چپتر 263: انتخاب
0لومیان همیشه باور داشت که خودِشنیدنِ رؤیاییاش نمایانگرِ نیمهٔ تاریکش است، شخصیتی پیچیدهاستعارههای که از تباهیِ ناگزیری زاده شده بود.
اما حالا بهباشن نظر میرسید ماجرااون فراتر از اینهاست.
درکِ او از ذاتِ خودش مشکلی نداشت، اماشود آیا او هم در کنارِ جغدِ پنهان درچند مقبرهٔ جادوگر، نقشِ یک نماد را بازی میکرد؟
نمادی از عروسکگردانِ پشتِ پرده،میکوشید طراحِ اصلیِ آن موجودِ مارمولکمانندشود و آیینِ بزرگ در دهکدهٔ کوردو؟
و حالا در سایهها کمیننداره کرده بود و میکوشید باشاید همکاریِ ترمیبوروس از مهروموم رها شود.
با این حال، برخوردِمخالفت ترمیبوروس با آن موجودِ مارمولکمانندتجربههای چیزِ دیگری را نشان میداد...
لومیان چند ثانیه ساکت ماندترمیبوروس و سپس گمانهزنیهایش را باحال جزئیات برای خانمِ شعبدهباز تعریف کرد.
خانمِ شعبدهباز باکمین دقت گوش داد، لحظهایترمیبوروس درنگ کرد و گفت:
«اولش فکر میکردم با پیش بردنِ درمانِ روانپزشکی و بهشاید یاد آوردنِ تکتکِ اتفاقاتِ فراموششده، حقیقتِ دهکدهٔ کوردو برات روشنداشته میشه. و با چیزی که من الان میدونم تفاوتی نداره.»
«اما با شنیدنِ حرفهای الانِت، شک کردم کهبازتابی شاید بعضی از نمادها و استعارههای توی رؤیاهاتهنوز رازهای عمیقتر و پنهانی تو خودشون داشته باشن.»
لومیان مخالفت کرد: «اما در هر صورت، اون نمادهااین و استعارهها بازتابی از تجربههای واقعیِ خودمن. غیرممکنه کهساکت بعد از برگشتنِ خاطراتم هنوز نتونم رمزگشاییشون کنم، مگه نه؟»
خانمِ شعبدهباز لبخندکمین زد و جوابهمکاریِ داد: «شاید اینطور نباشه.»
وقتی سردرگمیِ لومیان را دید، به سادگی توضیح داد: «از یه طرف، شایداستعارههای خودت مستقیماً اون اتفاقات رو تجربه نکرده باشی، اما روح و ناخودآگاهت خطربازتابی و ناهنجاریها رو حس کرده و با عناصرِ نمادین توی رؤیاهات بازتابشون داده.»
«از طرفِ دیگه، ترمیبوروس درونِ تو مهروموم شده. سرنوشتِتجربههای تو با سرنوشتِ اون گره خورده. شاید ناخودآگاهت ازرمزگشاییشون طریقِ همین پیوند چیزِ غیرعادیای رو حس کرده باشه.»
لومیان تا حدودی منظورِهمکاریِ خانمِ شعبدهباز را فهمید واین لحظهای به فکر فرو رفت.
«بعد از تموم شدنِ کاملِ درمانِ روانپزشکی،ترمیبوروس مادام سوزی میتونه مستقیماً ناخودآگاهم رو بیدارچیزِ کنه و دربارهٔ معنیِ نمادهای مختلف بپرسه؟»
خانمِ شعبدهباز متفکرانه جواب داد: «خیلی خطرناکه. وقتی وقتش برسه، باید به نظرِ مشترکِ دو روانپزشک تکیه کنیم تا تصمیم بگیریم اصلاًمخالفت ارزشِ امتحان کردن داره یا نه. اما تا اون موقع خیلی مونده. قبل از اون، میتونم کمکت کنم فرابشرانی رو پیدا کنیسردرگمیِ که تو رمزگشاییِ نمادها مهارت دارن، تا ببینیم میتونیم بدونِ تکیهٔ صِرف به ناخودآگاهت، تفسیرِ دقیقی ازشون به دست بیاریم یا نه. موافقی؟»
لومیان مشتاقانه پذیرفت: «باشه.»
سپس با نگرانی پرسید: «در موردِ اونرها متحدِ احتمالیِ ترمیبوروس که این دوروبر کمین کردهمیداد چی؟ قرار نیست هیچ کاری در موردش بکنیم؟»
خانمِ شعبدهباز با آرامش جواب داد: «حالا که اینرها احتمال رو حس کردیم، فکر نمیکنم خطرِ موندنِ نزدیکِچند تو رو به جون بخره. البته من همچنان حواسم هست.»
