چپتر 380: طنینِ زنگ
0در پایانِ فاجعهٔ کوردو، لومیان نهتنها درگیرِ مهرومومِ درونِ بدنش و هالهٔ روبهزوالِ ناگزیریِ پیرامونش بود،نخورده بلکه به رؤیایی واضح و زنده نیز پرتاب شده بود. شگفت آنکه حتی بازرسان، رایان و دیگرانهرگز نیز با ورود به منطقهای خاص، تسلیمِ خوابی مهارناپذیر شده و در رؤیای او گرفتار شده بودند.
در آن زمان، لومیان که هنوز با پیچیدگیهای علومِ غریبه آشنا نبود، متوجهِ هیچچیزِ غیرعادی نشد. تازه بعداً،نداره وقتی برای رمزگشاییِ معانیِ نمادینِ تنیدهشده در رؤیا از آقای شاعر کمک گرفت، فهمید که سرچشمهٔ آن بهمداوم قدرتِ ترمیبوروس یا مهرومومِ آقای ابله گره نخورده است. منبعِ دیگری داشت؛ منبعی که حاملِ محافظت و تسلی بود.
از آن لحظه به بعد، لومیان بیوقفه به منشأ این رؤیای زنده فکر کرده بود،خیلی اما هرگز به پاسخی قطعی نرسیده بود. احتمالات بیشمار بودند. با این حال، با توضیحاتِروحِ دقیقِ فرانکا دربارهٔ مسیرِ شبِ جاوید و تجربیاتِ خودش در گردهمایی، ناگهان به کشفی تازه رسید.
مسیرِ شبِ جاوید که بهرسیده ایجادِ کابوس معروف بود، میتوانستکنه تاروپودِ رؤیاهای واقعگرایانه را نیز ببافد!
یعنی ممکنه مادام هلا وقتی از سرنوشتِ تلخِ اورور تو کوردو باخبر شده، خیلیابله دیر رسیده باشه و نتونسته مستقیماً دخالت کنه؟ شاید به قدرتِ یه شیءِ مهرشده متوسلاین شده تا منو بکشونه تو این رؤیای زنده، تا اینطوری به روحِ عذابکشیدهم تسلی بده؟
نه، دلیلی نداره اینو ازمدخالت پنهان کنه و خودشو بهمتوسل اون راه بزنه. آخه چیش پنهانکردنیه؟
تازه، اگه کارِ اونرؤیاهای بود، هیچ ردی ازممکنه قدرتِ خوابآور به جا نمیموند...
یعنی ممکنه استفادهٔ مداوم از وردی که قدرتهای پنهانسازی داشت تو گردهماییها، یه جورایی اورور روبکشونه با تأثیرِ شیءِ مهرشده نشونهگذاری یا آلوده کرده باشه؟ وقتی بدنش متلاشی شد، شیءِ مهرشده اینپنهانکردنیه آشفتگی رو حس کرده و با اینکه نتونسته نجاتش بده، منو به قلمروی این رؤیای زنده کشونده؟
آره، منطقیه. لیا و بقیه مجبور شدن روی قلهٔ کوهِ خونرنگ، نزدیکِقدرتِ قربانگاه و اون غولِ سهسر و ششبازو به خواب برن. این باتسلی نظریهم جور درمیاد. منبعِ قدرتِ رؤیا کاملاً به سرنوشتِ اورور گره خورده...
فرانکا با دیدنِ سکوتِ طولانیِ لومیان فهمید که عمیقاً درمتوسل فکر فرو رفته است. عاقلانه سکوت کرد تا لومیان بهازم زمانِ حال برگردد، و سپس بهآرامی پرسید: «چی به ذهنت رسید؟»
لومیان کوتاه توضیح داد: «فاجعهٔ کوردو رو که برات گفتم یادته؟ یه منطقهایاورور اطرافِ قربانگاه بود که تبدیل شد به قلهٔ کوهِ خونرنگ. هر کسی پامتوسل به اونجا میذاشت، به خوابِ عمیقی میرفت و یه رؤیای زنده رو تجربه میکرد.»
