چپتر 335: دنیای دیگر
0لومیان توجهش را ازالبته کتابِ جادو گرفت وباشن به فرانکا معطوف کرد.
«مشکلی توش هست؟»
بارها طلسمِ احضارِ روح راشرطش با دقت خوانده بود. اگربگیرن مشکلی داشت، باید زودتر میفهمید.
محدودیتش این بود که نمیتوانست طلسم را یاد بگیرد و ازسؤالیه اثرهای نهاییاش سر در بیاورد. با این حال، بهعنوانِ آتشافروز، فاقدِخودِ گنجایشِ لازم برای چنین یادگیریهایی بود و با ردهٔ مربوطه همخوانی نداشت.
فرانکا چند ثانیه ساکت ماند و بعدفرابشرانی به حرف آمد: «اگه طلسمِ احضارِ روحنادیده رو روی بقیه اجرا کنی چی میشه؟»
لومیان با توصیفِ طلسم بر اساسِ کتابِ جادوی اورور شروع کرد: «باعث میشه روحی که از بدنش جدا شده، دوباره به اون برگرده. اینطوری میشه فرافکنیهای اختریِ گمشده تو عالمِ ارواحمثالی رو برگردوند و فرصتی برای اتصالِ دوبارهشون با فرمِ فیزیکی فراهم کرد.» سپس برای روشنیِ بیشتر مثالی از خودش زد: «تو نبردِ قبلی، اگه گرفتارِ طلسمِ رازآلودِ همسانسازیِ روحِ گیوم بنه میشدمپرسید و هوش و حواسم رو از دست میدادم، طلسمِ احضارِ روح میتونست منو از بیهوشی دربیاره. البته، شرطش اینه که فرابشرانی باشن که بتونن این طلسم رو یاد بگیرن و اجراش کنن.»
فرانکا جوابِ لومیان را نادیده گرفتاینه و با لحنی جدی پرسید: «اگهکنن یکی اونو روی خودش اجرا کنه چی؟»
این دیگه چه سؤالیه؟ لومیان لحظهای درنگ کرد و گفت: «بیتأثیره. اگه هیچ نشونهای ازبیتأثیره جداییِ روح و بدن نباشه، اجرای طلسم روی خودِ آدم هیچ اثری نداره. اگه از قبلباشه مشکلی شبیهِ این حالت وجود داشته باشه هم که آدم اصلاً نمیتونه هیچ طلسمی اجرا کنه.»
فرانکا گفت: «امادربیاره اگه فرضاً...» واینه حرفش نیمهتمام ماند.
ژنای تیزبین و حاضرجواب نگاهی بهشروع فرانکا و سپس به لومیان انداخت،دوباره از جایش بلند شد و لبخندی زد.
«خیلی وقته گرمِ بحثیم.البته شما دو تا گشنهتونباشن نیست؟ چطوره برم عصرونه بگیرم؟»
لومیان بهجایجوابِ فرانکا موافقتلحنی کرد: «حتماً.»
حس کرد فرانکا در آستانهٔ فاش کردنِ چیزی استبتونن که اگر ژنا بویی از آن میبرد، چهبسا دردسرسازیکی میشد. به همین دلیل حرفش را نیمهکاره رها کرد.
لومیان از پیش به معرفیِ ژنا به دینِ آقای ابله فکر کرده بود. آنهابرگرده اکنون همرزم بودند و قرار بود کارهای مشترکِ بسیاری بکنند. در چنین شرایطی، نمیشدسپس برخی رازها را پنهان نگه داشت و پنهانکاریِ مدام ناگزیر به همکاریشان لطمه میزد.
اما دربارهٔ اینکه اطلاعاتِ انجمنِ تاروت وفرابشرانی جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری را در میاننادیده بگذارد یا نه، لومیان هنوز تصمیمی نگرفته بود.
پس از بررسیِ دقیق، به این نتیجه رسید که تبلیغِ دین برای ژنا زمانی مناسبتر است که او ساحره شود. ردهاش هنوز خیلی پایین بود وقبل قدرتِ به دوش کشیدنِ بارِ چنین دانشی را نداشت. اطلاعاتِ بیش از حد میتوانست او را آسیبپذیر کند و باعث شود ناخواسته رازها را فاش سازد.گشنهتون با این حال، ساحرههای ردهٔ ۷ از مسیرِ قاتل، تحولی کیفی زیرِ سطحِ نیمهخدا به شمار میرفتند و ژنا را قادر میساختند از خودش دفاع کند.
