---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 237: پنهان‌سازی • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 237: پنهان‌سازی

0

«خب؟ می‌شناسیش؟» فرانکا‌اینکه​ نگاهی به لومیان انداخت‌آدمِ​ تا نظرش را بداند.

لومیان نگاهش را از آینه که بازتابش رفته‌رفته‌ماشین​ محو می‌شد گرفت و با صدایی بم گفت:‌پیدا​ «از آدمای اوگ آرتوآست. تو مبارزاتِ انتخاباتی دیدمش.»

فرانکا اخم کرد،‌پاک‌کنندگانِ​ آینهٔ آرایشش را بست‌ذهنِ​ و پرسید: «چی شده؟»

لومیان رویاروییِ روهر و میشل را‌بفهمن​ تعریف کرد و در پایان گفت:‌رده​ «یه جای کارِ این مرد می‌لنگه.»

فرانکا آهی کشید و گفت: «همین‌طوری‌آرتوآ​ هم وضعشون به‌عنوانِ زباله‌گرد خیلی خرابه، بازم‌عجیب‌وغریب​ باید با یه همچین وضعیتی روبه‌رو بشن...»

پوزخندی زد و افزود: «با توجه به اینکه‌ماشین​ بانو ماه، اوگ آرتوآ رو آدمِ روشن‌فکری می‌دونه،‌پیدا​ تعجبی نداره که دوروبرش پر از آدمای عجیب‌وغریب باشه.»

فرانکا مکث کرد، به لومیان نگریست و ادامه داد: «اوگ آرتوآ‌روی​ الان نمایندهٔ مجلسه. هم محافظای آشکار داره هم پنهان. اگه بخوایم علیه‌آرام​ اون یا همکاراش اقدامی کنیم، راحت ردمون رو می‌زنن. عواقبش خیلی سنگینه.»

فرانکا پیشنهاد داد: «بیا این موضوع رو بسپریم به فرابشرانِ رسمی تا بیشتر بررسی کنن. چیزِ دیگه‌ای‌بیماریِ​ رو نمی‌تونم تضمین کنم. حداقلش اینه که پاک‌کنندگانِ تفتیشِ عقاید و اعضای ذهنِ جمعیِ ماشین چشمشون رو‌آمده​ روی این‌جور مسائل نمی‌بندن. اونا یه راهی پیدا می‌کنن تا حقیقت رو بفهمن و اوضاع رو بسنجن.»

لومیان آرام سر تکان داد و پرسید:‌آدمِ​ «پس کدوم رده یا مسیر می‌تونه باشه؟ یعنی‌مکث​ خلط می‌تونه همچین بیماریِ کشنده‌ای رو منتقل کنه؟»

لومیان در راهش از مسافرخانهٔ خروسِ زرین تا خیابانِ روپوش‌سفیدها، بیست‌ودو‌این‌جور​ مسیرِ خدایی را که در کتاب‌های جادوی اورور با جزئیات آمده بود،‌تکان​ با دقت به یاد آورد، اما هیچ‌کدام با شرایطِ فعلی همخوانی نداشت.

فرانکا عمیقاً به فکر فرورفت و گفت: «درکِ من از بیست‌ودو مسیرِ خدایی شبیهِ‌نمی‌بندن​ خواهرته، اما تو بعضی جنبه‌ها اطلاعاتم جامع‌تره. فقط یه مسیر به ذهنم می‌رسه که با‌یعنی​ این شرایط جور دربیاد، اما مالِ رده‌های بالاست و مخصوصِ زن‌هاست. با وضعیتِ هدفمون نمی‌خونه.»

«همم... با توجه به اینکه ما با مادر‌بسنجن​ بزرگ و برکت‌یافتهٔ درختِ مادرِ هوس برخورد داشتیم،‌خلط​ ممکنه هدفمون برکت‌یافتهٔ یه ایزدِ پلیدِ دیگه باشه؟»

«هه هه، اگه واقعاً پای ایمان به‌آدمِ​ یه خدای پلید در میون باشه، فرابشرانِ‌باشه​ هر دو کلیسا بی‌شک تلاششون رو بیشتر می‌کنن.»

