---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 128: در رؤیا • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 128: در رؤیا

0

گل‌هایی به رنگِ خون روی تاک‌های‌باعث​ قیرگونِ آویخته از سقف شکفتند و‌آن‌ها​ طبقهٔ سومِ قصر را مسدود کردند.

گیوم بنه، پییر بری و سیبِل بری،‌مقاومت​ در حالی که به سمتِ برج یورش‌افتاد​ می‌بردند، با «قابله» و همدستانش به مقابله برخاستند.

رشته‌ای از‌مقاومت​ صحنه‌های پاره‌پاره از‌صحنه‌ها​ ذهنِ لومیان گذشت.

در برجی پر از نوزادانی با پنجه‌های پرنده، گیوم بنهِ‌باعث​ نامرئی با کمکِ چوپان پییر بری، شانهٔ قابله را لمس کرد.‌محو​ قابله چنان منفجر شد که گویی بمبی درونش کار گذاشته بودند.

هرچند سیبِل بری به دستِ ندیمه کشته‌می‌شد​ شده بود، در بدنِ آن زنِ دیگر دوباره‌سرانجام​ زاده شد و مهارش را به دست گرفت.

لویی لوند، شناور‌برابرِ​ در هوا، کودکی در‌مقاومت​ اتاق به دنیا آورد.

لویی لوند، بی‌هیچ هراسی، با فرماندار‌محو​ بئوست دست به یکی کرد تا‌ملایم​ چوپان پییر بری را از پا درآورد.

در برهوتی که تا اعماقِ کوهستان امتداد‌آسیبِ​ داشت، کشیش، گیوم بنه، در محاصرهٔ نامیرایانِ‌یادآوریِ​ بی‌شماری با جامه‌های کتانی گرفتار شده بود...

چهرهٔ لومیان از درد در هم رفت. این خاطرات همچون سلاحِ‌بیشترِ​ برّانی بود که روحش را می‌شکافت. بیرون کشیدنشان آسیبِ بیشتری به همراه‌ملایم​ داشت و باعث می‌شد ناخودآگاه در برابرِ یادآوریِ بیشترِ آن‌ها مقاومت کند.

سرانجام، صحنه‌ها محو‌برابرِ​ شدند و لومیان‌آن‌ها​ به نفس‌نفس افتاد.

سوزی با صدایی ملایم، چنان‌که‌صحنه‌ها​ گویی دربارهٔ صبحانهٔ آن روز می‌پرسد،‌صدایی​ گفت: «چطور بود؟ چیزی پیدا کردی؟»

لومیان تأملی کرد و پاسخ داد: «نبردِ‌آسیبِ​ بینِ کشیش و زیردستای مادام پوآلیس رو‌یادآوریِ​ یادمه. صحنه خیلی آشفته و پاره‌پاره بود...

«بعضی وقتا حس می‌کنم دارم از نزدیک‌می‌شد​ تماشا می‌کنم، و بعضی وقتا هم انگار از‌سرانجام​ راهِ دور و با یه وسیله‌ای دارم می‌بینم...»

این موضوع او را دربارهٔ‌بیشترِ​ جایگاه و نقشش در آن‌صحنه‌ها​ رویدادها سخت سردرگم کرده بود.

گاهی چنان می‌نمود که بخشی از آن دو گروه است‌سوزی​ و در دلِ درگیری حضور دارد. زمان‌هایی دیگر، انگار فقط‌چیزی​ تماشاگری بود که هیچ ربطی به هیچ‌یک از دو طرف نداشت.

سوزی برای هدایتِ او پرسید:‌بیرون​ «به‌جز این، چیزِ دیگه‌ای هم هست‌می‌شد​ که توی خاطراتت برات مبهم باشه؟»

لومیان در حالی که خاطراتش را مرور می‌کرد، گفت: «فکر‌یادآوریِ​ نکنم مادام پوآلیس رو دیده باشم... اون فقط وقتی پیداش‌افتاد​ شد که کشیش تو برهوت گیرِ یه گله نامیرا افتاده بود...

«انگار کشیش و متحدهاش بعد از درگیری با لویی لوند،‌صحنه‌ها​ کتی، بئوست، قابله و زیردستای مادام پوآلیس حسابی تحلیل رفته بودن.‌روز​ اگه مادام پوآلیس هم واردِ عمل می‌شد، فکر نکنم می‌تونستن ببرن...

