چپتر 43: شبِ دوازدهم
0«همونطور که انتظار میرفت،حیاتیترین چرخه تکرار شده...» لومیان ازچون شنیدنِ جوابِ اورور غافلگیر نشد.
این سومین چرخهای بود که به یادمینوشتی میآورد. با در نظر گرفتنِ تجربههای خودش وبرانداز راهنماییهای بانوی مرموز، به نتیجهگیریِ اولیهای رسیده بود:
مهلتِ زمانیِقطعاً چرخه تاآخره شبِ دوازدهم بود.
محدودهٔ مکانیِ چرخه دهکدهٔحلقهٔ کوردو و اطرافِ آنبرمیگرده را در بر میگرفت.
شخصیتهای درونِ چرخهعادی از کشتنِ کشیشقطعاً منع شده بودند.
این سه نکتهٔ کلیدیِ چرخهست...
با این فکر، لومیان به اورور نگاه کردبعدی و متفکرانه پرسید: «خواهر بزرگه، اگه یه رمان دربارهٔراهی چرخهٔ زمان مینوشتی، کلیدِ باطل کردنش رو کجا میذاشتی؟»
اورور با گیجی سرتاپای لومیان را برانداز کرد و گفت: «یهوبارِ همچین سؤالی میپرسی و تازه اینقدر حرفگوشکن صدام میکنی خواهر بزرگه...شروع نکنه یه داستانِ جدید برای گول زدنِ بقیه سر هم کردی؟»
لومیان صادقانهمنطقِ جواب داد:حیاتیترین «فکر کنم آره.»
اورور اخم کرد و کمی به فکر فرورفت و بعد گفت: «از دیدِ یه رماننویس، یا بهتره بگم از دیدِ منطقِتازه عادی، حیاتیترین بخشِ چرخه قطعاً صحنهٔ آخره. چون هم پایانِ این چرخهست و هم آغازِ چرخهٔ بعدی. دکمهایه که پایان و آغازدیدِ رو به هم وصل میکنه. بدونِ اون، هیچ راهی نیست که بشه جریانِ خطیِ زمان رو به یه حلقهٔ بسته تبدیل کرد.
«بهش فکر کن. چرخه برمیگرده عقب، پس همیشه یهدکمهایه بارِ اولی وجود داره. حتماً تو لحظهٔ آخر اتفاقینیست افتاده که باعث شده زمان دوباره از نو شروع بشه.»
شبِ دوازدهم؟ لومیان با حدسِ خواهرش دربارهٔ شبِ دوازدهم موافق بود.بارِ سر تکان داد و پرسید: «پس چرا حیاتیترین بخش نمیتونه روزِ اولِحدسِ چرخه باشه؟ نباید بپرسیم چرا چرخه درست تو این لحظه شروع میشه؟»
اورور خندید و گفت: «سر هم کردنِ یه داستانِ کوتاه برای اینکهبعدی چند نفر رو موقتاً گول بزنی تخصصِ توئه، ولی وقتی پای همچین محتواییخطیِ در میون باشه که منطقِ سفتوسخت و دانشِ غنی میخواد، از پسش برنمیای.
«دلیلِ اینکه روزِ اولِ چرخه همون روزِ اوله، احتمالاً به نیرو یا توانی برمیگرده که چرخه رو به وجود آورده. گذشتنتازه از روزِ آخر در نهایت باعث میشه روی این روز همپوشانی پیدا کنه. مثلِ این میمونه که چرا یه چرخه احتمالاًبعد کلِ جهان رو در بر نمیگیره و فقط یه منطقهٔ محدود رو شامل میشه. اینطور نیست که نخواد، بلکه توانش رو نداره.»
لومیان در واقع این احتمال راپایانِ در نظر گرفته بود. فقط امیدوصل داشت خواهرِ مطلعش جوابِ متفاوتی بدهد.
اورور لحظهای فکر کرد و افزود: «اگه چرخه یه حلقهٔ کاملاً بسته نباشه و هنوز تعاملی بینِ افرادِ درون و بیرونِ چرخه وجود داشته باشه—مثلاً بشه اطلاعات رو از داخل به بیرونباشه فرستاد، و آدمای بیرون بتونن وارد بشن ولی نتونن خارج بشن—روزِ اولِ چرخه ممکنه از روزی شروع بشه که غریبهها تصادفاً وارد میشن، تا وقتی چرخه تکرار میشه، اونا "جایگاهی" نداشته باشن.توانی البته، میتونه غریبهها رو مجبور کنه تو همون روزِ اول که در اصل هیچ اتفاقی توش نیفتاده، کاری رو بکنن که بعداً قراره انجام بدن. راههای خیلی زیادی برای ساختنِ داستانهای مشابه هست.»