هر چه فرانکا بیشتر بهرسیده حرفهایش گوش میداد، شگفتی وکنه دلهرهٔ بیشتری وجودش را فرامیگرفت.
«یعنی ممکنهمعانیِ مادام هلا همرؤیا مشکلی داشته باشه؟»
لومیان سر تکان داد: «فکردخالت نمیکنم.» و سپس بخشهای مهمِمتوسل نظریهاش را برای او شرح داد.
فرانکا نفسِ راحتیتاروپودِ کشید و نتوانستببافد احساساتش را پنهان کند.
«به نظر میادخیلی این نظریه باباشه شرایط جور دربیاد.»
«درسته، دقت کردی؟ بخشِ اولِ ورد یه نامِ مقدسِ سهسطریه. این یعنی شیءِترمیبوروس مهرشده یا ویژگیهای یه موجودِ زنده رو داره یا قبلاً زنده بوده. پسبعد منطقیه که بهطور غریزی روی کسایی که قدرتش رو طلب میکنن تأثیر بذاره.»
لومیان پس ازنتونسته کمی تأمل، به درستیِشاید این حرف پی برد.
آن دو به گفتگوی خود ادامه دادند وممکنه در نهایت به این نتیجه رسیدند که لومیاندیر باید در فرصتی مناسب سری به میخانهٔ تنها بزند.
...
لومیان پس از بازگشت به مسافرخانهٔ خروسِ زرین، پردههاگرفت را کشید و پشتِ میز نشست. در پرتوِ ملایمِمنبعِ چراغِ کاربیدی، دستبهکارِ نوشتنِ نامهای برای خانمِ شعبدهباز شد.
موضوعِ اصلیِ نامه، عملکردِ سایهٔ زرهپوش و پاسخِ آنمهرشده بود. لومیان بهطور خاص میخواست اطلاعاتی دربارهٔ خدای خورشیدِنداره باستان و ارتباطش با سازمانِ سپیدهدم به دست آورد.
با این حال، چون دیروقت بود، تصمیم گرفتممکنه صبر کند تا صبح «بهطور طبیعی» بیدار شود،دیر صبحانهاش را بخورد و بعد نامه را بفرستد.
ظهر، پاسخی از خانمِ شعبدهباز به دستشنتونسته رسید و از اینکه عمداً به اتاقِ ۲۰۷منو مسافرخانهٔ خروسِ زرین برگشته بود، احساسِ رضایت کرد.
«پاسخِ سایهٔ زرهپوش و وضعیتِ فعلیاش، اطلاعاتِ ارزشمندی دربارهٔ وضعیتِ ____ به ما میدهد.»
لومیان بامیتوانست خواندنِ جملهٔرؤیاهای اول جا خورد.
نگاهش روی جای خالیِ جمله خیره ماند؛نتونسته نمیدانست خانمِ شعبدهباز عمداً با او شوخی کردهمنو یا نوعی اختلال روی پیام اثر گذاشته است.
با شناختی که از خانمِ شعبدهباز داشت، حدسِ اولیهاش این بود که او ابتدا کلِگره جمله را نوشته، اما بعد متوجه شده که فعلاً نمیتواند اطلاعاتِ خاصی را فاش کند.فکر پس بهجای خطخوردگی یا نوشتنِ دوبارهٔ نامه، با روشی رازآلود آن عبارت را پاک کرده بود.
چرا نباید اینو بدونم؟ مگه غیر از اینهشیءِ که فقط یه دنیای دیگهست؟ لومیان این رابده از ذهن گذراند و به خواندنِ جملهٔ بعدی پرداخت.
«با اینکه این دستاوردِ ارزشمندی است، اما شاید کاربردِ فوریِ چندانی نداشته باشد؛ هرچند آقای مردِ آویخته بیشک از آن خشنود خواهد شد.