«آره، مرگِ روهر واقعاً عجیبه. تا وقتی پلیسایی که تحقیق‌روی​ می‌کنن کور نباشن، سریع به مافوقاشون گزارش می‌دن و اونا‌اوضاع​ هم یه آدمِ کاربلد رو مأمورِ رسیدگی به پرونده می‌کنن.»

لومیان حرف‌هایش را‌پاک‌کنندگانِ​ کوتاه تأیید کرد‌اعضای​ و چهره‌اش نرم‌تر شد.

پس از خداحافظی‌پیدا​ با فرانکا، راهیِ‌بفهمن​ مسافرخانهٔ خروسِ زرین شد.

وقتی از جلوی میزِ پذیرش می‌گذشت، مادام فلس‌روشن‌فکری​ از جا برخاست و با آمیزه‌ای از ترس و‌ادامه​ چاپلوسی در صدایش سلام کرد: «صبح بخیر، مسیو سیِل.»

چند روز پیش، پلیس به او خبر داده بود که گمان می‌رود موسیو ایو در فرقه‌ای دست داشته و اکنون تحتِ‌بسنجن​ تعقیب است. از او خواسته بودند در این مدت از درآمدِ اجاره‌ها برای تأمینِ هزینه‌ها استفاده کند و نگذارد کارِ مسافرخانه‌خدایی​ بخوابد. علاوه بر این، می‌خواستند حساب‌وکتاب‌ها را نگه دارد. پس از پایانِ انتخابات، بی‌درنگ تکلیفِ مالکیتِ مسافرخانهٔ خروسِ زرین را روشن می‌کردند.

مادام فلس احساسِ ناآرامی می‌کرد و می‌ترسید رئیسِ جدید اخراجش کند. ناخودآگاه سعی می‌کرد دلِ سیِل را به‌می‌کنن​ دست بیاورد، به این امید که وقتی زمانش رسید، یکی از سردسته‌های باندِ ساوآ پشتش دربیاید. هرکس کنترلِ‌مسافرخانهٔ​ مسافرخانهٔ خروسِ زرین را به دست می‌گرفت، دلش نمی‌خواست باندِ مربوطه را برنجاند، مگر اینکه روابطِ بانفوذی می‌داشت.

لومیان به‌سادگی جواب داد: «صبح بخیر.» او از کنارِ دیواری‌تکان​ که با روزنامه و کاغذِ صورتی پوشانده شده بود تا لکه‌ها،‌راهش​ ترک‌ها و ساس‌ها را بپوشاند، گذشت و به طبقهٔ سوم رفت.

پیش از بیدار شدنِ دیگر مستأجرانِ طبقهٔ سوم، درِ‌می‌دونه​ اتاقِ ۳۰۲ را قفل کرده بود، بنابراین تا آن لحظه،‌الان​ کسی اجسادِ بی‌جانِ روهر و میشل را پیدا نکرده بود.

آواز خواندنِ مادام میشل پیش از خودکشی‌اش نتوانسته بود همسایه‌ها را بیدار‌مسائل​ کند. برای ساکنانِ خیابانِ هرج‌ومرج، سروصداهای گوناگون در طولِ شب عادی بود.‌کدوم​ آواز، شلیکِ گلوله، دعوا، فریاد و فعالیت‌های ورزشی هیچ‌کدام ارزشِ توجه نداشتند.

لومیان دستمالِ ابریشمی را به جایگاهِ پنهانش در دستشویی برگرداند و سپس‌این‌جور​ جلوی اتاقِ ۳۰۲ ایستاد. دستِ چپش را که دستکشِ سیاه به آن‌تکان​ داشت دراز کرد، دستگیره را چرخاند و درِ چوبیِ غژغژکنان را باز کرد.

پیکرِ بی‌جانِ مادام میشل در سکوت از اتاق آویزان‌آرام​ بود. با روشن‌تر شدنِ هوا، بوی غذا با بوی‌کشنده‌ای​ گندِ زباله‌های اطراف درآمیخت و فضا را پر کرد.

لومیان بیش از ده ثانیه به‌آرتوآ​ این صحنه خیره ماند و سپس آرام‌عجیب‌وغریب​ رو برگرداند تا آنجا را ترک کند.

...

