---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 235: بیماری • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 235: بیماری

0

میشل که سکوتِ لومیان‌برگشت​ را دید، با صدایی که‌به‌سرعت​ اضطراب در آن می‌خزید گفت:

«اگه مایل نیستید،‌جواب​ می‌تونم یکی دیگه‌بهش​ رو پیدا کنم.»

«آخه دنبالِ کی بگردم... اونا‌مادام​ واقعاً از ما خوششون نمیاد.‌می‌رم​ نمی‌تونن بوی گندمون رو تحمل کنن...»

دقیقاً به همین دلیل سراغِ لومیان، یکی از سردسته‌های باند، آمده بود. لومیان‌جست‌وجو​ و شارلی تنها کسانی در مسافرخانهٔ خروسِ زرین بودند که می‌توانستند با آرامش‌قفل​ با این زوج ارتباط برقرار کنند، اما شارلی پیش از این رفته بود.

لومیان با نگاهی به قامتِ‌اتاق​ کوتاه و خمیدهٔ مادام میشل،‌تپه‌های​ آهی کشید و جواب داد:

«می‌رم یه نگاهی بهش می‌ندازم.»

با این حال که هنوز گیج بود،‌کشید​ از کنارِ مادام میشل گذشت، با شتاب به‌گیج​ طبقهٔ دوم رفت و واردِ اتاقِ ۳۰۲ شد.

آنجا پر از انواعِ زباله بود و بوی تعفنِ غیرقابل‌توصیفی می‌داد. لومیان دستش‌جست‌وجو​ را بالا آورد، بینی‌اش را گرفت و از میانِ فضای تنگی که به‌زحمت یک‌می‌کرد​ نفر در آن جا می‌شد عبور کرد تا به ملحفهٔ زردرنگ و چرب رسید.

روهر با چشمانِ چروکیده و محکم‌بسته‌اش‌بیرون​ روی تخت افتاده بود. صورتش برافروخته بود‌اسکناس‌ها​ و نفس‌نفس می‌زد. از هوش رفته بود.

بدجوری مریضه... لومیان در حالی که نفسش‌می‌ندازم​ را حبس کرده بود، اخم کرد. برگشت‌طبقهٔ​ و روهر را از اتاق بیرون برد.

در همین حین، میشل به‌سرعت در میانِ تپه‌های زباله‌داد​ جست‌وجو کرد و از مخفیگاه‌هایی اسکناس‌ها و سکه‌های تکی‌شتاب​ را بیرون کشید و فوراً در لباسش پنهان کرد.

طولی نکشید که اتاقِ ۳۰۲ را‌برگشت​ ترک کردند. میشل همان‌طور که در‌تپه‌های​ را قفل می‌کرد، به لومیان گفت:

«مسیو سیِل، به من توجه‌اتاق​ نکنید. روهر رو بدونِ من‌تپه‌های​ بفرستید درمانگاه. منم خودم رو می‌رسونم.»

لومیان سر تکان داد، قدم‌هایش‌می‌رم​ را تند کرد و دوان‌دوان‌گیج​ از مسافرخانهٔ خروسِ زرین بیرون رفت.

او با درمانگاه‌های خیابانِ روپوش‌سفیدها آشنا بود و اغلب به‌می‌رم​ آن حوالی رفت‌وآمد داشت. پس از دویدنی کوتاه، درمانگاهِ روبلن را‌رفت​ دید؛ جایی که در همه‌چیز جز نام، یک بیمارستانِ کوچک بود.

بازارِ محلهٔ نجیب‌زاده و محلهٔ نوئل مدتی بود که همسایه شده بودند. بیمارستانِ‌جست‌وجو​ کاخِ مقدس که با بودجهٔ کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی اداره می‌شد، در آن سوی‌می‌کرد​ پل قرار داشت. در نتیجه، تنها چند درمانگاه در این سوی پل مستقر بودند.

درمانگاهِ روبلن در طولِ شب دو دکترِ کشیک داشت.‌به‌سرعت​ تخت‌های موقتی در سالنِ جادار برپا شده بود و‌پنهان​ چند بیمار روی آن‌ها دراز کشیده بودند و سرم می‌گرفتند.

