چپتر 517: بازرگانِ سرشناس
0لومیان به سکوتِ بهتزدهای که پس از پرسششلویی فضا را پر کرد، اعتنایی نکرد. پوزخندی روینگاههای لبانش نقش بست و رو به جمع گفت:
«خب، اینطرفا ازچشمِ کجا میشه یهنگاه خرتوپرتِ رازآلود پیدا کرد؟»
باتنا کنته با شنیدنِ این پرسشپشیمان بیاختیار دستِ راستش را بالا آورد وعجیبوغریبِ تهماندهٔ گلدن سامِ خود را سر کشید.
این عوضیتصمیم از کجاتلافی پیداش شده؟
چطور میتونستنگاه تو ملأعامبرای همچین سؤالی بپرسه؟
حتی اگه کسی هماحمق لوش نمیداد، فقط به چشمِلحظهای یه احمق بهش نگاه میکردن!
برای لحظهای، باتنا از پذیرفتنِ دعوتِپشیمان لویی بری پشیمان شد. این یارونگاههای با این همنشینی آبرویش را میبرد.
لومیان که متوجهِ نگاههای عجیبوغریبِ حاضرانِ کافهبرگشته شده بود، با بیخیالی شانه بالا انداخت.فاریم هفتتیرش را در غلاف گذاشت و اعلام کرد:
«پس به نظرمیکردن میاد همهتون فقط یهدعوتِ مشت آدمِ عادی هستین.»
با این حرف، از روی سکوی چوبیمیکردن پایین پرید و از میانِ جمعیتِ وحشتزدهپشیمان راهش را به سمتِ پیشخوان باز کرد.
دو دائمالخمری که بیرونشان انداخته بود، به همراهِهمنشینی دیگرانی که از او ترسیده بودند، قدرت وبود سلاحهایش را سبکسنگین کردند و تصمیم گرفتند تلافی نکنند.
لومیان که به چهارپایهٔ خودنکنند برگشته بود، با نیشخندی بهپروف باتنا یک لانتی پروف سفارش داد.
«بندرِ فاریمنگاه قطعاً ازبرای تریر آزادتره.»
باتنا با نگاهی که میگفتبهش «جدی میگی؟» لویی بری راپذیرفتنِ برانداز کرد و بهزور لبخندی زد.
«ما باید مسیرِ شغلیِلویی گرمان اسپارو رو دنبالهمنشینی کنیم، نه کارهاش رو.»
یعنی این یارو اونقدر شیفتهٔنکنند گرمان اسپاروئه که ادای رفتارِپروف سرد و بیکلهاش رو درمیاره؟
گرمان اسپارو دستکم قدرتشبرای رو داشت که پایلویی جنونش وایسه. تو چی؟
تازه، جنونِ گرمان اسپارو سرد و بیتفاوت بود،برای در حالی که تو فقط بیکله، احمق وهمنشینی بیمغزی. این دو تا چطور میتونن یکی باشن؟
لومیان به طعنهٔ باتنا اعتنایی نکردپشیمان و بحث را به افزایشِ اخیرِنگاههای فعالیتِ دزدانِ دریایی در دریای مه کشاند.
پس از تمام کردنِ لانتی پروفش، بابرگشته باتنا خداحافظی کرد و بیرون رفت. از میانِقطعاً بازارِ روبازِ شلوغ گذشت و راهیِ بندر شد.
درست وقتی لومیان به میدانی کهپذیرفتنِ پوشیده از اعلامیهها بود برگشت، تکانیهمنشینی ناگهانی باعث شد سریع روی پاشنه بچرخد.
مردی جزیرهنشین، با کلاهِ نیمهسیلندری ونگاه کُتی سیاه و خاکگرفته، با تردید نزدیکبری شد؛ لبخندی تصنعی روی صورتش ماسیده بود.
«کمی پیش تو کافه دیدمتون.»
