چپتر 107: آشناپنداری
0بوم، بوم!
لومیان تپشِ قلبش راذراتِ حس میکرد؛ تصاویری بهسختیشیشهٔ از اعماقِ خاطراتش بیرون کشیده
میشد.
سرش داشت از درد منفجرتکههای میشد. در برابرش مقاومت کرد،توفان نمیخواست به آن تن دهد.
بیرون از شیشههای رنگی،نشانه رایان آغازِ آیین رادسته تماشا میکرد. بیدرنگ مترسکِ تاناگو
را برای لیا پرتاب کرد وتوفان به او اشاره کرد تا شیءِتَرَق مهرشده را علیه کشیش به کار گیرد.
شمشیرِ سپیدهدم را بالا برد.
لیا و ولنتاین دررفتند زیرِ شعلههای طلایی، به سمتِجدا پنجرهٔ شیشهایِ رنگیِ دیگری رفتند.
دیوارِ استوانهایِ نیمهبازینیمهبازی آنها را ازاین رایان جدا میکرد.
این کار را کردند تانشانه بدونِ مختل شدنِ حرکاتشان، ازدست آسیبِ توفانِ نور در امان
بمانند. با توجه بهنشانه «قابلیتِ دفاعیِ» کلیسا، باوردسته داشتند مانعی میانِ آنها کافی
خواهد بود. هرچه بود، رایانگشت تمامِ تلاشش را میکرد تاکوبید جهتِ حمله را مهار کند.
لیا مترسکِ تاناگو را از پشتگشت بغل کرد و آن را بهصدای شیشهای رنگی فشرد که موعظهٔ سنت
سیت را به تصویر میکشید.دیوارِ محراب و گیوم بنه، کشیشِاین رهبرِ آیین را نشانه گرفت.
در طرفِ دیگر، رایان دستهتکههای را با هر دو دست محکمشیشهٔ گرفت و شمشیرِ سپیدهدم را در
طاقچهٔ پنجره فرو برد.
شمشیرِ پهنِ دودستی که ازگشت نورِ خالص ساخته شده بود،کوبید خُرد شد و به گردبادی از
تکههای تیغمانندذراتِ و ذراتِگشت نور بدل گشت.
توفان منفجر شددیگری و به شیشهٔاستوانهایِ رنگیِ پیشِ رویش کوبید.
با صدای تَرَق، تمامِگردبادی کلیسا لرزید. تَرَکهای مویی همچونگشت تارِ عنکبوت روی سطحِ شیشه
پخش شد.
اما شیشه دوام آورد.
رایان با دیدنِ این صحنه،بدل ذراتِ ریزِ درخششِ طلوع رارویش احضار کرد و تبرِ دودستیِ
عظیمی ساخت.
چون فعلاً نمیتوانست ازگردبادی توفانِ نور استفاده کند،بدل سلاحش را تغییر داد.
لیا و ولنتاین کهنشانه در پناهِ دیوارِ بیرونزده بودند،دست از بقایای توفانِ نور جاخالی
دادند. در آن لحظه، نگاهِگشت مترسکِ تاناگو روی کشیش قفلکوبید شد. چشمانش در میانِ کاهِ
سبزِ مایل به قهوهای،گشت پیکرِ سفیدپوش با رگههایرویش طلایی را بازتاب میداد.
لیا متوجه شد نورِرفتند نقرهایِ کمرنگی آمیخته باآنها سیاهی در اطرافِ محراب، محلِ
ایستادنِ گیوماستوانهایِ بنه، پدیدارآنها شده است.
با صدای تَرَق، چشمانِ مترسکِنشانه تاناگو از هم شکافت ودست اشکهایی به رنگِ خون از آنها
سرازیر شد.
کشیش نگاهی بهبدل آن سو انداختشیشهٔ و سپس رو برگرداند.
هنگامی که دو گوسفند «بادیوارِ میلِ خود» واردِ محراب شدند،این او ورد را با تعصبی آرام
خواند:
شما چرخهٔ ابدی هستید، سرنوشتِ محتوم، علت، معلول و فرایند!