لومیان روهر را پیشِ‌داد​ یکی از دکترها برد و‌هنوز​ به‌آرامی روی تختِ درمان گذاشت.

دکتر که عینکی با فریمِ طلایی به چشم داشت و در‌بهش​ اوایلِ سی‌سالگی بود، نگاهی به لومیان انداخت. بدونِ اینکه مستقیماً حرفی‌واردِ​ از حقِ ویزیت بزند، با تحقیر وضعیتِ روهر را معاینه کرد.

پس از چند‌حبس​ دقیقه، عینکش را‌برگشت​ جابه‌جا کرد و گفت:

«تبِ بالایی داره، اما ظاهراً علائمِ دیگه‌ای نیست. پیشنهاد‌به‌سرعت​ می‌کنم اول سعی کنیم تبش رو پایین بیاریم. اگه‌پنهان​ ادامه پیدا کرد، باید فوراً بفرستیمش بیمارستانِ کاخِ مقدس.»

«باشه.» لومیان دانشِ پزشکیِ محدودی‌می‌رم​ داشت، بنابراین چاره‌ای جز گوش‌گیج​ دادن به توصیهٔ دکتر نداشت.

دکتر به‌سرعت نسخه‌ای برای لومیان نوشت و از‌جواب​ او خواست مبلغِ لازم را بپردازد. لومیان اطاعت کرد‌گذشت​ و داروی تب‌بر و سرم را از داروخانه گرفت.

داروی تب‌برِ نوعِ ۱۳۵۷ شرکتِ داروسازیِ‌برگشت​ ابله... لومیان نگاهی به محتویاتِ نسخه‌تپه‌های​ انداخت و سپس به‌سوی باجهٔ پرداخت رفت.

مادام میشل‌کرده​ سرانجام له‌له‌زنان‌برگشت​ و خسته رسید.

نسخه را از لومیان گرفت‌می‌رم​ و نگاهی به قیمتش انداخت. با‌کنارِ​ فورانِ استیصال فریاد زد: «۵ ورل‌دوره...»

بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ لومیان بماند، دندان‌هایش را روی‌داد​ هم فشرد و سکه‌های مسی و نقره‌ای را بیرون‌شتاب​ آورد. ۵ ورل‌دور جمع کرد و حقِ ویزیت را پرداخت.

طولی نکشید که روهر‌کرده​ را برای وصل کردنِ‌بیرون​ سرم به تختی موقت بردند.

این روشِ درمان‌اخم​ تنها در سال‌های‌بیرون​ اخیر رواج یافته بود.

مادام میشل سرانجام‌جواب​ آرامشش را بازیافت‌بهش​ و به لومیان گفت:

«ممنون، مسیو سیِل. شما‌خمیدهٔ​ می‌تونید برگردید و استراحت‌جواب​ کنید. من پیشِ روهر می‌مونم.»

لومیان اصرار نکرد.‌حبس​ هر چه بود،‌برگشت​ او که دکتر نبود.

به‌نرمی سر تکان داد و نگاهش‌بیرون​ را به روهر دوخت. تمرکز کرد‌مخفیگاه‌هایی​ تا بختِ او را بررسی کند.

لومیان بی‌اختیار اخم کرد.

مسیو روهر‌قامتِ​ در آستانهٔ‌خمیدهٔ​ مرگ بود!

با این حال، شدید یا آشکار‌برگشت​ نبود. برخلافِ ولگردِ قبلی، به نظر‌تپه‌های​ می‌رسید شانسی برای نجات وجود دارد.

درست زمانی که لومیان می‌خواست پیشنهاد‌بیرون​ دهد او را به بیمارستانِ کاخِ‌مخفیگاه‌هایی​ مقدس منتقل کنند، وضعیتِ روهر دگرگون شد.

تاول‌های نیمه‌شفافی شبیه به سوختگی روی پوستش‌می‌ندازم​ پدیدار شد. تاول‌ها به‌سرعت از چرکِ زردِ روشن‌دوم​ پر شدند و نشانه‌هایی از عفونت بروز دادند.