هرچند لومیان هنوز با ردهٔ ۵ِ این مسیرِ خاص — نامش و قدرتهای فرابشریِ آن —جدی ناآشنا بود، باور داشت که زنِ شیطانیِ لذتِ ردهٔ ۶ در مقایسه با ساحره دگرگونیِ چشمگیریاجرای نشان نمیدهد. ساحره حتی میتوانست جنسیتِ فرد را تغییر دهد که شکافِ قابلتوجهِ تواناییهایشان را نشان میداد.
نگاهِ فرانکا قامتِ دورشوندهٔ ژنا را دنبال کردروحی تا اینکه صدای قدمهای محوشوندهاش به گوشش رسید.فرافکنیهای روی صندلیِ راحتی چهارزانو نشست و آهِ آرامی کشید.
«اینطور نیست که ژنا نتونه این موضوع روباشن بدونه، ولی نگرانم که باعث بشه از منجدی بترسه، ازم فاصله بگیره و جورِ دیگهای نگاهم کنه.»
لومیان این سؤال را نپرسید: «نگران نیستی منم همین واکنش روسؤالیه نشون بدم؟» دوباره سرِ جایش نشست و با چهرهای که صبرخودِ در آن موج میزد، منتظرِ توضیحِ فرانکا دربارهٔ طلسمِ احضارِ روح ماند.
لبهای فرانکا جمع شد و حالتشاینه میانِ تردید و دلهره در نوسان بود.جوابِ پس از مکثی، با تمسخرِ خود خندید.
«به همین خاطره که تو این قضیه یه هالهٔ خطرناک حس کردم، وگرنه اصلاً به فکرم نمیرسید باهات درعالمِ میون بذارمش. این راز رو با خودم به گور میبردم. آهان، یه دلیلِ دیگه هم داره؛ خاستگاهِ طلسمِ هارومفِروحِ تو برام خیلی مهمه. امیدوارم همهٔ جزئیاتش رو برام فاش کنی، درست همونطور که من قراره رازم رو بهت بگم.
«آه، ما اعضای جمعیتِ پژوهشیِشرطش بابونهای فرفری یه وجهِ اشتراک داریم:اجراش همهمون از یه دنیای دیگه اومدیم!»
با این حرف، فرانکا بیشترجدی در صندلیِ راحتی فرو رفت؛دیگه گویی تمامِ انرژیاش تحلیل رفته بود.
دیدنِ زنِ شیطانیِ لذت در چنین حالتی،فرابشرانی با وجودِ اینکه افکارِ لومیان جای دیگرینادیده بود، ناخواسته گرمای نامحسوسی در درونش شعلهور کرد.
لومیان با صدایی کهجادوی رنگی از تعجبِ واقعی داشت،بدنش تکرار کرد: «یه دنیای دیگه؟»
حتی چنین نتیجهایدربیاره به ذهنش هماینه خطور نکرده بود.
چنین احتمالی چیزی بود که آدمهایپرسید عادی بهندرت به آن فکر میکردند ودرنگ حتی در داستانها نیز کمتر پیدا میشد.
در یک لحظهٔدربیاره گذرا، همسوییِ عجیبی بافرابشرانی این تصور حس کرد.
با تلاشی آگاهانه برای مهارِ احساساتش، متفکرانه پرسید:روحی «این همون ‹خونهای›ـه که خواهرم اغلب ازش حرف میزنه؟اختریِ همون جایی که میگه دیگه هرگز نمیتونه بهش برگرده؟»
در ابتدا، لومیان گمان میکرد زادگاهِ خواهرش در اثرِ درگیری یا فاجعهای ویران شده ولحنی به همین دلیل ادعا میکرد که قادر به بازگشت نیست. وگرنه، با تکیه بر قدرتِبدن جادوگریاش، حتی اگر تمامِ جهان هم در تعقیبش بودند، میتوانست مخفیانه به آنجا سر بزند.
بعدها، لومیان فهمید که اورور یک تریرییکی است و همین باعث شد اشارههای اوگفت به «خانهٔ» مرموزی او را گیج کند.
با شنیدنِ سؤالِ لومیان، حالتِ چهرهٔ فرانکا بهباشن ترکیبی از احساساتِ پیچیده تغییر کرد. سیمایش آمیزهایجدی از حسرت، اندوه و غصه را نشان میداد.
فرانکا چشمانش را لحظهای بست تاشروع احساساتِ متغیرِ درونش را پنهان کنددوباره و پرسید: «زیاد از "خونه" حرف میزنه؟»
فرانکا بیآنکه منتظرِ جوابِ لومیان بماند، لبهایش راباشن روی هم فشرد و ادامه داد: «یه سیارهٔجدی دیگه یا یه بُعدِ موازی در نظرش بگیر.»
