چپتر 386: احتیاط
0لومیان در کوچهٔ پشتیِ تاریک و خلوت، با احتیاط از میانِ هزارتوی زبالههای پرمیشناسم از موش و سوسک گذشت. حرکاتش حسابشده بود. گاهی تند میدوید و گاهی محتاطانه قدمگروههای برمیداشت. ناگهان تغییرِ مسیر میداد و حتی چند دور میچرخید؛ گویی از تعقیبکنندهای نامرئی میگریخت.
سرانجام به خیابانِ روپوشسفیدها رسید و واردِطولانیاش خانهٔ امنی شد که ظاهراً «متروکه» بود،روانپزشکی اما اجارهاش هنوز به پایان نرسیده بود.
طبقِ روال پردههای سنگین راطولانیاش کشید و با دقت تمامِمیشناسم گوشهوکنارِ اتاق را وارسی کرد.
نسبت به قبل نهتنها ساسها را از بین برده و موشهامیشناسم را فراری داده بود، بلکه حتی جایی برای حشراتِ پرندهٔ کوچکِمیکردند بهاندازهٔ دانهٔ برنج هم باقی نگذاشته بود. او پاکیزگیِ مطلق میخواست.
پس از آن لومیان پشتِاولترامن میز نشست. کاغذی را صافنشوم کرد و مشغولِ نوشتن شد.
«مادام هلای محترم،
وقتی در نقشِ خواهرم، مشنگ، در بحثِ گروهیِ دروغ آوریل شرکت کردم، نتوانستم متوجهِ واکنشهای عجیبِ هیسوکا، بانوی دیوانه، بارد و اولترامن به بازگشتِ غیرمنتظرهٔ مشنگ پس از غیبتِ طولانیاش نشوم. گمان میکنم «من کسی را میشناسم» همان روانپزشکی بود که مشنگ در آخرین لحظاتش به او مراجعه کرد.
همزمان، آنها در فریبکاری با لوکی همکاری میکردند، به این امید که اعضای گروههای دیگر را وسوسه کنند تا برای یافتنِ بقایای خدای خورشیدِ باستان، راهیِ جستوجویی زیرزمینی شوند.
باور دارم که لوکی رهبرِ واقعیِ دروغ آوریل است. اگر مشکلی در بقیه وجود داشته باشد، بیشک به او هم مربوط میشود. در نتیجه، نسخهای از اطلاعاتِ خدای خورشیدِ باستان را از او گرفتم و از خدماتِ غیببینی برای بررسیِ ماشینتحریرِ مکانیکیای که متن را تولید کرده بود، استفاده کردم. این اتفاق در میخانهٔ تنها در خیابانِ قدیم، واقع در محله رصدخانه در تریر رخ داد.
پس از کمی تحقیقاتِ میدانی، روشن شد که این مکان پایگاهِ ادارهٔ ۸ است. با این حال، به نظر میرسد لوکی مرا هدف گرفته است. عصر موردِ حمله قرار گرفتم و بهسختی از تبدیل شدن به عروسکِ خیمهشببازیِ او جان به در بردم. اما فرارم، هویتِ واقعیام را برای او فاش کرد.
اکنون که این نامه را مینویسم، در خانهٔ امنی هستم که از پیش آماده کرده بودم. با این وجود، نمیتوانم مطمئن باشم که از تعقیبِ لوکی گریختهام یا نه.
قویاً شک دارم که مشکلی در او وجود دارد. اگر به حالِ خود رها شود، میتواند در روزهای آینده تهدیدی جدی برای جمعیتِ پژوهشی باشد.
امیدوارم از کمکِ شما بهرهمند شوم.»
لومیان از اینکه مقاصدشغیبتِ را به این روشنیمیکنم بیان میکرد، هیچ شرمی نداشت.
نقشهاش این بود که خودش را طعمه کند تا لوکی را از مخفیگاهروانپزشکی بیرون بکشد. در این میان هلا با تواناییاش در استفاده از پنهانسازی درگروههای سایهها کمین میکرد تا ضربهٔ نهایی را به رهبرِ دروغ آوریل وارد کند.
شاید فقط هلا با ردهٔ بالاتر و تسلطش برطولانیاش پنهانسازی شانسِ این را داشت که از شناسایی بگریزدلحظاتش و پیکرِ واقعیِ دشمنِ عجیب و نامیرایشان را کشف کند.
لومیان پس از تا کردنِ نامه بهسرعت محرابنشوم را چید و جمجمهٔ نقرهایِ خالصی را کهلحظاتش شعلههای سفیدِ رنگپریده در کاسهٔ چشمانش میسوخت احضار کرد.
...
