
همانطور که آن را وارسی میکرد، چهرهاشکلمِ از وحشتی محض دگرگون شد. بیاختیار خودشسمتش را عقب کشید و صدای قیژژِ صندلی درآمد.
شارلی که نمیتوانست احساساتش رابالا سرکوب کند، فریاد زد: «نه،خیلی غیرممکنه! سوزانا، سوزانا، اون همون روسپیهست!»
این کشف باعث شدکوچولوی احساس کند با روحیچهرههای پلید روبهرو شده است.
بعد از نیایش به پرترهٔ یک روسپی، نه تنهابعداً از گرسنگی نجات پیدا کرده و کارِ جدیدی یافته بود،سالن بلکه خوابش را هم دیده و با او خوابیده بود!
مگر این شبیهِخوشحالی روبهرو شدن بافریاد یک شبح نبود؟
لومیان باانداخت تأیید سرخوشحالی تکان داد.
«تبریک میگم. حداقل کور نیستی.»
او قصد داشت به شارلی کمک کند ووکالتش اطلاعات را برای شوخی و ترساندنش فاش کند،گامهای اما این دو موضوع به هم ربطی نداشتند.
درِ اتاقِ بازجویی با صدای قیژژ بازکلمِ شد. پاسبانی که بیرون نگهبانی میداد، باسمتش احتیاط پرسید: «چی شده؟ چرا داد میزنید؟»
لومیان با آرامش توضیحخوشحالی داد: «کمکش کردم بعضی جزئیاتِکوچولوی کلیدی رو به یاد بیاره.»
شارلی از بهت بیرون آمد.
«بله، یهزمزمه چیزِ خیلیدیدم مهم یادم اومد.»
و واقعاً هم همینطور بود!
پاسبان دیگر پافشاریتظاهر نکرد و دوبارهبرد در را بست.
با دیدنِ این صحنه، شارلی به جلو خمچهرههای شد، لبهٔ میز را چسبید و با اضطرابدوست پرسید: «من با یه روحِ پلیدِ زن روبهرو شدم؟»
لومیان در حالی که میدید چهرهٔ شارلی کمیوکالتش نرم شد، گفت: «شاید روحِ کینهجو یا پلیدی نباشه.»بلند و بعد افزود: «شاید از اون هم دردسرسازتر باشه.»
با اینتظاهر حرفها، صورتِبالا شارلی خاکستری شد.
بعد از مکثی کوتاه، با دلهرهبرد پرسید: «تو... منظورت اینه که مادامندیدمت آلیس رو اون روحِ پلید کشته؟»
لومیان برخاست: «هنوز مطمئنکوچولوی نیستم. باید جنازهٔ مادامچهرههای آلیس رو وارسی کنم.»
«تو حتی میدونی چطور یه جنازه رواین بررسی کنی تا علتِ واقعیِ مرگ روجواب بفهمی؟» همسایهاش برای شارلی هر لحظه معماییتر میشد.
لومیان لبخندیتظاهر زد امابالا جوابی نداد.
لومیان بهعنوانِ وکیلِ مدافعِ شارلی حق داشت زیرِ نظرِ پلیس جنازه را بررسی کند و حتی میتوانستمتصدیِ از یک آسیبشناسِ مستقل کمک بگیرد. بنابراین، پس از امضای دو سند با نامِ گیوم پییر، اوگامهای را به زیرزمینِ ادارهٔ پلیسِ محلهٔ بازار و به سردخانهای که جنازه در آن نگهداری میشد، راهنمایی کردند.
افسری که راهنماییاش میکرد، کشو راوقته بیرون کشید، زیپِ کیسهٔ جسد را بازثبتنام کرد و به جنازهٔ زن اشاره کرد.
«این مادام آلیسه.»
آلیس در زمانِ حیاتش ظاهرِ خود را کاملاً خوب حفظ کرده بود وگیج فقط چینوچروکهای محوی گوشهٔ چشمها و دهانش دیده میشد. ابروهای کلفت و قهوهایاشبعداً قابِ چهرهاش بودند، گونههایش کمی افتاده بود و پوستش رنگپریده و بیجان شده بود.
لومیان نگاهی گذرا بهخوشحالی جنازه انداخت و بهکلمِ افسر گفت: «همین کافیه.»
او آسیبشناسی نبود که برای انجامِوقته معاینهای واقعی آمده باشد؛ هدفش فقط پیداثبتنام کردنِ مکانِ تقریبیِ بقایای مادام آلیس بود.
پس از خروج از سردخانه،پیامِ لومیان رو به افسرِ همراهشنشان کرد و پرسید: «نزدیکترین دستشویی کجاست؟»
افسر با وجودِخوشحالی بیحوصلگیِ فزایندهاش جواب داد:کلمِ «تهِ راهرو بپیچید راست.»
لومیان قدمهایش راتظاهر تند کرد وبرد واردِ دستشوییِ زیرزمین شد.
وقتی داخل شد، درِ چوبی راوقته قفل کرد و در آن فضایمتصدیِ تنگ رقصِ احضار را اجرا کرد.
در میانِ رقصِ دیوانهوار و درهمپیچیده، بادی مورمورکننده در دستشویی وزید.میدهد پیکرهایی محو یکی پس از دیگری پدیدار شدند و چهرههای رنگپریدهآنکه یا سفیدِ مایل به آبیشان با چشمانی خالی به لومیان خیره ماندند.
اینها دغدغههایتظاهر بهجامانده ازبالا درگذشتگان بودند.
لومیان هرگز پیش از این چنین منظرهٔفریاد تماشاییای ندیده بود. برای لحظهای احساس کردگیج در محاصرهٔ اشباحِ شبحوار قرار گرفته است.
خودش را جمعوجور کرد و دروقته حالی که دنبالِ مادام آلیس میگشت،متصدیِ نیمهٔ دومِ رقص را ادامه داد.
خیلی زود، بانویدوست خشن با ابروهای کلفتِاین قهوهای را پیدا کرد.
لومیان خنجرِ نقرهایِ آیینی را بیرون کشیدکلمِ و زخمی ایجاد کرد و به مادامسمتش آلیس فرمان داد تا به او متصل شود.
مادام آلیس قطرهٔتظاهر خون را بلعید وفریاد واردِ بدنِ لومیان شد.
بیدرنگ، لومیان لرزشی را درخیلی امتدادِ ستونِ فقراتش حس کردسمتش و قفسهٔ سینهاش سنگین شد.
نفسهایش به خسخس افتاد.
لومیان بدونِ تردید، از انتخابِ ویژگیهافریاد یا تواناییهای مادام آلیس چشمپوشی کردچهرههای و دغدغهٔ او را تقویت کرد.
تقریباً در همان لحظه، دیدِ لومیان تاریک شد و مادام آلیس را دید کهگیج روی تخت دراز کشیده و دهان و بینیاش با بالشی پَر خفه شده است.نشان با این حال، در زاویهٔ دیدِ او هیچکس بالش را به پایین فشار نمیداد!