چپتر 189: همکاری
0فرانکا با دیدنِ نگاهِ گیجِ لومیان، توضیحِنیستم کوتاهی داد: «یکی از تواناییهای اصلیِ مسیرِمعانیِ دیوبانو حولِ آینهها و دستکاریِ دنیای درونشون میچرخه.
«وقتی شک کردم که این مکان ممکنه به مسیرِ دیوبانو یا شکارچی ربط داشته باشه، با خودماساسِ فکر کردم نکنه ناخواسته قدم به جای خاصی توی عالمِ آینه گذاشته باشیم. برای همین، سعی کردم ازنشون آینهٔ آرایش استفاده کنم تا ببینم میتونم از طریقش فرار کنم یا نه. همونطور که دیدی، بیفایده بود.
«بهخاطرِ همین، موقتاً این ایده رو که توی عالمِ آینه هستیملحنی یا با شیئی از یه دیوبانو روبهرو شدیم، کنار گذاشتم. اما حالاچون به آینهای زیرِ آب برخوردیم که احتمالاً راهِ خروجی رو پنهان کرده...»
لومیان که سعی داشت رشتهٔ افکارِ فرانکا را درککنار کند، پرسید: «پس شک داری که اینجا جای خاصیخروجی توی عالمِ آینهست که فقط به آینههای خاصی محدود میشه؟»
فرانکا با تکانِ ملایمِ سر جواب داد: «دقیقاً. اما چیزی که گیجمعلومِ میکنه اینه که چطور بدونِ برخورد با هیچچیزی شبیهِ آینه سر ازقلمروی اینجا درآوردیم. شاید حدسم غلط باشه، یا فقط تا حدودی درست باشه...»
لومیان لحظهای درنگ کرد، به اینگرفت امید که دانشِ تازهای کسب کند. باکاملاً لحنی جدی پرسید: «عالمِ آینه دقیقاً چیه؟»
فرانکا دماسبیِحدودی پشتِ سرش رادرنگ در چنگ گرفت.
«توضیح دادنش براتموقتاً سخته، چون خودممشیئی کاملاً مطمئن نیستم.
«بذار بر اساسِ درکِ خودم روشنش کنم. توی علومِ غریبه، آینهها معانیِ نمادینِ مشخصی دارن؛نمادینِ مثلِ انعکاسِ تصویرِ خودِ آدم یا دروازهای به یه قلمروی دیگه. اولی نشون میده که میتونیمجایگزین از آینهها برای ساختِ جایگزین استفاده کنیم، در حالی که دومی به عالمِ آینه اشاره داره.
«اغلب با وحشت، رازآلودی، ترس و چیزای عجیبوغریب گره خورده. نمیتونم با اطمینان بگم که عناصرِ پنهانی اونجا هست یا واقعاًغریبه یه بُعدِ جایگزینه. با این حال، میدونم که عالمِ آینه به موجودیتهای آینهمانندِ مختلفی متصل میشه. ممکنه به فضاهایی اشاره داشته باشهاشاره که در حالتِ عادی غیرقابلدسترسیان. با بالا رفتنِ ردهام، باید بتونم از عالمِ آینه برای جابهجاییِ سریع بینِ مکانهای مختلف استفاده کنم.»
لومیان اتفاقاتِ اخیر رالحظهای به یاد آورد ودانشِ به تخیلش اجازهٔ پرواز داد.
«ممکنه اون نسخهای که ازت دیدیم، انعکاسی باشه که از یهاما برخوردِ قبلی توی عالمِ آینه جا مونده، قبل از اینکه ساحره بشی؟افکارِ این توضیح میده که چرا من هیچوقت با خودِ گذشتهام روبهرو نشدم.»
فرانکا لحظهای تأمل کرد و گفت: «توضیحِ منطقیایه، اما من به چیزِ عجیبی برنخوردم... اگه اینطور باشه، باید فوراً بریم سمتِ اونآدم گودالِ آب. خروجی بهاحتمالِ زیاد همونجاست! دیگه نمیتونیم محتاطانه پیش بریم یا بیشتر از این صبر کنیم. همونطور که قبلاً گفتم، عالمِخورده آینه پدیدههای مورمورکننده و ترسناکی تو خودش داره. اگه بیشتر از این اینجا بمونیم، میترسم تصور کنم چه بلایی ممکنه سرمون بیاد!»
لومیان خونسردیاش راپشتِ حفظ کرد وگرفت گفت: «بسیار خب.»
فرانکا چرخید و بالحظهای سرعت دوید و لومیاندانشِ هم سایهبهسایه دنبالش رفت.
