---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 6: رؤیای شفاف • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 6: رؤیای شفاف

0

نگاهِ ناخودآگاهِ لومیان در اتاق چرخید‌می‌کردم​ و وسایلِ آشنایش را از نظر گذراند:‌روی​ میز، صندلی، قفسهٔ کتاب، کمد و تخت.

اتاقِ خوابِ خودش بود،‌اینه​ اما در مِهِ خاکستریِ‌منطقه‌ای​ رقیقی پوشیده شده بود.

این یه جور رؤیای شفافه‌؟‌روش‌های​ دارم رؤیای شفاف می‌بینم؟ با درکِ‌بگشاید​ این موضوع، مردمکِ چشمانش گشاد شد.

رؤیای شفاف پدیدهٔ نادری بود که در آن ذهن می‌توانست در‌رقیق‌تر​ حالتِ خواب، درست مانندِ بیداری فکر کند و به خاطر بیاورد.‌دیوار​ مهارتی بود که تسلط بر آن به تمرینِ ویژه نیاز داشت.

اورور روش‌های مختلفی را برای ایجادِ رؤیای شفاف آزموده بود‌بیشتر​ تا رازِ رؤیای مِهِ خاکستریِ لومیان را بگشاید و به‌دیوار​ او در رفعِ خطرِ نهفته‌اش کمک کند، اما ناکام مانده بود.

اما اکنون، لومیان به‌اینه​ شکلی توضیح‌ناپذیر خود را‌منطقه‌ای​ در رؤیایش هوشیار می‌یافت.

وقتی شوکِ ماجرا‌داشت​ گذشت، به بررسیِ دلایلِ‌برای​ احتمالیِ این اتفاق پرداخت.

نکنه به خاطرِ‌بگردم​ اون کارتِ تاروت باشه‌قبلاً​ که نمایندهٔ هفتِ چوبه؟

اون زن گفت‌مقایسه​ کمکم می‌کنه رازِ این‌انگار​ خواب رو باز کنم...

پس کارکردش اینه که بذاره واردِ‌واردِ​ حالتِ رؤیای شفاف بشم و منطقه‌ای رو‌همم​ که تو مِهِ خاکستری فرو رفته بگردم؟

همم... در مقایسه با چیزی‌روش‌های​ که قبلاً حس می‌کردم، انگار مِهِ‌بگشاید​ خاکستری خیلی رقیق‌تر شده. خیلی بیشتر...

لومیان با این افکارِ درهم‌تنیده از روی صندلی برخاست و به گوشه‌ای‌بیشتر​ از اتاق رفت. دستانش را روی میزِ کنارِ دیوار گذاشت و از‌پنجره​ پنجره به بیرون خیره شد. منظره‌ای کاملاً ناآشنا پیشِ چشمانش خودنمایی می‌کرد.

این رؤیا‌همم​ رونوشتی از کوردو،‌قبلاً​ محلِ زندگی‌اش، نبود.

در زیرِ مِهِ رقیق و شبح‌وار، قلهٔ کوهی سر به فلک کشیده توجهِ لومیان‌مقایسه​ را جلب کرد. قله‌ای که بیست تا سی متر در هوا قد برافراشته و‌دستانش​ از سنگ‌های قهوه‌ایِ مایل به سرخ و خاکی به همان رنگ ساخته شده بود.

ساختمان‌هایی که کوه را احاطه کرده بودند،‌برای​ اکنون ویرانه‌ای بیش نبودند؛ یا فروریخته و‌نهفته‌اش​ یا چنان سوخته بودند که شناخته نمی‌شدند.

شبیهِ دخمه‌ها بودند؛ گورستانی‌همم​ آشفته که پای کوه‌می‌کردم​ را در بر گرفته بود.

زمین پر از گودال و پوشیده از شن‌خیلی​ و ماسه بود. در این برهوتِ بایر حتی یک‌دستانش​ پرِ کاه یا علفِ هرز هم به چشم نمی‌خورد.

مه در آسمان چنان غلیظ شد که به سفیدیِ نفوذناپذیری‌فرو​ بدل گشت و هیچ نشانی از خورشید در آن نبود. لومیان‌بیشتر​ تنها می‌توانست به اندازهٔ تاریکیِ شب و زیرِ نورِ ستارگان ببیند.

