چپتر 224: تغییرِ قیافه
0فرانکا نگاهش را به پلاکِ ۱۲۶ بلوارِ بازار دوختداره و گفت: «چه راجر «عقرب سیاه» باشه، چه هارمن کچل،لبش چه کاستینا «شمعدان پا کوتاه»، هیچکدومشون خودشون رو نشون ندادن.»
لومیان بیطرفانهبعد نظر داد:باندِ «خیلی محتاطن.»
فرانکا پوزخند زد.
«اگه منم جای اونا بودم، احتیاط میکردم. اگه بتونم امشب رو به صبح برسونم، ورقاستفاده برمیگرده و برنده میشم. چقدر باید احمق باشم که خودم رو نشون بدم؟ حتی اگهسیاست یکی گاردنر رو بدزده و جلوی درِ خونه تیکهپارهش کنه، من از جام تکون نمیخورم.»
این مثال قانعکننده نیست...انتخابات لومیان پرسید: «اگه بهجایانگار گاردنر، ژنا رو ببندن چی؟»
«...» فرانکا ساکت شد.
لومیان که متوجه شد معجونِ تحریککننده اثر کرده وانگار هضمش رو به پایان است، تصمیم گرفت بیشتر ازشیطنتآمیز این پافشاری نکند. در عوض پرسید: «دیگه چی دیدی؟»
نه لومیان و نه فرانکا نقشهٔ مشخصی برای حمله به راجرلبش «عقرب سیاه» و بقیه نکشیده بودند. آنها فقط چند ایدهٔ مبهممیاد داشتند و در حالِ حاضر مشغولِ بررسیها و آمادهسازیهای اولیه بودند.
فرانکا چند ثانیه فکر کرد و بعد گفت: «یکی از اعضایلحظهایِ باندِ خارِ زهرآگین مدام به کمیسیونِ انتخابات و این دوروبر رفتوآمدهمین میکنه. انگار داره آمارِ لحظهایِ رأیگیری رو به راجر «عقرب سیاه» میده.»
مکثِ کوتاهی کرداعضای و لبخندی شیطنتآمیززهرآگین گوشهٔ لبش نشست.
«میتونیم از همین استفاده کنیم!»
همزمان، لومیانآمارِ هم لبخندِ اومیده را تکرار کرد.
«انگار وقتی خوابت میاد، یهدوروبر بالشِ نرم پیدا کنی، نه؟ واقعاًلحظهایِ قاطی شدن تو سیاست کارِ خطرناکیه.»
فرانکا سر برگرداند وباندِ با برقی از سرگرمی درانتخابات چشمانش به لومیان نگاه کرد.
«خواهرت حتماً کلی از اینانتخابات ضربالمثلهای ولایتی بهت یاد داده. حالاآمارِ برنامهت برای اجرای این کار چیه؟»
لومیان لحظهای ساکتلحظهایِ ماند و بعدمکثِ دوباره به حرف آمد:
«اگه یه بازیگر بودم، مسئلهدوروبر ساده میشد. با این حال،آمارِ هنوز اون عینک رو دارم.»
فرانکا که ازاعضای جوابش راضی بود،زهرآگین سر تکان داد.
«این عملیات هم نیاز به یه حملهٔ غافلگیرانه داره و همآمارِ یه ترور. اهمیتِ ترور باید بیشتر از حملهٔ غافلگیرانه باشه تامیتونیم برتریِ یه استاد طلسم بدعتگذار تو زمینِ خودش به حداقل برسه.»
پس از کمی مشورت، آن دو از پلاکِلبخندی ۱۲۶ بلوارِ بازار دور شدند و در نقطهایکنیم سایهدار نزدیکِ کمیسیونِ انتخاباتِ پارلمانیِ محله موضع گرفتند.
رأیگیریِ آن روز به پایان رسیده بود و کارکنانِ کمیسیونِ انتخابات با تلاشِمیده فراوان مشغولِ شمارشِ آرا و ارائهٔ آمارهای لحظهای بودند. خبرنگارانِ بیشماری از روزنامههایلبخندِ مختلف آنجا جمع شده بودند تا مشتاقانه دادههای دستاول را به دست آورند.
اگر همهچیز طبقِ برنامه پیش میرفت، اوگ آرتوآ امشبانتخابات بیش از نیمی از آرای ثبتشده را به دستمیده میآورد و میتوانست پیروزیاش در انتخابات را اعلام کند.