همانطور که ساحره میدوید، به نظر میرسید از نوعی توانایی استفاده میکند. لکههای کوچکِزیرِ برفک زیرِ پاهایش شکل میگرفت و اصطکاک را بهشدت کاهش میداد. بدنش بیوزن مینمود، چنانکهآینهست با ظرافت از میانِ غارِ تاریکِ معدنِ سنگ سُرید و به اعماقِ تونلِ زیرزمینی رفت.
لومیان با به کار گرفتنِ تمامِ توانشنیستم بهعنوانِ یک شکارچی و رقصنده، تقلا کردمعانیِ تا پابهپای فرانکا پیش برود و جا نماند.
در آن سرمای زمستانی، لایهٔچنگ نازکی از یخ رفتهرفته رویسخته دیوارههای صخرههای اطراف شکل گرفت.
روی سطحِ یخی، چهرههایی آغشته به خون پدیدار شدند. صورتهایشانکسب در هم کشیده شده بود و چشمانشان لبریز از نفرتدادنش بود؛ همچون اشباحی کینهتوز که از اعماقِ جهنم بیرون آمده باشند.
در میانِ آنها تجسمِ پیشینِ فرانکاشیئی هم به چشم میخورد، زمانی کهحالا هنوز در هیئتِ یک مرد بود!
پس از مدتی دویدن،خودمم چشمِ لومیان و فرانکابذار به گودالِ آب افتاد.
با تابشِ نورِ چراغِسرش کاربیدی، سطحِ گودال بادادنش هالهای زرد و آبی درخشید.
فرانکا ناگهانحدودی ایستاد ولحظهای پرسید: «همینه؟»
در آن لحظه، بندبندِ وجودش از دردروبهرو تیر کشید؛ گویی جز احساسِ سوزش درزیرِ حفرهٔ بینیاش، بدنش در آستانهٔ متلاشی شدن بود.
فرانکا در حالی که چراغِکاملاً کاربیدی را محکم در دستدرکِ داشت، محتاطانه به گودال نزدیک شد.
«حالا چالشِ اصلی اینه که چطور از دستِ اون هیولایی کهچون دیدی فرار کنیم و آینه رو پیدا کنیم. متأسفانه هنوز نمیتونممعانیِ بینِ آینهها جابهجا بشم. فقط میتونم چند ثانیهٔ کوتاه اون تو بمونم...
«من حواسش رو پرت میکنم و یهامید مدت مشغولش نگه میدارم. تو چرا شیرجهدماسبیِ نمیزنی زیرِ آب تا آینه رو بیاری؟»
لومیان رُکوپوستکنده گفت: «فکر نمیکنم در برابرشروبهرو شانسی داشته باشی. همون یه لحظه کهزیرِ چشمم بهش افتاد، نزدیک بود از پا دربیارتم.»
«...» با اینکه فرانکا کمی احساسِمطمئن رنجش و استیصال میکرد، اما بایدعلومِ میپذیرفت که حرفِ لومیان حقیقت دارد.
او با رده و شیءِ رازآلودش، حتی در برابرِ فرابشری با یک ردهکاملاً بالاتر هم میتوانست مقاومت کند. با این حال، با توجه به نمایشی که هیولاانعکاسِ از خود نشان داده بود، فاصلهاش با او بسیار بیشتر از یک رده بود!
پس از مکثیدرست کوتاه، فرانکا دندان بهامید هم سایید و گفت:
«حتی اگه حریفش نشم، مهارتهام تو فرار و محافظت از خودماما فوقالعادهست. باید بتونم بیشتر از ده ثانیه در برابرش دووم بیارم.رشتهٔ اگه بتونی تو این مدت آینه رو بیاری، میتونیم فرار کنیم!»
لومیان خندهای کرد و گفت:
«هنوز نبایددماسبیِ جونمون روسرش به خطر بندازیم.
«نقشهای دارم که بدونِ خطرِ زیاد، اون هیولادانشِ رو ده تا بیست ثانیه معطل کنم. و مطمئنمچنگ که تو میتونی اون آینه رو پیدا کنی، درسته؟»
فرانکا با شکوتردید به لومیان نگاه کرد و گفت:کنار «میتونم. روشِ بیهمتایی برای پیدا کردنِ آینهها دارم. واقعاًخروجی از پسش برمیای؟ واقعاً هیچ خطری در کار نیست؟»
لومیان با آرامشچون جواب داد: «درمطمئن تئوری، خطرش خیلی کمه.»