پس از لحظه‌ای تماشا، با‌روش‌های​ خود زمزمه کرد: «همین؟ این‌رازِ​ همون خوابیه که سال‌هاست ولم نمی‌کنه؟»

اما خیلی زود‌بگردم​ افکارش را روی‌چیزی​ پرسشی عملی‌تر متمرکز کرد:

رازِ این‌همم​ خواب کجا‌چیزی​ قایم شده؟

رو قله، یا‌کارکردش​ تو یکی از‌واردِ​ این ساختمون‌های خراب‌شده؟

لومیان برای خروج از اتاقِ خوابش و گشت‌وگذار‌ایجادِ​ در رؤیا شتاب نکرد. در عوض همان‌جا ماند و‌مانده​ از نقطهٔ دیدِ خود، منطقه را از نظر گذراند.

ناگهان شبحی را دید‌همم​ که در میانِ ویرانه‌های‌می‌کردم​ اطرافِ قلهٔ کوه می‌دوید.

با وجودِ رقیق بودنِ مه و ارتفاعِ محدودِ خانهٔ‌رقیق‌تر​ دوطبقه، لومیان نمی‌توانست حسِ حضورِ آن را از خود دور‌کنارِ​ کند. با خود اندیشید که مبادا دچارِ توهم شده باشد.

لومیان نفسِ عمیقی کشید و‌بذاره​ با خود زمزمه کرد: «آروم باش.‌رفته​ صبر کن. آروم باش. صبر کن.»

تا جایی که می‌بینم، این خواب تو راز و‌آزموده​ رمز فرو رفته و حس نمی‌کنم کاملاً مالِ خودم باشه.‌شکلی​ لومیان می‌دانست که گشت‌وگذارِ کورکورانه در آن می‌تواند خطرآفرین باشد.

آره، فردا می‌رم دنبالِ اون‌مقایسه​ زنه تا ببینم چه اطلاعاتی‌خیلی​ می‌تونم گیر بیارم. بعدش تصمیم می‌گیرم...

لومیان که غرق در افکارش بود، نگاهش‌انگار​ را گرفت و آماده شد تا از‌برخاست​ رؤیا بیرون بیاید و در آرامش استراحت کند.

با این حال، نمی‌دانست چطور‌بذاره​ در حالی که بیدار است،‌فرو​ خودش را از خواب بیدار کند.

پس از تلاش‌های بی‌شمار برای بیدار شدن، روی‌ایجادِ​ تخت دراز کشید و کوشید افکارش را آشفته سازد‌مانده​ تا حالتی را که هنگامِ خواب داشت، بازآفرینی کند.

پس از گذشتِ زمانی نامعلوم، لومیان ناگهان از‌می‌کردم​ جا پرید و سوسوی کم‌رنگِ نورِ طلاییِ خورشید را‌گوشه‌ای​ دید که از میانِ پرده‌ها به درونِ اتاق می‌تابید.

بالاخره بیدار شدم...

همون‌طور که انتظار می‌رفت، خوابیدن‌بذاره​ تو رؤیا حالتِ گیجیِ منو‌فرو​ برمی‌گردونه. این‌طوری می‌تونم فرار کنم...

لومیان آهِ آسودگی‌داشت​ کشید و با‌مختلفی​ خود زمزمه کرد.

در همان لحظه،‌بگردم​ صدای کوبیدنی روی‌چیزی​ در طنین انداخت.

لومیان که از‌مقایسه​ بدترین اتفاقِ ممکن می‌ترسید،‌انگار​ پرسید: «اورور؟» دلش ریخت.

صدای اورور‌کنم​ به درونِ اتاق‌بذاره​ رخنه کرد: «منم.»

لومیان از روی تخت پرید و‌مختلفی​ به سوی در شتافت. دستگیره را‌رفعِ​ گرفت و در را باز کرد.

اورور بیرون ایستاده بود. لباس‌خوابی از حریرِ‌قبلاً​ سفید به تن داشت و گیسوانِ بلند‌درهم‌تنیده​ و طلایی‌اش با ظرافت روی کمرش ریخته بود.

اورور که ظاهراً یقین‌چیزی​ داشت لومیان تازه بیدار شده‌رقیق‌تر​ است، پرسید: «چطور پیش رفت؟»

لومیان چیزی را‌کارکردش​ پنهان نکرد و تمامِ‌بشم​ جزئیاتِ ماجرا را بازگفت.

اورور متفکرانه سر تکان داد.

«پس هدفِ کارت‌بگردم​ این بوده که رؤیای‌قبلاً​ شفاف رو راحت‌تر کنه...»

سپس پرسید:‌همم​ «حالا می‌خوای‌چیزی​ چی‌کار کنی؟»

لومیان صدای تأییدِ کوتاهی درآورد.

«یه لقمه غذا می‌خورم و بعد‌مختلفی​ می‌رم پیشِ اون زنه تا اطلاعاتِ بیشتری‌خطرِ​ جمع کنم. باید بفهمم نیتِ واقعی‌ش چیه.»

