---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 103: تحریک • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 103: تحریک

0

مِهِ سفیدِ غلیظی در آسمان سنگینی‌مثلِ​ می‌کرد، بیشترِ نور را می‌بلعید و ویرانه‌های‌ارتباط​ رؤیا را در گرگ‌ومیشی همیشگی فرو می‌برد.

لومیان ایستاد، دست‌وپایش را کشید‌وقتی​ و همان‌طور که وضعیتش را می‌سنجید،‌باعث​ قلهٔ خون‌آلودِ کوه را برانداز کرد.

در مقایسه با شکارچی، قدرت،‌حال​ واکنش‌ها، سرعت و چابکیِ تحریک‌کننده،‌خشم​ هرچند اندک، بهبود یافته بود.

لومیان سه‌طعنه‌ها​ تغییرِ عمده‌حساب‌شده‌تر​ را تشخیص داد:

نخست، بدنش تنومندتر‌حال​ شده و تواناییِ بازیابی‌اش‌گُهِ​ ظاهراً بهبود یافته بود.

دوم، نیروی روحی‌اش تا حدی افزایش‌کار​ یافته بود. حالا می‌توانست حالتِ تسخیرش را‌هدف​ به‌جای سه دقیقه، چهار دقیقه حفظ کند.

در نهایت، قدرتِ فرابشریِ‌بیشتری​ تازه‌ای به نامِ تحریک‌مثلِ​ به دست آورده بود.

این توانایی تغییرِ حالتی دائمی ایجاد‌حال​ می‌کرد، اما برای رسیدن به اثرِ‌برانگیزد​ دلخواه، به فعال‌سازیِ ارادی هم نیاز داشت.

مهارت‌های مشاهدهٔ لومیان تحولی کیفی یافته و از یک آدمِ عادی‌حریفی​ بسیار فراتر رفته بود. حالا می‌توانست به‌خوبی تشخیص دهد چه کلمات،‌کمین‌هایی​ اعمال و موقعیت‌هایی راحت‌تر حساسیت‌های هدفش را برمی‌انگیزد و باعثِ آشفتگی می‌شود.

وقتی تحریک به کار می‌رفت، توهین و‌می‌رفت​ تحقیر را در هم می‌آمیخت و باعث‌خونسردی‌اش​ می‌شد هدف خونسردی‌اش را از دست بدهد.

هرچه طعنه‌ها و تحقیرها حساب‌شده‌تر بود، تحریک اثرِ‌مثلِ​ بیشتری داشت. با این حال، حتی یک کلمه مثلِ‌اجازه​ «گُهِ سگ» هم می‌توانست تا حدی خشم را برانگیزد.

در برابرِ حریفی که اهلِ ارتباط‌حال​ نبود، تحریک به لومیان اجازه می‌داد‌برانگیزد​ هاله‌ای نفرت‌انگیز از خود ساطع کند.

این توانایی برای تله‌ها و کمین‌هایی که شکارچیان‌خشم​ در آن‌ها مهارت داشتند بسیار مناسب بود، اما‌می‌داد​ برای لومیان در وضعیتِ فعلی‌اش معنای چندانی نداشت.

دیگر وقتی برای شکار نداشت. تنها‌کار​ تمرکزش کاوش در «دیوارِ» پیرامونِ «قلهٔ»‌می‌شد​ خون‌آلود و کشفِ رازِ ویرانه‌های رؤیا بود.

در مقابل، تقویتِ نیروی روحی و مقاومتِ بدنی‌اش او‌گُهِ​ را خشنود می‌ساخت. دست‌کم حالا می‌توانست در آن منطقهٔ تاریک‌هاله‌ای​ که پیش‌تر او را به خواب می‌برد، بیشتر پیش برود.

لومیان با تکیه‌تحقیرها​ بر نیروی معجون،‌حال​ شقیقه‌هایش را مالید.

این بار،‌بیشتری​ فعال کردنِ دیدِ‌کلمه​ روحی‌اش بی‌دردسر بود.

سرانجام تواناییِ آن را‌می‌شود​ یافته بود که دیدِ‌توهین​ روحی‌اش را به‌راحتی فرابخواند.

لومیان بی‌درنگ لباس‌هایش را عوض کرد و وسایلش را برداشت: عطارد سقوط کرده، تبرِ سیاه و‌نبود​ آهنی، و کیسه‌ای پارچه‌ای پر از پنیر و بیسکویت. تفنگ ساچمه‌ای‌اش را روی دوش انداخت و از‌چندانی​ ساختمانِ دوطبقهٔ نیمه‌زیرزمینی بیرون رفت. در میانِ مِهِ خاکستریِ خاموش، از بیابان گذشت و واردِ ویرانه‌ها شد.

