چپتر 93: قربانیِ زودهنگام
0رایان به آغلِ خالیِ گوسفندان که پوشیده از یونجه وسادهتر سرگین بود چشم دوخت، اخمهایش را در هم کشید وپنهان گفت: «واقعاً محرابِ زیرزمینی رو به این زودی تعمیر کردن؟»
گمان میکرد سهباشد گوسفندِ گمشده راتپید برای قربانی بردهاند.
والانتن با تحقیرآیینی جواب داد: «شاید اینکرده بدعتگذارها قدرتهای خاصی دارن.»
لومیان با شنیدنِ گفتگوی آنها، ناگهانتازهای صدای ضعیفِ بعبعِ گوسفندی را کهغریبه شبِ گذشته شنیده بود به یاد آورد.
یعنی یکی از همان گوسفندهای قربانیغریبه بود؟ گیج و سردرگم، گمانش راکشیش با رایان و والانتن در میان گذاشت.
رایان سر تکان داد و حرفش راحرفِ رد کرد: «بعیده. کلیسای جامع صدها متر باآیینی خونهت فاصله داره و محراب هم زیرِ زمینه.»
منظورش این بود که حتی بااحضار شنواییِ تقویتشدهٔ یک شکارچی، محال بود صداییدلیلِ از زیرزمینِ کلیسای جامع به گوش برسد.
لومیان هم همین تردید را داشت، اما نمیدانست چراگرفت صدای بعبع را شنیده است. همزمان، با فعال شدنِکشیش نسبیِ نشانِ خارِ سیاه، سوزشِ آشکاری در سینهاش حس کرد.
امکان نداشتشکل این حسدلیلِ خیالی باشد!
سوزش... دلِ لومیان تپیدسوزش و حرفِ بانوی مرموزبانوی را به یاد آورد.
به خودتیادآوریِ نیایش کن...قدرتِ اصلِ مجاورت...
با یادآوریِ آیینی که قدرتِ رقصندهتازهای و نشانِ خارِ سیاه را احضار کردهگوسفند بود، فرضیهٔ تازهای در ذهنش شکل گرفت.
به دلیلِ علومِ غریبهدلیلِ بود که صدای بعبعِ گوسفندبیانِ را هنگامِ قربانی شنیده بود!
به بیانِ سادهتر، وقتی کشیش و گروهش آیینِ خود را اجرا کردند و به درگاهِ آن وجودِرقصنده پنهان نیایش خواندند، اصلِ مجاورت آلودگیِ درونِ بدنِ لومیان را نیز هدف گرفت و نشانِ خارِ سیاهگروهش را تا حدی فعال کرد. در نتیجه، لومیان توانست نالهٔ گوسفند را از آن فاصله، هرچند ضعیف، بشنود.
از آنجا که او نه میتوانست پاسخی بدهد و نه راهش راگرفت میدانست—و آلودگیاش هم اکنون به دستِ صاحبِ نقشِ آبیرنگِ مایل به سیاهخود مهروموم شده بود—آیینِ کشیش در نهایت با همان وجودِ پنهان «ارتباط» برقرار کرد.
پس از پایانِاحضار آیین، سوزشِ سینهٔ لومیانذهنش هم از بین رفت.
(پس دیشب هیچ قدرتِ نامرئی و عجیبی به اتاقِ اورورسادهتر نفوذ نکرده بود. این ناهنجاریِ بدنم بود که با آیینِ کشیشخواندند نیمهفعال شد...) لومیان کموبیش فهمید ماجرا از چه قرار بوده است.
در آن لحظه، رایان به همراهانش هشدار داد: «به نظر میرسه جستجوی ما توی زیرزمینِ کلیسای جامع، کشیش و آدمهاش روتازهای هوشیار کرده. اونا راهی پیدا کردن تا محراب رو تعمیر کنن و زودتر از موعد برای گرفتنِ قدرت نیایش کنن. ازخواندند حالا به بعد باید خیلی بیشتر حواسمون رو جمع کنیم. فکر نکنید فقط با نزدیک شدن به جشنِ بهار اوضاع خطرناک میشه.»
