---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 356: جای زخم • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 356: جای زخم

0

با گذشتِ زمان، لومیان حس کرد دمای بدنش به‌آرامی‌آمادهٔ​ در حالِ کاهش است. حتی خورشیدِ سوزانِ بیرونِ پنجرهٔ‌می‌بلعید​ کالسکهٔ عمومی هم نمی‌توانست جلوی این تغییر را بگیرد.

افکارش کند شد و‌صدایش​ پوستِ پشتِ دستش به‌گرفته​ رنگِ سفیدِ رنگ‌پریده‌ای درآمد.

سرانجام، لومیان‌نفسش​ به محلهٔ‌سینه​ بازار رسید.

وقتی از کالسکهٔ‌رفتن​ عمومی پیاده شد، انگار‌گذشت​ دست‌وپاهایش خشک شده بود.

همین که به خیابانِ روپوش‌سفیدها پیچید، مردی که به‌آمادهٔ​ او نزدیک می‌شد جا خورد. نفسش را بی‌صدا در‌می‌بلعید​ سینه حبس کرد و چشمانش پر از ترس شد.

لومیان ناخودآگاه به پهلو نگاه‌لحنِ​ کرد و تصویرِ خودش را‌هلا​ در شیشهٔ پنجرهٔ کافه سنجید.

موهای بلوند-مشکی‌اش طوری به نظر می‌رسید که انگار روزها شسته نشده بود و چهره‌اش به رنگِ‌موهای​ آبیِ کم‌رنگ و بیمارگونه‌ای درآمده بود. لکه‌های قرمزِ مایل به بنفش و نشانه‌هایی از پوسیدگی روی‌مایل​ گردنش دیده می‌شد و چشمانش پوچیِ سردِ جنازه‌ای را بازتاب می‌داد که روزها از مرگش می‌گذشت.

لومیان پوزخندی به مرد زد‌رقصِ​ و گفت: «خب، نظرت چیه؟‌داشت​ قشنگ شبیهِ یه زامبی شدم؟»

متوجه شد صدایش لحنِ‌هلا​ سردتری به خود گرفته‌کنارِ​ که یادآورِ هلا بود.

نجیب‌زاده زیرلب ناسزایی گفت و از‌سردتری​ کنارِ مردی که به نظر می‌رسید آمادهٔ‌ناسزایی​ رفتن به مجلسِ رقصِ نقاب‌دار است، گذشت.

لومیان می‌دانست فسادی که داشت او را می‌بلعید، در‌پهلو​ حالِ وخیم‌تر شدن است. قدم‌هایش را تندتر کرد و‌مشکی‌اش​ به خانهٔ امنی رسید که هنوز تحویلش نداده بود.

به‌سرعت محراب را چید، تکه‌کاغذی‌رقصِ​ را باز کرد و نامهٔ‌داشت​ کوتاهی برای خانمِ شعبده‌باز نوشت.

«مأموریتِ خانمِ عدالت را به انجام رساندم و آبِ چشمهٔ‌رفتن​ زنانِ سامری را به دست آوردم، اما خودم هم دارم‌شدن​ تسلیمِ فساد می‌شوم. وضع دارد بدتر می‌شود. چطور می‌توانم ریشه‌کَنش کنم؟»

لومیان پس از تا‌صدایش​ کردنِ مرتبِ نامه، نامه‌رسانِ‌گرفته​ خانمِ شعبده‌باز را احضار کرد.

نامه‌رسانِ «عروسکی» بالای شعلهٔ آبی‌رنگِ‌حبس​ شمع ظاهر شد و با‌نگاه​ تأیید به لومیان سر تکان داد.

«از این حال‌وروزِ‌رفتن​ الانت خیلی خوشم میاد،‌گذشت​ هرچند موهات زیادی چربه.»

هالهٔ نزدیک به مرگ؟‌هلا​ میلِ لومیان به غرولند کردن‌آمادهٔ​ از قبل ضعیف‌تر شده بود.