لومیان باتصمیم بیحوصلگی گفت: «برونکنند سرِ اصلِ مطلب.»
مردِ جزیرهنشین که پوستِ قهوهایِ مایل بهدعوتِ سیاهش روی صورتی لاغر کشیده شده بود، بهمتوجهِ جلو خم شد و صدایش را پایین آورد.
«دنبالِ اشیاءِ رازآلودچشمِ میگردین، نه؟ من دقیقاًمیکردن میدونم کجا باید بریم.»
لومیان با ناباوری پرسید: «جداً؟»
«نمیتونم قولی بدم، اما به امتحانش میارزه. فقط اگه دیدین بهسفارش دردتون نمیخوره چیزی نخرین.» نگاهِ مردِ جزیرهنشین به زیربغلِ چپِ لومیان افتاد.بهزور «تازه، شما مسلح و خطرناکین. هدفِ آسونی برای سرقت نیستین، مگه نه؟»
لومیان لحظهای به این حرفلحظهای فکر کرد و بعد آرامپشیمان سر تکان داد. «درسته. اسمت چیه؟»
«کارمل.» مردِ جزیرهنشین به خیابانِبهش باریکی که از میدان منشعب میشددعوتِ اشاره کرد. «دنبالم بیاین. همین نزدیکیاست.»
لومیان با بیخیالی به دنبالِ کارمل راه افتاد.همنشینی پیش از آنکه به محلهای برسند که بهطرزِ عجیبیبیخیالی خیابانِ هرجومرج را تداعی میکرد، از دو خیابان گذشتند.
ساختمانهای مخروبه تنگاتنگِ هم کز کردهچهارپایهٔ بودند و سازههای جدید در میانِداد جادهٔ باریک برای یافتنِ فضا تنه میزدند.
کارمل لومیان را به داخلِ رختشویخانهای کمنور برد کهبری درونش پر از لباسهای نمدار بود. از میانِ هزارتویحاضرانِ لباسهای آویزان گذشتند و سرانجام به اعماقِ اتاقِ تاریک رسیدند.
آنجا دری بود.
کارمل در حالی که دو ردای سیاهِ کلاهدار را ازمیبرد قلابی در همان نزدیکی برمیداشت، دستور داد: «اول تغییرقیافه بدین. اوناییغلاف که تو این کارها دست دارن ترجیح میدن هویتشون مخفی بمونه.»
لومیان ردا را به تن کرد وبرگشته کلاهش را پایین کشید تا صورتش را بپوشاند.قطعاً سپس کارمل با ریتمی خاص به در کوبید.
در با صدای قیژژی باز شد و اتاقِ نشیمنِبری موقتی را نمایان کرد که با مبلِ کهنه، صندلیهایحاضرانِ دستهدارِ نخنما و مجموعهای از اثاثیهٔ لنگهبهلنگه مبله شده بود.
شش نفر، پوشیده در رداهاییبهش یکسان، در حالتهای مختلف نشسته بودنددعوتِ و صورتشان در سایهها پنهان بود.
در حالی که کارمللویی معرفیِ کوتاهی میکرد، لومیان مؤدبانهآبرویش در را پشتِ سرش بست.
پس از آنکه آن دو چهارپایهای کشیدندبرگشته و نشستند، مردی که کلاهش را پایین کشیدهقطعاً بود به جلو خم شد و زمزمه کرد:
«من بلورِ زهرِمیکردن عروسِ دریاییِ سلطنتی میخوام.دعوتِ میتونم ۵,۰۰۰ ورلدور بدم.»
سکوت.
شرکتکنندهٔ بعدی کرهٔ چشمِلویی عقابِ دریاییِ عجیبی را کهآبرویش به دست آورده بود، فروخت.
لومیان که دید بحثشانتلافی جدی است، برخاست ونیشخندی نگاهی به جمع انداخت.
«من مغزِنگاه ابوالهول میخوام.برای قیمتتون رو بگین.»