چنین علائم، چنین پیشرفت و چنین تحولِ سریعی‌جواب​ باعث شد مردمک‌های لومیان تنگ شود. شهودش به‌کنارِ​ او می‌گفت که این یک بیماریِ عادی نیست.

شاید به علومِ‌حبس​ غریبه و نیروهای‌برگشت​ فراطبیعی ربط داشت!

مسیو روهر فقط یه زباله‌گرده. چرا باید تحت‌تأثیرِ نیروهای فراطبیعی قرار بگیره؟ لومیان سرش‌سکه‌های​ را بلند کرد و به روهرِ بی‌هوش اشاره کرد. رو به مادام میشل گفت: «شما‌نکنید​ پیروِ خورشیدِ فروزانِ ابدی هستید، درسته؟ ببریدش کلیسای سنت روبر و شانستون رو امتحان کنید.»

حس می‌کرد بیمارستانِ کاخِ مقدس ممکن است برای درمانِ بیماریِ مرتبط با‌گذشت​ نیروهای فراطبیعی مجهز نباشد. بهتر بود به کلیسای جامعِ خورشیدِ فروزانِ ابدی بروند‌می‌داد​ تا ببینند آیا تطهیر می‌تواند این اثرات را از بین ببرد یا نه.

مادام میشل متوجهِ دگرگونیِ عجیبِ شوهرش شد‌کشید​ و با لحنی گریان التماس کرد: «نه، منتقلش‌گیج​ کنید بیمارستانِ کاخِ مقدس! ببریمش بیمارستانِ کاخِ مقدس!»

در درکِ مادام میشل، طلبِ برکت در‌اتاق​ کلیسای جامع شبیهِ دست کشیدن از درمان‌مخفیگاه‌هایی​ و آماده شدن برای آرامشِ بسترِ مرگ بود.

لومیان از راضی کردنِ او دست کشید، چرا که می‌دانست در دلِ شب هستند و کلیسای‌فوراً​ سنت روبر مدت‌هاست درهایش را بسته است. علاوه بر این، روهر و میشل چیزی جز یک‌درمانگاه​ زوجِ زباله‌گرد نبودند، بنابراین احتمالِ اینکه کلیسای جامع درهایش را برای آن‌ها باز کند بسیار اندک بود.

علاوه بر این، کلیسای سنت روبر بسیار دور بود. حالِ روهر به‌سرعت رو به‌طبقهٔ​ وخامت می‌رفت و چه‌بسا از این سفر جان به در نمی‌برد، چه رسد به اینکه‌بینی‌اش​ آن‌قدر زنده بماند تا خادمانِ کلیسا را بیدار کند تا در را برایشان باز کنند.

لومیان به روهر که تاول‌هایش ترکیده بود و چرک پس می‌داد،‌بهش​ نگاه کرد. پس از لحظه‌ای سکوت، به مادام میشل گفت: «یه‌واردِ​ دکتر پیدا کنید و فوراً به بیمارستانِ کاخِ مقدس انتقالش بدید.»

میشل از بهت بیرون آمد و گفت:‌اتاق​ «باشه، باشه!» و شتابان به سراغِ دکتری‌مخفیگاه‌هایی​ رفت که به روهر رسیدگی کرده بود.

وقتی میشل از کنارِ تختِ موقت رفت، لومیان طوری ایستاد‌تپه‌های​ که دیدِ بیمارانِ دیگر را مسدود کند. از جیبش قوطیِ فلزیِ‌ترک​ آهن‌رنگی بیرون آورد که با نقشِ چشمه‌ای جوشان تزیین شده بود.

این همان عامل‌جواب​ شفابخش بود که از‌می‌ندازم​ هارمن کچل گرفته بود!

لومیان باور داشت بیماری‌های ناشی از علومِ غریبه را فقط با درمان‌های‌می‌ندازم​ علومِ غریبه می‌توان خنثی کرد. گرچه مطمئن نبود این عامل که عمدتاً برای‌آنجا​ جراحاتِ خارجی بود روی روهر اثر می‌گذارد یا نه، مصمم بود امتحانش کند.

درِ قوطی را باز کرد، دهانِ‌برگشت​ روهر را به‌زور گشود و نیمی‌تپه‌های​ از عاملِ شفابخش را در گلویش ریخت.

