---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 69: او؟ • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 69: او؟

0

در پاسخ به نگرانیِ‌دادم​ خواهرش، لومیان سر تکان‌غره​ داد و گفت: «خوبم.»

نگاهی به اطراف انداخت‌اورور​ و پیشنهاد داد: «بیا‌خندید​ بریم تو حرف بزنیم.»

وقتی به اجاق رسیدند، ماجرای گشت‌وگذارش با رایان و بقیه را کوتاه‌نشون​ تعریف کرد. سپس به خواهرش توصیه کرد که اگر مادام پوآلیس به آن‌ها‌غذاخوری​ حمله کرد، باید بی‌درنگ تسلیم شود و آن سه غریبه را لو بدهد.

با توجه به پدیده‌هایی که در قصر دیده‌رفت​ بود، لومیان باور داشت که آن‌ها حریفِ مادام‌زنگِ​ پوآلیس نمی‌شوند. حتی از پسِ قابله هم برنمی‌آمدند.

اورور با‌بهت​ دقت گوش داد‌جدیت​ و بی‌اختیار خندید.

«از نظرِ منطقی، تاکتیکت واقعاً بهترینه، اما چرا‌خندید​ به نظرم عجیبه؟ انگار من شدم آدم‌بدهٔ داستان.‌نظرم​ تازه‌ش هم، من اون ضدقهرمانِ اصلی و جذاب نیستم.»

لومیان با تأکید به خواهرش گفت: «نتیجه مهمه. به قولِ خودت، آدم باید‌دقیقهٔ​ تحقیر رو تحمل کنه، بارِ سنگین رو به دوش بکشه، این بدنِ مفید‌نشست​ رو حفظ کنه و منتظر بمونه تا تو آینده ارزشش رو ثابت کنه.»

اورور بی‌اختیار پیشانی‌اش را‌جدیت​ مالید و گفت: «نکنه خیلی‌باشه​ چیزای عجیب‌غریب بهت یاد دادم؟»

لومیان با‌بهت​ جدیت سر‌دادم​ تکان داد: «آره.»

اورور چشم غره رفت.

«باشه، می‌فهمم. تا حساس‌ترین لحظه با مادام پوآلیس درگیر نمی‌شم. وقتی مادام پوآلیس متوجه شد‌باهاش​ که زنگِ خطر به صدا دراومده و خواست بره، جلوش رو نگرفتم. فقط یکم بی‌میلی‌آماده​ نشون دادم و یه دقیقهٔ دیگه باهاش حرف زدم. راستی، لطفاً جزئیاتِ گشت‌وگذارت رو دقیق‌تر بگو.»

پشتِ میزِ غذاخوری نشست و با دقت‌غره​ گوش سپرد، تا اگر مادام پوآلیس با‌نمی‌شم​ عصبانیت از او بازجویی کرد، آماده باشد.

لومیان صندلیِ آن‌سوی میز را‌جدیت​ بیرون کشید و دستاوردهای سفر‌باشه​ و روندِ مبارزه را شرح داد.

همان‌طور که اورور‌برنمی‌آمدند​ گوش می‌داد، حالتِ‌گوش​ چهره‌اش رفته‌رفته عجیب شد.

لومیان که متوجهِ‌صدا​ حالتِ غیرعادیِ خواهرش شده‌جلوش​ بود، پرسید: «چی شده؟»

اورور پس از کمی تأمل، با حالتی غریب پرسید:‌باشه​ «توی اتاقِ خوابِ مادام پوآلیس پرترهٔ یه مرد هست‌صدا​ که شبیهِ خودشه. و شک دارن که برادرش باشه؟»

لومیان حرف‌های رایان و بقیه را بازگو کرد، از جمله موضوعِ شیک‌پوشی‌حساس‌ترین​ و تعدادِ زیادِ فرزندانِ نامشروع: «آره، اون سه تا غریبه حدس زدن‌نگرفتم​ که شاید یکی از اعضای گم‌شدهٔ خاندانِ روکفور به اسمِ پولیت باشه.»

و افزود: «طبقِ تحقیقاتِ اون سه‌گوش​ تا غریبه، اصلاً کسی به اسمِ‌واقعاً​ پوآلیس تو خاندانِ روکفور وجود نداره.»

