چپتر 175: تیغهٔ پنهان
0لومیان قدم به درونِ اتاق گذاشت و در را پشتِنشستنِ سرش بست. چوبِ سرخِ تیره دنیای بیرون را مسدود کرد.گفت رو به فرانکا کرد و پرسید: «اومدی دیدنِ بارون یا من؟»
فرانکا به پشتیِباارزشترین صندلی تکیه داد ومثلِ بدنش را کشوقوس داد.
اما صندلیِ چرخان کمیمیخواست کج شد، از زمین فاصلهآیا گرفت و نامطمئن تکان خورد.
صدایش فضا را شکافت، رسا و واضح، در تضادی آشکار با ظاهر و رفتارِ ظریفش: «میخوای حدس بزنیمحلهٔ چرا اینجام؟ برای تو یا اون؟ گاردنر اول میخواست تو معاونِ برینیه بشی، تا ببینه آیا میتونی از پسِتشکر کارایی بیشتر از فقط دعوا کردن بربیای یا نه. همون موقع بهش گفتم که برینیه اخیراً خیلی حرفگوشکن نبوده.»
لومیان سر تکان داد؛ ناگهان همهچیز برایشقصد روشن شد. اورور راست میگفت. یک حرفجنسیتِ در رختخواب میتوانست نقشِ مهمی بازی کند...
گیجیِ پیشینش در خیابانِ فوارهها کمکم از بین میرفت. چطوررقصِ ممکن بود سرکرده آنقدر دستودلباز باشد که یکی از باارزشترینطرزِ «داراییهای» بارون برینیه را بگیرد و به غریبهای مثلِ او بسپارد؟
تالارِ رقصِ نسیماول محبوبترین تالارِ رقص دربشی تمامِ محلهٔ بازار بود!
لومیان در ابتدا قصد داشت طرزِ نشستنِ مردانهٔ فرانکا را مسخرهبسپارد کند، اما فکر کردن به جنسیتِ واقعیاش او را از اینداشت کار منصرف کرد. نوچی کرد و گفت: «پس باید ازت تشکر کنم؟»
فرانکا در حالی که پای راستش را روی مچِ پای چپش تکان میداد، با لبخند جواب داد: «نیازی به این کار نیست.ازت هر چی باشه تو ژنا رو نجات دادی. من به دو دلیل اومدم اینجا. اول، میخواستم بهت اطمینان بدم که فرقِ بینِ لطفاطمینان و دشمنی رو میفهمم. قطعاً لطف رو جبران میکنم. دوم، میخواستم بهت هشدار بدم که هیچ نیتِ خاصی نسبت به ژنا نداشته باشی.»
نیمهٔ دومِ جملهاش هشدارِ روشنیبگیرد در خود داشت که دررقصِ صورتِ هرگونه خطایی، انتقام خواهد گرفت.
لومیان بیاختیار خندید.
«اعتمادبهنفس نداری؟ اگه بتونی کاری کنیباارزشترین که ژنا شیفتهت بشه، من هرتالارِ کاری هم بکنم احساسش عوض نمیشه.»
اگر لومیان از احتمالِ تغییرِ جنسیت در مسیرِ دیوبانو خبر نداشت، چهبسا به فرانکا طعنه میزد و میپرسید آیا اعتمادبهنفسش فقط به کیرش بندکنم است. چهبسا تزلزلِ او و نیازش به هشدار دادن به آدمی بیربط را مسخره میکرد. اون پیشِ خودش فکر میکرد ژنا کیه؟ کسی کهبینِ به همین راحتی دلش رو میبازه؟ لومیان تقریباً میتوانست مجسم کند که ژنا با فرانکا بیشتر شبیهِ یک دوست رفتار میکند تا یک معشوق.
رفتهرفته لبخندِ فرانکا محوداراییهای شد. پاهایش را جمع کردتالارِ و از روی صندلی برخاست.
با وجودِ اینکه کمی از لومیان کوتاهتربشی بود، قدی چشمگیر در حدودِ ۱.۷۵ مترفقط داشت که در میانِ زنانِ اینتیسی نادر بود.
فرانکا میز را دور زد و به لومیان نزدیکتر شد. پوزخندی روی لبانش نقشنسیم بست و گفت: «اگه به زن نیاز داری، میتونم چند تا از بهترین رقصندههامجنسیتِ رو بهت معرفی کنم. اگه اونا به چشمت نیومدن، نظرت راجع به من چیه؟»
همانطور که حرف میزد، بهآرامیبازار دستش را زیرِ چانهٔ لومیان قلابمردانهٔ کرد و آن را پایین کشید.