فرانکا مخفیانه به آپارتمانِ ۶۰۱ در پلاکِ ۳ خیابانِ روپوشسفیدهاکسی بازگشت. او با استفاده از تواناییهای متقاعدکنندهاش، ژنا را راضیلوکی کرد که برای یکیدو روز آنجا را موقتاً ترک کند.
تنها پس از آنکه ژنا بارها تأیید کرد که هیچنشوم کمکی از دستش برنمیآید، با اکراه از تظاهر به شجاعت دستآنها برداشت و در میانِ رگباری از ناسزاها آنجا را ترک کرد.
فرانکا بهسرعت لباسهایش را عوض کرد. با استفادهنشوم از وسایلِ تغییرچهرهای که از رنتاس، یکی از اعضایمراجعه جمعیتِ سعادت، گرفته بود، ظاهرش را کاملاً دگرگون ساخت.
هنگامِ آرایش کردنغیرمنتظرهٔ بیاختیار به مادرِنشوم سرنوشت لعنت فرستاد.
لعنتی، نباید میذاشتم ژنا به این زودینشوم بره! اون تو این کارا خیلی ازآخرین من بهتره و مهارتِ آرایشگریش هم بالاتره.
این مهارتهابانوی برای یک بازیگرِاولترامن کارآموز ضروری بود.
فرانکا با تغییرچهرهای ساده بهنرمی میانِغیبتِ نامرئی شدن و پنهانسازی در سایهها جابهجاهمان شد و از میانِ محلهٔ بازار گذشت.
او تمامِ تلاشش را کرد تا هرگونه تلاشمیکنم برای غیببینی را خنثی کند و از تکنیکهایهمزمان ضدردیابی که از لومیان آموخته بود بهره برد.
سرانجام به خیابانِبازگشتِ روپوشسفیدها بازگشت وطولانیاش واردِ ساختمانِ ۶ شد.
این همان خانهٔ امنی بود کهبازگشتِ برای خودش آماده کرده بود ومیکنم بهراحتی به اقامتگاهِ اصلیاش اشراف داشت.
پوف... فرانکا پس از انجامِغیرمنتظرهٔ تمامِ مراحل آهِ آسودگی کشید وکسی روی صندلیِ راحتیِ لوئنی دراز کشید.
همزمان با خودش زمزمه کرد: کمتر از سه ماههکسی که سیِل رو میشناسم. چرا حس میکنم تو اینفریبکاری مدت بیشتر از کلِ سالِ گذشته ماجرا از سر گذروندم...
نکنه ایناولترامن یارو تناسخِغیرمنتظرهٔ یه جور نحسیه؟
...
لومیان در محدودهٔ امنِ خانهٔ خیابانِ روپوشسفیدها نزدیک به پانزده دقیقه صبورانهمیشناسم منتظر ماند. سپس از میانِ تاریکیِ ناگهانی سرِ جمجمهٔ نقرهایِ خالص پدیداراین شد که نامهای ساده و تاشده را در میانِ دندانهای اسکلتیاش گرفته بود.
لومیان از رویغیرمنتظرهٔ عادت نامه رانشوم گرفت و گفت: «ممنون.»
اگر هلا تمایلی به درگیری با یکی از اعضای مشکوکِ جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری نداشت، لومیان چارهای جزآنها این نداشت که نقشهٔ فعلیاش را رها کند و بهسرعت فرانکا را بیابد. او پیش از بازگشت، فرانکاجستوجویی را از طریقِ پیمایش دنیای ارواح به مکانهای دوری مانند محلهٔ تپه، محلهٔ اِراست و دیگر حومهها میبرد.
حس میکرد این تنها راه برای فرار از تعقیبطولانیاش یا قفل شدنِ لوکی روی اوست. حرکتِ آشکارا اصلاًلحظاتش جایز نبود، مگر اینکه به منطقهای کاملاً متفاوت میرفت.
لومیان کاغذ را بازبازگشتِ کرد و دید پاسخِ هلاگمان کوتاه و مختصر است: «فهمیدم.»
لبخندی کنایهآمیز گوشهٔ لبهای لومیان نشست؛نشوم شعلههای زرشکی را از دستش فراخواندروانپزشکی و پاسخ را به آتش کشید.
بیدرنگ سطحِ میز را بهغیبتِ حالتِ عادیاش بازگرداند و با کمکِمیشناسم گوشوارهٔ دروغ به ظاهرِ اصلیاش برگشت.
سپس لومیان چراغِ کاربید را خاموشبازگشتِ کرد، روی تخت دراز کشید، چشمانش راکسی بست و خود را به خواب زد.