با گذشتِ زمان، شب تاریکتر میشد. ناگهان، فرانکامیکنه سقلمهای به لومیان زد و به شبحی اشارهکوتاهی کرد که داشت از کمیسیونِ انتخابات بیرون میآمد.
مرد تقریباً سیساله به نظر میرسید، با موهای سیاه، چشمانِگوشهٔ قهوهای و چهرهای باریک. پیراهنی راهراه به رنگِ آبی ووقتی سفید، کتی قهوهایِ روشن و گردنبندِ طلای ضخیمی به تن داشت.
لومیان نامحسوس سر تکان داددوروبر و از مخفیگاهش بیرون آمد. بالحظهایِ حالتی شتابان به مرد نزدیک شد.
کلاهِ تیرهاش را پایینباندِ کشید تا موهای متمایزِکمیسیونِ بلوند و سیاهش را بپوشاند.
عضوِ باندِ خارِ زهرآگین باانتخابات دیدنِ کسی که به او نزدیکآمارِ میشد، محتاطانه مسیرش را تغییر داد.
در همان لحظه، لومیان گامی مورب به جلو برداشت وگوشهٔ خودش را در برابرِ او قرار داد. لبخندی زد ووقتی گفت: «خیلی وقته ندیدمت. تو باندِ خارِ زهرآگین اوضاعت چطوره؟»
مرد غافلگیر شد. با استفاده ازرفتوآمد نورِ چراغهای گازِ خیابان، به چهرهٔرأیگیری لومیان خیره شد تا او را بشناسد.
لومیان با استفاده از فرصت، بهزهرآگین جلو یورش برد، گردنِ مرد رامیکنه گرفت و او را در آغوش کشید.
همزمان، لومیان با دستِکمیسیونِ چپش قوطیِ فلزی رامیکنه به بینیِ هدف نزدیکتر کرد.
از قبل درِ آن را باز کردهکوتاهی بود، اما انگشتش را روی دهانه فشارهمین میداد تا خروجِ گاز را مهار کند.
عضوِ باندِ خارِ زهرآگین ناامیدانه دستوپا زد، اما کفِ دستِ لومیان دهان و بینیاش را پوشانده بود و هر فریادی را خفه میکرد. مشتهاکنیم و لگدهایش بهراحتی دفع میشد؛ یا گردنش تحتِ فشار بود یا کمرش با آرنجی مهار شده بود. سرش در چنگِ لومیان و چسبیده بهکلی سینهٔ او باقی ماند. در آن حالتِ اضطراب، ضربه زدن به نقاطِ آسیبپذیرِ دشمن برایش دشوار بود و لومیان این حملات را تاب آورد.
پس از چند ثانیه، مقاومتِ مرد رو بهکمیسیونِ افول گذاشت. رهگذران نگاهی گذرا به او انداختندلحظهایِ و بیآنکه متوجهِ چیزِ مشکوکی شوند، دور شدند.
لحظاتی بعد، مردمدام در آغوشِ لومیاندوروبر از هوش رفت.
لومیان در حالی که زیرِ بازویمکثِ همراهِ «مستش» را گرفته بود، یک بارِمیتونیم دیگر بطری را با انگشتش مهروموم کرد.
به کوچهٔ خلوتی رسیدند که راهِ ورودِمیکنه عموم به آن بسته بود. لومیان هدفش راکوتاهی رها کرد و درِ قوطیِ فلزی را بست.
فرانکا از میانِ سایههای کنارش بیرون آمد: «خیلی بیکلهای.انتخابات فقط تو تریر میتونی از زیرِ همچین کاری قسرمیده در بری. هر جای دیگهای بود، یکی دادوبیداد راه مینداخت.»
لومیان جواب داد: «منکمیسیونِ این کارا رو فقطمیکنه برای تریر نگه میدارم.»
چمباتمه زد تا لباسها و گردنبندِ عضوِکوتاهی باندِ خارِ زهرآگین را درآورد. دستوپای اوهمین را با طنابی که همراه آورده بود، بست.
پس از پایانِ کار، لومیان کمی سرممیکنه حقیقت به اسیرش خوراند و سپس با نمکِکوتاهی بویاییِ علومِ غریبه او را به هوش آورد.