اورور مخالفتی‌رفته​ نکرد و‌همم​ گفت: «بسیار خوب.»

و افزود: «منم به یه نفر‌می‌کردم​ نامه می‌نویسم و دربارهٔ خوابی که‌درهم‌تنیده​ تعریف کردی و نمادهای توش می‌پرسم.»

در این لحظه، نگاهش به‌بذاره​ چهرهٔ لومیان افتاد که ناگهان‌فرو​ نگران شده بود، و لبخند زد.

«نگران نباش، تغییراتی توش می‌دم. همه‌چیز رو یهو‌ایجادِ​ رو نمی‌کنم. هر چی باشه، من بودم که‌ناکام​ اصلِ پیشرفتِ تدریجی رو تو کله‌ت فرو کردم.»

«خب، وقتی با اون زن حرف می‌زنی، پرخاشگر نباش.‌انگار​ سعی کن دوستانه برخورد کنی. نه اینکه ازش بترسیم، فقط‌دستانش​ داشتنِ یه متحدِ دیگه بهتر از داشتنِ یه دشمنِ اضافه‌ست.»

لومیان با‌همم​ لحنی جدی‌چیزی​ پاسخ داد: «فهمیدم.»

...

کوردو، میخانهٔ کهنه.

لومیان قدم به درونِ میخانهٔ کهنهٔ کوردو گذاشت و به‌خیلی​ پیشخوانِ بار نزدیک شد. به جلو خم شد و با موریس‌کنارِ​ بنه، صاحبِ میخانه که متصدیِ بار هم بود، به صحبت پرداخت.

«اون مادامِ‌همم​ خارجی تو کدوم‌قبلاً​ اتاقِ طبقهٔ بالاست؟»

میخانهٔ کهنه، تنها مسافرخانهٔ دهکده، شش اتاق‌بشم​ در طبقهٔ دوم داشت تا مهمانان در‌مقایسه​ آن‌ها سرِ خستهٔ خود را بر بالین بگذارند.

موریس بنه مردِ تنومندی نبود. مانندِ بیشترِ‌برای​ اهالیِ دهکده، موهای کلاغی و چشمانِ آبی داشت،‌کمک​ اما بینی‌اش همیشه سرخ بود؛ پیامدِ می‌گساریِ فراوانش.

او با کشیشِ کلیسا، گیوم بنه، خویشاوند‌قبلاً​ بود، اما این دو به هم نزدیک‌درهم‌تنیده​ نبودند و فقط پسرعموهای دوری به حساب می‌آمدند.

موریس بنه که کنجکاوی‌اش تحریک شده بود،‌انگار​ پرسید: «واسه چی می‌پرسی؟ یه زنِ شهری با‌گوشه‌ای​ دهاتی‌ای مثلِ تو چه کار می‌تونه داشته باشه؟»

نگاهِ پرسشگرانه‌ای در چهره‌اش آشکار بود. موریس‌بشم​ برای این‌جور چیزها، به‌خصوص وقتی پای زن‌مقایسه​ و مرد در میان بود، حسِ ششم داشت.

لومیان پوزخند زد: «مگه خودت دهاتی و پشت‌کوهی نیستی؟» سپس‌رازِ​ بی‌تفاوت بهانه‌ای تراشید: «خانم دیشب یه چیزی گم کرده بود.‌توضیح‌ناپذیر​ من امروز صبح پیداش کردم. فقط می‌خوام مالش رو بهش برگردونم.»

موریس بنه حتی‌بگردم​ یک ثانیه هم‌چیزی​ باورش نشد. «که این‌طور؟»

از هر ده کلمه‌ای‌چیزی​ که از دهانِ لومیان‌خیلی​ بیرون می‌آمد، هشت‌تایش دروغ بود.

لومیان بی‌پروا گفت:‌کارکردش​ «پس چی؟ فکر‌واردِ​ می‌کنی عاشقم می‌شه؟»

موریس بنه قانع شد:‌اورور​ «راست می‌گی. توی اتاقِ‌ایجادِ​ سمتِ میدونه، روبه‌روی دستشویی‌ها.»

بعد از رفتنِ لومیان، موریس در حالی که با چشمانش او را دنبال می‌کرد،‌درهم‌تنیده​ لیوانی را برق انداخت. او با صدایی که به‌سختی به گوشِ لومیان می‌رسید، زمزمه‌کاملاً​ کرد: «غیرممکنه؟ نه همیشه. بعضی وقتا آدما می‌خوان یه چیزِ جدید رو امتحان کنن...»

...