با شنیدنِ این حرف، چشمانِبخشِ لومیان برق زد. دلش میخواست خواهرشآغازِ را با صدای بلند تحسین کند.
گمان میکرد ورودِ لیا، رایانچرخهٔ و والانتن باعث شده چرخهکردنش در بعدازظهرِ ۲۹ مارس آغاز شود.
اگر چنین بود، شبِ دوازدهم شاید تا الان به شبِ دهم یاوصل نهم تبدیل شده بود. البته، این احتمال هم وجود داشت که در اصلبهش شبِ سیزدهم بوده و به خاطرِ «رخنهٔ» غریبهها به شبِ دوازدهم تغییر یافته.
همهٔ اینها احتمالاتیخطیِ بود که لومیان بایدبهش خودش صحتشان را میسنجید.
با استنتاجِ خواهرش کاملاً موافق بود. باور داشت حتماً در شبِآغازِ دوازدهم اتفاقی افتاده که چرخه را رقم زده است. تنها بانیست فهمیدنِ ماجرای آن زمان میتوانست کلیدِ باطل کردنِ چرخه را بیابد.
از این رو، لومیان تصمیم گرفت در این چرخهباطل هیچ ناهنجاریای را تحریک نکند. همچنین بهانهای تراشید تاهمچین به دستهٔ مراسم نپیوندد و تا شبِ دوازدهم بماند.
اما نمیتوانست دستصحنهٔ روی دست بگذارد.پایانِ زمان اجازه نمیداد.
مگر اینکه لومیان پس از تجربهٔ شبِ دوازدهمبرمیگرده از چرخه بیرون میزد، وگرنه باید برای چرخهٔلحظهٔ بعدی به بهترین شکل از زمان بهره میبرد.
یک چرخهٔ کامل دوازده روز طول میکشید. پس از آن، احتمالِ اینکهبعدی دنیای بیرون متوجهِ ناهنجاریهای کوردو شود، بهشدت بالا میرفت. لومیان در بهترینجریانِ حالت یک چرخهٔ کامل یا کمتر فرصت داشت تا مشکل را حل کند.
اگر میخواست ناهنجاری را در یک چرخهمینوشتی متوقف کند، باید اطلاعاتِ کافی و درکِسرتاپای کاملی از کلِ دهکده به دست میآورد.
لومیان بیاختیار خودش را مسخره کرد. نهتنهاآغازِ باید حواسم باشه ناهنجاری رو تحریک نکنم،بدونِ بلکه باید مشکل رو هم بررسی کنم.
این کار چه فرقیحلقهٔ با دلقکی داره که لبهٔعقب صخره رو طناب راه میره؟
خواستنِ جفتش چیزِ خوبی نیست.
اورور دید که او چند ثانیه حرفی نزد و ظاهراًکردنش مشغولِ سر هم کردنِ داستانی است. دستش را تکان دادمیپرسی و گفت: «نزدیک بود درست کردنِ شام رو فراموش کنم!»
لومیان با چهرهایصحنهٔ جدی گفت: «یهپایانِ لحظه صبر کن.»
اورور بیدرنگ نوچخطیِ کرد و گفت: «بویبهش شیطنت به مشامم میرسه.»
لومیان بیپرده گفت: «اورور، یعنی،بخشِ خواهر بزرگه، راستش ما همینپایانِ الانش هم افتادیم تو یه چرخه.»
اورور که هم عصبانی بود و هم خندهاشکلیدِ گرفته بود، گفت: «هه، تازه ترفندش رو یادگفت گرفتی و همون اول رو خودم پیادهش میکنی؟»
انگار آدما بعضی وقتاآخره باید قابلاعتماد باشن... لومیانبعدی در دل آه کشید.
«حداقل میتونی اول به داستانیبسته که ساختم گوش بدی؟ حالا کهبارِ بحثش شد چرا بهم نمره نمیدی؟»
اورور بهمنطقِ آسمانِ روشنِحیاتیترین بیرون نگاه کرد.
«اینم میشه.»
لومیان از زمانِ ملاقاتش با لیا و دیگر غریبهها شروع کرد. طوری حرف میزد که گویی طرحِ کلیِنیست ماجرا را در ذهن دارد؛ ادعا کرد که هوشیاریاش را در رؤیا حفظ کرده و واردِ ویرانهای بیهمتااتفاقی شده است. از طریقِ شکارِ هیولاها، ویژگیِ فرابشری به دست آورده و به یک شکارچی تبدیل شده بود.
ماجرای نقشِ حلقهٔ خارداری را که روی سینهاش مهر شده بود پنهان نکرد، چونداره چهبسا کلیدِ چرخهٔ زمان به آن مربوط میشد. همان نشان را روی بدنِ کشیشبخش دیده بود و کشتنِ کشیش باعث شده بود زمان دوباره از نو آغاز شود.