پس از تماشای رفتنِ نامه‌رسانِ «عروسکی»، محدودیتِ زمانیِ پانزده‌دقیقه‌ای تعیین کرد. اگر خانمِ شعبده‌باز تا‌آمادهٔ​ آن موقع جواب نمی‌داد، باید راه‌های دیگری برای خلاص شدن از شرِّ فساد پیدا می‌کرد.‌امنی​ یکی از احتمالات این بود که آیینی اجرا کند و به درگاهِ آقای ابله التماس کند.

تیک‌تاک. عقربهٔ ساعتِ جیبیِ امانت‌گرفته‌شده از تالارِ رقصِ نسیم ریتمِ ثابتی داشت.‌خودش​ با این حال، لومیان پیش‌تر متوجه شده بود که تقریباً ده دقیقه‌نشده​ عقب است. انگار هرچه به چشمهٔ زنانِ سامری نزدیک‌تر می‌شد، تیک‌تاکش کندتر می‌شد.

ناگهان، نورِ ستارگان از‌مجلسِ​ خلأ پدیدار شد و دری‌فسادی​ رازآلود و اثیری شکل داد.

در باز شد و خانمِ شعبده‌باز درحالی‌که پیراهنی زردِ‌آمادهٔ​ مایل به قهوه‌ای به تن داشت، بیرون آمد. آن‌سوی‌می‌بلعید​ در، تاریکیِ ژرفی با نورِ ستارگان آراسته شده بود.

دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظمِ انجمنِ‌لحنِ​ تاروت نگاهی به لومیان انداخت‌هلا​ و به‌آرامی سر تکان داد.

«برای تطهیرِ یه‌بی‌صدا​ فرشته، به درگاهِ‌چشمانش​ آقای ابله نیایش کن.»

باز هم باید به درگاهِ آقای ابله‌گذشت​ نیایش کنم؟ لومیان بیشتر از این کنجکاوی نکرد.‌تندتر​ او آیین را در محرابِ آماده‌شده پیش برد.

شمع‌ها را به ترتیبِ درست روشن کرد و گذاشت‌آمادهٔ​ عصاره چکه کند. پس از سوزاندنِ گیاهان، عقب رفت،‌می‌بلعید​ به شعله‌های شمع خیره شد و با صدایی بم خواند:

«ابلهی که به این عصر تعلق ندارد،

فرمانروای رازآلودِ فرازِ مِهِ خاکستری،

شاهِ زرد و سیاه که بختِ نیک را در دست دارد...

تمنا می‌کنم،

تمنا می‌کنم فسادِ درونم را پاک کنید...»

با پایان یافتنِ آیین، لومیان بارِ‌یادآورِ​ دیگر فرشته‌ای از جنسِ نور دید که‌رفتن​ دوازده جفت بالِ درخشان احاطه‌اش کرده بودند.

درحالی‌که تنها دیدِ محیطی‌اش باقی مانده بود،‌قدم‌هایش​ حس کرد سرمای بدنش از بین رفت‌به‌سرعت​ و دمای بدنش به‌سرعت به حالتِ عادی برگشت.

طولی نکشید که فرشته رفت. لومیان به آینهٔ قدیِ اتاق نگاه کرد و متوجه شد رنگِ پوست، موها و چشمانش‌نداده​ کاملاً به حالتِ عادی برگشته است. لکه‌های قرمزِ مایل به بنفشِ پس از مرگ کاملاً ناپدید شده بودند. تنها چند ردِّ‌آوردم​ پوسیدگی باقی مانده بود، اما هیچ نشانه‌ای از وخامت دیده نمی‌شد. به نظر می‌رسید این بقایا با گذشتِ زمان بهبود می‌یافتند.

لومیان از صمیمِ قلب از‌شدم​ آقای ابله سپاسگزاری کرد و‌خود​ آیین را به پایان رساند.

همین که رویش را به سمتِ خانمِ شعبده‌باز برگرداند،‌زیرلب​ ناگهان چیزی به یادش آمد و با شتاب دستِ‌می‌دانست​ راستش را بالا آورد تا کفِ دستش را وارسی کند.