نزدیکِ ساعتِ هشت بود که دو مأمورِ پلیس به‌ماشین​ مسافرخانهٔ خروسِ زرین رسیدند. آن‌ها لومیان را دیدند که‌می‌کنن​ با استفاده از عینکِ رازکاوی تغییرِ قیافه داده بود.

مأموری که پیش‌تر از لومیان‌حقیقت​ بازجویی کرده بود، غرولند کرد:‌تکان​ «چرا باز یکی دیگه مرده؟»

چهره‌ای خشن و نه‌چندان‌بانو​ خوش‌قیافه داشت و ردِّ گذرِ‌می‌دونه​ عمر بر آن نشسته بود.

لومیان با آرامش جواب داد:‌اعضای​ «یکیشون از بیماری مرد. من‌روی​ که دکتر نیستم بتونم نجاتش بدم.»

مأمور برای گرفتنِ‌پاک‌کنندگانِ​ اطلاعاتِ بیشتر پافشاری‌اعضای​ کرد: «اون یکی چی؟»

لومیان صادقانه پاسخ‌پیدا​ داد: «بعد از اون‌اوضاع​ ضربه، خودش رو کُشت.»

پلیسِ مسن‌تر اخم کرد‌بانو​ و به همراهِ همکارش‌روشن‌فکری​ واردِ اتاقِ ۳۰۲ شد.

نخستین منظره‌ای که با آن روبه‌رو شدند،‌جمعیِ​ جسدِ بی‌جانِ مادام میشل بود که از چارچوبِ‌راهی​ پنجره آویزان بود. مأمور بی‌اختیار بینی‌اش را گرفت.

آنجا بیش‌اینه​ از حد کثیف‌عقاید​ و بدبو بود!

سپس نگاهش به جسدِ در‌حقیقت​ حالِ پوسیدنِ روهر افتاد و گوشتِ‌کدوم​ گندیده و خونِ ریخته‌شده را دید.

بی‌اختیار رو به لومیان کرد و در‌آدمِ​ حالی که چشمانش پر از شوک و‌باشه​ ترس بود، گفت: «پدرسگ، به این می‌گی بیماری؟»

لومیان به‌اختصار اتفاقاتِ شبِ گذشته را تعریف کرد و این حقیقت را که حالِ‌اونا​ روهر در درمانگاهِ روبلین وخیم‌تر شده و با نصفِ شیشه عاملِ شفابخش جانِ دوباره گرفته‌خلط​ بود، از قلم انداخت. لومیان همه‌چیز را به پای داروی تب‌بُرِ شرکتِ داروسازیِ ابله گذاشت.

همچنین به این شکِ خود اشاره کرد که خانوادهٔ روهر احتمالاً در میانِ زباله‌هایی که‌اونا​ شبِ قبل جمع کرده بودند، با منبعی عفونی تماس پیدا کرده‌اند و همین باعث شده در‌بیماریِ​ اتاقِ ۳۰۷ بخوابند. لومیان حرفِ مادام میشل دربارهٔ دستمالِ ابریشمی در دستشویی را هم پیش کشید.

دو افسر هرچه بیشتر‌می‌کنن​ می‌شنیدند، ساکت‌تر می‌شدند و‌بسنجن​ حالتِ چهره‌شان کمی تغییر می‌کرد.

وقتی حرف‌های لومیان تمام شد،‌ماه​ با عجله به دستشویی رفتند تا‌نداره​ وجودِ دستمالِ ابریشمی را تأیید کنند.

افسرِ مسن‌تر نگاهی به سیِل در بیرون انداخت و به‌روی​ همکارش زمزمه کرد: «یه حادثهٔ دیگه از علومِ غریبه. همین‌جا‌اوضاع​ بمون و صحنه رو بپا. من می‌رم وضعیت رو گزارش بدم.»

افسرِ دیگر سر تکان داد.

«مشکلی نیست.»

لومیان تقسیمِ کارشان را‌بانو​ تماشا کرد و باحوصله‌روشن‌فکری​ منتظرِ رسیدنِ فرابشرانِ رسمی ماند.

کمتر از نیم ساعت‌عقاید​ بعد، پلیسِ مسن‌تر به‌تنهایی‌ماشین​ به مسافرخانهٔ خروسِ زرین برگشت.