سپس پرسید: «قصد داری مأموریتی رو که سازمانِ سپیدهدم بهتشاید داده ادامه بدی؟ احتمالاً خیلیها دیدن که به سمتِ درختِداشته سایه یورش بردی. این کار شکِ گاردنر مارتن رو برمیانگیزه.»
«اگه نمیخوای ریسک کنی، به آقای کِی خبر بده. احتمالاًواقعیِ از اینکه روحِ درختِ سقوطکردهای رو کشتی و نقشهٔ جمعیتِ سعادتلبخند رو خنثی کردی خیلی خوشحال میشه. میتونه مأموریتِ جدیدی بهت بده.»
«اگه میخوای ادامه بدی، میتونم ترتیبش رو بدم که کسی خاطراتِ اوناییچیزِ رو که تو رو دیدن تار کنه. در هر صورت، طبیعیه کهخانمِ ظاهرِ دقیق و ویژگیهای فیزیکیت تو اون محیط کاملاً واضح دیده نشده باشه.»
لومیان بیدرنگسایهها اعلام کرد:کرده «میخوام ادامه بدم.»
گاردنر مارتن، ردهٔ ۶ یا ردهٔ ۵ از مسیرِ شکارچی، فرماندهیِ گروهِ قدرتمندی از شکارچیان رارازهای بر عهده داشت. اگر لومیان به تعامل با او ادامه میداد و به سازمانِ صلیبِ آهنوخونبرگشتنِ میپیوست، شانسِ زیادی برای به دست آوردنِ فرمولهای معجون و موادِ اصلیِ پس از آتشافروز داشت.
لومیان از طریقِ این تجربهها، درکِ عمیقی از تفاوتِ میانِ ردهها، وحشتِ رویارویی با افرادِ قدرتمندهنوز و محدودیتهای خودش پیدا کرده بود. نیازِ شدیدی به افزایشِ قدرتش حس میکرد. این در تضادِ کاملاتفاقات با بیتفاوتیِ اولیهاش هنگامِ ورود به تریر بود، زمانی که در میانِ سردرگمی به دنبالِ امید میگشت.
تنها با رسیدن به قدرتِ کافی میتوانست در برابرِ تیرهروزی تاب بیاورد و از حقیقتِ فاجعهچند در جهانِ پرخطرِ علومِ غریبه پرده بردارد. تنها در آن صورت میتوانست تشخیص دهد که آیادرنگ پیشنهادهای مختلفی که رستاخیز را طعمه قرار میدادند، نیتهای شومی در پسِ خود پنهان کردهاند یا نه!
خانمِ شعبدهباز با تکانِکرده مختصری در سر، بامهروموم درخواستِ لومیان موافقت کرد.
با یادآوریِ گفتگوی قبلیشان،تفاوتی لومیان با کنجکاوی پرسید:الانِت «کارِ درختِ سایه یکسره شد؟»
خانمِ شعبدهباز پوزخند زد: «مگه میشه؟ حتی اگه هر دو کلیسا درخواستِغیرممکنه مداخلهٔ الهی میکردن، بازم مشکلِ درختِ سایه حلنشده باقی میموند. هه هه،نباشه غیرممکن نیست، اما بهاش اونقدر سنگینه که هیچکس حاضر به پرداختش نمیشه.»
لومیان پافشاریکرده کرد: «چههمکاریِ جور بهایی؟»
خانمِ شعبدهباز، گویی در حالِمیکوشید قدم زدنی تفریحی باشد، دوشود قدم به سمتِ کنارهٔ تپه رفت.
«درختِ سایه بعد از بیش از هزار سال تغذیه و اعمالِ نفوذ، با تریر یکیرؤیاهات شده. شبیهِ سایهشه، جنبهٔ تاریکش. مگه اینکه کلِ شهر رو با خاک یکسان کنیم وغیرممکنه همهٔ ساکنانش رو از بین ببریم، وگرنه حتی یه خدای راستین هم نمیتونه کاملاً ریشهکنش کنه.»
«البته میتونیم تریر رو به جای دیگهای منتقل کنیم و کلِ جمعیتش رو اسکان بدیم. بعد،هنوز پنجشیش سالِ دیگه که درختِ سایه به خاطرِ از دست دادنِ تغذیهاش ضعیف شد، میتونیم ازمستقیماً ریشه درش بیاریم. اما با این کار، خطراتِ دیگهای که زیرِ تریر کمین کردن غیرقابلکنترل میشن.»
خطراتِ دیگهای هممیکوشید هست؟ لومیان ابرومهروموم در هم کشید.
