چپتر 345: رؤیا
0«برای تحملِ ضعیفشدنِ خویشتنداری که حملِ فلوگ به همراه داره، به استقامتِ فوقالعادهای نیاز دارم. موجِ امیالاستفادهٔ و احساساتِ مختلف قویتر میشه... راهب صدقهگیر تو مدیریتِ اینجور موقعیتها عالیه...» لومیان همانطور که نامهٔ خانمِمستقیم شعبدهباز را میخواند، بهسرعت بررسی کرد که آیا میتواند شرایطِ استفاده از شیءِ رازآلود را برآورده کند.
طبیعتاً مجبور نبود دستکشهای بوکس فلوگ را پیشِ خودش نگه دارد تا از آنها استفاده کند. لومیان میتوانست آنها را از پیش در جایی بگذارد وقدرتهای پیش از رو کردنشان، دشمن را به کمینگاه بکشاند. از طرفِ دیگر، میتوانست منابعِ کافی برای خریدِ یک رباتِ بخار جمع کند و ابزاری بیاحساس راظرفِ وادارد تا دستکشها را برایش حمل کند. با این حال، به لطفِ تواناییهای راهب صدقهگیر در مهارِ اثرهای جانبی، نیازی نبود به چنین تدابیرِ پیچیدهای متوسل شود.
با این فکر، لومیانممکنه اثرهای جانبیِ قراردادهای پیمانکاربالا را به یاد آورد.
به نظر میرسید بخشِ عمدهایکافی از آنها با استقامت وابزاری خویشتنداریِ راهب صدقهگیر کاهش مییافت.
«اول گرفتنِ عطیهٔ راهب صدقهگیر قبل از اینکه پیمانکار بشی. ممکنه آدم مجبور باشهخود استقامتش رو بالا ببره تا بتونه یه قرارداد رو تحمل کنه؟ وگرنه اون کشیشسخت با بیش از ده تا اثرِ منفی خیلی وقت پیش خودش رو نابود کرده بود...»
لومیان با خود زمزمه کرد: «آره، استفادهٔ گیوم بنه از قدرتهای راهب صدقهگیر و زاهد خیلی ماهرانه نبود. ممکنه این اززمزمه کامجوییِ ریشهدارش نشئت گرفته باشه که تغییر رو سخت میکنه؟ یا اینکه قبل از تبدیل شدن به یه تصاحبکننده سرنوشت، مستقیمشده پریده و پیمانکار شده؟ به نظر میرسید درکش از عطیههای راهب صدقهگیر و زاهد کافی نیست و بیشتر به غریزه متکیه.»
لومیان با یادآوریِ اینکه چطور کشیش در رؤیا ظرفِ یک روز از آدمی عادی بهاون تصاحبکننده سرنوشت تبدیل شد، بیشتر تمایل داشت احتمالِ دوم را باور کند. حدس میزد اتفاقاتِبنه رؤیا نشانگرِ ارتقای گیوم بنه به تصاحبکننده سرنوشت تنها با دو یا سه عطیه باشد.
لومیان توجهش را بهمنابعِ نامهٔ توی دستش برگرداندبخار و بقیهاش را یکنفس خواند.
در موردِ استفاده از دستکشهای بوکس فلوگ برایمنفی جذبِ جانورانِ خطرناک، قصد داشت فرصتی پیدا کندآره و برای بررسیِ دقیقِ اوضاع از فرانکا کمک بگیرد.
اگر واقعاً خطرناک بود، باید به این فکر میکرد کهاون یک بار استفاده از پیمایش دنیای ارواح را برای فرارخود از هرگونه نفوذ یا حملهٔ احتمالی در آینده نگه دارد.
شعلههای زرشکی بیصدا زبانه کشیدندآدم و نامه را به آتشبتونه کشیدند؛ کلماتش به خاکستر تبدیل شد.
در میانِ خاکسترهای پراکنده، لومیانکافی دستش را بهسوی دستکشهای بوکسِابزاری سیاه و آهنی دراز کرد.
با اینکه بافتِ فلزیاون و سرمای آهن رامنفی نداشتند، فوقالعاده سفت بودند.
تقریباً همزمان، دوبالا صدا در ذهنِقرارداد لومیان طنین انداخت:
یکی صدای زوجِ فراری بود که نفریناستقامتش میکردند؛ دیگری صدای مستان بود که بطریها رااون میشکستند و در خیابان هیاهو به پا میکردند.