فرابشرای رسمی کجان؟‌پاک‌کنندگانِ​ چشمانِ لومیان از‌اعضای​ تعجب گرد شد.

پلیسِ مسن‌تر از نگاهِ لومیان طفره‌بفهمن​ رفت و همکارش را به انتهای‌رده​ راهرو کشید و مشغولِ گفتگویی پچ‌پچ‌وار شد.

لومیان با فاصله ایستاد و‌ماه​ گوش تیز کرد تا حرف‌هایشان‌تعجبی​ را بشنود، اما چیزی دستگیرش نشد.

پس از مدتی، افسرِ‌عقاید​ مسن‌تر با چهره‌ای جدی‌ماشین​ به لومیان نزدیک شد.

«ما در بررسیِ اولیه به‌عقاید​ این نتیجه رسیدیم که مرگ‌چشمشون​ بر اثرِ بیماری و خودکشی بوده.»

تحقیقاتِ بیشتری در‌پیدا​ کار نیست؟ ابروهای‌بفهمن​ لومیان در ناباوری پرید.

افسر همان حرفی را تکرار کرد که هنگامِ بردنِ جسدِ‌تعجبی​ فلامنگ زده بود. دستکش به دست کرد، با احتیاط دستمالِ‌نمایندهٔ​ ابریشمی را در کیسه‌ای پارچه‌ای گذاشت و درش را محکم بست.

لومیان در سکوت تماشا کرد که چطور جسدها را‌چشمشون​ بیرون بردند، بدنِ روهر را پیچیدند و او را‌حقیقت​ در کیسهٔ جسد گذاشتند. افکارِ بی‌شماری در ذهنش می‌چرخید.

با اینکه این‌طوری مرده، بازم‌عقاید​ فرابشرای رسمی بهش شک نکردن؟‌چشمشون​ نیازی به تحقیقاتِ بیشتر نیست؟

یا شاید افسرِ پلیس‌می‌کنن​ اصلاً قضیه رو گزارش نکرده‌آرام​ و فرابشرای رسمی بی‌خبر موندن؟

ممکنه کسی مداخله کرده باشه و متقاعدشون کرده‌روشن‌فکری​ باشه که اینو یه مرگِ عادی در نظر‌نگریست​ بگیرن و پای هیچ جرمِ کیفری‌ای در میون نباشه؟

«...»

با این افکار که در ذهنش می‌چرخید،‌ذهنِ​ لومیان بی‌سروصدا افسری را که دو جسد‌نمی‌بندن​ را به سمتِ کالسکه می‌برد، تعقیب کرد.

از دور به دنبالشان رفت و بوی ماندگاری را که‌تکان​ از اجسادِ روهر و میشل ساطع می‌شد، حس می‌کرد. آن‌ها‌کنه​ را تا ورودیِ ادارهٔ مرکزیِ پلیس در محلهٔ بازار ردیابی کرد.

لومیان با دیدنِ افسرانِ‌بانو​ پلیسِ یونیفرم‌پوش که به‌روشن‌فکری​ ساختمان رفت‌وآمد می‌کردند، اخم کرد.

شکِ اولیه‌اش این بود که افسری از‌جمعیِ​ ادارهٔ مرکزیِ پلیس تحقیقات را متوقف کرده‌اونا​ است، اما نمی‌توانست هویتش را تأیید کند.

حتی اگر واردِ ادارهٔ مرکزیِ پلیس می‌شد، با توجه به شرایط و موقعیتِ خودش، محال بود‌راهی​ بتواند ردشان را تا دفترِ مربوطه بگیرد. اگر هم از بیرون تماشا می‌کرد، نمی‌توانست از بینِ‌کشنده‌ای​ آدم‌هایی که بیرون می‌آمدند تشخیص دهد چه کسی ممکن است در این ماجرا دست داشته باشد.

لومیان بارِ‌راهی​ دیگر به مسیرِ‌حقیقت​ تحقیقاتش فکر کرد.

به فرانکا بگم غیب‌بینی کنه؟

ولی هیچ‌پاک‌کنندگانِ​ واسطه‌ای در‌عقاید​ کار نیست...