اورور سر تکان‌صدا​ داد و نفسش‌بره​ را بیرون داد.

«پس کاملاً‌یاد​ مطمئنم که‌جدیت​ حدسم درسته.»

حالتِ چهره‌اش همچنان‌یاد​ عجیب بود و‌آره​ حتی عجیب‌تر هم شد.

لومیان با‌قابله​ گیجی پرسید:‌اورور​ «چه حدسی؟»

اورور پیش از پاسخ دادن، نگاهی‌بره​ از گوشهٔ چشم به او انداخت: «شاید‌دقیقهٔ​ مادام پوآلیس در واقع همون پولیت باشه.»

لومیان با تعجب گفت: «چی؟ مزخرفه!‌چشم​ یکیشون مرده، اون یکی زن، تازه‌لحظه​ مادام پوآلیس دو تا بچه هم آورده!»

اورور در حالی که پوزخندی روی لبش نقش بسته بود، جواب داد: «کی گفته خودش زاییده‌شون؟ شاید فرماندار براش‌صدا​ این کار رو کرده. و حتی اگه بچه‌های مادام پوآلیس باشن، لزوماً معنیِ خاصی نداره. تو دنیای علومِ غریبه،‌بگو​ هر چیزی ممکنه. به این فکر کن: اگه لویی لوند می‌تونه یه آدم بزاد، چرا پولیت نتونه زن بشه؟»

لومیان هنوز قانع‌برنمی‌آمدند​ نشده بود: «شاید‌گوش​ راست بگی، اما...»

اورور لبخندی موذیانه زد.

«دلیلی که من برخلافِ اون سه تا غریبه‌رفت​ جرئت می‌کنم همچین حدسی بزنم، اینه که یه‌زنگِ​ چیزی شنیدم. یا بهتر بگم، شاهدِ یه چیزی بودم.»

«یادت میاد‌بهت​ کدوم مسیر همسایهٔ‌جدیت​ مسیرِ شکارچی بود؟»

لومیان بی‌درنگ جواب داد: «آدمکش.»

این نام که بی‌شک‌دراومده​ از شکارچی جذاب‌تر بود،‌نگرفتم​ توجهش را جلب کرده بود.

اورور در حالی که چهره‌اش لحظه‌به‌لحظه عجیب‌تر می‌شد، توضیح داد: «تو سازمانِ ما، یعنی همون جمعیتِ پژوهشیِ بابون‌های فرفری، یه‌خواست​ مردی بود که شیفتهٔ ایدهٔ آدمکش شده بود و همون مسیر رو انتخاب کرد. تو یکی از گردهمایی‌ها، با حالتی‌غذاخوری​ غمگین و آشفته بهمون گفت که معجونی که یه آدمکش بعد از رسیدن به ردهٔ ۷ باید بخوره، اسمش ساحره‌ست.»

لومیان به‌محضِ‌بهت​ شنیدنِ نامِ معجون،‌جدیت​ دلش ریخت: «ساحره؟»

اورور که از این فرصت برای روشن کردنِ او استفاده می‌کرد، گفت: «آره، ساحره. تو دنیای علومِ غریبه، جادوگر و ساحره دو مفهومِ‌اون​ کاملاً متفاوتن. تو قبلاً اینا رو قاطی می‌کردی و هر از گاهی بهم می‌گفتی ساحره. خیلی حسِ بدی داشت. خوردنِ معجونِ ساحره تو‌بمونه​ رو تبدیل به یه ساحره می‌کنه. بازی کردنِ نقشِ ساحره باعث می‌شه بدنت کاملاً دگرگون بشه و تو رو به یه زن تبدیل کنه.»

هیسسس... لومیان نفسِ عمیقی کشید و‌بره​ از اینکه اولین ویژگیِ فرابشریِ به‌دست‌آمده‌اش‌نشون​ متعلق به شکارچی بود، احساسِ آسودگی کرد.

اگر چیزی مربوط به مسیرِ‌آره​ آدمکش گیرش می‌آمد، چه‌بسا از روی‌حساس‌ترین​ اشتیاق خودش را به باد می‌داد.