دلِ لومیان آرام ماند، بیتلاطم همچون دریاچهای راکد. این آگاهی که اینمحبوبترین زن شاید زمانی مرد بوده، هرگونه میلی را در درونش خاموش کرده بود.جنسیتِ او فقط مقاومت کرد، دستِ راستِ فرانکا را محکم گرفت و لبخند زد.
«میترسم سرکرده کاریاول کنه که تهِ رودِبشی سرنزو با ماهیا بخوابم.»
لومیان بحث را عوض کرد وباارزشترین ادامه داد: «پس با هر دوتالارِ طرف پایهای؟ هم مردا هم زنا؟»
فرانکا دستش راتمامِ پس کشید، صافابتدا ایستاد و لبخند زد.
«قبلاً فقط از دخترا خوشم میاومد، امامثلِ بعد از اینکه با یه مرد امتحانشتمامِ کردم، فهمیدم اونقدرام بد نیست. حسِ متفاوتی داره.
«زندگی کوتاهتر از اونه که آدم بخواد برای خودش محدودیتمیتونی بذاره. خودت رو از قیدوبندهای غیرضروری رها کن و بگرد.بهش بیشتر بهت خوش میگذره و زندگیِ واقعاً متفاوتی رو تجربه میکنی.»
انگار فرانکا تو گذشته واقعاً مرد بوده. الان توغریبهای ردهٔ ۷: ساحرهست؟ و چرا جملهٔ آخرش اینقدر آشنامحلهٔ میزد؟ لومیان در میانِ افکارش به فرانکا جواب داد:
«من هیچ احساسِ خاصی به ژناابتدا ندارم و قصدشم ندارم که داشته باشم.فکر کارهای خیلی مهمتری برای انجام دادن دارم.»
فرانکا گفت: «بسیارباارزشترین خب.» و بهسمتِغریبهای در قدم برداشت.
درست وقتی دستش به دستگیره رسید،برینیه ناگهان حافظهٔ لومیان یاری کرد و سرانجامبیشتر منبعِ حرفهای فرانکا را به یاد آورد.
اورور درآنقدر رؤیایش به آنیکی اشاره کرده بود!
او از یکی از اعضای جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری گفته بود که به فکرِ تبدیل شدن به یک آدمکش افتاده و معجونِازت مربوط به آن را نوشیده بود. با این حال، در ردهٔ ساحره، در دوراهی گیر کرده بود و مطمئن نبود که آیابهت تغییرِ جنسیت بدهد یا نه. یکی دیگر از اعضای جمعیت به او توصیه کرده و گفته بود: «زندگی کوتاهه، چرا امتحانش نکنی؟»
این دقیقاً عصارهٔ همانداراییهای چیزی بود که فرانکا درتالارِ آن کلمات خلاصه کرده بود!
با نگاه به اندامِ ظریفِ فرانکا، دلِبشی لومیان به لرزه افتاد. با صدایی بمفقط و طنینانداز گفت: «زندگی کوتاهه، چرا امتحانش نکنی؟»
دستِ فرانکا روی دستگیرهٔ دریکی خشک شد و همانجا ایستاد،مثلِ گویی صاعقه به او زده باشد.
پس از چند ثانیه، چرخید وابتدا نگاهش را به نگاهِ لومیان گرهمسخره زد؛ صدایش آمیخته به اضطراب بود:
«تو کییکی هستی؟ نامِداراییهای رمزت چیه؟»
این واکنش... انگار حدسم درست بود!برینیه لومیان موجی از شعف را احساسکارایی کرد که بهدنبالش دلش هُری ریخت.
«من برادرِ مشنگم.»
فرانکا با شنیدنِ اینکه سیِل نامِ رمزِقصد یکی از اعضای جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری راواقعیاش بهدرستی ذکر کرد، آهِ آسودگی کشید و گفت:
«مطمئن نیستم خواهرت حرفی از من زده باشه یا نه، اما نامِ رمزِرقص من تیغهٔ پنهانه. من عضوِ همون سازمانِ سرّیام که اون هست. نه، حتماً ازاین من حرف زده! وگرنه با اون جمله آشنا نبودی. لعنت بهش، چه خبره آخه!»