«در زمانِ مناسب، وقتی که خودش صلاح بداند، شاید از شما بخواهد سایهٔ زرهپوش را دوباره احضار کنید. پرداختِ طلا در ازای فرصتِ پرسشوپاسخ بر عهدهٔ او خواهد بود.
«بگذارید سؤالات را او تعیین کند. نقشِ شما تنها برقراریِ ارتباط است و دوی جام کارِ ترجمه را انجام خواهد داد. راستی، فراموش نکنید که از آقای مردِ آویخته پاداش بخواهید.»
آقای مردِ آویخته... لومیان نامِ رمزببافد را با خود تکرار کرد وتلخِ چشمانش به خواندنِ ادامهٔ نامه مشغول شد.
«مسئلهٔ خدای خورشیدِ باستان پیچیده است و دانشِ من در این باره محدود. در حالِ حاضر تنها میتوانم این را بگویم: او فرمانروای دورانِ سوم بود؛ کسی که به حکومتِ ظالمانهٔ خدایانِ باستانیِ بیرحم پایان داد و عصرِ روشنایی را برای بشریت به ارمغان آورد.
«موجودی که سازمانِ سپیدهدم میپرستد، ارتباطِ پیچیدهای با او دارد. پی بردن به این ارتباط خطراتی به همراه دارد. او را وارثِ نیمی از میراثِ خدای خورشیدِ باستان در نظر بگیرید، در حالی که نیمِ دیگر میانِ شماری از هفت ایزد تقسیم شده است. این تقسیم، مستقیماً همان دورهای را رقم زد که ما معمولاً عصرِ خدایان یا دورانِ چهارم مینامیمش.»
اگر بقایای تاریخ، افسانهها، اسناد و اشیائی از دورانِ چهارم هنوز به جا مانده بود، دورانهای پیشینِ سومباشه و دوم بیشتر در متونِ مقدسِ کلیساهای مختلف وجود داشتند و در ابهامی تقریباً اسطورهای پنهان بودند. لومیان دانشِپنهان اندکی داشت و دورانِ سوم را به عنوانِ دورانِ فاجعه و دورانِ دوم را به عنوانِ دورانِ تاریکی میشناخت.
در کلماتِ خانمِ شعبدهباز، لومیان شکوهباشه و جذابیتِ تاریخِ باستان را حسشیءِ کرد که پیشِ رویش گشوده میشد.
خدایانِ باستانیِ بیرحم، خدای خورشیدِ باستان که به عصرِ تاریکِ بشریتسرچشمهٔ پایان داد، فرمانروای دورانِ سوم که مرگش در هالهای از رازحاملِ باقی مانده بود، و عصرِ خدایانی که از جسدِ وی پدیدار شد...
چرا چنین ایزدِ باستانیای باید کسی چون آمون را به دنیا میآورد؟ و مادرِ آمون که بود؟دلیلی آیا ممکن بود میانِ آمون و شخصیتی که سازمانِ سپیدهدم میپرستید ارتباطی وجود داشته باشد؟ هر چهنمیموند لومیان بیشتر به این موضوع فکر میکرد، بیشتر متوجهِ ایراداتی در روشِ فرزندپروریِ خدای خورشیدِ باستان میشد.
او ذهنیتِ مثبتی به این ایزد داشت، نه تنها به خاطرِ نقشِ وی در پایانخیلی دادن به سلطهٔ خدایانِ باستانی و بخشیدنِ بارقهٔ امیدی به بشریت، بلکه به دلیلِ اینروحِ گمان که وی احتمالاً مهاجری پیشین از همان جهانِ اورور و امپراتور روزل بوده است.
همزمان، لومیان کمکم میفهمید چرا آقای کِی و سازمانِدخالت سپیدهدم چنین نفرتِ شدیدی از کافران داشتند. کسی کهروحِ آنها میپرستیدند، وارثِ برحقِ میراثِ خدای خورشیدِ باستان بود.
شعلهای زبانه کشیدنمادینِ و نامه درآقای دستِ لومیان گُر گرفت.