مسیرِ آشنایی را در پیش گرفت، از‌حتی​ مناطقی که ممکن بود هیولاها در آن‌ها کمین‌اهلِ​ کرده باشند دوری کرد و محتاطانه پیش رفت.

با رسیدن به منطقه‌ای که با هیولای‌گُهِ​ سه‌چهره روبه‌رو شده بود، لومیان رقصی کرد و‌اجازه​ نشانِ خارِ سیاه را تا حدی فعال ساخت.

با کمکِ آن «طلسم»، از‌وقتی​ زمین‌های روزبه‌روز خطرناک‌تر عبور کرد و‌باعث​ چند جانورِ ترسناک را فراری داد.

سرانجام، به «دیوارِ» خارداری‌بیشتری​ رسید که از ردیفِ‌مثلِ​ خانه‌ها شکل گرفته بود.

لومیان پس از‌تحقیرها​ لحظه‌ای تأمل، مسیری‌حال​ را انتخاب کرد.

تصمیم گرفت واردِ منطقه‌ای شود که انگار‌گُهِ​ در شب فرو رفته بود، جایی که فوراً‌اجازه​ او را در هاله‌ای از خواب‌آلودگی غرق می‌کرد.

شهودش می‌گفت چیزِ مهمی آن‌سوی دیوارِ بلندی از درختانِ درهم‌پیچیده نهفته‌باعث​ است. با این حال، منطقه‌ای که شبیهِ آغازِ شب بود، احتمالِ‌حتی​ بیشتری داشت که رازِ ویرانه‌های رؤیا را در خود جای داده باشد.

هرچه باشد، «شب»،‌حساب‌شده‌تر​ «خواب» و «رؤیا»‌حتی​ اغلب مفاهیمی مرتبط بودند.

کمی بعد، لومیان پس از اجرای یک‌حتی​ رقصِ آیینیِ دیگر، خودش را در جایی یافت‌اهلِ​ که به‌طورِ محسوسی تاریک‌تر از محیطِ اطرافش بود.

نفسش را آهسته بیرون‌حتی​ داد و با قاطعیت‌خشم​ قدم به جلو گذاشت.

تقریباً بلافاصله، لومیان حس کرد انگار از‌می‌رفت​ روزی مه‌آلود به عصری ابری قدم گذاشته‌خونسردی‌اش​ است. سایه‌ها اشیای اطرافش را در بر گرفتند.

در حالی که عطارد سقوط کرده‌حتی​ را محکم در دست داشت، خمیازه‌ای‌برابرِ​ کشید و به راهش ادامه داد.

نمی‌تونم بخوابم. نمی‌تونم بخوابم!

لومیان با این‌حال​ فکر خودش را‌مثلِ​ به جلو راند.

همان‌طور که پیش می‌رفت، لومیان هوشیار ماند و ساختمان‌هایی‌تحقیر​ را که دیوارِ شهر را شکل می‌دادند، به‌دقت بررسی‌تحقیرها​ کرد. با این حال، رازهای ویرانه‌های رؤیا از چنگش می‌گریخت.

سکه‌های طلا و‌حساب‌شده‌تر​ دیگر خرت‌وپرت‌ها هیچ‌حتی​ جذابیتی برایش نداشت.

با نفوذِ بیشتر، ده‌ها متر را به‌سختی طی کرد و‌گُهِ​ تنها نیروی اراده‌اش بود که چشمانش را در برابرِ خواب‌آلودگیِ‌هاله‌ای​ شدیدی که ذهنش را فرا گرفته بود، باز نگه می‌داشت.

پس از لحظه‌ای تأمل، تصمیم به عقب‌نشینی گرفت.‌خشم​ می‌خواست منطقهٔ پشتِ دیوارِ چوبی را بررسی کند‌می‌داد​ و از زاویه‌ای دیگر واردِ این ناحیهٔ خواب‌آور شود.

شاید این کار به‌می‌شود​ او اجازه می‌داد به مکان‌هایی‌تحقیر​ برسد که پیش‌تر دست‌نیافتنی بودند.

لومیان چرخید و راهِ آمده‌حال​ را بازگشت، اما خواب‌آلودگی دست‌بردار‌خشم​ نبود و هر لحظه شدیدتر می‌شد.

سرانجام، اراده‌اش در هم‌حساب‌شده‌تر​ شکست. چشمانش بسته شد‌کلمه​ و روی زمین افتاد.

تاریکی بارِ‌بیشتری​ دیگر دیدش‌حتی​ را بلعید.

...

ناگهان دردِ شدیدی در شکمِ لومیان‌حتی​ پیچید و باعث شد در خود‌برابرِ​ جمع شود و چشمانش را باز کند.

نخست، نقاشیِ دیواریِ خیره‌کننده‌ای با گنبدی منحنی دید، و سپس‌گُهِ​ چهرهٔ عبوسِ کشیش با آن بینیِ کمی عقابی‌اش، و مشتِ راستِ‌نفرت‌انگیز​ پونس بنه را که با پوزخندی شوم آن را عقب می‌کشید.