لومیان چشمانش را بست و با لحنی قاطع گفت: «اون هرگز نامِ رمز یافقط هویتت رو نگفت، چون من مسیرِ شکارچی رو انتخاب کردم. وقتی داشت دربارهٔ مسیرِبرایش مجاورش، یعنی دیوبانو و احتمالِ تغییرِ جنسیتش بهم هشدار میداد، تجربهٔ تو رو مثال زد.»
«پس میدونی...» فرانکا میلِباشد شدیدی حس کرد کهبگیرد در اعماقِ فاضلاب ناپدید شود.
با وجود اینکه با هیئتِ کنونیاش خو گرفته وطرزِ بر محدودیتهای خودساختهاش غلبه کرده بود، لذتِ تازهیافتهاش با مرداننوچی مشروط بر این بود که جنسیتِ پیشینش رازی سربهمهر بماند.
این تصور که سیِل از گذشتهٔ مردانهاشمثلِ و تمایلش به روابطِ صمیمانه با مردانتمامِ خبر دارد، فکرِ خطرناکی را در سرش انداخت.
مردهها میتونن رازاول نگهدارن... مردهها فراموشبرینیه میکنن... مردهها مسخرهام نمیکنن...
پس از چند ثانیه، فرانکا نفسش را آرام بیرونغریبهای داد و گفت: «عاقلانهست که این قضیه رو فراموش کنی.بازار اگه برادرِ مشنگ نبودی، کاری میکردم برای همیشه ناپدید بشی.»
در آن لحظه، او رویِبازار واقعی و مردانهاش را نشان دادمردانهٔ و نگاهش را به آینده دوخت.
«بذار دربارهٔ مسیرِ شکارچی روشنت کنم. اون هم تغییرِ جنسیت داره. برای به دست آوردنِ اینبازار دانش بهای سنگینی دادم. برخلافِ دیوبانوها، شکارچیها از زن به مرد تبدیل میشن. احتمالاً تو ردهٔ ۴ازت اتفاق میافته. وقتی وقتش برسه، مسیرم رو عوض میکنم، شکارچی میشم و قالبِ مردانهام رو پس میگیرم!»
که اینطور... شکارچیها نمادِ مردانان و دیوبانوهابشی نمادِ زنان؟ بیدلیل نیست که مسیرهای مجاورن... لومیاندعوا احساساتش را مهار کرد و خندهای سر داد.
«وقتی اون روز برسه، چطوریکی تو روی مردایی نگاه میکنیمثلِ که یه زمانی باهاشون سروسر داشتی؟»
وقتی فرانکا نقشهٔ حسابشدهاشمحلهٔ را فاش کرد، چهرهاشداشت حالتی ازخودراضی به خود گرفت.
«بهشون معجونِ ساحره میدم. اگه فرابشرایی باشن که نتونن به مسیرِ دیوبانومحبوبترین تغییرِ مسیر بدن، راهی پیدا میکنم تا ویژگیِ فرابشریِ ساحره رو بهفکر شیءِ رازآلودی تبدیل کنم که بپوشنش. و بعد، وقتی وقتش رسید، ههه...»
مادام، تو یه نمه دیوانهای...معاونِ لومیان جرئت نکرد بیش ازمیتونی این چکمههای سرخ را تحریک کند.
گویی ازآنقدر این آدمباشد هر کاری برمیآمد!
همانطور که انتظار داشت، فرانکا تهدید کرد: «یه بارِ دیگه تأکید میکنم، به نفعتِ که این قضیه رو فراموش کنی و هیچ خیالتشکر و قصدی هم نسبت به ژنا تو سرت نپرورونی. وگرنه میگیرمت و معجونِ ساحره رو به زور میبندم به حلقت! با اینکه ردهٔبدم ۷ تواناییِ تغییرِ مسیر رو نمیده، اما آدم رو خیلی خطرناکتر میکنه. شاید هم کار به جنون و مهار از دست دادن نکشه.»
لومیان با تجسمِ چنین وضعیتی، شتابان سرمثلِ تکان داد و با لحنی جدی قول داد:محلهٔ «تو دوستِ خواهرمی. حتماً رازت رو نگه میدارم.»