زخمِ ناشی از خوردگیِ سنگِ معدنِ خونِ زمین هنوز آنجا بود. هرچند دیگر به سرخیِ‌محراب​ زمانی که برای اولین بار با «زنگار» ترکیب شده بود نبود، اما کم‌رنگ هم نشده‌چشمهٔ​ بود. به نظر می‌رسید انگار با خون چند جای زخم روی کفِ دستش انداخته باشد.

لومیان با حس کردنِ جریانِ پنهان و‌گذشت​ ضعیفی از جنون و خشونت که از کفِ‌تندتر​ دستِ راستش ساطع می‌شد، با گیجی اخم کرد.

«این یکی‌قشنگ​ رو نمیشه‌زامبی​ پاک کرد؟»

خانمِ شعبده‌باز چند لحظه به کفِ دستِ‌هلا​ راستش خیره ماند، اما جوابِ مستقیمی نداد.‌مجلسِ​ در عوض گفت: «جزئیاتش رو برام بگو.»

او پیش‌قدم شد، صندلی‌ای جلو کشید‌شدن​ و نشست؛ ظاهراً هیچ تمایلی نداشت‌تحویلش​ که گفتگو را ایستاده ادامه دهد.

لومیان روی صندلی‌ای پشتِ میزِ چوبی نشست و از مأموریتِ خانمِ‌می‌بلعید​ عدالت شروع کرد و تعریف کرد که چطور او و هلا هر‌چید​ کدام به اندازهٔ یک‌سومِ ظرف از آبِ چشمهٔ زنانِ سامری برداشته بودند.

او رویارویی با آن پیکرِ غول‌آسا و دیوانه و قدرتِ عجیبش را‌یادآورِ​ روایت کرد. در عین حال، هیچ‌کدام از جزئیاتِ مربوط به ظاهر و کارهای‌فسادی​ مونت و همچنین «بازگشتِ» عجیبِ سنگِ معدنِ خونِ زمین را از قلم نینداخت.

خانمِ شعبده‌باز در سکوت‌خود​ به روایتِ لومیان گوش داد‌زیرلب​ و سپس خندهٔ ریزی کرد.

«برای چهره‌های واقعاً قدرتمند خیلی سخته که کاملاً بمیرن. اونا حتی بدونِ ویژگی‌های فرابشری، بدن یا‌چید​ روح، اغلب ردهای ذهنی، نشانه‌های مرگ، هاله‌های باقی‌مونده و بقایای دیگه‌ای از خودشون به جا می‌ذارن. وقتی‌دست​ شرایطِ مناسب فراهم بشه، ممکنه با یه کالبدِ مناسب راهی برای برگشتن به دنیای واقعی پیدا کنن.»

لومیان که متوجهِ منظورِ خانمِ‌رقصِ​ شعبده‌باز شده بود، پرسید: «مثلِ‌داشت​ قدیمی‌ترین، آفریدگار؟ پس این شخص کیه؟»

خانمِ شعبده‌باز لحظه‌ای تأمل کرد‌شدم​ و جواب داد: «احتمالاً امپراتور‌خود​ خونِ دورانِ چهارم، آلیستا تودوره.»

«امپراتور خون؟ یکی از چهار امپراتور؟»‌یادآورِ​ لومیان این لقب و نام را‌آمادهٔ​ از زبانِ گاردنر مارتن شنیده بود.

امپراتوریِ آلیستا تودور زمانی سراسرِ اینتیسِ‌شدن​ امروزی را در بر می‌گرفت. تریرِ‌تحویلش​ غرق‌شده در زیرِ زمین، پایتختِ وی بود.

به گفتهٔ گاردنر مارتن، امپراتور خون خدای‌گذشت​ راستینی بود که مسیرِ شکارچی را در دست‌تندتر​ داشت؛ یعنی وی کاهنِ سرخِ ردهٔ ۰ بود!