اولی تخیلِ لومیان را شعلهور کردخریدِ و دومی او را واداشت تاوادارد هفتتیرش را بکشد و شلیک کند.
این احساسات طاقتفرساوگرنه نبودند و میشدبیش تحمل و سرکوبشان کرد.
لومیان پس از اینکه مطمئنبتونه شد دستکشهای بوکس اندازهاش هستند،اون آنها را کنارِ بالش گذاشت.
...
در دلِ شب، در حالتی مهآلود، لومیان حس کرد انگار قدمبیاحساس به قصری باستانی و بژ گذاشته است. نمای بیرونیاش لکههای تیرهجانبی و زرشکیِ فراوانی داشت، گویی غرق در مقدارِ زیادی خون بود.
خندههای هیستریک و فریادهایی از درونِ قصر طنینانداز بود. لومیانوقت بیاختیار نگاهش را بالا برد و چهرهای سرخرنگ را دید کهزاهد از پنجرهای باریک در طبقهٔ سوم به او خیره شده بود.
نگاهشان به هم گره خورد و ناگهان، مردکنه دستِ راستش را بالا آورد و بیرحمانه چشمانِوقت قهوهایِ مایل به قرمزش را از حدقه درآورد.
رگهای خونیِ ریز از حدقهها جداباشه شدند و یک جفت حفرهٔ سیاهِ جوهریکنه و آغشته به خون به جا گذاشتند.
مردِ بیچشم بادیگر حالتی جنونآمیز قهقههخریدِ زد: «هاهاها! هاهاها!»
افکارِ لومیان تار شداون و بیاختیار قدم بهمنفی درونِ قصرِ باستانی گذاشت.
صحنههایی که پیشِ چشمانش گشوده شد، هولناک بود: خدمتکارِ زن شکمش را با چاقوی غذاخوری درید و رودههای رنگپریده و آلوده به خون را بیرون کشید. پیشخدمتهای مرد از پلهها بالا رفتند و به طبقهٔمیکنه دوم رسیدند، اما فقط برای اینکه خود را دوباره به سالن بیندازند و سقوطشان را در چرخهای هولناک تکرار کنند. پیشکار در حالی که نیمهٔ پایینِ بدنش قطع شده بود، سرِ زنی زیبا را درتوی چنگ داشت. او خود را با آرنجهایش میکشید و ردِّ خونِ پهن و بلندی به جا میگذاشت. بانوی بیسر روی مبل نشسته بود، فنجانِ قهوهاش را بلند کرد و آن را در شکافِ گردنش ریخت...
بوی تندِ خون و فضایآدم جنونآمیز به ذهنِ لومیان رسوخبتونه کرد و چشمانش ناگهان باز شد.
او سقفِ آشنا و کثیفکافی را دید و هیاهوی شبانهابزاری و بیوقفهٔ خیابانِ هرجومرج را شنید.
همهاش خواب بود؟ صحنهٔ رؤیاکشیش در حافظهٔ لومیان ماندگار شدوقت و بیقراریِ خفیفی به جا گذاشت.
به عنوانِ فرابشری که بابتونه دنیای علومِ غریبه آشنا بود،اون چنین رؤیایی را دستکم نگرفت.
احتمالاً نشانههایی از یک الهامآدم از طریقِ فرافکنی اختری یابتونه نفوذی بیرونی را در خود داشت.
لومیان با مرورِ سریعِمنابعِ اتفاقاتِ روز، روی دوبخار «مقصرِ» احتمالی تمرکز کرد.
ممکن بود از اثرهای ماندگارِ بازیِبیش پای پادشاه در پیشتر باشد، یا شایدبود به تأثیرِ دستکشهای بوکس فلوگ ربط داشت؟
او نگاهی به دستکشهای بوکسِ میخدار و سیاهِکنه آهنی انداخت که دستنخورده کنارِ بالش مانده بودندوقت و حس کرد بازی احتمالاً محرکِ اصلی بوده است.
تلاش برای ارتباطبشی با ترمیبوروس هیچباشه پاسخی در پی نداشت.
لومیان پس از اینکه دستکشهای بوکسخریدِ فلوگ را در کشوی میزِ چوبیاشوادارد امن جا داد، دوباره به خواب رفت.