«اسیر شدم و منو آوردن کلیسا؟»‌مثلِ​ لومیان منظرهٔ بالای سرش را شناخت‌اهلِ​ و بی‌اختیار به اطرافش چشم چرخاند.

پدرِ ریموند، پییر گرِگ، پدرِ‌وقتی​ آوا، گیوم لیزیه، همسایه‌اش لویی بدو‌باعث​ و تقریباً همهٔ روستاییان را دید.

محراب چنان دگرگون شده بود که دیگر به جا‌گُهِ​ آورده نمی‌شد؛ حالا به‌جای گل‌های آفتاب‌گردان، یاس‌های بنفش، لاله‌ها‌می‌داد​ و دیگر نمادهای آن موجودِ پنهان زینت‌بخشِ آن بودند.

نشانِ مقدسِ خورشید ناپدید شده بود. جای آن را‌مثلِ​ حلقهٔ خاری گرفته بود که به‌شکلی غیرطبیعی در هم‌اجازه​ پیچیده بود و انگار مایعی سیاه از آن تراوش می‌کرد.

لومیان با دیدنِ آن نمادِ‌کلمه​ آشنا، موجی از سرگیجه را حس‌حریفی​ کرد و گرمایی در سینه‌اش دوید.

می‌دانست این نشانهٔ آن است که‌کار​ تباهیِ درونش بیدار شده، اما همچنان‌می‌شد​ درونِ نمادِ سیاه‌متمایل‌به‌آبی گرفتار مانده است.

«کشیش و پیروانش کلیسا رو به محرابی برای اون موجودِ‌خشم​ پنهان تبدیل کردن؟ سنت سیتِ بیچاره...» لومیان پیشِ خود مجسم کرد‌خود​ که والانتن با دیدنِ این صحنه مهارش را از دست می‌دهد.

در حالی که محکم بسته شده بود، اطرافش را ورانداز کرد.‌خشم​ با دیدنِ شیشه‌های رنگی و نقاشی‌های دیواریِ خورشیدِ فروزانِ ابدیِ بزرگ‌خود​ و موعظهٔ سنت سیت که دست‌نخورده مانده بودند، نفسِ آسودگی کشید.

«انگار تغییرات رو با عجله‌کلمه​ انجام دادن...» لومیان وضعیتِ فعلیِ‌برابرِ​ کلیسا را این‌طور استنتاج کرد.

روستاییان در سکوتی‌آشفتگی​ وهم‌آور، مانند مجسمه‌های‌کار​ مومی ایستاده بودند.

کشیش پس از آنکه‌بیشتری​ لحظه‌ای لومیان را برانداز کرد،‌گُهِ​ به پونس بنه تشر زد:

«چطور گذاشتی بخوابه؟‌تحقیرها​ باید به‌محضِ اینکه‌حال​ آوردیش کلیسا بیدارش می‌کردی!»

پونس بنه با نگاهی که به‌طرزِ‌مثلِ​ غیرعادی محترمانه بود، گویی کشیش ایزد‌اهلِ​ یا فرمانروایش باشد، جواب داد: «فهمیدم.»

لومیان که به ستونی تکیه‌وقتی​ داده بود، نگاهی به گیوم‌می‌آمیخت​ بنه انداخت و پرسید: «اورور کجاست؟»

کشیش لبخندی مرموز‌حساب‌شده‌تر​ زد و گفت:‌حتی​ «خیلی زود می‌فهمی.»

لومیان در حالی که دیوانه‌وار به دنبالِ‌حتی​ نقشهٔ فرار می‌گشت و سعی می‌کرد به گفتگو‌اهلِ​ ادامه دهد، پرسید: «اون سه تا خارجی چی؟»

گیوم بنه با چهره‌ای آسوده از میانِ شیشه‌های رنگی به بیرون خیره شد و گفت: «اونا فرار کردن. الان دیگه باید به نزدیک‌ترین چراگاهِ کوهستانی رسیده‌داشتند​ باشن. اما انتظار نداشته باش امشب تو و اورور رو نجات بدن. من مأمورهای رسمی رو می‌شناسم، اونا فقط وقت تلف می‌کُنن و تماشا می‌کُنن. فقط وقتی‌پیش‌تر​ واردِ عمل می‌شن که از وضعیت مطمئن بشن. گاهی ترجیح می‌دن هیچ کاری نکنن تا اینکه اشتباهی مرتکب بشن. همین‌جوری یه دهه از عمرِ منو تلف کردن.»

لومیان حرفِ کشیش را پذیرفت،‌وقتی​ اما می‌دانست دلیلِ صبر کردنِ‌می‌آمیخت​ رایان و بقیه این نیست.