سه عطسهٔ پیاپی به دنبالش آمد. عضوِمدام باندِ خارِ زهرآگین چشمانش را باز کرد وآمارِ با وحشت فریاد زد: «کی هستی؟ چی میخوای؟»
لومیان کلاهش را برداشتکمیسیونِ و با لبخندی جلوی هدفانگار چمباتمه زد. پرسید: «منو نمیشناسی؟»
زیرِ نورِ ماهِ خونین، عضوِمیده باندِ خارِ زهرآگین موهای طلاییسیاه ولبش چهرهای مبهم اما آشنا را دید.
دندانهایش به هم میخورد.
«سـ-سیِل!»
لومیان با لبخند گفت: «میخوام چند تارفتوآمد سؤال ازت بپرسم. اگه جواب ندی یامیده بخوای بهم دروغ بگی، خودت میدونی چی میشه.»
آوازهٔ سرد، بیرحم و جنونآمیزش در باندِ خارِ زهرآگینشیطنتآمیز پیش از خودش به آنجا رسیده بود. مرد چنان وحشتتکرار کرده بود که گویی قلبش میخواست از دهانش بیرون بپرد.
«میگم، میگم!»
لومیان بیتفاوتبعد پرسید: «همین الانخارِ میخواستی کجا بری؟»
«پیشِ سرکرده، تا وضعیتِ رأیگیریِ انتخابات رو گزارش بدم. مسیو اوگ آرتوآلحظهایِ تقریباً نصفِ رأیها رو آورده. فقط یه کم کم داره...» مرد نهتنهااستفاده به سؤالِ لومیان پاسخ داد، بلکه اطلاعاتِ بیشتری هم در اختیارش گذاشت.
لومیان با رضایت سر تکان داد و جزئیاتِلبخندی دقیقی را جویا شد که عضوِ باندِ خارِکنیم زهرآگین پیشتر به راجر «عقرب سیاه» گزارش داده بود.
این شاملِ رفتارش با کارکنان،دوروبر نحوهٔ خطاب کردنِ راجر «عقربآمارِ سیاه»، طرزِ ایستادنش و لحنش میشد.
لومیان پس از به خاطر سپردنِ دقیقِمدام جزئیات، بارِ دیگر از داروی آرامبخش استفاده کردآمارِ تا عضوِ باندِ خارِ زهرآگین را بیهوش کند.
بیدرنگ لباسهایش را با لباسهایانتخابات او عوض کرد، عینکِ رازکاویاشداره را درآورد و روی بینیاش گذاشت.
این بار، در زیرِ زمین، موشها، حشراتکوتاهی و مارها را دید، اما ساختمانِ سوخته واستفاده چهرهای تار پشتِ پنجرهای شیشهای نیز پدیدار شد.
چشمانِ آنمدام چهره بهطرزِانتخابات غیرعادی تهی بود.
ذهنِ لومیان لحظهای آشفته شد. اخمزهرآگین کرد، عینکِ رازکاوی را برداشت ومیکنه مجموعهای از لوازمِ آرایشی را بیرون آورد.
با کمکِ نورِ ماهِ خونین و مشعلِ کوچکیمیکنه در دستِ فرانکا، موادِ مختلفی را با دقت ولبخندی با استفاده از آینهٔ آرایشیِ همراهش به چهرهاش مالید.
حدود دهدقیقه بعد، چهرهاش تکیدهترمیده شد و رفتهرفته به شکلِگوشهٔ عضوِ باندِ خارِ زهرآگین درآمد.
مهارتش در آرایش برای بازسازیِ کاملِ ظاهرِ طرفِ مقابل کافی نبود،لحظهایِ اما اثرِ ذاتیِ عینکِ رازکاوی هر کسی را که چهرهاش راهمین میدید متقاعد میکرد که او همان فردی به نامِ آلسای است.
تَرَق!
لومیان آینهٔ آرایشی را باانتخابات صدای تقی بست و جرئت نکردآمارِ دوباره به تصویرِ خودش خیره شود.
وقتی فرانکا وسایلش رارأیگیری جمع میکرد، از لومیان خواستشیطنتآمیز پشتش را به او کند.
میترسید خودش هم همراهش را با یکیمیکنه از اعضای باندِ خارِ زهرآگین اشتباه بگیردمکثِ و این موضوع مانعِ همکاریِ بعدیشان شود.