در طولِ آن شب، کابوسها بارهابیش و بارها آزارش دادند. هر بار،کرده با آن قصرِ باستانیِ عجیبوغریب روبهرو میشد.
خوشبختانه، وضوحِ رؤیا رفتهرفتهببره کمتر شد و در نهایتوگرنه به کابوسی معمولی بدل گشت.
...
صبحِ روزِ بعد، لومیان به برنامهٔ همیشگیِ دویدنبخار و تمرینِ بوکسِ خود عمل کرد و سپساین برای یافتنِ صبحانهای متفاوت راهیِ محلهٔ پرجنبوجوشِ بازار شد.
پس از آنکه تقریباً تمامِ صبح رااثرِ در تالارِ رقصِ نسیم گذراند، سرانجام جلویخود آپارتمانِ ۶۰۱ در خیابانِ روپوشسفیدها، پلاکِ ۳ ایستاد.
فرانکا با چهرهای گلانداختهببره و حالتی سرزنده درکنه را باز کرد: «خیلی مشتاقی.»
لومیان بیپرده نیتش را گفت.
«یادت میاد گفتیدیگر میخوای دربارهٔ امپراتورخریدِ روزل باهام حرف بزنی؟»
«خب، خب...» حالتِوگرنه چهرهٔ فرانکا دوباره بهاثرِ طرزِ عجیبی تغییر کرد.
با غرغراستقامتش گفت: «حالمببره خوب نیست!»
«چه جور کسالتی؟» برای لومیانآدم سخت بود باور کند کهبتونه زن شیطانی لذت بیمار شود.
همانطور که فرانکا او راکافی به اتاق نشیمن راهنمایی میکرد، زیرِبیاحساس لب گفت: «این یه خجالتِ نیابتیه!»
لومیان در را بست و رویبیش مبل نشست. پس از لحظهای تأملکرده پرسید: «بهخاطرِ امپراتور روزل خجالت میکشی؟»
فرانکا که چهارزانو روی صندلیِ راحتی نشسته بود، موهای کتانیرنگش راکشیش خاراند و گفت: «دقیقاً. جداً نگرانم از شدتِ خجالت از گور پاشهاستفادهٔ و هر کسی رو که از این ماجرا خبر داره خفه کنه!»
پس از این نظرِ نسبتاً عجیب، فرانکا آهیبالا کشید و توضیح داد: «به زبونِ سادهتر، امپراتورکشیش روزل هم مثلِ ما از یه دنیای دیگه اومده.»
لومیان با حیرت پرسید:منابعِ «امپراتور روزل هم یکیبخار از اون مهاجراییه که گفتی؟»
فرانکا بهاختصار تأیید کرد: «خیلی از اختراعات، باورها و ایدههاش از دنیای ما سرچشمهخود گرفته. مهمتر از اون، دفترِ خاطراتش به زبونِ کشوری نوشته شده که من و خواهرتمیکنه ازش اومدیم. برای همینه که تا زمانِ مهاجرتِ ما اینقدر طول کشید تا رمزگشایی بشه.»
ذهنِ لومیان گردابی از سردرگمی بود. همهچیز بیش از حد خیالی به نظراثرِ میرسید، انگار که از دلِ یک داستان بیرون آمده باشد. با این حال،قدرتهای نگرشِ اورور نسبت به امپراتور روزل و دفترِ خاطراتش به حرفهای فرانکا اعتبار میبخشید.
فرانکا که سکوتش را دید، با درکِ حالتش افزود: «با این وجود، اون آدمِ خارقالعادهایه. از یه آدمِاثرِ سادهٔ ردهٔ ۹ شروع کرد، قدمبهقدم مسیرهای خدایی رو بالا رفت، سلسلهٔ سورون رو سرنگون کرد و تغییراتِ عظیمیگرفته تو اینتیس و دنیا به وجود آورد. تأثیرش روی تاریخِ دو سه قرنِ گذشته و نسلهای بشر خیلی عمیقه.»