صدای مردی که دنبالِ بلورِ زهرِ عروسِ دریاییِ تاجدارلحظهای میگشت، کاملاً مهارشده بود وقتی جواب داد: «اتفاقاً منمیبرد یکی دارم. اگه ۳۰,۰۰۰ ورلدور بهم بدین، مالِ شماست.»
لومیان مستقیم از اولویی پرسید: «چطور میتونم ازهمنشینی اصل بودنش مطمئن بشم؟»
فروشندهٔ چشمِ عقابِ دریاییِ عجیبنکنند با صدایی خشدار میانِ حرفشانپروف پرید: «من میتونم براتون محضریش کنم.»
لومیان لبخند زد و در حالیپذیرفتنِ که به فروشنده نزدیک میشد گفت: «عالیه.آبرویش اول بذارین یه نگاهی به جنس بندازم.»
مرد با آرامش جواب داد: «همچیننگاه شیءِ رازآلودِ باارزشی رو که انتظار ندارینبری با خودم اینور و اونور ببرم، دارین؟»
«فقط در صورتی براتون میارمش که اول ۵۰ درصد بیعانه بدین.متوجهِ طبقهٔ بالاست. میتونین دنبالم بیاین و مطمئن بشین که فرار نمیکنم.گذاشت حتی میتونین بیعانه رو پیشِ محضردار بذارین تا جاش امن باشه.»
«خیلی منطقیه.» درست وقتی حرفِ لومیان تمام شد،نیشخندی ناگهان با سرعتِ یک یوزپلنگ به سمتِ فروشندهتریر یورش برد و هوکِ راستی را در هوا چرخاند.
بنگ!
مرد روی زمین مچالهاحمق شد و دندانهایش در فوارهایلحظهای از خون به پرواز درآمدند.
دیگر شرکتکنندگان، از جمله محضرداربری و کارمل، لحظهای ماتومبهوت ماندند ومتوجهِ سپس به سمتِ در هجوم بردند.
هیچکدامشان به حملهٔ لومیان اعتراض نکردند وبرگشته تلاشی هم برای استفاده از قدرتهایشان نشانفاریم ندادند. تمامِ حواسشان فقط به فرار بود.
کارمل که از همه بهلحظهای درِ خروجی نزدیکتر بود، درپشیمان را باز کرد و بیرون پرید.
در یک چشمبههمزدن، دیدش تار شد و خودش رالحظهای دوباره در همان اتاقِ نشیمنِ ساده یافت، در کنارِمیبرد دو نفرِ دیگر که به همین سرنوشت دچار شده بودند.
همه ماتومبهوت به نظر میرسیدند،بری گویی زنده شدنِ یک افسانهٔمیبرد محلی را به چشم دیده باشند.
بنگ!
گلولهای زردنگاه به درِبرای خروجی کوبیده شد.
چهرههای کلاهدار در خوداحمق جمع شدند و بابرای حرکاتی تمرینشده، سرهایشان را پوشاندند.
لومیان چرخید، کلاهِ فروشندهلویی را عقب کشید و لولهٔآبرویش هفتتیر را روی پیشانیاش گذاشت.
لومیان باتصمیم لبخند گفت:تلافی «کلاهبرداریِ بدی نیست.»
او توطئهای فیالبداهه چیده بود؛ با شلیکِ یک تیر در میخانه توجهها را جلب کرده و علناً نیازش به یکبود شیءِ رازآلود را به زبان آورده بود. این کار به او اجازه میداد هر دزدِ دریاییِ طماع یا کلاهبردارِ محلیمیانِ را که ممکن بود دانشی فراتر از دسترسِ شهروندانِ عادی داشته باشد — از جمله اطلاعاتِ بازارِ سیاه — شناسایی کند.
این کار راهیچشمِ برای هضم کردنِنگاه معجون هم بود.
فروشنده یک جزیرهنشینِ معمولی بود، با پوستییارو قهوهایِ مایل به سیاه، صورتی کشیده، اجزایحاضرانِ چهرهای ملایم و چشمانی به رنگِ کهربای تیره.