لومیان دستشویی را در طبقهٔ دوم پیدا کرد، تنها نقطهٔ روشن در آن‌همم​ راهروی تاریک و باریک. اما چشمانش به درِ روبه‌رو کشیده شد. تکه‌کاغذی از‌گوشه‌ای​ دستگیرهٔ برنجی آویزان بود که سفیدی‌اش روی چوبِ سرخِ تیره تضادِ آشکاری داشت.

روی آن به زبانِ‌اورور​ اینتیسی خط‌خطی شده بود:‌ایجادِ​ «درحالِ استراحت. مزاحم نشوید.»

لومیان چند ثانیه یادداشت را خواند. به‌جای‌قبلاً​ اینکه جلو برود و در بزند، دو قدم‌روی​ به عقب برداشت و به دیوار تکیه داد.

قصد داشت همان‌جا‌مقایسه​ منتظر بماند تا‌می‌کردم​ بانو بیرون بیاید.

زندگی در خیابان‌ها درس‌های سختی به او داده بود. وقتی فرصتی پیش می‌آمد، باید بی‌هیچ درنگ، دودلی و ترسی با هر دو‌افکارِ​ دست می‌قاپیدی‌اش. وگرنه از میانِ انگشتانت می‌لغزید و درست به همان‌جایی برمی‌گشتی که از آن شروع کرده بودی. پس تا هر زمان‌کوردو​ که لازم بود منتظر می‌ماند و در حالی که نگاه‌های خیره و زمزمه‌های درونِ ذهنش را نادیده می‌گرفت، دقیقه‌ها بی‌وقفه سپری می‌شدند.

او بی‌هیچ نشانی از کلافگی‌روش‌های​ آنجا ایستاده بود و چه‌بسا می‌توانست‌بگشاید​ خودش را جای مجسمه جا بزند.

سرانجام، صدای‌رفته​ قیژژِ آرامی‌همم​ به گوش رسید.

زن پیراهنی سبزِ کم‌رنگ با حاشیه‌های‌می‌کردم​ سفید به تن کرده بود. موهای قهوه‌ای‌اش‌روی​ را محکم پشتِ سرش جمع کرده بود.

آن چشمانِ آبیِ روشن پیش از آنکه به‌منطقه‌ای​ نشانِ کاغذیِ روی دستگیرهٔ در بیفتند، نگاهی گذرا‌قبلاً​ به لومیان انداختند و لبخندی گوشهٔ لبش نقش بست.

زن که از دیدنِ او‌روش‌های​ در آنجا اصلاً جا نخورده‌رازِ​ بود، پرسید: «چقدر منتظر موندی؟»

لومیان یک قدم‌بگردم​ جلو رفت و‌چیزی​ گفت: «مهم نیست.»

سعی کرد لحنش را‌چیزی​ یکنواخت نگه دارد تا‌خیلی​ کمتر مشتاق به نظر برسد.

زن بی‌مقدمه رفت‌کارکردش​ سرِ اصلِ مطلب:‌واردِ​ «چی می‌خوای بپرسی؟»

لومیان نگاهی‌نیاز​ به راهروی‌اورور​ خالی انداخت. «اینجا؟»

بانو با لبخند جواب‌همم​ داد: «اگه تو مشکلی‌می‌کردم​ نداری، منم مشکلی ندارم.»

لومیان پیش‌تر متوجه شده بود که از دیگر ساکنانِ‌رقیق‌تر​ مسافرخانه، از جمله رایان و لیا، خبری نیست. در‌میزِ​ طبقهٔ دوم هیچ‌کس جز او و زنِ روبه‌رویش حضور نداشت.

لومیان افکارش را‌کارکردش​ با دقت مرتب‌واردِ​ کرد و پرسید:

«رازِ اون رؤیای من چیه؟»

بانو بی‌اختیار خندید.

«جوابِ این سؤال‌مقایسه​ رو تو باید‌می‌کردم​ بدی، نه من.»

لحظه‌ای مکث کرد و بعد گفت:‌واردِ​ «تنها چیزی که می‌تونم بگم اینه‌بگردم​ که اونجا قدرتِ فرابشری پیدا می‌کنی.»

قدرتِ فرابشری...‌نیاز​ صدای تپشِ قلبش‌روش‌های​ در گوش‌هایش می‌کوبید.

«اگه فقط یه رؤیاست،‌همم​ چه فایده‌ای داره؟ اینجا بیرون‌انگار​ که چیزی رو عوض نمی‌کنه.»

لب‌های زن‌همم​ به لبخندی‌چیزی​ باز شد.

