چپتر 190: تحولِ غیرمنتظره
0لومیان به آینهٔ خردشده درخاص دستِ فرانکا نگاه کرد؛ آسودگیخودش و سردرگمی در چهرهاش نمایان بود.
«اما حسرازآلودی نکردم کهخونم بهم حمله شده.»
رقصِ احضارش هنوز پنج تاچرخید شش ثانیه جای کار داشتتونلِ که فرانکا مچش را گرفت.
فرانکا گلویش را صافنذاشته کرد و ژستِ یکنیاوردم معلم را به خود گرفت.
«بعضی از فنونِ علومِ غریبهخاص غیرقابلتشخیصن. لحظهای که حس میکنیخودش بهت حمله شده، همون لحظهٔ مرگته.»
(یعنی ممکنه وقتی رقصِ احضار رو متوقف کردم تاعالمِ برای اون چند ثانیهٔ کوتاه واردِ آینه بشم، هیولاچراغِ مخفیانه روم تأثیر گذاشته باشه؟) لومیان متفکرانه سر تکان داد.
«آره، خونریزی تو اوننیاوردم فضا غافلگیرمون کرد. اصلاًماسه نمیدونستیم چطور جلوش رو بگیریم.»
همانطور که حرف میزد، به صورتِ فرانکا نگاه کرد ومیانِ متوجهِ پوستِ صافش شد که هیچ جای زخمی نداشت. اصلاًکاربیدیاش نمیشد گفت که از چند جای صورتش خون بیرون زده بود.
فرانکا به صورتش دست کشید و پیش از اینکه حرفی بزند، به فکر فرو رفت: «واقعاً خیلی عجیبه. اما ماکنارِ واقعاً مقداری خون از دست دادیم. من بهعنوانِ یه ساحره، درکِ رازآلودی از مقدارِ خونم دارم. بهعبارتِ دیگه، آسیبی کهمیرسید تو اون عالمِ آینهٔ خاص دیدیم الکی نیست. فقط هیچ زخمی از خودش به جا نذاشته. لعنتی، چراغِ کاربیدی رو نیاوردم!»
همانطور که حرف میزد، چرخید وبهعبارتِ میانِ کپهای از شن و ماسهالکی در کنارِ تونلِ تاریک مشغولِ جستوجو شد.
لومیان هم وقت نکرده بود چراغِ کاربیدیاشکپهای را بردارد. فقط میتوانست با کمکِ نورِوقت دوردست، هر حرکتِ فرانکا را زیر نظر بگیرد.
در کمتر از دهنذاشته ثانیه، فرانکا آینهای رانیاوردم از میانِ آوار بیرون کشید.
به نظر میرسید آینه از نقرهٔ خالص ساخته شدهفقط باشد. نقشونگارِ دو طرفش رازآلود و شوم بود و سطحشماسه تاریک و بیجان مینمود، گویی زمان آن را فرسوده بود.
«همونطور که انتظار میرفت، یه آینهٔ متناظر تو دنیای واقعی وجود داره.» فرانکا تمامِ تلاشش را کرد تا تصویرش در آن آینهٔ نقرهایکپهای با طراحیِ کلاسیکش نیفتد. همچنین به لومیان دستور داد: «تو جاهای ناامن یا وقتی با اتفاقاتِ عجیب روبهرو میشی، تا جایی که میتونینقرهٔ سعی کن تو آینه نگاه نکنی. وگرنه ممکنه اتفاقِ وحشتناکی بیفته. ما نباید به اینجور اشیاءِ رازآلود و پلید که منشأشون نامعلومه دست بزنیم!»
لومیان که به فرانکا نگفته بود پسکپهای از استفاده از عینکِ رازکاوی برای تغییرقیافهوقت نمیتواند در آینه نگاه کند، سر تکان داد.
«میفهمم که خروجی یه آینهست. چیزی که نمیتونمنیاوردم درکش کنم اینه که چطور بدونِ اینکه متوجه بشیمجستوجو واردِ اون فضا شدیم. تو راه به هیچچیزی برنخوردیم.»
«این من رو هم گیج کرده.» فرانکا سطحِ آینهٔ نقرهایِ کلاسیک را با یک دستمال وچرخید چند چیزِ دیگر پوشاند. ایستاد و گفت: «به نظر میرسه این چیز ارتباطِ نزدیکی با مسیرِدوردست دیوبانو داره. نظرت چیه بدیش به من؟ بعداً یه چیزِ باارزش پیدا میکنم تا جبرانش کنم.»