لومیان که نتوانسته بود جلوی خودش را‌چشم​ بگیرد، پرسید: «چه بلایی سرِ اون مردی‌درگیر​ که داشت بهش فکر می‌کرد اومد؟ خوردش؟»

اورور با لبخند جواب داد: «مدت‌ها بابتش عذاب کشید. نمی‌خواست‌منطقی​ زن بشه، اما دلش هم نمی‌خواست تو ردهٔ ۸ بمونه.‌آدم‌بدهٔ​ آخرسر یکی قانعش کرد که: "زندگی کوتاهه، چرا امتحانش نکنی؟"»

«بعد از اون، دوباره تو یه‌بره​ گردهمایی دیدمش. نه، اون موقع دیگه زن‌دقیقهٔ​ شده بود. یه زنِ زیبا و دلربا.»

«...» لومیان‌یاد​ لحظه‌ای زبانش‌جدیت​ بند آمد.

اورور که مشخص بود دارد حسابی لذت می‌برد، پوزخندی به او زد و افزود: «در آینده،‌متوجه​ اگه به ردهٔ ۵ رسیدی و دیدی نمی‌تونی موادِ ردهٔ ۴ مسیرِ شکارچی رو گیر بیاری،‌زدم​ می‌تونی به جاش مسیرِ دیوبانو رو در نظر بگیری. مسیرِ آدمکش به مسیرِ دیوبانو هم معروفه...»

دیوبانو... لومیان‌قابله​ نامِ «آدمکش»‌اورور​ را گیج‌کننده یافت.

عالمِ علومِ‌خطر​ غریبه پر‌دراومده​ از خطر بود!

با مهارت‌یاد​ بحث را به‌آره​ مسیرِ اصلی برگرداند.

«پس مادام‌بهت​ پوآلیس واقعاً‌دادم​ همون پولیتِ زن‌باره‌ست.»

حتی یک آدمکش هم می‌توانست به دیوبانو تبدیل‌خندید​ شود. مسیری که به یک مرد امکانِ بارداری‌نظرم​ می‌داد، چه‌بسا می‌توانست مردی را به زن تبدیل کند.

اورور محتاطانه سر‌صدا​ تکان داد و به‌جلوش​ بیرونِ پنجره خیره شد.

«گمان می‌کنم مادام پوآلیس فقط بعد از رسیدن به یه ردهٔ خاص‌لحظه​ به زن تبدیل شده. مجبور بوده ناپدید بشه تا مقامات پیداش نکنن. طبقِ‌یکم​ گفتهٔ بانوی مرموز، قدرتِ عطیهٔ یه ایزد هم می‌تونه به رده‌هایی تقسیم بشه.

«مسیرِ نااستانداردش باید شاملِ تواناییِ‌جدیت​ افزایشِ باروری، دستکاریِ حیات و‌باشه​ کنترلِ مردگانِ متحرک هم باشه.»

اورور تواناییِ دستکاریِ حیات و‌دقت​ کنترلِ مردگانِ متحرک را از مبارزهٔ‌تاکتیکت​ لومیان با قابله استنتاج کرده بود.

این همان نمایشی بود که مادامِ شب، که‌نگرفتم​ شبیه مادام پوآلیس بود، در پارامیتا در حالی که‌راستی​ مردگانِ متحرک تعقیبش می‌کردند، از خود نشان داده بود.

اورور ناگهان یکه خورد.

لومیان با‌بهت​ احتیاط پرسید:‌دادم​ «چی شده؟»

خواهرش حقیقتِ‌قابله​ شومِ دیگری‌اورور​ کشف کرده بود؟

اورور به برادرش اخم کرد و جواب داد: «توی چایِ عصرانه، مادام‌نشون​ پوآلیس گفت که عشق درک‌نشدنیه. آرزو می‌کرد طرف به‌خاطرِ اشتباهش بمیره، اما‌میزِ​ وقتی با مرگ روبه‌رو شد، نجاتش داد و حاضر نشد چیزی بهش بگه.

«اون موقع نفهمیدم منظورش چیه و زیاد‌غره​ بهش فکر نکردم. الان با خودم می‌گم‌نمی‌شم​ نکنه از گفتنِ این حرف نیتِ پنهانی داشته.»