لومیان در خاطراتش غرق شد و بایکی خودش زمزمه کرد: «بیدلیل نبود که دوستگفت داشت بره پشتبام و به کیهان خیره بشه...»
فرانکا بابیهوشی آهی تکرارالبته کرد: «کیهان...»
فضایی خاموش آپارتمانِ ۶۰۱ را درشروع بر گرفت و لومیان و فرانکادوباره در افکارِ درونیِ خود غوطهور شدند.
پس از مکثی،دربیاره خاطرهای در ذهنِاینه لومیان جان گرفت.
خانمِ شعبدهباز گفته بود خدایانِ پلیدی مانندِ درختِ مادرِ هوس بیرونسؤالیه از جهانِ ما وجود دارند و سدی آنها را جدا کردهخودِ است. این موجودات پیوسته میکوشیدند راهی برای رخنه در آن مرز بیابند.
نگاهِ لومیان به سمتِ فرانکا چرخید و افکارشباشن را به زبان آورد: «نکنه همهتون تخموترکهٔ یهجدی خدای پلید هستین که تو این دنیا رها شدین؟»
فرانکا بلافاصله از حالتِ متفکرانهاشاورور بیرون آمد و پوزخند زد: «پفف!شده به قیافهمون میخوره همچین چیزی باشیم؟»
لومیان پس از اندکی تأمل جواب داد: «نه. خیلی ضعیفتر از اون هستین کهنادیده خدایانِ پلید بخوان برای فرستادنتون به اینجا انرژی صرف کنن. میتونستن بهجاش تمرکزشون رونشونهای بذارن روی فرستادنِ قدیسهای بیشتری از خودشون. یا شایدم امیدشون رو به پتانسیلِ رشدتون بستن؟»
به هر حال، ضعیف بودن مزایایپرسید خودش را داشت. احتمالِ کشف شدنِلحظهای رخنهشان از میانِ سد کمتر بود.
فرانکا که هم خندهاش گرفته بود و هم کمیبتونن آزرده شده بود، وسوسه شد حرفهایش را رد کند.یکی اما چون مدرکِ ملموسی در دست نداشت، چارهای برایش نماند.
«به هر حال، من به آقای ابله ایمانروحی آوردم. حتی یه نفر از اعضای جمعیتِ پژوهشیِ بابونهایاختریِ فرفری که دیدم هم به خدای پلید باور نداره.»
لومیان زیرلب گفت:دربیاره «حتی اگه باور همفرابشرانی داشتن، احتمالاً بهت نمیگفتن...»
فرانکا حرفش را نادیده گرفت و ادامه داد: «منم هنوز نمیدونم دلیلِ تناسخمون چیه. خیلی وقتههیچ که دنبالِ جواب میگردم. چیزی که میدونم اینه که ما بهشکلِ روح واردِ این دنیا شدیماصلاً و دیدیم که توی بدنِ آدمای دیگه دوباره متولد شدیم. شبیهِ فرایندِ تولدِ دوبارهٔ گیوم بنهست.»
با این تشبیه، لومیان بیدرنگشرطش وضعیتِ فرانکا و همراهانش در جمعیتِاجراش پژوهشیِ بابونهای فرفری را درک کرد.
«به بیانِ دیگه،اساسِ شما توی بدنِشروع آدمای دیگه ساکن شدین؟»
فرانکا نگاهی از گوشهٔ چشم به لومیان انداخت و گفت: «بله.اجراش از اینکه فهمیدی خواهری که اینقدر برات عزیزه در اصل یهسؤالیه روحِ سرگردانه که بدنِ یکی دیگه رو تسخیر کرده، دلسرد شدی؟»
لومیان با بیقیدی جواب داد: «چرا باید دلسرد بشم؟ اورور لی، کسیلحظهای که منو پناه داد و نزدیک به شش سال تو کوردو باهاماثری زندگی کرد، خواهرِ منه. گذشتهٔ اون بدن یا تاریخچهش برام اهمیتی نداره.»
انگار فرانکا میخواست دیدگاهِ لومیان را برای آرامشِ خاطرِ خودش بداند: «این وضعیت بهنادیده نظرت از نظرِ اخلاقی مشکوک نیست؟ خواهرت و من رو دزدایی نمیدونی که جنازههانشونهای و زندگیِ بقیه رو تصاحب کردیم؟ این برات دوراهی یا تضادِ اخلاقی ایجاد نمیکنه؟»
لومیان با آرامشاساسِ جواب داد: «منشروع اصلاً اخلاقیات ندارم.»