در ابتدا، اورور هنوز لبخند بر لب داشت و فکر میکرد برادرشبعدی داستانی خلاقانه سر هم کرده است. اما هرچه بیشتر گوش میداد، چهرهاش جدیترخطیِ میشد. در حرفهایش دانشِ بسیاری بود که لومیان نباید از آنها خبر میداشت.
وقتی لومیان گفت به یک فرابشرزمان تبدیل شده، اورور دستِ راستش رامیذاشتی بالا آورد و شقیقههایش را مالید.
چشمانِ آبیِ روشنش درآخره دم ژرف شد، اما هیچدکمهایه تصویری در آنها بازتاب نمییافت.
مدتی به لومیانخطیِ نگاه کرد و بهبهش نرمی سر تکان داد.
«بدن اثیریت خیلی تغییر کرده. نیروی حیات و وضعیتِ جسمانیت خیلی قویتر از آدمای عادیه. فرافکنی اختریتمیکنه هم تا حدودی عوض شده، اما نه خیلی... همونطور که از یه شکارچی انتظار میره که تو مبارزهٔوجود تنبهتن بهتر از طلسمخوندنه... نمیتونم نماد و تغییراتِ مربوط بهش رو ببینم، و جرئت نمیکنم عمیقتر نگاه کنم...»
اورور لب برچید و با گیجی پرسید:مینوشتی «نگو که عمداً همچین داستانِ مسخرهای سر همبرانداز کردی تا کاری کنی فرابشر شدنت رو بپذیرم؟»
این رفتار،قطعاً شگردِ همیشگیِآخره لومیان بود.
لومیان توضیحی نداد و مستقیم دربارهٔتبدیل دانشِ علومِ غریبهای حرف زد کهاولی آن بانو به او آموخته بود.
البته تنها اشارهٔعادی کوتاهی به نام کردصحنهٔ و واردِ جزئیات نشد.
دلیلش این نبود که بسیار اخلاقمدار و پایبند به اصول بود و نمیخواست پیش از کسبِگفت اجازه از آن بانو چیزی به خواهرش بگوید. بلکه طرفِ مقابل بهوضوح بسیار قدرتمند بود. اگربقیه دانشِ ارزشمندی را فاش میکرد و او را خشمگین میساخت، چهبسا چرخهٔ زمان میشکست، اما خودشان میمردند.
اورور مبهوت گفت:صحنهٔ «قانونِ فناناپذیری... قانونِپایانِ همگرایی... روشِ ایفای نقش...»
اورور حیرتزده بود که برادرِبسته بیسوادِ علومِ غریبهاش چنین دانشِهمیشه بینهایت ارزشمندی را فراگرفته است.
بیش از پنج سال از فرابشر شدنش میگذشت. در ابتدا، با تکیه بر دفترِ خاطراتِ روزل به آن سازمان پیوسته بود. مسیرِ او نمادی از دانش دربسته حوزهٔ علومِ غریبه بود. گهگاه دانش در پیاش میآمد و به او اجازه میداد بر روشِ ایفای نقش، قانونِ فناناپذیریِ ویژگیهای فرابشری و قانونِ بقای ویژگیهای فرابشریباشه که سه سنگبنای دنیای فرابشران بودند، مسلط شود. از این رو، خود را فرابشری با تجربهٔ ناکافی اما دانشِ کافی میدانست که فرسنگها از بیشترِ همتایانش جلوتر است.
اما حالا برادرش که هرگز با علومِ غریبه سروکاری نداشت، چنینکجا اصطلاحاتی را به زبان میآورد. افزون بر این، از قانونِ همگراییِاینقدر ویژگیهای فرابشری خبر داشت که خودِ او چیزی از آن نمیدانست!
همین امر احتمالِ اینکه لومیانچون یواشکی دفترچهٔ جادوگریِ او راپایان خوانده باشد، از بین میبرد.
اورور، بهعنوانِ فرابشری از مسیرِ رازکاو، میلِ خود را برای دانستنِ جزئیاتِ قانونِوجود همگرایی سرکوب کرد و به برادرش چشم دوخت. با گیجی، تعجب و نگرانیتکان پرسید: «چه بهایی دادی تا اون بانو این دانش رو بهت یاد بده؟»
تازه فرمولِمنطقِ معجون را همبخشِ مجانی گرفته بود!
دوباره لومیان را برانداز کرد، از سرمینوشتی تا پا و از پا تا سر، تابرانداز ببیند چه چیزی از او کم شده است.