فرانکا آرام گرفت و از مشنگبرینیه پرسید: «مشنگ کجاست؟ اون هم توکارایی تریره؟ تو دنیای واقعی خیلی خوشگله؟»
لومیان در سکوت فرو رفت. پس از چندبگیرد ثانیه، با صدایی گرفته گفت: «اون درگذشت. حتماًرقص اعلانهای تحتِ تعقیب رو دیدی. تو اون فاجعه، اون...»
فرانکا دهان باز کرد،محلهٔ اما هیچ کلمهای ازداشت میانِ لبانش بیرون نیامد.
به کنارِ لومیانباارزشترین برگشت و برای دلداری،مثلِ آرام به شانهاش زد.
پس از لحظهای، فرانکا گوشهٔ چشمانش را پاک کرد و گفت: «از وقتی زن شدم، انگار غدههای اشکم فعالترموقع شدن... نمیتونم باور کنم که مشنگ اینقدر ناگهانی از پیشمون رفت. هر وقت دورِ هم جمع میشدیم، سراپا لطافت،بازی هوش، شوخطبعی و مهربونی بود. با اینکه هرگز چهرهٔ واقعیاش رو ندیدم، اما مطمئنم باید فوقالعاده زیبا بوده باشه...»
لومیان که خونسردیاش را بازیافته بود، به فرانکا چشم دوخت و گفت: «مادامرقصِ تیغهٔ پنهان، ازت میخوام این قضیه رو فعلاً پیشِ خودت نگه داری. به بقیهٔفکر اعضای سازمانتون چیزی نگو. ممکنه روی تحقیقاتم دربارهٔ حقیقتِ پشتِ اون فاجعه تأثیر بذاره.»
فرانکا با صدایی کهمحلهٔ کمی تودماغی شده بودداشت جواب داد: «مشکلی نیست.»
لومیان به چشمانِ لرزانِ فرانکا که همچون دریاچههایی آرام مینمودرقصِ نگاه کرد و پیش از طرحِ پرسشِ بعدیاش، کمی اندیشید:طرزِ «تو یک سالِ گذشته چند بار با خواهرم دیدار داشتی؟»
فرانکا با سردرگمیاول پرسید: «فقط یهبرینیه بار. چطور مگه؟»
لومیان ادامه داد: «رفتارِ عجیبییکی ازش سر زد یا بامثلِ آدمای غیرعادی در ارتباط بود؟»
فرانکا سر تکان داد: «نه. یه گردهماییِ معمولی بود که توش اطلاعاتِ علومِ غریبهجنسیتِ رو با هم تبادل کردیم و وسایلی رو خریدوفروش کردیم. ما به جناحهای متفاوتی تعلقمچِ داریم—اون عضوِ آکادمیه و من وابسته به پناهگاهم. گردهماییهای ما بهندرت با هم یکی میشه.»
لومیان از پرسوجوی بیشتر دست کشید. برای اینکه از این موقعیت چیزی دشت کند، بامحلهٔ قصدِ بیرون کشیدنِ اطلاعات گفت: «مادام تیغهٔ پنهان، من الان دارم کتابِ جادوییِ بهجامونده ازنوچی خواهرم رو مطالعه میکنم، اما بخشهای زیادی هست که متوجهشون نمیشم. میتونم از راهنماییتون کمک بگیرم؟»
فرانکا آدرسش را به او داد: «حتماً. من تو پنتهاوسِ خیابانِ روپوشسفیدها، پلاکِ ۳، اتاقِ ۶۰۱ زندگی میکنم.همون وقتایی که ژنا اجرا داره میتونی پیدام کنی. هر روز عصر، مگه اینکه تو خیابانِ فوارهها باشم یا بهمهمی تالارهای رقصِ مختلف سر بزنم، تو خونهام. ضمناً، لطفاً دیگه از نامِ رمزم استفاده نکن. فقط فرانکا صدام کن.»
چرا حس میکنم داریم پشتِ سرِ ژنا یه رابطهٔ مخفیانه رو پیش میبریم... لومیان با سردرگمیرقص در دل از او ایراد گرفت. سپس گیجیاش را به زبان آورد: «فرانکا، تو حمایتِ اون سازمانِنوچی سرّی رو داری و خودت هم از نظرِ قدرت چیزی کم نداری. پس چرا عضوِ باند شدی؟»
فرانکا پوزخندی زدتمامِ و با شیطنت چشمِقصد چپش را بست: «رازه.»