لومیان هم‌بهت​ به همان اندازه‌جدیت​ گیج شده بود.

«کسی رو نجات‌برنمی‌آمدند​ داده؟ کِی این‌گوش​ کار رو کرده...»

ناگهان مکث‌خطر​ کرد و به‌خواست​ اورور خیره شد.

خواهر و برادر به یاد آوردند که‌غره​ مادامِ شب با پرت کردنِ حواسِ مردگانِ‌نمی‌شم​ متحرک در پارامیتا، آن‌ها را نجات داده بود.

«اما اون مالِ چرخهٔ قبلی‌جدیت​ بود...» لومیان می‌خواست این فکر‌باشه​ را رد کند، اما نتوانست.

او و اورور نگاهی ردوبدل‌دقت​ کردند و دیدند چشمانشان پر‌منطقی​ از شوک و وحشت است.

اگر مادام پوآلیس به آن اتفاق‌بره​ اشاره می‌کرد، یعنی بخشی از خاطراتش‌نشون​ از چرخه را حفظ کرده بود.

اورور زیرِ لب با خودش گفت:‌چشم​ «غیرممکنه... بی‌خیال. بیا فرض کنیم راسته. ترجیح‌درگیر​ می‌دم دشمنمون رو دست‌بالا بگیرم تا دست‌کم.»

لومیان موافقت‌بهت​ کرد. سپس، فکری‌جدیت​ به ذهنش رسید.

«اورور، یعنی، گراند سور، با توجه‌گوش​ به اینکه مادام پوآلیس ممکنه قبلاً‌واقعاً​ مرد بوده باشه، نکنه عاشقِ تو شده؟»

اورور با تندی جواب داد: «من که‌جلوش​ کارِ اشتباهی نکردم. تو بودی که یواشکی زایمانِ‌باهاش​ لویی لوند رو دید می‌زدی. پوآلیس شیفتهٔ توئه.»

لومیان زیرِ لب‌دادم​ غرید: «شاید فکر‌چشم​ می‌کنه تو تحریکم کردی.

«من معمولاً باهاش نمی‌گردم، اما یه بار چند نفر رو آوردم تا رابطه‌ش با‌درگیر​ کشیش رو ببینن. سرِ همون قضیه هم دستم انداخت. اما تو هر از گاهی‌نشون​ باهاش دربارهٔ ادبیات و مُد بحث می‌کنی. حتی می‌ری خونه‌ش تا یه پونی قرض بگیری.»

«ها...» صدای اورور از روی انزجار بالا‌بی‌اختیار​ رفت: «پس چرا سعی می‌کرد من رو با‌چرا​ اون مردای افتضاحی که بهم گفتی جور کنه؟»

لومیان پیش از پاسخ دادن مکث کرد:‌جلوش​ «شاید می‌خواد علاقت به مردا رو کور کنه‌باهاش​ و در عوض تو رو سمتِ خودش بکشونه.»

اورور به برادرش‌دادم​ چشم‌غره رفت: «این چیزای‌غره​ عجیب‌وغریب چیه که می‌خونی؟»

لومیان نه‌تنها می‌توانست پاسخی منطقی‌جدیت​ بدهد، بلکه این کار را‌باشه​ با شور و حرارت انجام داد.

«رمان‌های خودت. توی‌برنمی‌آمدند​ یکی‌شون یه چیزِ‌گوش​ مشابه نوشته بودی.»

«واقعاً...» اورور‌خطر​ در فکری‌دراومده​ عمیق فرو رفت.

پس از لحظه‌ای، به بیرونِ پنجره نگاه‌غره​ کرد و گفت: «مدتی گذشته، اما مادام‌نمی‌شم​ پوآلیس نیومده سراغمون. چرخه هم دوباره شروع نشده...»

لومیان گمانه‌زنی کرد: «شاید نمی‌خواد غریبه‌ها رو بکشه. اگه کارآگاهی‌باشه​ که مقامات فرستادن کشته بشه، دردسرِ خیلی بزرگ‌تری درست می‌کنه. و‌خواست​ چون به من شک نداره، پس به تو هم شک نداره.»