روهر که انگار تشنه بود،‌اتاق​ بی‌اختیار مایعِ زلال را که شبیه‌جست‌وجو​ به آبِ چشمه‌ای گوارا بود بلعید.

پس از‌کشید​ دو جرعه،‌داد​ آرام گرفت.

کمتر از یک دقیقه بعد، مادام‌آهی​ میشل با دکتر برگشت. تاول‌های روی صورتِ‌حال​ روهر چروکیدند، دلمه بستند و بی‌صدا افتادند.

واقعاً اثر کرد... لومیان آهِ‌اخم​ آسودگی کشید و بر مشاهدهٔ‌حین​ تغییراتِ سرنوشتِ روهر متمرکز شد.

این بار هیچ نشانه‌ای از مرگِ قریب‌الوقوع دیده نمی‌شد.‌به‌سرعت​ سرنوشتِ روهر برای چند روزِ آینده کمی آشفته به نظر‌طولی​ می‌رسید و رمزگشایی یا گمانه‌زنی را برای لومیان دشوار می‌کرد.

دکتر با سردرگمی نگاهی به‌می‌رم​ روهر انداخت و از مادام‌گیج​ میشل پرسید: «حالش که خیلی خوبه؟»

مادام میشل هم متوجه شد تاول‌های وحشتناکی که صورتِ شوهرش را از‌می‌ندازم​ ریخت انداخته بود، اکنون از بین رفته و تنها جای زخم و‌۳۰۲​ چین‌وچروک بر جا گذاشته‌اند. تنفسش منظم شده بود و دیگر به‌سختی نفس نمی‌کشید.

سریع عذرخواهی‌نفسش​ کرد: «بابتِ‌کرده​ اضطرابم عذر می‌خوام.»

دکتر که از بوی گندِ‌اتاق​ او و روهر کلافه شده‌تپه‌های​ بود، با بی‌اعتنایی دست تکان داد.

«داروهای شرکتِ داروسازیِ ابله خیلی مؤثرتر از بقیه‌ان.‌حال​ حالا که وضعیتش بهتر شده، حواستون بهش باشه.‌رفت​ برای انتقالش به بیمارستانِ کاخِ مقدس عجله نکنید.»

با این حرف،‌کوتاه​ شتابان از کنارِ‌آهی​ تختِ موقت رفت.

مادام میشل کنارِ روهر روی زمین‌برگشت​ نشست و گهگاه پیشانی‌اش را بررسی‌تپه‌های​ می‌کرد تا دمای بدنش را بسنجد.

لومیان کنارشان ماند. چهارپایه‌ای جلو‌اتاق​ کشید، نشست و با دقت‌تپه‌های​ وضعیتِ روهر را زیرِ نظر گرفت.

ده دقیقه بعد، روهر چشمانش‌می‌رم​ را باز کرد و مات‌ومبهوت به‌کنارِ​ سقفِ سفید و ناآشنا خیره شد.

«من کجام؟»

میشل آهِ آسودگی کشید‌کرده​ و سریع ماجرای بیماریِ‌بیرون​ ناگهانی‌اش را تعریف کرد.

روهر گیج شده بود:‌برگشت​ «چرا یهو مریض شدم؟ قبلِ‌به‌سرعت​ خواب حالم کاملاً خوب بود.»

لومیان میانِ حرفشان پرید و با‌بهش​ لحنی عادی پرسید: «قبلِ خواب چه کارِ‌شتاب​ متفاوتی نسبت به کارهای معمولت انجام دادی؟»

روهر لحظه‌ای فکر کرد و جواب داد: «هیچی. همون کارهای همیشگی. زباله‌هایی رو که جمع‌گیج​ کرده بودم مرتب کردم، رفتم دستشویی، کمی گپ زدم و بعد خوابیدم... شاید دیشب دیر‌می‌داد​ برگشتم. تا کارِ مرتب‌کردن تموم بشه نزدیکِ ساعتِ یک بود. فکر کنم خیلی دیر خوابیدم...»