همزمان در دل اضافه کرد: اگه خطرش خیلی زیاد بشه،سخته یه راهِ دیگه پیدا میکنم. آقای کِی، مادام هلا، خانمِعلومِ شعبدهباز، اون وجودِ عظیم، و قدرتِ ناگزیری، همهشون گزینههای قابلقبولیان.
فرانکا وقت را تلف نکرد و درحالیکهامید لبهایش را جمع میکرد گفت: «باشه، فقطدماسبیِ برای احتیاط، یه جایگزینِ آینهای برات درست میکنم.»
طبیعتاً لومیان به چیزیایده که میتوانست خطر را بهطورکنار مؤثری کاهش دهد، اعتراضی نداشت.
بعد از اینکه فرانکا آینهٔ کوچکی بیرون آورد و بدلِ آینهایِروشنش مربوط به آن را ساخت، لومیان خنجرِ نقرهایِ آیینی را در دستدروازهای گرفت و دورِ گودالِ آبِ برکهمانند گشت تا حصارِ روحی ایجاد کند.
در تمامِ این مدت، از ترسِ اینکهتوضیح هیولا او را به زیر بکشد، فاصلهایمطمئن چهارپنجمتری را با لبهٔ آب حفظ کرد.
لومیان خنجرِ نقرهایِ آیینی رادرنگ کنار گذاشت و با لبخندیکسب واقعی رو به فرانکا کرد.
«مرحلهٔ بعد به یکیایده از رازهای من ربطشدیم داره. میشه روت رو برگردونی؟»
«بسیار خب.»سخته فرانکا از صراحتِکاملاً او راضی بود.
در دلدماسبیِ بارِ دیگرسرش آه کشید.
نکنه ژناحدودی دربارهٔ سیِللحظهای اشتباه میکنه؟
وقتی فرانکا رویش را برگرداند،هستیم لومیان چراغِ کاربید را کنار گذاشتاما و رقصِ احضار را آغاز کرد.
قصد داشت هیولاچون را احضار کند، امانیستم نمیگذاشت هیولا تسخیرش کند!
لومیان باور داشت هرچه سطحِ یک موجودِ عجیب بالاتربرات باشد، بیشتر متوجهِ فسادِ درونِ بدنِ او میشود. ایندرکِ باعث میشد تمایلِ کمتری برای چسبیدن به او داشته باشد.
بهعبارتِ دیگر، تا زمانی که از دادنِ فرمانهایی که بر هیولا اثر میگذاشت خودداری میکرد، احتمالاً هیولا با اشتیاقتوضیح رقصِ احضار را تماشا میکرد و منتظرِ فرصتی برای حمله میماند. با این حال، از مهروموم و فساد میترسیدمثلِ و جرئت نمیکرد نقشههایش را عملی کند. فقط زمانی واقعاً با او درگیر میشد که رقص به پایان میرسید.
رقصِ احضار بیست تا سی ثانیه طولروبهرو میکشید؛ زمانی کافی برای اینکه فرانکا زیرِزیرِ آب برود و آینه را پیدا کند.
تا زمانی که لومیان میتوانست پیشمطمئن از حملهٔ هیولا از این جهانعلومِ فرار کند، دیگر مشکلی پیش نمیآمد!
البته، اگر نمیتوانست نیروهای طبیعتِ مربوطه را دردادنش این مکان مهار کند و به رقصِ احضار اجازهٔاساسِ اثرگذاری بدهد، همیشه میتوانست از روشی جایگزین استفاده کند.
در میانِ رقصِ پیچوتابدار و جنونآمیز، نیروی روحیِ لومیانتازهای نیروهای طبیعت را برانگیخت و پیوندی شکل داد که درتوضیح محیطِ اطراف پخش شد، اما حصارِ روحی سدِّ راهش شد.
چند ثانیه بعد، موجهایی روی سطحِشیئی گودالِ آب پدیدار شد و پیکری رنگپریدهآینهای بیرون آمد و روی آب شناور ماند.
شبیهِ انسان بود، با بدنیکاملاً بادکرده و چهرهای غولآسا کهدرکِ نیمی از هیکلش را اشغال میکرد.
هیولا بهسوی لومیانپشتِ شناور شد و درتوضیح فاصلهای بسیار نزدیک ایستاد.
لومیان جرئت نمیکرد مستقیم بهدرنگ آن نگاه کند. با چشمانیکسب نیمهبسته فریاد زد: «عجله کن!»
فرانکا بیدرنگ چراغِ کاربید راهستیم رها کرد، دو قدم برداشتگذاشتم و به درونِ آب پرید.
با صدایسخته شلپ، آبخودمم به اطراف پاشید.