درسته. امپراتور روزل یه بار گفت قهرمان، قهرمانه، فارغ از اینکه از کجا اومدهبرایش باشه... اینکه امپراتور روزل از کجا اومده اصلاً مهم نیست... لومیان بهسرعت افکارش را جمعوجورفکر کرد و با کنجکاوی پرسید: «نقلقولهای معروفِ امپراتور روزل از فیلسوفای دنیای شما سرچشمه گرفته؟»
فرانکا که بهنوعی از وجههٔ عمومیِ هموطنش حمایت میکرد، گفت: «خیلیهاشون آره. اما بعضیهاش واقعاًزمزمه مالِ خودشه. این رو در نظر بگیر: کسی که اینهمه سختی کشیده، هم پیروزی رو چشیدهشدن هم شکست رو، حتماً بینشِ منحصربهفردی تو زمینههای مختلف داره. اون کمبودی تو جملاتِ موندگار نداره.»
حالا میفهمم چرا هر وقت حرفی از امپراتور روزل میزنم، اورور ریزریزبیش میخنده... لومیان ناگهان به این درک رسید. او احساساتِ خواهرش در آنگیوم لحظات و لحنِ شوخطبعانهٔ جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری نسبت به امپراتور را فهمید.
سپس پرسید: «یکیبشی از شماها وقایعنگاریِ سرّیِاستقامتش امپراتور روزل رو نوشته؟»
فرانکا صادقانه اعتراف کرد: «آره،کافی ولی مطمئن نیستم نویسندهاش کیه.ابزاری نویسندهاش استعدادِ ادبیِ خیلی خوبی داره.»
«همهچیزش دقیقه؟» لومیان در این فکربیش بود که به سراغِ یک کتابفروشِ زیرزمینیبود برود تا نسخهای از آن تهیه کند.
فرانکا خندید: «حدودِ نصفش. حتی تو اون بخشهایی که بر اساسِ اتفاقاتِ واقعیه، نصفشمنفی بسط دادنِ اغراقآمیزِ چند جمله از دفترِ خاطراتِ امپراتوره که تبدیل شده به داستانی پرکامجوییِ از جزئیاتِ بیپرده. مثلاً، امپراتور یه بار رابطهای فراتر از دوستی با یه دیوبانو داشته...»
فرانکا ناگهان مکث کرد.
تازه یادش آمددیگر که خودش همخریدِ حالا یک دیوبانو است.
ارزشش رو داره که به مجموعهام اضافهاش کنم... به نظروقت میاد امپراتور روزل واقعاً در حدِ همون شهرتِ افسانهایش توقدرتهای لاس زدن باشه... اشتیاقِ لومیان برای آن کتابِ زیرزمینی بیشتر شد.
او ترجیح داد بیشتر از این به موضوعِ امپراتور و دیوبانو نپردازد.بیش در عوض، بازیِ پایِ شاهِ روزِ گذشته و رؤیاهای کابوسوارِ پس از آنبنه را پیش کشید. سپس بهعنوان یک غیببینِ ماهر، نظرِ فرانکا را جویا شد.
«چه مکاشفاتیاینکه تو اونممکنه رؤیا پنهان شده؟»
فرانکا پس از مکثی طولانی گفت: «نمیتونم رمزگشاییش کنم. حسِ خطربیاحساس رو منتقل میکنه و توصیه میکنه که دور بمونی. در ضمن،جانبی به نظر میرسه اون کابوسها اثراتِ باقیمونده از نوعی جنون باشن.»
لومیان لحظهای تأمل کرد و تصمیم گرفتاثرِ فعلاً بیشتر کنکاش نکند. او قصد داشت درزمزمه ادامهٔ روز با آن دو روانپزشک مشورت کند.
...
ساعت ۳:۲۰ بعدازظهر، لومیان به کافهٔ ماسون در محلهٔ باغِبتونه گیاهشناسی رسید و در غرفهٔ دی نشست. او یک فنجانخیلی قهوهٔ معطرِ اینتیس و دو کیکِ فنجانیِ خامهای سفارش داد.
وقتی قهوه و شیرینیها سرو شد، حدودِرباتِ یک دقیقه صبورانه منتظر ماند تا اینکهبرایش صدای ملایم و زنانهٔ سوزی را شنید.
«عصر بهخیر، آقای لومیان لی.»
لومیان بااستقامتش لبخندی آسودهببره پاسخ داد:
«عصر بهخیر،اینکه مادام سوزی. عصرآدم بهخیر، خانمِ عدالت.»