ممکن بود مشکلی در زباله‌ها باشد؟ یا در طولِ روز اتفاقی افتاده بود که تازه‌اسکناس‌ها​ در دلِ شب خودش را نشان می‌داد؟ لومیان عمیق‌تر کندوکاو کرد به این امید که‌توجه​ سرنخ‌های ارزشمندی از روهر و میشل به دست آورد، اما افسوس که تلاش‌هایش بی‌ثمر ماند.

روهر به‌سرعت بهبود یافت. پس از تمام‌شدنِ سرم، اصرار کرد‌تپه‌های​ که فوراً درمانگاهِ روبلین را ترک کنند؛ حاضر نبود پولِ بیشتری‌ترک​ خرج کند و مصمم بود پیش از سپیده‌دم به مسافرخانه برگردد.

لومیان که دید بختِ‌داد​ روهر تغییری نکرده است،‌حال​ سعی نکرد منصرفش کند.

مسافرخانهٔ خروسِ زرین، اتاقِ ۳۰۲.

لومیان اخم کرد و کپه‌های زباله را که بوهای مختلفی‌حین​ می‌دادند وارسی کرد، به این امید که زبالهٔ مشکل‌ساز را پیدا‌طولی​ کند. روهر و میشل کنارش ایستاده بودند و مدام تشکر می‌کردند.

با توجه به آن محیطِ عجیب، حسِ بویایی‌اش‌حین​ بی‌فایده بود. لومیان دیدِ روحی‌اش را فعال کرد‌فوراً​ و مدتی به تماشا ایستاد، اما هیچ سرنخی نیافت.

فقط توانست به روهر و میشل بگوید: «نمی‌تونیم این احتمال رو‌کنارِ​ رد کنیم که شاید چیزِ آلوده‌ای توی این زباله‌ها باعثِ بیماریت شده‌تعفنِ​ باشه. امشب تو یه اتاقِ دیگه بخوابید و تا صبح صبر کنید.»

لومیان قصد داشت وقتی فرانکا بیدار شد‌کشید​ از او کمک بگیرد، ساحره‌ای که در غیب‌بینی‌گیج​ مهارت داشت، تا منبعِ مشکل را پیدا کند.

پیش از آنکه روهر بتواند جوابی بدهد، میشل‌بیرون​ که از بیماریِ ناگهانیِ شوهرش و دست‌وپنجه نرم‌کردن‌سکه‌های​ او با مرگ وحشت‌زده شده بود، به حرف آمد.

«باشه! ممنون، مسیو سیل.»

دو اتاقِ خالی در طبقهٔ سوم‌بهش​ وجود داشت. لومیان ترتیبی داد که روهر‌شتاب​ و میشل در اتاقِ ۳۰۷ استراحت کنند.

ساعت از چهارِ صبح گذشته بود. لومیان به اتاقِ ۲۰۷‌می‌رم​ برگشت و روی تخت دراز کشید و به دلیلِ این‌دوم​ اتفاقِ عجیب فکر کرد. رفته‌رفته در خوابی گیج‌ومنگ فرو رفت.

ناگهان از جا پرید‌کرده​ و به‌زحمت صدای فریادِ‌بیرون​ دردمندانهٔ زنی را شنید.

دلِ لومیان فشرده شد. عطاردِ سقوط‌کرده را‌برد​ برداشت و از اتاق بیرون رفت. با‌سکه‌های​ دنبال‌کردنِ صدای شیون، به طبقهٔ سوم رفت.

در تاریکی، دلش‌جواب​ ریخت و با دلهره‌می‌ندازم​ قدم‌هایش را آهسته کرد.

سرانجام بیرونِ اتاقِ ۳۰۷ ایستاد. در نورِ زرشکیِ ماه‌داد​ که از میانِ پرده‌ها می‌تابید، مادام میشل را دید‌شتاب​ که جلوی تخت زانو زده و بی‌امان گریه می‌کند.

میشل که لباسِ خوابی زرد به تن داشت،‌بیرون​ با حس‌کردنِ نزدیک‌شدنِ او، چهرهٔ اشک‌آلودش را در‌سکه‌های​ تاریکی برگرداند و نگاهش را به در دوخت.

با صدایی توخالی‌اخم​ به زبان آورد: «سیل...‌برد​ مسیو سیل، روهر مُرد...»

ناولها | novelha.net