ناگهان دو شمعِ نمایندهٔ ایزد روی محراب، تا اندازهٔ سرِ انسان کشیده شدند.
بادی زوزهکشان در کلیسا پیچید و روستاییان را به مجسمه بدل کرد. اما زگیلهایی
نقرهایسیاه روی چهرهها و دستانِ برهنهشان پدیدار شد.
نورِ نقرهایسیاهِ احاطهکنندهٔ محراب بهسرعت پخش شد و تمامِ کلیسا را در بر
گرفت.
گنبدِ پر از نقاشیِ دیواری شفاف شد. ابرها کنار رفتند و ماهِ زرشکی به رنگِ خون
تاریک شد.
ستارگان روی پسزمینهٔ مخملِ سیاه یکییکی سوسو زدند و با شدتی همچون خورشید
درخشیدند.
در یک چشمبههمزدن، شب به روز بدل شد. روستاییان تکان خوردند و رؤیاوار زمزمه
کردند:
«طالع تغییر کرده...»
«بخت فرا رسیده...»
رایان، لیا و ولنتاین که چیزی نشنیده اما صحنه را دیده بودند، با سه صدای گرپ روی
زمین افتادند. آنها به خود پیچیدند، ناله کردند و از درد فریاد کشیدند.
پوستِ رایان آبیِ مایل به خاکستری شد، صورتِ لیا پر از حشراتِ لولنده و شاخکهای
تپنده به نظر میرسید و ولنتاین از درون به بیرون، و از بالا به پایین درخششی
خورشیدمانند ساطع میکرد.
در آستانهٔ از دست دادنِ مهارشان بودند.
مترسکِ تاناگو که به گوشهای افتاده بود، بهشدت میلرزید.
لومیان حس کرد قفسهٔ سینهاش میسوزد؛ صدایی وحشتناک که گویی از فاصلهای بینهایت
سرچشمه میگرفت اما درست در کنارش بود، در گوشهایش طنین انداخت.
متههای فولادیِ نامرئی در جمجمهاش نفوذ کردند و مغزش را به هم زدند. رگهای خونی
از شدتِ درد متورم شدند و لکههای نقرهایسیاه زیرِ پوستش پدیدار گشتند.
نیرویی نادیدنی او را در بر گرفت و از روی محراب بلندش کرد.
طنابهایی که او را بسته بودند و پارچهای که دهانش را پر کرده بود، پودر شدند و در
هوا پخش گشتند.
اورور نیز با همین نیروی نادیدنی بالا رفت و روبهروی لومیان، روی محراب شناور شد.
چشمانِ پر از خونش، موهای بلوندِ بلندِ خواهرش، چشمانِ آبیِ روشن و خالی، چهرهٔ
بینقص و بیروحش، و ردای سفیدِ ساده اما عجیبِ او را بازتاب میداد.
عقب کشید، از اعماقِ خاطراتش احساسِ آشناپنداریِ ملموسی کرد. درد به اندازهٔ جنون
شدید بود.
صحنههای اطراف در ذهنِ لومیان در هم آمیختند:
حالتِ جدی و متعصبانهٔ کشیش؛
مردِ سیاهپوشی که به سمتِ محراب پیش میرفت؛
پییر بری که روی زمین سجده کرده بود؛
گنبدِ شفافِ کلیسا؛
ماهِ زرشکی و صورتهای فلکی در آسمان؛
روستاییان با چهرههایی خشک که به استقبالِ بختِ خود میرفتند؛
اورور که صورتش از درد در هم رفته بود...
سرِ لومیان میچرخید؛ نیرویی نادیدنی بدنش را از هم میدرید و لکههای نقرهایسیاه
روی پوستش تکثیر میشدند.
از رهایی یا مقاومتِ مؤثر عاجز بود.
«آه!»
لومیان بیاختیار فریاد کشید؛ قفسهٔ سینهاش بهتدریج شکافته میشد و نوری
نقرهایسیاه روی اورور میانداخت.
اورور با شنیدنِ این فریادِ پر از درد، چشمانش را به اینسو و آنسو چرخاند.