زیرزمینِ تریر زیادی ترسناک نیست؟
با سردرگمی پرسید: «چراتفاوتی همون اول که درختِ سایهکردم کاشته شد از بین نبردنش؟»
خانمِ شعبدهباز خندید.
«خب، مگه به خاطرِ فوریتِ ساختِ شهررها و مقابله با بعضی تهدیداتِ زیرزمینی نبود؟نشان متوجه نشدن کسی مخفیانه درختِ سایه رو کاشته.»
او جزئیاتی دربارهٔ آن خطرات فاشهمکاریِ نکرد و غیرمستقیم فهماند که لومیانحال در حالِ حاضر نیازی به دانستنشان ندارد.
لومیان بهخوبی اینمیدونم موضوع را حس کردحرفهای و لبهایش را بست.
خانمِ شعبدهباز نگاهی بهمخالفت او انداخت و خندهایبازتابی تمسخرآمیز به خودش کرد.
«ناراحتی از اینکه مستقیم فرستادمت تریرمهروموم و بدونِ اینکه کمکِ متناسبی بهتچیزِ بکنم، درگیرِ یه سری ماجراهای پرخطر کردمت؟»
لومیان که از سؤالِکرده خانمِ شعبدهباز گیج شدهمهروموم بود، جواب داد: «نه.»
از دیدگاهِ او، پذیرفتنِ مأموریتها، انجام دادنشان و گرفتنِکردم پاداش کاملاً منصفانه به نظر میرسید. و در طولِپنهانی این فرایند، خانمِ شعبدهباز از طریقِ نامه راهنماییاش میکرد.
جدای از چند سالِ گذشته که به فرزندخواندگی پذیرفته شده بود، لومیان ازبعد مدتها پیش عادت کرده بود که کاملاً به دیگران تکیه نکند و برایسردرگمیِ رسیدن به اهدافش از منابعِ مختلفی که در اختیار داشت نهایتِ استفاده را ببرد.
خانمِ شعبدهباز خندید.
«کارتِ آرکانای اعظمی رو که دو جام احضار کردرها ندیدی؟ این اتفاق افتاد چون اون تصادفاً تو تریرچند بود. وگرنه به این راحتی و مؤثری پیش نمیرفت.»
لحظهای درنگ کرد و ادامه داد: «اگه میخواستم تو رو مثل امتدادِ چشمها و دستهای خودم، یه زیردستِ وفادارخودشون و بیاراده در نظر بگیرم، میتونستم بهت اجازه بدم اسمم رو بخونی و بیشترِ مواقع با کمکهای فراوون امنیتت رولبخند تضمین کنم. اما تو مسیرِ شکارچی رو انتخاب کردی. این مسیریه که به نبرد و حسِ قویِ خویشتن نیاز داره.
«گلی که تو گلخونه بزرگ بشه نمیتونه یه شکارچیِ شایسته باشه. برای یه شکارچی که همیشههنوز با یه حامی تو منطقهٔ امنِ خودش میجنگه، رسیدن به الوهیت و قدیس شدن بینهایت سخته. وقتشاتفاقات که برسه، مجبور میشن زمانِ بیشتری بذارن و بهای سنگینتری بپردازن تا کمبودهای الانشون رو جبران کنن.
«دوست داریکرده چه جورهمکاریِ آدمی باشی؟»
لومیان لحظهای ساکت ماند و بعدهمکاریِ جواب داد: «میخوام کسی باشم کهحال اون عوضیها رو به لرزه درمیاره.»
پاسخش قاطع بود.
خانمِ شعبدهبازداشته با رضایتمخالفت سر تکان داد.
«البته این به این معنی نیست که بهت اهمیت نمیدم.حال من همچنان جوابِ نامههات رو میدم، نظراتم رو میگم و حتیگمانهزنیهایش اگه بخوای کمکت میکنم. اما نمیخوام حس کنی همیشه تحتِ محافظتی.»
لومیان بهسایهها نشانهٔ فهمیدنکرده سر تکان داد.