و برای بسط دادنِ حرفششرطش افزود: «من به کسایی محبتبگیرن میکنم که بهم محبت میکنن.»
دهانِ فرانکا کمی بازلحنی ماند و به تقلا افتادکنه تا جوابِ دندانشکنی پیدا کند.
لومیان نگاهی به او انداخت و گفت: «اون شخص از قبل مرده. این فقطنادیده استفادهٔ عملگرایانه از منابعِ موجوده. اگه احساسِ گناه سنگینی میکنه، با خانوادهش—نه، با خانوادهٔنشونهای اون مرد خوب رفتار کن. شاید حتی بتونی بعضی از آرزوهای برآوردهنشدهش رو برآورده کنی.»
فرانکا لبهایش را رویجادوی هم فشرد و درروحی تأیید سر تکان داد: «درسته.»
سپس مسیرِ گفتگو را به مسیرِ اولیهاش برگرداندباشن و پرسید: «اگه آدمایی مثلِ ما طلسمِ احضارِ روحپرسید رو روی خودشون اجرا کنن، ممکنه چه اتفاقی بیفته؟»
رشتهٔ افکارِ لومیان ناگهان گسترش یافت: «ممکنهیکی یه روحِ درگذشته رو احضار کنه؟ وگفت اگه خودِ روح مشکلِ پنهانی داشته باشه...»
همزمان، خطِ تحقیقی را به یاداینه آورد که مادام هلا، نایبرئیسِ جمعیتِکنن پژوهشیِ بابونهای فرفری، مطرح کرده بود.
«پدر و مادر و بقیهٔ بستگانِ مشنگ احتمالاً تو این دنیا زندهدوباره موندن. اون به دلیلی ازشون فاصله گرفته و از برگشتن به تریردوبارهشون خودداری میکنه. معلوم نیست مشکلی تو کارشونه یا با بدعتگذارها در تماس بودن...»
آیا مادام هلا ازالبته قبل شک کرده بود؟ لومیانبتونن اخم کرد و زمزمهوار گفت:
«نکنه روش لویی سانسون روحِ اصلیِ اون بدن باشه؟کنه آیا اون و بعضی از اعضای خانوادهش با ناگزیریجداییِ ارتباط دارن، یا شاید حتی به سازمانِ گناهکاران وصلن؟»
فرانکا پس از لحظهای تأمل پذیرفت: «ادامه دادنِ تحقیقاتمون تو این مسیر واقعاً یه احتماله.لحنی دو تا سؤالِ دیگه هم پیش میاد. چرا مشنگ برای خودش به طلسمِ احضارِ روحبدن متوسل شد؟ آیا عضوِ دروغِ آوریل که طلسم رو بهش فروخت، این نتیجه رو پیشبینی میکرد؟»
فرانکا تصمیم گرفته بود رازِ تناسخشان را با لومیان درجدا میان بگذارد. حس میکرد ممکن است در جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفریبرگردوند کاسهای زیرِ نیمکاسه باشد و خطرِ قریبالوقوعی را تشخیص داده بود.
لومیان با چهرهای تهی از احساسات، آرام سر تکان داد. لبخندِ محوی روی لبهایش نقش بست و گفت:یکی «گفتی دروغِ آوریل رو اعضای جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری تشکیل دادن که از آینده دلسرد شدن و فقطنداره دنبالِ لذتجوییان. ممکنه کسی که طلسمِ احضارِ روح رو به اورور فروخته، امید داشته همچین سرگرمیای رو تجربه کنه؟»
فرانکا پیش از پاسخ دادن، در سکوتی کوتاه وکنه متفکرانه فرو رفت: «نمیدونم. من مسئولیتِ پیدا کردنِ عضوِ دروغِبدن آوریل رو به عهده میگیرم و انگیزههاشون رو بررسی میکنم.»
لومیان با تأییدی کوتاهالبته گفت: «منم ردِ روشباشن لویی سانسون رو میگیرم.»
با پایان یافتنِ گفتگوی پیرامونِاورور طلسمِ احضارِ روح، سکوتی موقت درشده اتاقِ نشیمنِ آپارتمانِ ۶۰۱ حکمفرما شد.
پس از مکثی، فرانکا نفسش رااینه آرام بیرون داد و به لومیان گفت:جوابِ «حالا میتونی دربارهٔ طلسمِ هارومف بهم بگی.»