نگاهِ توخالیاش رگهای خونیِ متورمِ لومیان و چهرهٔ درهمپیچیده با رگههای
نقرهایسیاه در زیرِ پوستش را بازتاب میداد.
پس از مکثی کوتاه، بیاختیار دست دراز کرد و لومیان را از خطر دور کرد.
خواهرِ بزرگتر... لومیان بهتزده خیره ماند، در حالی که اورور او را به بیرون از
دسترسِ محراب هل میداد.
ناگهان صدای وحشتناک در گوشهایش محو شد و بندهای نادیدنیِ روی بدنش از بین رفت.
احساسِ سوختگی روی پوستش فروکش کرد.
با این حال دردِ سرش تغییری نکرد. خاطراتی ریشهدار بهزور بیرون کشیده میشدند.
گویی کسی با قلاب مغزش را بهآرامی از جمجمهاش بیرون میکشید.
چشمانِ آبیِ روشنِ اورور که به نقرهایسیاه آلوده شده بود، نگاهِ خیره و خالیاش،
چهرهٔ بیجانش و حرکاتِ قاطع و نیرومندش هنگامِ هل دادنِ او در ذهنِ لومیان نقش
بست. این صحنه تقریباً با آنچه لحظاتی پیش دیده بود مو نمیزد، اما مردِ سیاهپوش
در پسزمینه حضور نداشت.
این آشناپنداریِ تشدیدشده باعث شد لومیان بیاختیار از خود بپرسد آیا اتفاقِ مشابهی
قبلاً رخ داده است یا نه. یک بارِ دیگر از درد فریاد کشید.
گرپ! پس از خارج شدن از محدودهٔ محراب، روی زمین افتاد.
لومیان بیتوجه به دردِ طاقتفرسای سرش و گیجیاش، از جا پرید و آماده شد تا اورور
را بگیرد و با خواهرش از محراب فرار کند.
پیکری راهش را سد کرد. مردِ سیاهپوشی که چهرهٔ لومیان را داشت، مشتی به گونهٔ
راستش کوبید و او را روی زمین پهن کرد.
لومیان حاضر به تسلیم نبود. با شجاعتی از سرِ استیصال، دوباره برخاست و به سوی مردِ
سیاهپوشی که راهش را بسته بود، یورش برد.
شترق!
مردِ سیاهپوش مشتش را تاب داد و لومیان بهطورِ غریزی جاخالی داد.
لحظهای بهتزده ایستاد و سپس لبخندی کجومعوج روی چهرهاش خزید. غرید: «چرا
اینقدر ضعیفی لعنتی؟ به ضعیفیِ خودم!»
لومیان افکارش دربارهٔ کشیش و پییر بری را پس زد و به مردِ سیاهپوش یورش برد.
مرد به پهلو گام برداشت و پای راستش را بالا آورد تا پشتِ پای لومیان را بزند.
لومیان جاخالی نداد. با انعطافِ وحشتناکِ یک رقصنده، نیمدور چرخید و دستش را دراز
کرد تا با دشمنش گلاویز شود.
گرپ! به زمین افتاد و مردِ سیاهپوش را نیز با خود پایین کشید.
مرد با چالاکی دستِ راستش را بالا آورد، گلوی لومیان را گرفت و ضربهٔ زانوی
بیرحمانهای به میانتنهٔ او وارد کرد.
لومیان خم به ابرو نیاورد. با چشمانی پر از خون که روی حریفش قفل شده بود، با دستِ
راست چشمانِ مرد را چنگ زد.
«آه!»
مردِ سیاهپوش با بیرون کشیده شدنِ کرههای چشمش توسطِ لومیان فریاد کشید و خون به
بیرون فواره زد. لومیان بیاختیار در خود جمع شد؛ از شدتِ درد در پایینتنهاش در
آستانهٔ ازهوشرفتن بود.
بهسختی روی پاهایش ایستاد و به مردی که روی زمین به خود میپیچید، نیشخندی شیطانی
زد:
«دِ بیا! بیا با هم بمیریم! ترسوی بزدل! ترسو!»