گروه رایان بدونِ اینکه بفهمند چرا پیروانِ خدای شریر او و اورور را اسیر کرده‌اند، دست به‌اجازه​ اقداماتِ شدیدی مانند خروج از کوردو و راه‌اندازیِ دوبارهٔ چرخه نمی‌زدند. آن‌ها می‌خواستند تا شبِ دوازدهم صبر کنند‌دیگر​ تا علتِ آشفتگیِ اینجا را کشف کنند و پایه‌ای محکم برای فرار از این مخمصه در آینده بسازند.

سکوتِ لومیان‌طعنه‌ها​ باعث شد پوزخندِ‌بیشتری​ کشیش پهن‌تر شود.

او با لحنی قاطع‌حتی​ اعلام کرد: «قصد دارم‌خشم​ امشب آیین رو تموم کنم.»

چی؟ لومیان گیج شده بود.

گیوم بنه با روحیه‌ای بالا و باحوصله توضیح داد:‌گُهِ​ «قصد دارم آیینِ ۹ آوریل رو بندازم برای امشب.‌می‌داد​ اون سه تا خارجی هیچ فرصتی برای دخالت پیدا نمی‌کُنن.»

چی؟ شبِ دوازدهم می‌تونه جلو بیفته؟‌حال​ لومیان شوکه و بی‌کلام شده بود‌برانگیزد​ و وحشتی وصف‌ناپذیر به جانش افتاد.

در آن لحظه، گیوم بنه رو به پونس بنه کرد‌برابرِ​ و دستور داد: «قبل از اینکه ببریش سمتِ محراب، مطمئن شو‌تله‌ها​ که بیدار می‌مونه. می‌تونی از هر روشی استفاده کنی، فقط نکُشش.»

پونس بنه‌باعثِ​ مشتاقانه پرسید:‌می‌شود​ «اگه کُشتمش چی؟»

کشیش به برادرِ‌حساب‌شده‌تر​ کندذهنش غره رفت:‌حتی​ «با هم می‌میریم!»

منو بفرستن سمتِ محراب و آیین رو دوباره شروع کنن؟‌گُهِ​ یعنی اون نمادِ سیاه‌متمایل‌به‌آبیِ روی بدنم می‌تونه دوباره به کار‌هاله‌ای​ بیاد؟ لومیان با شنیدنِ گفتگوی برادرانِ بنه، اعصابش آرام گرفت.

کشیش نگاهش را دوباره به لومیان‌مثلِ​ دوخت و خم شد. «نگران نباش،‌اهلِ​ تو ظرف نیستی. ما انتخابِ بهتری داریم.»

انتخابِ بهتر؟ لومیان با دنبال کردنِ‌کار​ نگاهِ کشیش به سمتِ محرابِ اصلی،‌می‌شد​ زنگِ خطر در سرش بلندتر شد.

اورور در لحظه‌ای نامعلوم آنجا ظاهر شده بود؛ ردایی سفید‌خشم​ و ساده به تن داشت، موهای طلایی‌اش بدونِ هیچ آرایشی‌نفرت‌انگیز​ رها شده بود و چشمانِ آبی‌روشنش خالی از حس بود.

لومیان فریاد زد: «اورور!»

اورور مانند مجسمه‌حال​ بی‌حرکت ماند و‌مثلِ​ هیچ واکنشی نشان نداد.

کشیش لبخندی‌باعثِ​ زد و‌می‌شود​ سر تکان داد.

«آره، خواهرت ظرفِ بهتریه. نقشِ تو توی این آیین‌گُهِ​ اینه که کمک کنی زمان‌بندی رو جلو بندازیم. نیازی‌می‌داد​ نیست منتظرِ اون لحظهٔ دقیق یا تغییرِ صورت‌های فلکی بمونیم.»

لومیان وحشت‌زده و سردرگم بود.

چرا من می‌تونم‌حال​ کمک کنم آیینِ‌مثلِ​ شبِ دوازدهم جلو بیفته؟

کشیش بار دیگر به جلو‌وقتی​ خم شد، در حالی که لبخندی‌باعث​ از سرِ انتظار بر لب داشت.

«چون بیشترِ عطیه‌هایی‌حساب‌شده‌تر​ که براشون نیایش‌حتی​ کرده بودیم، درونِ توئه.»

چی؟ از کجا می‌دونه؟ چشمانِ لومیان گشاد‌حتی​ شد و به خودش فشار آورد تا‌حریفی​ چهرهٔ گیوم بنه را دقیق‌تر بررسی کند.

گیوم بنه جلوتر آمد و در گوشِ لومیان‌خشم​ زمزمه کرد: «واقعاً فکر می‌کردی فقط تو و‌می‌داد​ پوآلیس می‌تونید خاطراتتون رو توی این چرخه حفظ کنید؟»

ناولها | novelha.net