مرد با اضطرابگرفتند و خشم پافشاریچهارپایهٔ کرد: «بهتون دروغ نمیگفتم!»
لومیان چخماقِنگاه هفتتیر رابرای کشید: «واقعاً؟»
لومیان پیش از بستنِ در، یک بطریِمیکردن داستان ساخته و این شرط را گذاشتهپشیمان بود که فقط فرابشران بتوانند وارد شوند.
هیچیک از شرکتکنندگان نتوانسته بودند باپشیمان موفقیت فرار کنند، و این نشاننگاههای میداد که هیچ فرابشری در میانشان نیست.
اگه فرابشر نیستی، چرا بایدنکنند اسمِ مادهٔ اصلیِ معجونِ توطئهگرپروف رو بیاری؟ همینطوری محضِ خنده؟
فروشنده لرزید و به تتهپته افتاد: «مـ...دعوتِ من معذرت میخوام. ما فقط میخواستیم یه پولیمتوجهِ به جیب بزنیم. وگرنه... وگرنه نمیتونیم زنده بمونیم!»
انگیزههایشان برای لومیان اهمیتی نداشت. به همدستانِ مردبرای که مرتب به صف شده بودند نگاهی انداختهمنشینی و لولهٔ تفنگ را به پیشانیِ فروشنده کوبید.
«اسمت چیه؟»
فروشنده درحالیکه آبِگرفتند دهانش را بهسختی قورتبرگشته میداد، جواب داد: «رودی.»
ضربهٔ دیگری به پیشانیاش خورد.
«دربارهٔ مغزِ ابوالهول، کریستالِاحمق زهرِ عروسِ دریاییِ تاجداربرای و سردفتر از کجا شنیدی؟»
این اطلاعاتپذیرفتنِ در دسترسِلویی آدمهای عادی نبود.
رودی گفت: «نـ... نمیتونمتلافی بگم.» لایهای از عرقِنیشخندی سرد روی پیشانیاش نشست.
قراردادِ محرمانگی یا یه جورلحظهای محدودیتِ دیگه؟ لومیان چند ثانیه رودییارو را برانداز کرد و لبخند زد.
«پس بگو اربابت کیه.»
رودی خشکش زددعوتِ و چشمانش ازپشیمان ترس گشاد شد.
انتظار نداشت طرفِ مقابل اینقدرنکنند مطمئن باشد که او اربابیپروف دارد و نوکرِ کسِ دیگری است.
لومیان شمارشِنگاه معکوس را شروعلحظهای کرد: «سه، دو...»
رودی بافقط دستپاچگی گفت:احمق «جناب مورگالاست.»
لومیان باپذیرفتنِ آرامش خواست: «پسبری منو ببر پیشش.»
عرقِ رودی بیشتر شد.
«نه، نه،نگاه من خدمتکارِبرای مسیو فیدلم.
«ایشون نایبرئیسِفقط اتاقِ بازرگانیِ مشترکِبهش بندرِ فاریم هستن.»
بهعنوانِ خدمتکار تو گردهماییهای علومِ غریبهٔ متعددی که فیدل ترتیب داده شرکت کرده؟ با اینکه نمیتونه اطلاعاتِ مربوطه رو به بقیهغلاف لو بده، میتونه از چیزایی که یاد گرفته برای تلکه کردنِ ماجراجوها استفاده کنه؟ لومیان متفکرانه برخاست، بطریِ داستان را باطلباز کرد و کارمل و همدستانِ کلاهبردارش را بیرون برد. یکییکی بازجوییشان کرد و مطمئن شد که رودی واقعاً خدمتکارِ فیدل گوئرا است.
یکی از وظایفِ اصلیِ نایبرئیسِ اتاقِ بازرگانیِبرگشته مشترکِ بندرِ فاریم، کمک به دزدانِ دریاییفاریم برای جابهجاییِ محمولههای حساس و غیرقانونی بود.