«چرا مادام پوآلیس با میلِ خودش بی‌خیال‌شدند​ شد و بدونِ اینکه جلوی کشیش و‌دربارهٔ​ متحدهاش رو بگیره، کوردو رو ترک کرد...»

سوزی حرفش را اصلاح کرد: «با میلِ خودش نه، به‌زور فرستادنش رفت. آیینی که توی رؤیات برای فرستادنِ‌کند​ پریِ بهار اجرا شد، در واقع باید برای فرستادنِ پوآلیس بوده باشه. پریِ بهار نمادِ برداشتِ پربار، پایانِ‌پیدا​ زمستونِ سخت و جوونه زدنِ زندگیِ جدیده. این خیلی شبیه به همون توانایی‌هاییه که گروهِ پوآلیس نشون دادن.»

لومیان مشت‌هایش را گره کرد و در حالی‌ناخودآگاه​ که حس می‌کرد دیگر نمی‌تواند چیزی به یاد‌صحنه‌ها​ بیاورد، با صدایی دردمند گفت: «این‌طوری که عجیب‌تره...»

سوزی با ملایمت گفت: «اگه نمی‌خوای به یاد بیاری، به‌صحنه‌ها​ خودت فشار نیار. بازیابیِ تمامِ خاطراتت چیزی نیست که با یه‌روز​ جلسه درمان به دست بیاد. عجله‌ای نیست، سرِ فرصت پیش می‌ریم.»

هوف... لومیان آهِ‌کند​ آسودگی کشید و‌محو​ بدنش آرام گرفت.

پس از آنکه لومیان حدود یک دقیقه‌آسیبِ​ آرام گرفت، سوزی گفت: «می‌تونی بخوابی تا ببینی‌بیشترِ​ تو رؤیاهات جوابای بیشتری پیدا می‌کنی یا نه.»

صدای روان‌پزشک ابتدا در گوشِ لومیان ملایم‌می‌شد​ بود، اما رفته‌رفته چنان اثیری شد که گویی‌سرانجام​ دور می‌شد و به جهانی دیگر پا می‌گذاشت.

پلک‌هایش هر لحظه‌برابرِ​ سنگین‌تر شد تا اینکه‌مقاومت​ سرانجام روی هم افتاد.

چشمانِ لومیان ناگهان باز‌سرانجام​ شد و سقفِ آشنای‌نفس‌نفس​ بالای سرش را دید.

سیخ نشست و نگاهی به صندلیِ راحتی،‌آسیبِ​ میزِ چوبیِ کنارِ پنجره، قفسهٔ کوچکِ کتاب‌یادآوریِ​ و کمدِ لباس با آینهٔ قدی‌اش انداخت.

آنجا اتاقِ‌کشیدنشان​ خوابش بود،‌بیشتری​ خانه‌اش در کوردو.

لومیان چند ثانیه مات‌ومبهوت خیره ماند‌آن‌ها​ و سپس از تخت بیرون پرید‌شدند​ و دوان‌دوان از اتاق خارج شد.

درِ اتاقِ خوابِ اورور را با شتاب باز کرد. میز، درست‌صدایی​ همان‌طور که به یاد داشت، پر از دست‌نوشته، کاغذ، خودنویس، شیشه‌های‌کردی​ جوهر و چیزهای دیگر بود. متوجه شد صندلیِ بالشتک‌دار خالی است.

نگاهش به تختِ‌روحش​ خالی افتاد و‌کشیدنشان​ سپس به‌آرامی چشم برداشت.

بی‌صدا در را‌آسیبِ​ بست و به‌باعث​ اتاقِ بعدی رفت.

در اتاقِ کار‌برابرِ​ هم هیچ چهرهٔ‌آن‌ها​ آشنایی انتظارش را نمی‌کشید.

لومیان پله‌ها‌مقاومت​ را دوید‌سرانجام​ و پایین رفت.

شتابان از دهکدهٔ کوردو‌می‌شکافت​ گذشت و به ورودیِ‌بیشتری​ کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی رسید.

حتی یک روستایی هم سرِ‌همراه​ راهش سبز نشد. همهٔ خانه‌ها‌یادآوریِ​ در سکوتی وهم‌انگیز فرو رفته بودند.

لومیان نگاهی به‌برابرِ​ گنبدِ پیازی‌شکل انداخت و‌مقاومت​ قدم در کلیسا گذاشت.