لومیان خندید: «مشکلی نیست.خونم نیازی به پرسیدن نیست.آسیبی من که حریفت نمیشم.»
فرانکا نوچ کرد و گفت: «نه، غنائمِ جنگی باید عادلانه تقسیم بشن.مشغولِ وگرنه قطعاً تو گروه اختلاف پیش میاد. قدیما از منم اینطوری سوءاستفاده میشد.بگیرد اگه بهخاطرِ ذاتِ خوبم و کینهای نبودنم نبود، خیلی وقت پیش انتقام میگرفتم.»
(مادام، چرا به نظرنذاشته میاد داری بهم فحش میدی...)چرخید لومیان در دل غرولند کرد.
اگر کسی غنائمش را میگرفت و بیدلیل از او سوءاستفاده میکرد و زورشچراغِ هم به طرفِ مقابل نمیرسید، هرچند در آن لحظه چیزی نمیگفت، اما بعداً حتماًکاربیدیاش راهی برای انتقام گرفتن پیدا میکرد. او به این سادگیها طرفِ مقابل را «نمیبخشید».
فرانکا پس از پنهانخونم کردنِ آینهٔ نقرهایِ کلاسیک،آسیبی به منبعِ نور اشاره کرد.
«بیا بریم اونجا رو یه نگاهیمیانِ بندازیم. ممکنه به پلیسِ معدن یامشغولِ قاچاقچیهای دیگه بربخوریم. میتونیم مسیر رو بپرسیم.»
(درسته...) لومیانفقط با تمامِنذاشته وجود موافق بود.
اگر به خاطرِ آن نبود،خاص شبحِ مونسوری خیلی وقت پیش بهنذاشته دستِ فرابشرانِ رسمی نابود شده بود.
آن دو با راهنماییِ درخششِ ضعیف،بهعبارتِ در امتدادِ تونل پیش رفتند والکی برای هرگونه حملهٔ احتمالی هوشیار ماندند.
طولی نکشید که به غارِ معدن رسیدند. درماسه وسطِ غار، پیکری با کلاهِ نمدی ایستاده بود.کاربیدیاش نور از چراغِ کاربیدیِ توی دستش ساطع میشد.
فرانکا او راخودش شناخت و صداچراغِ زد: «اوه... فرناندز!»
فهمید که آن پیکرعالمِ فرناندز است؛ همان قاچاقچیای کهفقط راه را برایشان نشان میداد.
به نظر میرسید این همان غارِبهعبارتِ معدنی باشد که قرار گذاشته بودندالکی او را در آنجا ملاقات کنند.
فرناندز با تعجب برگشت و پرسید: «شما چطور از اونجا اومدین؟ منمشغولِ نزدیک به نیم ساعت منتظر موندم، اما پیداتون نشد. حتی رفتم همون جاییبگیرد که ردپاهاتون ناپدید شده بود تا دنبالتون بگردم، اما هیچجا اثری ازتون نبود.»
لومیان و فرانکاخودش نگاهی ردوبدل کردندچراغِ و سر تکان دادند.
در واقع، آنها نزدیک بهخاص نیم ساعت را در آنخودش عالمِ آینهٔ خاص گذرانده بودند.
فرانکا به فرناندز نزدیک شد و با بیخیالی توضیح داد: «ما تصادفاً به چندتافقط سرنخ برخوردیم و دنبالشون رفتیم. اما در نهایت دور زدیم و برگشتیم اینجا ومشغولِ تو راه هم به یه کمین خوردیم. چراغهای کاربیدیمون رو هم از دست دادیم.»
فرناندز که بهکاربیدی طرزِ خوشایندی غافلگیر شدهکپهای بود، پرسید: «چه سرنخی؟»
فرانکا لبخند زد.
«ما مستقیماًدیگه با کریستو درخاص موردش حرف میزنیم.»
فرناندز حدِ خودش را خوب میدانست و دیگرآسیبی فضولی نکرد. او آن دو را از هماننذاشته مسیری که قبلاً آمده بودند، به عقب بازگرداند.
آنها از چاهِ فرعی بالا رفتند و واردِماسه بخشِ زیرزمینیِ مربوط به بازارِ محلهٔ نجیبزاده شدندکاربیدیاش و در نهایت به خروجیِ خیابانِ هرجومرج رسیدند.
تنها زمانی که چشمِ لومیان و فرانکا به دستفروشانِ خیابانی، کودکانی که پوستِ میوههاتونلِ را جمع میکردند، بیخانمانهایی که در گوشهوکنار کز کرده بودند و جمعیتِ پرهیاهو افتاد،نظر واقعاً احساس کردند که از آن قلمروی عجیب فرار کرده و به دنیای واقعی بازگشتهاند.