با گذشتِ دقایق، شببازگشتِ فرا رسید و خیابانِنشوم روپوشسفیدها در سکوت فرو رفت.
مهتابِ سرخ از میانِ پردههایطولانیاش ضخیم به داخل میتابید و درخششیهمان خفه و وهمآور در اتاق میانداخت.
پس از گذشتِ زمانی نامعلوم، هیکلیطولانیاش کوچک و خاکستریسیاه از شکافی پنهانهمان در گوشهٔ اتاق بیرون آمد—موشی معمولی.
موش بیصدا و دزدانه به میز نزدیک شد وطولانیاش از آن بالا رفت. با دقتی هدفمند روی میز میگشت،مراجعه گویی قلمرویش را برای یافتنِ نشانهای از نفوذ وارسی میکرد.
پس از وارسیِ کوتاهی، از حرکت ایستاد ونشوم به گوشههای سایهداری که مهتابِ کمجان به آنهالحظاتش نمیرسید عقب نشست. حالا بدنش رو به تخت بود.
موش با شدتیغیرمنتظرهٔ وهمآور و انسانگونه نگاهشگمان را به لومیان دوخت.
انگار در تاریکی حل شد. سکونیطولانیاش مجسمهوار به خود گرفت، کاملاً بیحرکتهمان ماند و بیوقفه به لومیان خیره شد.
نزدیک به ده دقیقه گذشت وبازگشتِ صدای قدمهایی ضعیف و تقریباً نامحسوسمیکنم از راهروی بیرونِ آپارتمان به گوش رسید.
تق، تق،بارد تق. صدایبازگشتِ قدمها نزدیکتر شد.
ناگهان صدای قدمها قطع شد،طولانیاش گویی هرگز وجود نداشتند یا درهمان نقطهای ناپیدا از حرکت ایستاده بودند.
موش از قلمروی سایهداری که مهتابِ سرخ به آنمیکنم نمیرسید عقب نشست، از روی میز گذشت و درآنها همان شکافی که از آن بیرون آمده بود ناپدید شد.
بهسرعت ناپدید شد و اتاق را درغیرمنتظرهٔ سکوتی عمیقتر رها کرد؛ سکوتی که تنها باهمان صدای ضعیفِ نفسهای کند و موزونِ لومیان میشکست.
لومیان چشمانش را باز نکرد.غیرمنتظرهٔ بدنش کاملاً رها بود، گوییمیکنم واقعاً به خواب رفته بود.
...
خیابانِ روپوشسفیدها،اولترامن پلاکِ ۶،غیرمنتظرهٔ داخلِ یک آپارتمان.
فرانکا روی صندلیِ راحتی لماولترامن داده بود و با آننشوم به عقب و جلو تاب میخورد.
آشفته با خود میاندیشید که قدمِ بعدی چیست. با وجودِ چنینکسی دشمنِ عجیب و ترسناکی که در سایهها کمین کرده بود، حسِ مداومِمیکردند تحتنظر بودن بیقرارش کرده بود؛ نه نشسته آراموقرار داشت و نه ایستاده.
باید زودتر این قضیه رو حل کنم. آدم میتونهکسی هزار روز دزد باشه، اما چطور میشه هزار روزفریبکاری مراقبِ دزد بود؟ یه قدمِ اشتباه، و همهچیز تموم میشه...
چرا مأموریت رو ول نکنم و جام رو عوض نکنم؟ یا میتونم دل به دریا بزنم و به بهونهٔفریبکاری اینکه مأموریت احتمالاً شکست میخوره، از خانمِ داوری برای دستگیریِ لوکی کمک بخوام. شدنیه، اما زیرِ بارِ دِینی میرمشوند که تا وقتی نیمهخدا نشم نمیتونم پسش بدم. حتی اگه سیِل نصفش رو به گردن بگیره، بازم بارِ سنگینیه...
هم میتونیم از مادام هلا بخوایم یه گردهماییِ اضطراری تشکیل بده و همونجا لوکی و بقیه رو متهم کنیم که باعثِ مرگِ مشنگ شدن.همکاری میتونیم درخواست کنیم اعضای قابلاعتمادی پیدا بشن تا از هر دو طرف بازجویی کنن و ببینن کی داره دروغ میگه. اوه، نمیتونیم کاملاً مطمئن باشیمبقیه که واقعاً مشکلی در موردِ لوکی و بقیه وجود داره، اما قطعیه که من با یه غریبه تبانی کردم و یه جاسوس رو کشوندم تو...
فرانکا هرچه بیشتر فکر میکرد، کلافهترغیبتِ میشد. از ضربالمثلهای سرزمینِ مادریاش استفاده میکردهمان و عمداً هم تغییری در آنها نمیداد.