بارِ دیگر یورش برد و با دستانش گردنِ مرد را حلقه کرد.
در همان لحظه، پییر بری در لبهٔ محراب تلوتلوخوران روی پاهایش ایستاد. تبرش را
چرخاند و به سوی لومیان دوید.
شترق!
تبرش پایین آمد، اما مِهِ خاکستریِ کمرنگی که پدیدار شده بود، متوقفش کرد. نتوانست
به لومیان آسیبی برساند.
پییر بری دو تواناییِ متفاوت به کار گرفت، اما نتوانست در دفاعِ مِهِ خاکستری رخنه
کند.
گیوم بنه، کشیشِ دهکده، تردید نکرد و شروع به خواندنِ نیایش کرد.
به شما التماس میکنم، تمنای برکتتان را دارم. خواهش میکنم به من عطا
کنید...
پیش از آنکهدیگری بتواند جملهاش را تمامنیمهبازی کند، صحنه دگرگون شد.
صورتهای فلکی در آسمانگردبادی ذرهذره جابهجا شدند و ازگشت موقعیتِ اصلیِ خود منحرف گشتند.
کوردو بهشدت لرزید؛ تمامِنشانه خانهها و وجببهوجبِ خاکدسته به سوی کلیسا هجوم آوردند.
روستاییان در سکوت بهگشت اندامهای مختلف تجزیه شدند.رویش کرههای چشم، دهان، بینی، قلب،
انگشت و گوشت...
تعدادِ اندکی از آنها بهجدا شکلِ افرادِ دیگری سرِ همشدنِ شدند. برخی عادی به نظر
میرسیدند، برخی ناقص، برخیگردبادی فاقدِ اعضا و برخیبدل دارای زائدههای اضافی بودند.
اکثریت بهکشیشِ سمتِ محراب وگرفت اورور پرتاب شدند.
ترکهایی در سراسرِ بدنِ اورورتوفان پخش شد و او بهسرعتصدای به قطعاتِ بیشمارِ گوشت تجزیه
گشت.
لومیان با دیدنِنیمهبازی این صحنه دراین یأس فرو رفت.
با این حال حاضر بهنشانه تسلیم نبود. سرِ مردِ سیاهپوش رامحکم گرفت، آن را بهشدت چرخاند و
زیرِ نگاهِکشیشِ وحشتزدهٔ مرد،نشانه گردنش را شکست.
لومیان برخاستذراتِ و بهگشت سمتِ خواهرش دوید.
اما مانعی نادیدنی کهرفتند اورور را احاطه کردهآنها بود، راهش را سد کرد.
غرمب!
با صدایی خفه، کلیسانشانه شروع به اوج گرفتن کرد.دست درختان، خاک و تختهسنگهای بیرونِ
دهکده به همراهِذراتِ خانهها، اثاثیه و اقلامِشیشهٔ متفرقه به هوا رفتند.
اندامهای بیشترِ روستاییان با گوشتِبدل اورور در محراب ادغام شد،رویش در هم پیچید و جمع
شد، ورنگیِ سپس به موجودیدیوارِ غولآسا دگرگون گشت.
غول که چهار تا پنج مترتیغمانند بلندی داشت، دارای سه سر وپیشِ شش بازو بود. تمامِ شکلش از
قطعاتِ گوشت و اندام تشکیل شدهگرفت بود و بدنش پر از ترکهاییطاقچهٔ بود که چرکِ زرد از آنها
بیرون میزد.
سرِ مرکزیِ غول، سرشارگشت از درد و پشیمانی، باکوبید تقلا به لومیان خیره شد.
اشکهای شفاف ودیگری خونین از گوشههایاستوانهایِ چشمانِ «او» سرازیر شد.
ذهنِ لومیان با دیدنِ اینتکههای صحنه چنان چرخید که گوییتوفان تبری آن را شکافته است.
دیدش تار و متزلزلنشانه شد؛ کلیسای خردشده، «قلهٔ» سرخرنگِدست در حالِ صعود، «دیوارِ شهرِ»
خاردارِ شکلگرفته ازذراتِ خانههای تغییرشکلیافته، ویرانههایتوفان احاطهکنندهٔ «قله» و
هیولاهای مختلفی رابدل که مجبور به فرارپیشِ از منطقه بودند «دید»...