خانمِ شعبده‌باز تأیید کرد: «درسته. جنگِ چهار امپراتور یه درگیریِ واقعی بین خدایان بود. آلیستا تودور توی تریرِ دورانِ چهارم کشته شد و همون باعث شد پایتخت به زیرِ‌شدن​ زمین فرو بره. اون از مدت‌ها قبل به جنون کشیده شده بود و جنایت‌های زیادی کرده بود. شایعه‌ست که نزدیک بود تمامِ ایزدانی رو که کنارش تو جنگ شرکت کرده‌خودم​ بودن، با خودش به گور ببره. حتی همین الان هم بقایای زیادی از اون جنگ زیرِ تریر دفن شده که تأثیرِ عمیقی روی بعضی از جنبه‌های تاریخِ دورانِ پنجم گذاشته.»

دورانِ پنجم، دورانی که لومیان‌گرفته​ و همراهانش در آن می‌زیستند،‌ناسزایی​ اغلب عصرِ آهن نامیده می‌شد.

نزدیک بود تمامِ ایزدانی رو که تو جنگ شرکت کرده‌امنی​ بودن با خودش به گور ببره؟ امپراتور خون واقعاً روان‌پریش‌کوتاهی​ بوده... لومیان که حسابی کنجکاو شده بود، در دل گفت.

«توی جنگِ‌آمادهٔ​ چهار امپراتور‌مجلسِ​ چه اتفاقی افتاد؟»

خانمِ شعبده‌باز شانه بالا انداخت و اعتراف کرد: «منم کاملاً مطمئن نیستم. فقط از دو نفری که شخصاً شاهدِ اون جنگ بودن‌نقاب‌دار​ چیزهایی شنیده‌ام. حتی اونا هم تصویرِ کاملی از ماجرا ندارن. به هر حال، کسی نباید مستقیم به یه خدا نگاه کنه. یادت‌برای​ باشه، هرگز مستقیم به یه خدا نگاه نکن، حتی اگه یه موجود افسانه‌ایِ ناقص باشه که از یه قدیسِ ردهٔ ۴ تبدیل شده.»

کسایی که شخصاً جنگِ چهار امپراتور رو تجربه کردن و تا امروز زنده موندن؟ برای شرکت تو همچین نبردِ الهی‌ای، باید‌می‌بلعید​ حداقل فرشته باشن... ممکنه همون دو فرشتهٔ کنارِ تختِ آقای ابله باشن؟ آره، کتابِ مقدس می‌گفت که فرشته زمانِ آقای ابله‌مأموریتِ​ یه فرشتهٔ باستانیه، پس یکی‌شون می‌تونه همون باشه؟ لومیان اطلاعاتش را کنارِ هم گذاشت و دست به حدس و گمان زد.

لومیان که پیش‌تر از زبانِ اورور دربارهٔ مفهومِ‌تندتر​ موجود افسانه‌ای و پیچیدگی‌هایش شنیده بود، هیچ شکی به‌تکه‌کاغذی​ هشدارِ «هرگز مستقیم به یه خدا نگاه نکن» نداشت.

لومیان مشتاقانه پرسید: «پس بعد از مرگِ‌گذشت​ امپراتور خون، ردِ ذهنی، نشانِ مرگ یا‌قدم‌هایش​ هالهٔ باقی‌مونده‌اش توی چشمهٔ زنانِ سامری مهروموم شده؟»

خانمِ شعبده‌باز گمانه‌زنی کرد: «احتمالاً یه نشانِ مرگه، اما شک دارم که با ردِ ذهنی، هالهٔ باقی‌مونده و‌آمادهٔ​ حتی ارواحِ سرگردانی که به دلایلِ نامعلومی به جا موندن، در هم آمیخته باشه. وگرنه امپراتور خون آلیستا‌نداده​ تودور توی اون چشمه تو حالتِ مبارزه باقی نمی‌موند. هه‌هه، مبارزه رو واقعاً میشه یه ویژگیِ شکارچی دونست.»

خانمِ شعبده‌باز هم‌زمان با صحبت،‌گرفته​ دستش را در خلأ دراز کرد‌کنارِ​ که از دیدِ لومیان پنهان شد.