محراب تغییر کرده و با گل‌های لاله، یاسِ بنفش و‌سوزی​ گل‌های دیگر آراسته شده بود. نشانِ خارِ سیاهی روی آن حک‌پیدا​ شده بود که به نظر می‌رسید مایعی روی سطحش جریان دارد.

با این‌برّانی​ حال، هیچ‌کس‌می‌شکافت​ آنجا نبود.

لومیان پیش از‌آسیبِ​ رفتن به زیرزمین،‌باعث​ اتاقِ کشیش را گشت.

توده‌های استخوان و پوستِ گوسفند، درست‌آن‌ها​ مثلِ رؤیای پیشینش، در گوشه‌وکنار افتاده بود،‌نفس‌نفس​ اما محرابِ وسط دست‌نخورده باقی مانده بود.

با احتیاط بررسی‌اش کرد،‌سرانجام​ اما هیچ سوزشی در‌نفس‌نفس​ قفسهٔ سینه‌اش حس نکرد.

از آنجا که این فقط یک رؤیا بود،‌بیشتری​ به نظر می‌رسید نیرویی که نمادِ گذشته، اکنون‌آن‌ها​ و آینده به شمار می‌رفت ناپدید شده است.

لومیان که چیزی دستگیرش نشده بود، کنارِ محرابِ زیرزمینی ایستاد و غرق در فکر شد. سپس پله‌ها را بالا دوید، از درِ کناری بیرون رفت و‌صبحانهٔ​ واردِ گورستانِ مجاور شد. با کمکِ خاطراتِ رؤیای پیشینش، به‌سرعت مقبره‌ای را که جغد درونش پرواز کرده بود پیدا کرد. چمباتمه زد و تخته‌سنگی را که‌انگار​ ورودی را مهروموم کرده بود، هل داد و باز کرد. بی‌هیچ تردیدی از پله‌ها پایین رفت، از گذرگاه گذشت و تابوتِ سیاه را در تاریک‌روشنِ مقبره یافت.

نه جغدی در کار بود و‌آن‌ها​ نه لومیانِ دیگری. تنها نورِ ضعیفی که‌نفس‌نفس​ از بیرون می‌تابید، فضا را روشن می‌کرد.

لومیان گیج‌ومنگ توجهش‌کند​ را به تابوتِ‌محو​ سیاه معطوف کرد.

درِ تابوت پیش‌تر به‌می‌شکافت​ کنار لغزیده و محتویاتش‌بیشتری​ را نمایان کرده بود.

لومیان لحظه‌ای درنگ کرد. به یاد آورد که در‌برابرِ​ رؤیایش، وقتی اورور به جسدِ جادوگرِ مرده در تابوت نگاه‌نفس‌نفس​ کرده بود، چیزی نمانده بود مهارش را از دست بدهد.

دو سه ثانیه بعد، با چهره‌ای‌آن‌ها​ بی‌حالت قدم برداشت و به تابوتِ‌شدند​ سیاه نزدیک شد. نگاهی به درونش انداخت.

جسدی به‌سرعت‌مقاومت​ در برابرِ‌سرانجام​ چشمانش پدیدار شد.

جسد چهره‌ای رنگ‌پریده و بی‌جان داشت، چشمانش‌آسیبِ​ محکم بسته بود، موهای طلایی‌اش در دو سو‌بیشترِ​ ریخته بود و پیراهنی آبی‌روشن به تن داشت.

اورور بود!

اورور در‌ناخودآگاه​ تابوتِ جادوگرِ مرده‌بیشترِ​ دراز کشیده بود!

مردمک‌های لومیان گشاد‌کند​ شد و چهره‌اش از‌شدند​ وحشت در هم رفت.

صحنهٔ پیشِ‌برّانی​ رویش ترک برداشت‌بیرون​ و وجب‌به‌وجب فروریخت.

چشمانِ لومیان ناگهان باز‌بیشتری​ شد؛ حالتِ چهره‌اش آمیزه‌ای‌ناخودآگاه​ از گیجی و وحشت بود.

صدای سوزی‌ناخودآگاه​ در گوشش طنین‌بیشترِ​ انداخت: «چی دیدید؟»

لومیان با لحنی غایب جواب داد:‌محو​ «اورور رو دیدم که تو تابوتِ‌ملایم​ جادوگرِ مرده دراز کشیده بود... چطور ممکنه...»