حسی سرد و مرطوب درچنگ پوستِ فرانکا رخنه کرد وسخته تاریکیِ مطلق دیدش را فرا گرفت.
فرانکا با راهنماییِ درخششِ ضعیفِدرنگ چراغِ کاربید که از میانِ آبلحنی نفوذ میکرد، بهسرعت به اعماق رفت.
ناگهان، موجوداتی تاریک شبیهِ جلبکِ دریاییشیئی پیچکهای مومانندشان را دراز کردند وحالا گویی زنده باشند، دورِ فرانکا خزیدند.
فرانکا به آنهاچون اعتنایی نکرد ومطمئن به پایینرفتن ادامه داد.
درست زمانی که «جلبکِ دریایی»چنگ میخواست او را لمس کند، ناگهانچون شعلههای سیاه از آن زبانه کشید.
شعلههای سیاه بیصدا زیرِ آب میسوختند وامید هیچ نشانهای از خاموششدن نداشتند. «جلبکِ دریایی»دماسبیِ خاکستر نشد، اما آگاهیاش از بین رفت.
در آب شناورموقتاً ماندند و باشیئی جریانها تاب خوردند.
در فاصلهای دورتر، انبوهی از جلبکهایمطمئن دریایی همچنان به جلو هجوم میآوردند، اماغریبه لایههایی از سرمای متراکم سدِّ راهشان شد.
کنارِ گودالِ آب، لومیان که غرق در رقصِ احضار بود،سخته به هیولا نگاه نکرد. با این حال، صدایی شبیهِ ترکیدنِ حبابغریبه شنید. بویی متعفن بهسویش وزید که سرمایی فراگیر به همراه داشت.
تصویری درحدودی ذهنِ لومیانلحظهای جرقه زد:
هیولای بادکرده با آن چهرهٔ عظیمش کمتر از یککنار قدم با او فاصله داشت و تقریباً به پشتشخروجی چسبیده بود. حتی میتوانست «نفسِ» آن را حس کند!
هیسس... لومیان غریزی نفسش راکاملاً در سینه حبس کرد ودرکِ نگذاشت رقصِ احضار قطع شود.
در آب، فرانکا کهسرش عمیقتر غواصی کرده بود، سرانجامبرات حضورِ آینه را حس کرد!
پیکرش ناگهان محودرست شد و ازکرد جای اصلیاش ناپدید گشت.
پیکرِ فرانکا بهسرعت روی آینهٔهستیم نقرهایِ باستانی که بیصدا درگذاشتم بسترِ آب آرمیده بود، پدیدار شد.
شیءِ رازآلود را برداشت وکاملاً با چهرهای که غرق در شادیروشنش بود، بهسوی سطحِ آب شنا کرد.
تازه تأیید کرده بود کهچنگ این آینه واقعاً به تونلِسخته زیرزمینی در جهانِ بیرون راه دارد!
کنارِ گودالِ آب، لومیان درحالیکه نگاهش را روی سطحِ آب خیره نگه داشتهچیه بود، پر از اضطراب شد. رقصِ احضار به پایانِ خود نزدیک میشد ومطمئن هیولای بادکرده نزدیکتر میآمد، طوری که گوشتش تقریباً به پوستِ او ساییده میشد.
اگر فرانکا بهزودی بیرونایده نمیآمد، مجبور میشد ازشدیم انگشتِ آقای کِی استفاده کند!
درست در همان لحظه، فرانکا درحالیکه آینهنیستم را در دست داشت به لبهٔ آبمعانیِ رسید و در میانِ پاششِ آب بیرون پرید.
بیآنکه با هیولا تماسِ چشمی برقرار کند،توضیح سرش را پایین انداخت و با شتاب بهنیستم کنارِ لومیان رفت و مچِ دستش را گرفت.
همزمان، هر دو اثیریلحظهای شدند و آینهٔ باستانی باتازهای صدای تقتق روی زمین افتاد.
صحنهای روی سطحِ آینه نقش بست: فرانکا دستِ لومیانکنار را گرفته بود و او را از تونلی کوتاهخروجی و تاریک به «غاری» روشن میبُرد و سپس بیرون میپریدند.
در میانِ سوسوی نورها و سایهها، لومیاننیستم متوجه شد در مسیری کمنور ایستاده استمعانیِ و نوری از دوردست به درون میتابد.
فرانکا آینهای را که بهعنوانِ جایگزینِ او عملدادنش کرده بود برداشت و متوجه شد ترکهای بیشماریبذار سطحش را مخدوش کرده و در آستانهٔ خُردشدن است.
او از تهدلدرست آهی کشید وکرد گفت: «خیلی خطرناک بود.»