«توی قلمروی فرابشری کی‌اینه​ می‌تونه بگه چی ممکنه؟‌منطقه‌ای​ شاید بتونه عوض کنه؟»

بعد از این‌همه‌داشت​ ماجرا، قدرتی که این‌قدر‌برای​ دلم می‌خواد همون‌جا منتظرمه؟

نفسِ لومیان‌روش‌های​ در سینه‌برای​ حبس شد.

لبخند از روی لب‌های بانو محو شد و‌فرو​ با جدیت افزود: «اما اونجا خطر هم در‌انگار​ کمینه. توی رؤیا بمیری، اینجا بیرون هم می‌میری.»

توی رؤیا بمیرم، واقعاً می‌میرم؟

لومیان نمی‌فهمید،‌کنم​ اما تصمیم‌اینه​ گرفت باورش کند.

آن رؤیا سال‌ها بود که مثلِ سایه به لومیان چسبیده بود. اما یک‌جورهایی فرق داشت. خاص‌ناکام​ بود. و صدای اورور در خاطرش زمزمه کرد: «احتیاط هیچ‌وقت ضرر نداره.» لومیان ترجیح می‌داد این‌اتفاق​ وضعیت را چالش‌برانگیز و پیامدهایش را ناگوار ببیند. نمی‌توانست خطر را دست‌کم بگیرد یا بی‌احتیاطی کند.

پس از چند ثانیه‌همم​ پرسید: «اگه بیرون بمونم‌می‌کردم​ چی؟ اون‌وقت چی می‌شه؟»

زن متفکرانه گفت: «از نظرِ تئوری هیچ پیامدی نداره. هیچ‌کس مجبورت نمی‌کنه.‌درهم‌تنیده​ اما با گذشتِ زمان، نمی‌تونم مطمئن باشم که اوضاع عوض نمی‌شه. و‌خیره​ احتمالِ اینکه همه‌چیز خراب بشه خیلی بیشتر از اینه که درست پیش بره.»

لومیان پافشاری کرد:‌کارکردش​ «چقدر بیشتر؟ ۹۰‌واردِ​ درصد به ۱۰ درصد؟»

«نه، ۹۹.۹۹ درصد به ۰.۰۱ درصد.»‌مختلفی​ بانو با جدیت افزود: «البته این‌رفعِ​ فقط نظرِ شخصیِ منه. می‌تونی باورش نکنی.»

لومیان موجی از تردید را‌مقایسه​ در وجودش حس کرد و افکارِ‌رقیق‌تر​ ضدونقیض در ذهنش به تکاپو افتادند.

تازگی‌ها دارم مطمئن می‌شم‌چیزی​ که اون رؤیا یه خطرِ‌رقیق‌تر​ پنهانه. اهمیت ندادن بدترین انتخابه...

اما اگه واقعاً بخوام توش‌بذاره​ کاوش کنم، احتمالِ اینکه بدونِ هیچ‌رفته​ اطلاعاتی اتفاقِ بدی بیفته خیلی زیاده...

بهتره صبر کنم تا اورور‌روش‌های​ قبل از اینکه کاری بکنم، اطلاعاتِ‌بگشاید​ بیشتری از دوستای مکاتبه‌ای‌اش جمع کنه؟

اما اگه این کار رو بکنم،‌چیزی​ اورور قطعاً نمی‌ذاره برای به دست‌بیشتر​ آوردنِ قدرت‌های فرابشری توی رؤیا کاوش کنم...

مگه تحقیقِ من دربارهٔ‌چیزی​ اون افسانه برای پیدا‌خیلی​ کردنِ قدرت‌های فرابشری نبود؟

خیلی خطرناکه.‌کنم​ می‌تونه به‌اینه​ مرگ ختم بشه...

شاید بهتر باشه یه کاوشِ اولیه تو‌برای​ حاشیهٔ ویرانه‌های رؤیا انجام بدم تا اطلاعات جمع‌کمک​ کنم و خطرِ ورود رو به جون نخرم؟

هوم، می‌تونم دربارهٔ این مکالمه به‌چیزی​ اورور بگم، اما نمی‌تونم احتمالِ به‌بیشتر​ دست آوردنِ قدرت‌های فرابشری رو لو بدم...

وقتی افکارش آرام گرفت، لومیان به زنِ روبه‌رویش خیره شد و‌افکارِ​ با لحنی آرام و جدی پرسید: «شما دقیقاً کی هستید؟ چرا‌پنجره​ اون کارتِ تاروت و فرصتِ کاوش توی رؤیا رو به من دادید؟»

زن لبخندی رازآلود زد.

«وقتی رازِ‌نیاز​ رؤیا رو کشف‌روش‌های​ کردی، بهت می‌گم.»

ناولها | novelha.net