او همهچیز را مرتب کرد و گوشوارهٔ نقرهایِ دروغمهرشده را بست و تغییراتِ ظریفی در ظاهرش ایجاد کردنداره تا مطمئن شود هیچ شباهتی به لومیان لی ندارد.
با انجامِ این کار،رؤیاهای دروغ را درآورد و آنمادام را در جیبی مخفی گذاشت.
دریافتهای اخیرش نشان میداد که تغییرِ شکلهایش با دروغ، وقتی از دروغشیءِ جدا میشد پایان نمییافت. این یک بازسازیِ گوشت و خون بود. اگر میخواستپنهان به حالتِ اصلیاش برگردد، باید دوباره از دروغ برای تنظیمِ آن استفاده میکرد.
لومیان کیفش رانمادینِ برداشت و مسافرخانهٔ خروسِشاعر زرین را ترک کرد.
در راهِ بلوارِ بازار، صدایدخالت زنگی را شنید که نشانمتوسل میداد ساعت ۱ بعدازظهر است.
لومیان ساعتِ جیبیِ طلایی را که از تالارِممکنه رقصِ نسیم قرض گرفته بود بیرون آورد ودیر آن را با صدای دوردستِ زنگ تنظیم کرد.
ساعتِ جیبی هرخیلی چند روز یک بارنتونسته یک دقیقه عقب میماند.
پس از سفری بیشتنیدهشده از نیم ساعت، لومیانکمک به خیابانِ قدیم رسید.
قدمهایش او را به سویدخالت میخانهٔ تنها کشاند و نگاهش بهطورِمنو طبیعی روی تالارِ رقصِ بیهمتا چرخید.
در آن لحظه، این مکان هنوز مشتریانِ زیادی به خود ندیده بود.تلخِ سه نگهبان که هر کدام عینکِ تکچشمی روی چشمِ راستشان داشتند، درشیءِ گوشههای مختلف لم داده بودند و به گفتگوهای پراکنده یا خیالبافی مشغول بودند.
پستچیای با یونیفرمِ آبیِ متمایز که با نقشهای گلدار تزئینکنه شده بود، دوچرخهاش را کنارِ جاده پارک کرد و بابده دستهای نامه در دست، به صندوقپستِ تالارِ رقصِ بیهمتا نزدیک شد.
او نیز مانندِنمادینِ نگهبانان عینکِ تکچشمیآقای روی چشمِ راستش داشت.
لرزشی وصفناپذیر در پوستِ سرِ لومیان دویدشاید و وادارش کرد نگاه برگیرد و مسیرشروحِ را به داخلِ میخانهٔ تنها ادامه دهد.
در داخل، فضای کمنور پابرجا بود و حتیممکنه در ظهر نیز محیطی سایهدار ایجاد میکرد. دردیر حالِ حاضر، لومیان خود را تنها مشتریِ آنجا یافت.
متصدیِ باری که پشتِ پیشخوان ایستاده بود،نتونسته همان فردِ قبلی نبود. در عوض، لیا، بازرسِمنو ادارهٔ ۸ بود که لومیان او را شناخت!
او پیراهنی سفید، پاپیون و دامنی مشکی تا زانو به تن داشت. موهایش باابله ظرافت به شکلِ گوجهای سادهای بسته شده و با زنگولههای نقرهایِ کوچکی تزئین شدهمنشأ بود؛ این با ظاهرِ قبلیاش تفاوت داشت و جذابیتی متمایز از خود ساطع میکرد.
لومیان روی چهارپایهٔ پیشخوان نشست،دخالت ضربهٔ آرامی به سطحِ آنمتوسل زد و گفت: «جین با یخ.»
خندهای از دهانش پریدرؤیاهای و ادامه داد: «چراممکنه یه متصدیِ بارِ جدید داریم؟»
لیا نگاهی شیطنتآمیز به او انداخت و با طعنه گفت: «مسیو،شاید هیچ قانونِ سفتوسختی وجود نداره که بگه یه میخانه فقط بایدنداره یه متصدیِ بار داشته باشه. اینطوری که از خستگی هلاک میشن.»