...
بندرِ فاریم، محلهٔ مرواریدهایاحمق سیاه، دفترِ فرماندارِ کل،برای خیابانِ کوریاس، پلاکِ ۱۶.
لومیان به شانهٔ رودی زد که حالا لباسِ خدمتکاریِآبرویش سرخش با حاشیههای طلایی و شلوارِ سفیدِ اتوکشیدهاش را بهانداخت تن داشت. لبخندی روی لبانِ لومیان نقش بست و گفت:
«به مسیو فیدل بگو که من به خریدِنیشخندی چند مادهٔ رازآلود علاقه دارم و ممنون میشمتریر اگه فرصتی برای صحبتِ بیشتر در این باره بده.»
رودی گفت: «باشه.» تهِ دلش میخواست فقط یکلویی التماس بکند: «اگه لطف کنید و اون هفتتیرنگاههای رو از پشتم بردارید، تا ابد ممنونتون میشم.»
لومیان که به دیوارِ رنگورورفتهٔ خانهٔ مجاوری تکیه داده بود،پذیرفتنِ تماشا کرد که چطور کلاهبردار با اضطراب واردِ پلاکِ ۱۶ شد؛عجیبوغریبِ ساختمانِ چهارطبقه با سقفِ خاکستری که مجسمههای متعددی زینتبخشِ آن بود.
لحظهای که رودی پا به داخل گذاشت و از هدفگیریِ مستقیمِمتوجهِ هفتتیر گریخت، اولین غریزهاش این بود که کلِ ماجرا را خاکگذاشت کند و طوری فراموشش کند که انگار هرگز رخ نداده است.
اما بعد، هشدارِ مورمورکنندهٔ مردی را به یاد آورد که بیمعطلیسفارش شلیک میکرد: اگر فیدل دَه دقیقه سکوت میکرد، چهرهٔ واقعیِ رودیبرانداز بهعنوانِ یک کلاهبردار با صدای بلند در سراسرِ خیابان جار زده میشد.
دروغ بگم و ادعا کنم مسیو فیدل وقت نداره؟ اما به نظر نمیاد از اوناییمتوجهِ باشه که راحت گول میخورن. یه واکنشِ تند میتونه اوضاع رو بدتر کنه... رودی کههمهتون در دوراهی گیر کرده بود، دندانهایش را به هم فشرد و به درِ اتاقِ کار کوبید.
فیدل گوئرا، مردی که خونِ اینتیس و فیناپوتر را در رگ داشت، موهای سیاه و فرفریاش کمکم نشانههای پیری رانگاههای بروز میداد، چشمانی قهوهایِ تیره داشت و پوستش زیرِ آفتاب تیره شده بود. اگرچه زمانی به رفتارِ موقرش شهرت داشت،سکوی اما زمان ردِ خود را بر چهرهاش حک کرده و انبوهی از موهای جوگندمی و چینوچروکهای برجسته به جا گذاشته بود.
او که پیراهنِ سفیدِ اتوکشیده و جلیقهای قهوهای به تن داشت، درحالیکهنگاههای رودیِ لرزان از ترس با تتهپته اعتراف میکرد، آرام شرابش را مینوشید.نظر رودی از نیتِ پلیدشان و تلاششان برای تلکه کردنِ ماجراجوی تازهوارد گفت.
بهمحضِ اینکه رودی اشاره کرد لومیان روی سکوی چوبی پریده، برای جلبِداد توجه تیری شلیک کرده و گستاخانه دربارهٔ به دست آوردنِ یک شیءِ رازآلودباید پرسوجو کرده است، بازرگان آهی کشید و حرفِ خدمتکارِ دستپاچهاش را قطع کرد.
«دیگه نیازی بهمیکردن توضیحِ بیشتر نیست.پذیرفتنِ الان میخواد منو ببینه؟»