به یاد آورد که سوزانا ماتیس چطور برای درخواستِ کمکِشاید سطحبالا کلماتِ خاصی را سریع خوانده بود. با کنار همداشته گذاشتنِ این موضوع و کلماتِ کلیدیِ خانمِ شعبدهباز، متفکرانه گفت:
«خوندنِ نامِ مقدسِ یه موجودِصورت خاص میتونه توجهش رو جلب کنهخودمن تا با نیایش ازش کمک گرفت؟»
شعبدهباز نامحسوس سر تکان داد: «آره. اما این به حسننیتِ کافیِ طرفِ مقابل بستگی داره. وقتی به مرحلهٔ خاصی برسی، منم اسمم رو بهت میگم. بله،تعریف تو نامِ مقدسِ آقای ابله رو میدونی، اما بدونِ آیین، فقط خوندنش بهسختی میتونه جوابِ مؤثری بگیره. حتی ممکنه عواقبِ بدی داشته باشه. چون آقای ابلهمیدونم داره با یه ایزدِ باستانی میجنگه. نتیجهش سرنوشتِ همهٔ ما رو تعیین میکنه و اینکه این دنیا میتونه از آخرالزمان جونِ سالم به در ببره یا نه.»
آقای ابله؟ مخففِ اون وجودِ قدرتمند ابلهه؟ واقعاً برازندهٔ یه سازمانِ سرّیه که از کارتهای تاروت بهعنوانمیداد نامِ رمز استفاده میکنه... وقتی لومیان نامِ ابله را شنید، بیاختیار آن را به کارتهای تاروتی کهدرنگ هر روز میدید ربط داد و به نامِ مقدس مرتبطش نکرد. بیشتر شبیه یک توصیف به نظر میرسید.
خانمِ شعبدهباز موضوع را عوضنداره کرد و نگاهی به تنهٔشاید درختِ توی دستِ لومیان انداخت.
«این یه شیءِ ارزشمنده. حملههای بدونِ الوهیتاستعارهها نمیتونن بهش آسیب بزنن و وقتی به هدفیخاطراتم ضربه بزنه، ممکنه هوسِ خاصی رو تحریک کنه.
«اگه ویژگیهای فرابشریِ سازگار باهاش رو به دست بیاری، میتونیحال راهی پیدا کنی که یه صنعتگرِ در سطحِ قدیس اوناسپس رو ترکیب کنه و به یه شیءِ رازآلود تبدیلش کنه.
«اما نباید همیشه همراهت باشه. وگرنه هوسهاتترمیبوروس کمکم از کنترل خارج میشن. این برایچیزِ فرابشرانی که معجون میخورن خطرِ بزرگی داره.»
حرفش که تمام شد، خانمِ شعبدهباز سرشحرفهای را کمی چرخاند، گویی به چیزی گوش میداد.رؤیاهات سپس رو به لومیان گفت: «برای امروز کافیه.»
در یک چشمبههمزدن، دیدِ لومیانصورت از ترکیبِ رنگهای زنده وواقعیِ موجوداتِ اثیری و توصیفناپذیر پر شد.
لحظهای بعد، خیابانِ هرجومرجهمکاریِ که پر از ترکشود بود، پیشِ رویش ظاهر شد.
خانمِ شعبدهباز ناپدید شده بود،
و لومیانِ گیج را جا گذاشتهشنیدنِ بود تا با عجله پیراهن ونمادها شلواری را که در دست داشت بپوشد.
سپس نگاهش به فرانکامخالفت افتاد که در فاصلهٔبازتابی نهچندان دوری ایستاده بود.
همزمان، هرکرده دو بههمکاریِ هم لبخند زدند.
پیش از آنکه بتوانند حسِ مشترکِ عضویت درمهروموم یک سازمانِ سرّی را به هم منتقل کنند،نشان ژنا با پیراهنی خاکستریآبی از سایههای کوچه بیرون آمد.
لومیان والان فرانکا بیاختیارتفاوتی گارد گرفتند.
ژنا در حالی که دندههای زخمیاش رااستعارهها گرفته بود چهره در هم کشید، امابرگشتنِ با خوشحالی گفت: «لعنتی! شماها حالتون خوبه!»
به نظر واقعی میاد... فرانکا زیر لب زمزمهشود کرد و در حالی که نگرانی در چهرهاش نقشثانیه بسته بود، نزدیکش شد. «چی شده؟ چرا زخمی شدی؟»
ژنا مضطرب بهکمین اطراف نگاهی انداخت وترمیبوروس صدایش را پایین آورد.
«من اوگ آرتوآمیدونم رو ترور کردمشنیدنِ و آخرش تیر خوردم.»
فرانکا جا خورد ومخالفت گفت: «لعنتی! موفق شدی؟بازتابی و تونستی فرار کنی؟»
حتی خودش هممیکوشید باور نمیکرد بتواندمهروموم چنین کاری بکند.
به این چهکمین میگفتند؟ این تجسمِهمکاریِ یک آدمکشِ واقعی بود!
لومیان چند رهگذر راتفاوتی در خیابانِ هرجومرج دید، پسکردم حرفِ ژنا را قطع کرد.