چی... سرِرنگیِ لومیان دوباره ازدیوارِ درد تیر کشید.
وقتی میدید پرتوهای بیشمار وتکههای کوچکِ نور از غول وتوفان هیولاهای اطراف شلیک میشوند و
روی قفسهٔ سینهاش فرودرهبرِ میآیند، متوجه شد صحنههایدیگر مدفون در اعماقِ خاطراتش کاملاً
بیرون کشیده شدهاند. تقریباًنشانه مو به مو شبیهِدسته چیزی بودند که اکنون میدید.
این... لومیان ناگهانبدل چیزی حس کردشیشهٔ و سردردش بدتر شد.
ناگهان همهچیز در برابرشرفتند بهطرزِ وهمآوری خیالی شدآنها و ترکهای مشخصی مانندِ شیشهٔ
شکسته پدیدار گشت.
همینه! لومیانبنه سرانجام چیزیرهبرِ به یاد آورد.
سپس دید که مردِ سیاهپوشگشت به مایعی قیرگون و مشمئزکنندهکوبید بدل شد که در برابرش به
پرواز درآمد وبدل در سمتِ چپِشیشهٔ قفسهٔ سینهاش نفوذ کرد.
«آه!»
لومیان در حالی کهگردبادی محیطِ اطرافش فرو میریخت،بدل از شدتِ رنج فریاد کشید.
چشمانش را باز کرد وگرفت دید زیرِ قلهٔ کوهِ خونینمحکم دراز کشیده است. تاریکیِ پیشرونده
که نشانهٔ آغازِذراتِ شب بود، تقریباًتوفان ناپدید شده بود.
لومیان بیاختیار نشست و بهبدل جلو خم شد. دستانش را رویکوبید زمین گذاشت و اطرافش را وارسی
کرد.
«دیوار»ی درهمپیچیده و خاردار،گردبادی منظرهای بایر و عاری ازگشت پوششِ گیاهی و در آنسو
ویرانههای رؤیا را دید. رایان،نشانه لیا و ولنتاین را دیددست که در حاشیهٔ اتاقی در همان
نزدیکی دراز کشیده بودند.
به خوابِذراتِ عمیقی فروگشت رفته بودند.
لومیان ناگهان سرش را خم کرد،استوانهایِ دستانش را بالا برد، موهایش رابدونِ چنگ زد و با رنج زمزمه
کرد: «واقعیت رؤیاست یاآنها رؤیا واقعیت؟ این زمانِ حالهمختل یا گذشته؟ اورور. اورور دیگه
نجات پیدا نمیکنه؟»
صدای زنیکشیشِ در ویرانههانشانه طنین انداخت: «بله.»
لومیان سردرگم سر بلند کردتوفان و در هالهای مبهم دید کهتَرَق زنِ مرموز پیشِ رویش ظاهر شده
است.
زن با همان پیراهنِآنها نارنجی که در ابتدابدونِ به تن داشت، نزدیک شد.
«برای همینه که اینقدررهبرِ تو رؤیات برای به دستدسته آوردنِ قدرتهای فرابشری بیتاب بودی،
فارغ از عواقبش. براینشانه همینه که به زندگیِ دیگراندست و حتی خودت اهمیتی نمیدادی.
میخواستی حلقهای رو کهبدل تجسمِ مفهومِ 'مشکل' بود، هرچهرویش زودتر حل کنی. برای همینه
که نمیتونستی غرایزت روگشت مهار کنی و تو موقعیتهایکوبید خاص حرفای نامناسب میزدی یا
کارای نامربوط میکردی...»
لومیان گیج و مبهوتآنها به زنِ مرموز خیره شدمختل و دریافت احساسِ غیرقابلتوصیف و
وصفناپذیری که درخُرد چشمانش بود، دوبارهتیغمانند پدیدار شده است.
این بارکشیشِ سرانجام توانست آنگرفت را رمزگشایی کند.
آن احساس، ترحم بود.