از طرفی... چرا افسره تحقیقات رو متوقف کرد؟‌جمعیِ​ می‌دونست پای کسی گیر می‌افته، یا کسی از‌راهی​ قبل در این مورد بهش هشدار داده بود؟

اگه دومی باشه، احتمالِ زیادی‌حقیقت​ هست که نفوذِ قابل‌توجهی تو‌تکان​ دفترِ نمایندهٔ مجلس داشته باشه...

دلِ لومیان تکانی خورد. ورودیِ ادارهٔ مرکزیِ پلیس را ترک کرد‌نداره​ و به‌سرعت خود را به بیرونِ ساختمانِ چهارطبقهٔ خاکی‌رنگی رساند که‌محافظای​ دفترِ نمایندهٔ مجلس در محلهٔ بازار را در خود جای داده بود.

در کوچه‌ای آن‌سوی خیابان پناه‌اعضای​ گرفت و خود را در‌روی​ میانِ گروهی از ولگردها یافت.

طولی نکشید که‌پاک‌کنندگانِ​ چشمانش روی یک‌اعضای​ افسر قفل شد.

افسر مردی چاق در اوایلِ چهل‌سالگی بود،‌اوضاع​ با موهای قهوه‌ای و چشمانِ آبی. زنبق‌های‌می‌تونه​ سه‌پرِ نقره‌ای‌سفیدی سردوشی‌های سیاهش را زینت داده بودند.

این نشان می‌داد که‌بانو​ او یک بازرسِ ارشد است،‌می‌دونه​ یک رتبه پایین‌تر از سربازرس.

وقتی لومیان دید بازرسِ‌عقاید​ ارشد واردِ دفترِ نمایندهٔ مجلس‌چشمشون​ می‌شود، لبخندی روی لبانش نشست.

...

در ساختمانِ‌راهی​ چهارطبقهٔ خاکی‌رنگ،‌می‌کنن​ در طبقهٔ دوم...

تیبالت، با چهره‌ای رنگ‌پریده و‌ماه​ بی‌جان و موهای زرد و مجعد،‌نداره​ واردِ دفترِ منشیِ نمایندهٔ مجلس شد.

منشی، مردی در دههٔ سیِ زندگی‌اش با موهای سیاه که‌روی​ مرتب به عقب شانه شده بود و چشمانِ آبی که‌اوضاع​ پشتِ عینکِ دورطلایی پنهان بود، چهره‌ای ظریف و حال‌وهوایی باوقار داشت.

او نگاهی به تیبالتِ در حالِ سرفه انداخت‌جمعیِ​ و کیسه‌ای پارچه‌ای را روی میز پرت کرد.‌راهی​ با چهره‌ای سرد گفت: «دستمالت رو پس گرفتیم.»

تیبالت، با موهای زردِ تیره و‌بفهمن​ مجعدش، کت‌وشلواری سیاه به تن داشت.‌رده​ لبخندی زد و جواب داد: «سریع بود.»

منشیِ نمایندهٔ مجلس دشنام داد: «حروم‌زاده! نمی‌فهمی خِلطت‌روشن‌فکری​ می‌تونه بیماری رو به بقیه سرایت بده؟ نمی‌ترسی‌نگریست​ توجهِ اون دو تا کلیسا رو جلب کنی؟»

چشمانِ قهوه‌ایِ تیبالت بی‌تفاوت ماند و با خونسردی گفت: «فوقش دو سه تا‌نمی‌بندن​ آدمِ عادی می‌میرن. هیچ‌کس بهشون اهمیت نمی‌ده. خیلی وقته مریضم و هیچ عطیهٔ‌مسیر​ جدیدی نگرفتم. این کلافه‌م می‌کنه و باعث می‌شه دلم بخواد یکی رو بکشم.»

منشیِ نمایندهٔ مجلس چند ثانیه به او خیره شد و بعد با صدایی بم‌نمی‌بندن​ هشدار داد: «اگه از قبل احتیاط نکرده بودم، پالاینده‌ها می‌اومدن سراغت. جونِ تو هیچ‌می‌تونه​ ارزشی نداره. ما رو به خطر ننداز! تیبالت، دفعهٔ بعدی در کار نخواهد بود.»

تیبالت شانه‌راهی​ بالا انداخت و‌حقیقت​ سرزنش را پذیرفت.

ناولها | novelha.net