سوزی به او‌روحش​ اطمینان خاطر داد: «این‌آسیبِ​ بیشتر جنبهٔ نمادین داره.

«به این فکر کنید: هیچ افسانهٔ واقعی‌ای دربارهٔ جادوگر وجود نداره، و تو رؤیا، داستانی که ناخودآگاهِ شما‌شدند​ ساخته، خونهٔ شما و اورور رو به اقامتگاهِ سابقِ جادوگر تبدیل کرده. اورور هیچ‌چیز دربارهٔ این موضوع یا‌داد​ اون افسانه نمی‌دونه. دلیلِ مهار از دست دادنش این بود که می‌خواست جسدِ جادوگر رو تو تابوت واضح ببینه.»

«پس جادوگری که تو افسانه‌بیشترِ​ مرده، نمادِ اوروره. جغد نمادِ چیه؟‌محو​ کلِ این داستان چه معنایی داره؟»

پرسش‌ها به ذهنِ لومیان هجوم آوردند، هر کدام‌نفس‌نفس​ چون تیغه‌ای تیز سرش را می‌شکافتند. لومیان بی‌اختیار‌روز​ دست‌هایش را بالا برد و سرش را گرفت.

سوزی با ملایمت گفت: «شاید قبل از اینکه بتونید تحلیلش کنید، لازم باشه خاطراتِ بیشتری رو به‌مقاومت​ یاد بیارید. تازه، گاهی لایه‌های متعددی از نمادها به‌صورتِ درهم‌تنیده وجود دارن. برای درمانِ امروز کافیه. ناخودآگاهِ شما‌چیزی​ همین الان هم داره مقاومت می‌کنه. ادامه دادنش ممکنه نتیجهٔ عکس بده و به وضعیتِ روانی‌تون آسیب بزنه.

«دوست دارید جلسهٔ دومِ‌بیشتری​ درمان دو هفتهٔ دیگه‌ناخودآگاه​ باشه یا یک ماهِ دیگه؟»

لومیان درنگ نکرد.

«دو هفتهٔ دیگه.»

سوزی چند ثانیه مکث کرد و‌کشیدنشان​ بعد افزود: «در آخر، باید بهتون یادآوری‌برابرِ​ کنم که تمایلِ شدیدی به خودویرانگری دارید.»

لومیان بی‌آنکه حالتِ‌آسیبِ​ چهره‌اش عوض شود، کلمات‌می‌شد​ را تکرار کرد: «خودویرانگری...»

صدای سوزی دوباره گرمایی در خود داشت: «می‌فهمم چرا این اتفاق افتاده، و‌نفس‌نفس​ نمی‌خوام به‌زور از بین ببرمش. مگر اینکه راضی بشید تمامِ خاطراتی رو که ریشهٔ‌کردی​ این مشکل هستن پاک کنم، وگرنه هر جلسهٔ درمان فقط تسکینش می‌ده، ریشه‌کنش نمی‌کنه.

«فقط می‌خوام بهتون یادآوری‌سرانجام​ کنم که اورور عاشقِ‌نفس‌نفس​ زنده بودن و زندگیه.

«اون آرزوهای برآورده‌نشدهٔ زیادی داره. می‌خواد رفتنِ شما رو به دانشگاه ببینه. می‌خواد یه مدت به‌عنوانِ یه آدمِ عادی‌سرانجام​ به تریر سفر کنه. می‌خواد سرنخ‌هایی از خونه‌اش پیدا کنه. می‌خواد مشکلاتش رو با پدر و مادرش حل کنه.‌تأملی​ می‌خواد طعمِ تمامِ غذاهای لذیذِ تریر رو بچشه، به هر کنسرتی بره و هر نمایشگاهِ هنری رو تجربه کنه.

«اون فقط یه قدم با مرگِ کامل فاصله داره. اگه هوشیار باشه، فکر نمی‌کنم‌کند​ تسلیم بشه. مثلِ کسی می‌مونه که تو یه مغاک افتاده و با یه دست‌می‌پرسد​ به لبهٔ صخره چسبیده. اگه حتی شما هم تسلیم بشید، دیگه هیچ‌کس بالا نمی‌کشتش.»

حالتِ چهرهٔ لومیان تغییر‌یادآوریِ​ کرد، اما نتوانست هیچ‌کند​ احساسِ مشخصی بروز دهد.

انگار فراموش کرده‌کند​ بود چطور بخندد‌محو​ یا گریه کند.