فرانکا رنگِ موی لومیان را بررسیزهرآگین کرد و وسایلِ تغییرچهرهای را بیرونمیکنه آورد که از رنتاس گرفته بود.
او گفت: «رنگِ مو و چشم تابلوترینرفتوآمد ایرادهاست. اول از این رنگموی سیاه استفادهمیده کن، بعد این لنزهای قهوهای رو بذار.
«لعنتی، تو عالمِ علومِ غریبه هر چیزی ممکنه. کی فکرش رو میکرد تو این دوره و زمونه، بازیگرها بتونن توهمِوقتی لنزِ رنگی درست کنن؟ با اینکه جنسشون فرق داره و دید رو بهتر نمیکنن، ولی واقعاً میتونن رنگِ عنبیه روکلی عوض کنن. وگرنه رنتاس نمیتونست خودش رو جای ایو یا تو جا بزنه. هیچ توضیحِ علمیای نداره، اما کاملاً رازآلوده!»
لومیان به افکارِ فرانکا توجهی نکرد و رنگموی رازآلود راآمارِ گرفت که با لوسیونِ خاصی شسته میشد. با راهنماییِ او،نشست موهای طلایی و سیاهش را به رنگِ سیاهِ یکدستی درآورد.
وقتی لنزهای قهوهای را گذاشت، فرانکازهرآگین از فرصت استفاده کرد تا دربارهٔمیکنه جزئیاتِ حملهٔ پیشِ رویشان بحث کند.
آن دو بهسرعت نقشهٔ کلی را کشیدند، اما از پرداختن به همهٔ جزئیات خودداری کردند. اولاً وقتلبخندی کم بود و ثانیاً باید شرایطِ پیشبینینشدهٔ زیادی را در صحنه در نظر میگرفتند. حساب کردنِ همهٔ احتمالاتکنی غیرممکن بود، بنابراین فقط میتوانستند خود را با شرایط وفق دهند و بر اساسِ ایدهٔ اصلی تصمیم بگیرند.
فرانکا کیسهٔ سکهای بیرون آورد.
کیسهای بهاندازهٔ مشت از پارچهٔدوروبر سفیدِ مایل به خاکستری بود، پرلحظهایِ از سکههای طلا، نقره و مس.
فرانکا در کیفش گشت وخارِ انگشتری آهنیرنگ با حلقهای ضخیم ورفتوآمد خارهای باریک روی سطحش بیرون آورد.
او به لومیان توضیحکمیسیونِ داد: «این یکی ازمیکنه اشیاءِ رازآلودِ منه، حلقه مجازات.
«فقط یه کاربرد داره. میتونه تو فاصلهٔ پنجمتری به پیکرِ روحِ هدف نفوذ کنه، دردِ شدیدیکنیم به وجود بیاره و موقتاً بیهوششون کنه. برای فرابشرانِ ردهٔ پایین و میانی، قدرتهای فرابشریِ خیلیخطرناکیه کمی هستن که بتونن از دفاع رد بشن و مستقیم به پیکرِ روح حمله کنن. این یکیشونه.»
فرانکا پیش از ادامه دادن لحظهای مکث کرد: «اگه مدتِ طولانی دستت باشه، تو رو عصبی، تشنه به خون، بیرحم و تکانشیهمین میکنه. اگه تو یه ساعت بیشتر از سه بار ازش استفاده کنی، باعث میشه شخصیتت جهش پیدا کنه. اگه درش بیاری، بهمحضِچشمانش اینکه واردِ شعاعِ پنجمتریش بشی، آسیبِ نفوذ روانیِ کورکورانه میبینی. برای مهروموم کردنش، باید اون رو وسطِ یه کپه سکهٔ فلزیِ باارزش بذاری.»
در حالِ حاضر، فرانکا انگشتر رازهرآگین در دست داشت تا مطمئن شود نهانگار خودش و نه لومیان قربانیِ اثراتش نمیشوند.
او حلقهزهرآگین مجازات راکمیسیونِ به لومیان داد.
بهمحضِ اینکه لومیان انگشتر را درمکثِ انگشتِ میانیِ دستِ راستش کرد، احساسِنشست کلافگیِ شدیدی به او دست داد.
خود را جمعوجور کرد، دستکشهای سیاهیرفتوآمد پوشید، از کوچه بیرون رفت ورأیگیری بهسمتِ پلاکِ ۱۲۶ در بلوارِ بازار دوید.