«وقتی رسیدیم مسافرخانهٔ خروسِ زرینصورت میتونیم در موردش حرف بزنیم. گلولهخودمن رو درمیارم و زخمت رو میبندم.»
فرانکا با خوشحالی اضافههمکاریِ کرد: «من هنوز نصفِشود شیشه عامل شفابخش دارم.»
زیرِ بازوی ژنا را گرفتمیکوشید و از میانِ سایههای کنارِشود جاده، راهیِ مسافرخانهٔ خروسِ زرین شدند.
نزدیکِ مقصد، بامیدونم آنتونی رید، دلالِشنیدنِ اطلاعات، روبهرو شدند.
لومیان پوزخندی زد.
«فکر میکردم فرار کرده باشی.»
آنتونی رید مبهم جوابکرده داد: «هنوز یه کارایمهروموم ناتمومی تو محلهٔ بازار دارم.»
هر چهار نفر چندتفاوتی قدمِ دیگر برداشتند و چشمشانکردم به ساختمانِ پنجطبقهٔ بژ افتاد.
مسافرخانهٔ خروسِ زرین کمی بیشتر از قبل کجبازتابی شده بود. ترکها روی دیوارهایش افتاده و باهنوز تاکها و شاخههای پژمرده در هم تنیده بودند.
از آنجا که مستأجرانِ باقیماندهترمیبوروس هنوز برنگشته بودند، ویرانی وحال سکوتی توصیفناپذیر از آن میبارید.
...
مدتی از فاجعه گذشته بود.
در میانِ جمعیت، مردِ جوانی با لباسِ ساده وتجربههای چمدانی قدیمی از قطارِ بخار پیاده شد. سکو رارمزگشاییشون پشتِ سر گذاشت و تا خیابانِ هرجومرج قدم زد.
آنجا چشمش به ساختمانِ پنجطبقهٔ بژمهروموم افتاد که سطحش با رگههایی ازچیزِ رنگِ قرمزِ زنده پوشیده شده بود.
نامِ مکان را زمزمه کرد: «مسافرخانهٔ خروسِ زرین.»مهروموم دست در جیب برد و اسکناسها و سکههانشان را لمس کرد؛ احتمالاً در حدِ توانش بود.
در کمالِ تعجب، مسافرخانهٔ خروسِ زرین بسیار تمیزتر از تصورش بود. هرچندنمادها بخشهایی از آن با روزنامههای باطله و کاغذهای صورتیِ ارزانقیمت پوشانده شدهاون بود، اما هیچ نشانی از ساسهای همیشگی، خلطِ مشمئزکننده یا انواعِ زبالهها نبود.
مردِ جوان پس از اجارهٔ اتاقِ ۳۰۲استعارهها به قیمتِ ۱۵ ورلدور، با چمدانش ازبرگشتنِ پلهها بالا رفت و احساسِ رضایت میکرد.
حتی از چیزی که فکر میکردممهروموم هم ارزونتره. یه مسافرخونهٔ تمیز مثلِچیزِ این فقط ماهی ۱۵ ورلدور خرج داره...
وقتی چمدانش را در اتاقِ تنگ جاترمیبوروس داد، تصمیم گرفت با پولی که پسانداز کردهدیگری بود، خودش را به یک نوشیدنی مهمان کند.
در پایتختِالان شادی، آدم بایدنداره همرنگِ جماعت میشد!
راهیِ میخانهٔ زیرزمینی شدمخالفت و بهمحضِ ورود، دربازتابی هیاهوی سرزندهای غرق شد.
مردی با پیراهن و پاپیون، در حالی که آبجویی در دست داشت،چیزِ بازوهای کوتاهش را تکان میداد و با انرژی برای اطرافیانش حرف میزد.خانمِ بقیه شادی میکردند، آواز میخواندند و میرقصیدند و حاضر نبودند آرام بگیرند.
پشتِ پیشخوانِ بار،کمین چند مشتری باهمکاریِ دستگاهی جالب نشسته بودند.
مردِ جوان که کنجکاویش تحریک شده بود، نزدیکالانِت شد و شلنگِ لاستیکی و مخزنِ شیشهایِ دستگاهرازهای را بررسی کرد. با شیفتگی پرسید: «این چیه؟»
مشتریِ خوشقیافهای با موهای بلوندصورت و رگههای سیاه به سمتش چرخیدخودمن و با لبخندی درخشان جواب داد:
«به این میگن دستگاهِ احمق کهمهروموم هوشِ آدم رو آزمایش میکنه. یاچیزِ میتونی بگی میزانِ حماقتِ آدم رو میسنجه.»
(پایانِ جلدِسایهها دوم —کرده جویندهٔ نور)