لومیان با خندهای تلخ گفت: «هیچی. برای همینه که ترسناکه. حتی نمیدونم درمیکنه آینده چه بهایی باید بپردازم. آره، گمونم ربطی به نمادِ روی سینهام و ویرانههایعقب رؤیا داشته باشه. اون بانو احتمالاً ازم میخواد رازِ مربوط بهش رو کشف کنم.»
اورور بهجریانِ کوتاهی تأییدحلقهٔ کرد: «ادامه بده.»
با چهرهایمنطقِ جدی منتظرِحیاتیترین بقیهٔ «داستان» ماند.
لومیان از جغد، اتفاقاتِ عجیبِ جشنِ بهار و تجربیاتشان درکردنش چرخهٔ دوم حرف زد. همچنین گفت که چطور به محضِمیپرسی تلاش برای ترکِ کوردو، چرخه دوباره از نو آغاز میشد.
اورور با دقت گوش داد و با ناباوری زیرِدکمهایه لب گفت: «یا تو منو هیپنوتیزم کردی و همهچیزنیست رو بهت گفتم، یا زمان واقعاً افتاده تو یه چرخه...»
کمکم داشت حرفهای لومیان را باور میکرد، چون خودش نامِ «سنجاق سینه یکپارچگی» را انتخابحتماً کرده بود و این نام در هیچکجا ثبت نشده بود. محال بود لومیان این راروزِ بداند مگر اینکه خودش به او گفته باشد، و اصلاً یادش نمیآمد چنین کاری کرده باشد.
لومیان تامنطقِ تنور داغ بودبخشِ نان را چسباند.
«تازه میتونم پیشگویی کنم که اون سه تا خارجی شب تو میخانهٔ کهنه پیداشون میشه. میتونم پیشگویییهو کنم که کشیش امشب با مادام پوآلیس سروسرّی داره. میتونم پیشگویی کنم که اون چوپان، پییر بری،صادقانه به دهکده برگشته و یه ریگی به کفشِ اون سه تا گوسفندی که با خودش آورده هست...»
اورور هرچه بیشتر گوش میداد، چهرهاش جدیتر میشد. پس از مدتی گفت: «اون سهبدونِ تا خارجی بعدازظهر وقتی داشتیم مبارزه تمرین میکردیم واردِ دهکده شدن. بعدش هم استراحت کردیمبارِ و اصلاً بیرون نرفتیم. آره، تو کلاسِ مبارزهٔ بعدازظهر، تو هنوز یه آدمِ عادی بودی...»
او نظریهٔجریانِ چرخهٔ زمانِحلقهٔ لومیان را پذیرفت.
اگر هر کسِ دیگری بود، لومیان میخندید وآخره میگفت: «باورت شد! ها! همچین داستانِ مسخرهای رو باورمیکنه کردی.» اما در برابرِ اورور، خویشتنداری به خرج میداد.
سپس پیشنهاد داد: «من الان میرمزمان تو دهکده چرخی بزنم تا ببینممیذاشتی میتونم اطلاعاتِ بیشتری جمع کنم یا نه.»
اورور سر تکان داد.
«منم از "چشمهام" استفاده میکنم تا اطرافبهش رو بپام، اما محدودیتهای بزرگی داره وداره خیلی هم خطرناکه. مطمئن نیستم چیزی دستگیرم بشه.»
لومیان دست تکان دادحیاتیترین تا نشان دهد فهمیده است،چون و از در بیرون رفت.
چند قدم که دور شد، برگشت و به قامتِ اورور که در آشپزخانه ایستادهسرتاپای بود نگاه کرد. بیدرنگ به یادِ صحنهای افتاد که اورور او را در میانِ خیلِبرای نامیرایان به جای امنی هل داده بود و دردِ وصفناپذیری از جدایی در وجودش پیچید.
بیاختیار پرسید: «خواهرِ بزرگ،آخره اصلاً چرا از همونبعدی اول منو به سرپرستی گرفتی؟»
اورور باجریانِ بدخلقی جواب داد:بسته «منم دلم نمیخواست!
«فقط از روی دلسوزی یکم غذا بهت دادم، اما تو همش دنبالم راهدکمهایه افتادی. نمیتونستم دَکِت کنم، تازه حرفگوشکن هم بودی و تو هر کاری کمکمحلقهٔ میکردی. یه لحظه دلم برات نرم شد و... کی میدونست که قراره اینشکلی بشی!
«میدونی برای یه دخترِ جوونچرخهٔ چقدر سخت بود که بچهایکردنش مثلِ تو رو بزرگ کنه؟»
لومیان میخواست از او تشکر کند و ستایششبعدی کند، اما کلمات در دهانش گیر کرده بودند،هیچ گویی میخواستند به چشمها و بینیاش هجوم ببرند.
سرش راجریانِ برگرداند و بهسویبسته دهکده راه افتاد.