پس از سوار شدن به کالسکهای کهالکی «کریستوی موش» برایشان فرستاده بود، لومیان نگاهیکاربیدی به فرانکا انداخت و با صدایی آهسته پرسید:
«بعداً چی باید بگیم؟»
فرناندز کالسکهچی را میشناختخونم و کنارش نشسته بود،آسیبی در نتیجه داخلِ کالسکه نبود.
فرانکا خندید.
«فقط میگیم واردِ یه فضای ناشناختهمیانِ شدیم، یهسری رد پیدا کردیم ومشغولِ با جادوی آینهایِ من تونستیم فرار کنیم.
«بقیهش هیچمقدارِ ربطی بهدارم کریستو نداره.»
لومیان دیگر حرفی نزد. چشمانشلعنتی را بست و رویاروییهایش در عالمِکپهای آینهٔ خاص را به یاد آورد.
کالسکهٔ چهارچرخ بهسرعت واردِ بلوارِ بازار شدلعنتی و بهسمتِ قطارِ بخارِ سوهیت تاخت. سپسماسه به کوچهای پیچید که به انبار ختم میشد.
«کریستوی موش»دیگه در انبارِ همانخاص حوالی منتظرشان بود.
طولی نکشید کهثانیهٔ لومیان و فرانکاآینه قاچاقچیِ موشمانند را دیدند.
کریستو با نیشِ باز به آنها نزدیکدیگه شد و با صدای بلند گفت: «خدا روخودش شکر، قسم به بخار! ارکین و بقیه برگشتن!»
ارکین... چشمانِ فرانکافقط باریک شد و بیاختیارچراغِ پرسید: «کاروانِ گمشده برگشته؟»
ارکین، برادرِ کوچکترِ کریستو که مسئولِمیانِ کاروانِ قاچاق بود، پیشتر ناپدید شده بودجستوجو و فرانکا هنوز دستمالِ غیببینیاش را داشت.
و الان برگشته؟
این دیگه چه وضعشه؟
کریستو سر تکاننیست داد و همچناننذاشته لبخند بر لب داشت.
«آره، جنسها هم برگشتن!
«بیشتر ازچند یه ساعتکوتاه پیش رسیدن.»
بیشتر از یه ساعت پیش؟ مگه همون موقع نبود که ما جاییالکی رو که ردِ پاها ناپدید میشد پیدا کردیم و واردِ اون عالمِ آینهٔکنارِ عجیب شدیم؟ لومیان اخم کرد و رگهای از گیجی در وجودش جان گرفت.
لومیان تنها به این دلیل توانست برخلافِ فرانکا خونسردیاشنیاوردم را حفظ کند که پیش از این پدیدههای باورنکردنیای مانندوقت چرخهٔ زمان و آن رؤیای زنده را تجربه کرده بود.
کریستو با دیدنِ چهرههای غافلگیر ومیانِ سردرگمِ فرانکا و سیِل لبخند زد وجستوجو گفت: «میذارم خودِ ارکین براتون توضیح بده.»
برگشت و چند قدم بهسمتِبهعبارتِ ورودیِ انبار رفت و صدادیدیم زد: «ارکین، یه لحظه بیا بیرون!»
فرانکا با استفاده از این فرصت،چراغِ سرش را کمی کج کرد و درکنارِ گوشِ لومیان زمزمه کرد: «این خیلی غیرعادیه...»
لومیان لبخندی زد، صدایش را پایین آورد و جواب داد: «من حتی شک دارمماسه که موش و بقیه دستبهیکی کرده باشن تا برامون تله بذارن. اونا از ناپدید شدنِزیر جنسها بهعنوانِ طعمه استفاده کردن تا ما رو به زیرزمین و اون قلمروی خطرناک بکشونن.»
فرانکا با نگاهی سرگرم بهخاص او خیره شد و گفت: «تونذاشته خیلی به بقیه اعتماد نداری، نه؟»
لومیان بیپرده گفت: «حقوقِ رقصندهها غول و بارون برینیه رو شاکی کرده،گذاشته و منم تالارِ رقصِ نسیم رو دارم که همه چشمشون دنبالشه. فقطجلوش «موش» با ما تضادِ منافع نداره، برای همین مجبورش کردن واردِ ماجرا بشه.»
فرانکا به فکرِ عمیقیخونم فرو رفت و احتمالِآسیبی فریب خوردن را جدی گرفت.