شاهد مرده بود‌برنمی‌آمدند​ و هیچ‌کسِ دیگری‌گوش​ او را ندیده بود.

اورور سر تکان داد و‌خواست​ با لحنی خودتحقیرانه گفت: «حتی دیگه‌بی‌میلی​ میل به خوردنِ شام هم ندارم.»

ناگهان فکری به‌دادم​ ذهنِ لومیان رسید:‌چشم​ «اگه بریم قصر چی؟»

اورور خندید:‌بهت​ «مجرم داره به‌جدیت​ صحنهٔ جرم برمی‌گرده؟»

لومیان سر تکان داد.

«می‌خوام قصر رو بررسی کنم.‌خواست​ مادام پوآلیس بهم شک نداره، واسه‌بی‌میلی​ همین می‌تونم بدونِ جلبِ توجه برم.»

«آها، ضمنِ اینکه هنوز هیچ‌آره​ گلِ لاله‌ای نچیدم. می‌تونم به بهانهٔ‌حساس‌ترین​ ساختنِ عطر چند تا ازش بخوام.»

از آنجا که به نظر می‌رسید‌آره​ اورور و مادام پوآلیس با هم‌حساس‌ترین​ دوست‌اند، مشکلی در کارهای لومیان وجود نداشت.

اورور پیش از اینکه حرفی بزند، لحظه‌ای‌بی‌اختیار​ فکر کرد: «می‌تونیم امتحان کنیم، اما نمی‌تونیم‌اما​ مطمئن باشیم که مادام پوآلیس دردسر درست نمی‌کنه.

«آره، اگه تا نیم‌ساعت دیگه‌خواست​ برنگشتی، می‌رم حاشیهٔ دهکده و‌یکم​ کاری می‌کنم چرخه دوباره شروع بشه.»

لومیان موافقت کرد: «باشه.»

......

وقتی لومیان بارِ دیگر به قصرِ فرماندار‌بی‌اختیار​ رسید، خورشید دیگر پشتِ کوه غروب کرده بود‌چرا​ و افق را به رنگِ سرخ درآورده بود.

لومیان با عبور از باغ، به‌بره​ ورودیِ اصلیِ باز رسید و به‌نشون​ یکی از خدمتکارانِ مرد نزدیک شد.

«ببخشید، گراند سور اورور داره عطر‌چشم​ می‌سازه. می‌تونم لطفاً چند تا گلِ‌لحظه​ لاله از مادام پوآلیس قرض بگیرم؟»

خدمتکارِ مرد که پیراهنی سرخ و‌آره​ شلواری سفید به تن داشت، بدونِ‌حساس‌ترین​ هیچ اثری از شک پاسخ داد:

«از مادام می‌پرسم.»

او به‌سرعت در‌صدا​ قصر ناپدید شد. کمی‌جلوش​ بعد، دوباره پیدایش شد.

«مادام می‌گن می‌تونید‌دادم​ مستقیم برید توی‌چشم​ باغ و بچینیدشون.»

واقعاً بهم شک نداره؟ تازه، انگار نه انگار که‌رفت​ اتفاقی افتاده... با این حال، از ورود به قصر‌خطر​ خودداری کرد و برای جست‌وجوی لاله‌ها به‌سمتِ باغ رفت.

آنجا بود که لومیان گل‌ها را‌گوش​ دید، و همین‌طور ندیمه‌ای را که در‌بهترینه​ سایه‌ها مشغولِ هرس کردنِ درختی پرشکوفه بود.

در حالی که با‌دراومده​ بی‌خیالی او را برانداز‌نگرفتم​ می‌کرد، ناگهان نگاهش خشک شد.

ندیمه زنی چهل‌واندی‌ساله بود، با موها و چشمانی قهوه‌ای و چهره‌ای زیبا‌لحظه​ و بدونِ چروک. او کسی نبود جز همان قابله‌ای که با والانتن‌فقط​ و بقیه جنگیده بود و در نهایت به دستِ رایان کشته شد!

با این حال، اکنون اینجا ایستاده بود،‌چشم​ ظاهراً بدونِ هیچ آسیبی، و چهره‌اش در‌درگیر​ سایهٔ گل‌ها و درختان پوشیده شده بود.

ناولها | novelha.net