پس از جست‌وجویی کوتاه، در‌وخیم‌تر​ حالی که گیلاسِ وسوسه‌انگیزی از کیرش‌هنوز​ در دست داشت، دوباره نمایان شد.

خانمِ شعبده‌باز جرعه‌ای از شرابِ قرمزِ کم‌رنگ نوشید و با تکان دادنِ‌وخیم‌تر​ سر، به‌شوخی سرزنشش کرد: «خواهرت بهت یاد نداده؟ وقتی مهمون داری، یادت باشه‌باز​ بپرسی چای می‌خواد یا شراب، یا حداقل یه چیزی برای خوردن تعارف کنی.»

تو همچین موقعیتی چطور می‌تونستم یادم بمونه؟ اصلاً شرابش‌سردتری​ رو از کجا آورد؟ تازه آن موقع بود که‌آمادهٔ​ لومیان فهمید پرسیدنِ مهم‌ترین چیز را فراموش کرده است.

او صادقانه به این‌خود​ درس گردن نهاد و‌نجیب‌زاده​ سپس پرسشِ دیگری مطرح کرد.

«منشأ اون قدرتِ عجیبی‌می‌بلعید​ که امپراتور خون رو‌تندتر​ به داخلِ چشمه کشید چیه؟»

خانمِ شعبده‌باز صادقانه جواب داد: «نمی‌دونم. حتی یه خدای‌فسادی​ راستین هم ممکنه ندونه. تنها چیزی که می‌تونم ازش مطمئن‌تحویلش​ باشم اینه که هیچ ربطی به جنگِ چهار امپراتور نداره.»

لومیان تصمیم گرفت فعلاً این موضوع را کنار‌لحنِ​ بگذارد. پس توجهش را به دستِ راستش معطوف کرد،‌کنارِ​ جایی که هنوز ردِ رازآلود روی آن باقی بود.

«این نشانه‌ها‌لحنِ​ چیه؟ آقای ابله‌گرفته​ نمی‌تونه پاکشون کنه؟»

خانمِ شعبده‌باز در حالی که کیرشِ خود را می‌نوشید، توضیح داد: «اگه این تباهی نباشه، نمیشه‌چید​ پاکش کرد. بیشتر شبیه یه شیءِ رازآلوده که تو دستت جا خوش کرده. اثراتِ نامطلوبِ خاصی‌سامری​ به همراه داره و این اثرات رو نمیشه پاک کرد، مگه اینکه خودِ شیء برداشته بشه.»

«یه شیءِ رازآلود... به چه دردی‌نقاب‌دار​ می‌خوره و چه خطراتی داره؟» لومیان‌وخیم‌تر​ انتظارِ شنیدنِ چنین چیزی را نداشت.

خانمِ شعبده‌باز خندید: «به هیچ دردی نمی‌خوره. گفتم شبیهه، اما دقیقاً همون نیست. قطعاً منبعِ مستقیمی برای افزایشِ قدرت به حساب‌رقصِ​ نمیاد. شایعه‌ست که توی زیرزمینِ تریرِ دورانِ چهارم، گنجینه‌های زیادی هست که امپراتور خون آلیستا تودور تو مکان‌های مخفیِ مختلفی به‌نامهٔ​ جا گذاشته. فقط کسایی که خونِ خاندانِ تودور تو رگ‌هاشونه می‌تونن بازشون کنن. و حالا، تو هم می‌تونی همون کار رو بکنی.»

پس انگار کفِ دستم مقداری از خون و هالهٔ تودور رو تو‌آمادهٔ​ خودش داره که هیچ ربطی به قدرت‌های فرابشری نداره؟ لومیان سعی کرد‌قدم‌هایش​ با خودآگاهی‌اش زخم‌های قرمزِ روشنِ روی کفِ دستِ راستش را کاوش کند.

به محضِ برقراریِ ارتباط، ناگهان موجی از هاله‌ای جنون‌آمیز،‌خانهٔ​ خشن، سهمگین و سلطه‌جو او را در بر گرفت.‌باز​ تمامِ اتاق و حتی کلِ آپارتمان بی‌اختیار به لرزه درآمد.

ناولها | novelha.net