در آننیست لحظه، لومیانخودش پوزخند زد.
«این فقط یه حدسه.نیاوردم ردِ پاها و بقیهٔ نشانههایکنارِ عالمِ آینه رو توجیه نمیکنه.»
بهمحضِ اینکه حرفش تمام شد، مردیدیگه که به نظر میرسید کمتر ازنیست ۳۰ سال دارد از انبار بیرون آمد.
قدش چندان بلند نبود و حدودِچراغِ ۱.۶ متر میشد. گذشته از نداشتنِماسه سبیلهای موشمانند، شباهتِ چشمگیری به کریستو داشت.
فرانکا بهالکی لومیان زمزمهفقط کرد: «واقعاً ارکینه.»
سپس نگاهش را به کریستو ودیدیم ارکین که با هم نزدیک میشدندلعنتی دوخت و پرسید: «ارکین، چی شد؟»
چشمانِ آبیِ تیرهٔ ارکینکوتاه آمیزهای از ترس وهیولا شادی را نشان میداد.
«توی بخشی از تونل واردِ یه دنیای عجیب شدیمعالمِ و نتونستیم راهِ خروج رو پیدا کنیم. بعدازظهر کهچراغِ داشتیم همهجا رو میگشتیم، یهو دیدیم برگشتیم به مسیرِ اصلیمون.»
یعنی ورودِ مافقط بهشون فرصتِ فرار داده؟چراغِ فرانکا چنین شکی داشت.
لومیان به ارکین خیره ماند. چهرهاش خالیکپهای از هرگونه احساسی بود، گویی داشت دشمنی رانکرده ارزیابی میکرد که ممکن بود برایش بلا بیاورد.
در ذهن قطرههای خونی را مرور کرد که رویخاص زمینِ عالمِ آینه جا مانده بود. قطرههایی که رفتهرفتهکاربیدی به هم پیوستند و پهنهای را به رنگِ سرخ درآوردند.
کسی که اینقدرخودش خون از دست داده،کاربیدی واقعاً میتونه زنده برگرده؟
فرانکا هم ظاهراً به همین موضوعنذاشته فکر کرده بود. به ارکین نگاه کردکپهای و پرسید: «اونجا چه اتفاقی براتون افتاد؟»
ارکین بیاختیار به لرزه افتاد.
«بهطرزِ غیرقابلتوضیحی شروع کردیمکوتاه به خونریزی. آخراش خیلیاهیولا در آستانهٔ مرگ بودن.
«قسم به بخار، تونستیم بهموقعدارم خروجی رو پیدا کنیم. بهمحضِخاص اینکه اومدیم بیرون، حالمون خوب شد.»
واقعاً اینطوره؟ فرانکا حس کرد ارکین که نشانِ مقدس به همراه دارد،کپهای ماجرا را همراستا با تجربهٔ خودش بازگو میکند و حرفهایش توجیهپذیر است.کمکِ از این رو، چارهای نداشت جز اینکه فعلاً تردیدهایش را کنار بگذارد.
در کنارشان، «کریستوی موش»نیاوردم نگاهی به آنها انداختماسه و با لبخند دعوتشان کرد:
«شرایط هرچی که باشه، بایدبهعبارتِ ازتون تشکر کنم. دوست دارید اصیلترینالکی مرغِ بریانِ ساوآ رو امتحان کنید؟»
لومیان ازفقط طرفِ فرانکانذاشته جواب داد: «باشه.»
کریستو دستهکلیدی بیرون آوردفقط و آن را برایچراغِ برادرش، ارکین، پرتاب کرد.
«برو به دفترِآسیبی من و همهٔ ادویههاالکی رو بیار تو آشپزخونه.»
«باشه.» ارکین کلید را گرفت و از پلههای آهنیِ تعبیهشده در دیوارِگذاشته بیرونیِ انبار بالا رفت. با دستِ چپ یکی از کلیدها را درجلوش سوراخِ درِ دفترِ کریستو فرو کرد و چرخاند تا قفل را باز کند.
فرانکا لحظهای جا خورد و سپسبهعبارتِ با خودش زمزمه کرد: «یادم میاد کهنیست ارکین همیشه از دستِ راستش استفاده میکنه...»
وقتی چیزی توی دستش نبود،نذاشته چرا باید با دستِ چپچرخید و بهسختی در رو باز میکرد؟
کریستو با شنیدنِ حرفِنیاوردم فرانکا سر تکان داد وکنارِ جواب داد: «آره، اون راستدسته.»