ناگهان حسِ خطری شدید وجودشطولانیاش را فرا گرفت و همزمان،میشناسم سرمایی وهمآور در ستونِ فقراتش دوید.
بدنش خشک شدبازگشتِ و هیکلی درطولانیاش چشمانِ دریاچهمانندش بازتاب یافت.
مردی با کتوشلوارِ رسمیِ کوتاه و مشکی که معمولِطولانیاش منشیها بود، موهای قهوهایِ مرتب شانهشده، چهرهای که نشانلحظاتش از تبارِ قارهٔ جنوبی داشت، و چشمانی سبز و کدر...
شبح! با تشخیصِ ماهیتِبازگشتِ حملهٔ قریبالوقوع، این کلمهنشوم در ذهنش جرقه زد.
افکارِ فرانکا تار شد وطولانیاش دستِ راستش بیاختیار بالا آمد، گوییهمان در برابرِ نیرویی نامرئی مقاومت میکرد.
نیروی روحی را درونِ بدنِ روحشطولانیاش هدایت کرد و آماده شد تاهمان شعلههای سیاه دیوبانو را رها کند.
این توانایی پیکرِ روح را هدف میگرفت و میتوانست اشباح را خاکستر کند.کسی دیوبانوها در مقایسه با مسیرهای دیگر، مقاومتِ بالاتری در برابرِ این شعلهها داشتنداین و حتی میتوانستند از جراحاتشان برای فرار یا آسیبزدنِ شدید به دشمن استفاده کنند.
در آنبارد لحظه، فرانکابازگشتِ صدایی گیرا شنید.
«بیفایدهست. تسلیم شو.»
صدا چون تیرهای تیز در ذهنِطولانیاش فرانکا فرو رفت و تلاشش برایهمان متراکمکردنِ شعلههای سیاه را نیمهکاره گذاشت.
بهمحضِ محوشدنِ صدا، گویی ذهنش دربازگشتِ مِهی غلیظ فرو رفت و شیشهایمیکنم مات و ضخیم در برابرش ظاهر شد.
صدا ادامه داد: «عصر برای اینکه اوضاع رو بسنجم تمامِ قدرتم رو به کار نگرفتم. کسیلحظاتش که خودش رو جای مشنگ جا زده و یه موجودِ عالیرتبه درونش مهروموم شده، حتماً تواناییهایبقایای خاصی داره. اگه تمامِ تلاشم رو برای جمعآوریِ اطلاعات نکرده بودم، شاید من کسی بودم که میمرد.
«بعد از اون ارزیابی، اوضاع حتی جالبتر هم شد. همین الان رفتمروانپزشکی سراغش و حس کردم بهاندازهٔ کافی امن نیست. برای همین، نقشه کشیدماعضای تو رو به عروسکِ خیمهشببازیم تبدیل کنم و یه حملهٔ غافلگیرانه راه بندازم.
«هه هه، فکر میکنی میتونی از چنگم فرار کنی؟ یه چیزِ خاصیهمان در موردِ ما هست. تا وقتی تو فاصلهٔ یک کیلومتریِ هم باشیم،امید میتونم از قدرتِ یه موجودِ بزرگ استفاده کنم تا مکانت رو حس کنم.
«خیلی وقته دلم میخواستبارد یه دیوبانو عروسکِ خیمهشببازیمغیبتِ بشه. قطعاً طعمِ خوبی داره...»
پیکرِ روحِ فرانکا بارها تحتِ تأثیرِ صدا قرار گرفت و تلاشهایشکسی برای فعالکردنِ جایگزینیِ آینهای و متراکمکردنِ پیشاپیشِ شعلههای سیاه بینتیجه ماند.همکاری افکارش رفتهرفته کندتر شد و حس میکرد مفاصلش از چسب پر شدهاند.
لوکی... میتونه...بازگشتِ مکانِ منغیبتِ رو... حس کنه؟
چی... اینقدراولترامن خاصه... چرا...غیرمنتظرهٔ اون میتونه...
پیش از آنکه فرانکا بتواند پاسخی سرهم کند یا واکنشی کامل نشانمیکنم دهد، صدای گیرا، که اکنون لبخندی شوم به همراه داشت، ادامه داد: «دیگهمیکردند نمیتونم وقت تلف کنم. باید عجله کنم تا از دردسرهای پیشبینینشده جلوگیری کنم.»
در این لحظه، لحنِ صدا محترمانهغیبتِ شد و به زبانی که برایمیشناسم فرانکا بهطرزِ عجیبی آشنا بود، خواند:
سرورِ جاودانِ برکتِ آسمان و زمین؛
سرورِ آسمانیِ برکتِ آسمان و زمین...