سوزی برای جواب دادن به او فشار نیاورد. آهی کشید و گفت: «خیلی وقت‌ها، سرکوب کردنِ درد‌مقاومت​ و ناامیدی کمکی نمی‌کنه. آدما نیاز دارن خودشون رو خالی کنن و از فشارِ روانی‌شون کم کنن.‌چطور​ خب، برای امروز دیگه کافیه. برای جلسهٔ دومِ درمان، دو هفتهٔ دیگه همین موقع دوباره همدیگه رو می‌بینیم.»

لومیان چشمانش را بست.

«ممنونم، مادام سوزی.»

سوزی جوابی‌مقاومت​ نداد، گویی‌سرانجام​ پیش‌تر رفته بود.

پس از گذشتِ بیش از ده‌کشیدنشان​ ثانیه، لومیان آرام نفسش را بیرون‌ناخودآگاه​ داد و چشمانش را باز کرد.

بی‌اختیار نگاهی به بیرونِ کافهٔ ماسون انداخت‌می‌شد​ و سگِ گلدن رتریوری را دید که با‌سرانجام​ کیفِ کوچکِ قهوه‌ای‌رنگی در گوشهٔ خیابان ناپدید شد.

ظاهراً پیکرِ‌ناخودآگاه​ زنی هم در‌بیشترِ​ کنارِ سگ بود.

لومیان ده دقیقهٔ دیگر هم نشست و بعد‌نفس‌نفس​ باقی‌ماندهٔ لیمونادِ عنبرش را تمام کرد. از کافهٔ ماسون‌می‌پرسد​ بیرون آمد و راهیِ نزدیک‌ترین ایستگاهِ کالسکه‌های عمومی شد.

کالسکهٔ دوطبقهٔ سبزرنگی توقف‌می‌شکافت​ کرد و مسافران را‌بیشتری​ به سوار شدن فراخواند.

لومیان ۳۰ کوپه کرایه‌بیشتری​ داد و روی صندلیِ کنارِ‌برابرِ​ پنجره نشست. نگاهش غایب بود.

«بشتابید، بشتابید! فقط ۱۱ کوپه!» کودکی با‌مقاومت​ لباس‌های کهنه به پنجره نزدیک شد و‌افتاد​ دسته‌ای روزنامه را در دستش بالا گرفت.

خودویرانگری... زنده بودن... خودویرانگری... زنده بودن... ذهنِ لومیان‌نفس‌نفس​ کلماتِ روان‌پزشک را تکرار می‌کرد. مثلِ مرده‌ای متحرک‌روز​ شده بود و به پسرکِ روزنامه‌فروش توجهی نداشت.

ناگهان چشمش‌برّانی​ به عنوانِ روزنامه‌بیرون​ افتاد: «هفته‌نامهٔ رمان».

درسته، امروز یکشنبه‌ست... لومیان به خود آمد. دو سکهٔ مسیِ‌یادآوریِ​ ۵ کوپه‌ای و یک سکهٔ مسیِ ۱ کوپه‌ای به کودک داد،‌سوزی​ پنجره را باز کرد و نسخه‌ای از «هفته‌نامهٔ رمان» را گرفت.

روزنامه را باز کرد و زیرِ‌آن‌ها​ نورِ درخشانِ خورشید که از پنجره‌شدند​ به درون می‌تابید، مشغولِ خواندن شد.

همان‌طور که کالسکه آرام‌سرانجام​ به جلو می‌رفت، پیامی‌نفس‌نفس​ توجهِ لومیان را جلب کرد:

«آگهیِ ترحیم:

تیمِ سردبیریِ ما تأیید می‌کند که دوستِ‌آسیبِ​ همیشگی‌مان، نویسندهٔ مشهور و پرفروش، اورور لی،‌یادآوریِ​ در ماهِ آوریل بر اثرِ سانحه‌ای درگذشته است...»

نگاهِ لومیان یخ‌آسیبِ​ زد و دستانش‌باعث​ به لرزه افتاد.

ناگهان سرش را پایین انداخت، روزنامه را بالا‌کند​ آورد و چهره‌اش را با آن پوشاند. زیرِ‌صدایی​ آفتابِ بعدازظهر، لکهٔ خیسی روی سطحِ روزنامه پدیدار شد.

لکه‌های خیسِ بیشتری‌کند​ نمایان شدند و‌محو​ به هم پیوستند.

ناولها | novelha.net