لومیان موافقت کرد: «منطقیه.» اورؤیا هشت لیک برای نوشیدنیاش پرداخت وسرچشمهٔ صبورانه منتظرِ رسیدنِ جینِ یخیاش ماند.
پس از آنکه نزدیک به ده دقیقه از نوشیدنیاشمهرشده لذت برد، با لحنی عادی پرسید: «اینجا ماشینتحریر پیدانداره میشه؟ تازه یادم افتاده باید یه سندی رو کامل کنم.»
لیا در حالی که لیوانی را پاک میکرد، پاسخ داد:هلا «توی اتاقِ بغلِ تئاتر تو زیرزمین، یه ماشینتحریر هست که مخصوصِدخالت نمایشنامههاست. قیمتِ هر برگ کاغذ هم ۲ لیک و ۱ کوپهست.»
لومیان در حالی که بلند میشدباشه و با لیوانِ جینش به زیرزمینشیءِ میرفت، زیرِ لب گفت: «خیلی گرونه...»
او از تئاترِ خیمهشببازی دوری کرد، چراشاعر که هنوز کمی از رویاروییِ قبلیاش احساسِابله ناراحتی میکرد. در عوض، واردِ اتاقِ مجاور شد.
در آنجا واقعاً یک ماشینتحریرِدخالت مکانیکیِ برنجی وجود داشت ومتوسل مردی کنارش غرقِ خواندنِ روزنامه بود.
لومیان، مطابق با آمادگیهایرؤیاهای قبلیاش، شروع به تایپِممکنه یک سندِ کوتاه کرد.
برخی از حروفِ ساییدهشده رویرسیده ماشینتحریر با دقتی عجیب با اطلاعاتیشاید که لوکی داده بود مطابقت داشت.
لومیان که از کارش راضی بود، پیش ازکمک خروجِ سریع از اتاقِ نسبتاً ترسناکِ زیرزمین، پولِ استفادهاست از ماشینتحریر و کاغذ را به مردِ ساکت پرداخت.
همین که به سالنِ میخانهدخالت بازگشت، با شنیدنِ صدای ضعیفِمتوسل زنگ، ناگهان دچارِ گیجی شد.
لومیان بهسرعت خونسردیاش را بازیافت و نگاهش راممکنه به لیا دوخت و متوجه شد که اودیر هیچ نشانهای از هشدار یا تعجب نشان نمیدهد.
لومیان لیوانش را رویدیر پیشخوانِ بار گذاشت ومستقیماً پرسید: «صدای زنگ رو شنیدی؟»
لیا اخم کرد: «هنوزتنیدهشده سرِ ساعت نرسیدیم. چراکمک باید صدای زنگ بیاد؟»
لومیان سردرگمیاش را فروخورد،مستقیماً نوشیدنیاش را تمام کرد ومهرشده از میخانهٔ تنها بیرون رفت.
هنگامِ عبور از کنارِ تالارِ رقصِ بیهمتا، مشاهدهممکنه کرد که تنها دو نگهبان با عینکِ تکچشمیدیر در ورودی مستقر ماندهاند. از پستچی هیچ خبری نبود.
لومیان بیمعطلی به مسیرش دررسیده خیابان ادامه داد و بینِکنه خود و آن مکان فاصله انداخت.
وقتی سوارِ کالسکهٔ عمومی شد تا به محلهٔ بازار برگردد، ساعتسرچشمهٔ با دقتی بینقص ساعت دو را نواخت. لومیان بهطورِ غریزی ساعتِحاملِ جیبیاش را بیرون آورد و بازش کرد تا زمان را بررسی کند.
در کمالِ تعجب، ساعتِ جیبی کهکنه فقط یک ساعت پیش با دقتبکشونه تنظیمش کرده بود، دوباره عقب مانده بود.
یک دقیقه عقب.