والانتن با نفرت غرید: «اگهرقصنده نگرانِ از سر گرفتنِ چرخهذهنش نبودم، تا الان نابودشون کرده بودم!»
سپس با لحنی تیره ادامه داد: «میشهذهنش دیگه به اون خادمِ خدای پلید نگیدهنگامِ کشیش؟ اون لیاقتِ این اسم رو نداره!»
(اگه لیاقت نداشت، پس چراعلومِ کشیش بود؟) لومیان جرئت نکردسادهتر فکرش را به زبان بیاورد.
ترسی از گفتنِ حرفش نداشت؛ اما چون میخواست وجههاش را پیشِ والانتناصلِ حفظ کند، سکوت کرد. چهبسا بعداً لازم میشد این آدمِ متعصب راگرفت به کاری راضی کند؛ مثلاً اینکه با خودکشیاش ماهیتِ چرخه را بسنجد.
رایان سر تکان داد.
«بیاین هرچه زودتر بریم پیشِ مادام پوآلیس تاشکل آذوقهمون رو تکمیل کنیم. از این به بعدسادهتر باید تا جایی که میتونیم توی خونه بمونیم.»
لومیان چیزی نگفت. از درِ پشتیِغریبه خانهٔ چوپان پییر بری بیرون رفتندکشیش و راهیِ قصرِ روی تپه شدند.
آن سه با عبور از باغِ سرسبز، به درِ نیمهبازخودت نزدیک شدند و به پیشخدمتی که کتِ سرخ و شلوارِفرضیهٔ سپید به تن داشت گفتند: «باید مادام پوآلیس رو ببینیم.»
پیشخدمت گفت: «یه لحظه صبر کنید.» وکرده پیش از آنکه بهسرعت بچرخد و پشتِ درغریبه ناپدید شود، نگاهی به رایان و والانتن انداخت.
کمی بعد، «قابلهٔ» رنگپریدهکرده با پیراهنی به رنگِ سفیدِگرفت مایل به خاکستری بیرون آمد.
چهرهاش از دفعهٔ قبل هم رنگپریدهترغریبه بود و چشمانش چنان تهی مینمودکشیش که تنِ آدم را یخ میکرد.
اگر لومیان پیشتر به رایان وتپید والانتن خبر نداده بود که «قابله»اصلِ هنوز «نمرده» است، بیشک جا میخوردند.
مردههای بسیاری دیده بودند که به زامبی تبدیل میشدند. کاهنِ اعظمِ خورشید در همین امور تخصصگوسفند داشت. والانتن دهها نمونهٔ مشابه را تطهیر کرده بود، اما اینکه چطور کسی که تکهتکه شده بودبدنِ میتوانست به ظاهرِ اصلیاش برگردد و بیشتر زنده به نظر برسد تا مرده، در گنجایشِ فهمشان نبود.
قابله با لحنی یکنواخت گفت:
«مادام نمیخوانشکل شما رو ببینن.علومِ لطفاً تشریف ببرید.»
لومیان پافشاری کرد: «کارِ واجبی داریم.تپید مادام پوآلیس نگران نیستن که اوناصلِ شخصِ زیرزمین نقشههاشون رو به هم بریزه؟»
قابله بایادآوریِ همان لحنقدرتِ جواب داد:
«مادام میگن تأثیری روشون نداره.»
با شنیدنِشکل این حرف، تنِعلومِ لومیان یخ کرد.
این یعنی برای دوبارهسوزش کمک گرفتن از مادام پوآلیسمرموز کارِ سختی پیشِ رو داشتند.
لومیان بیآنکه یأس یا سرخوردگیاش را نشانکرده دهد، لبخندی زد. به قابله نگاه کرد وغریبه گفت: «اما ما ممکنه بریم مقبره رو بگردیم.»
منظورش این بود که هنگامِ جستجو، هر دوشکل طرف ممکن بود به دردسر بیفتند و باعثسادهتر شوند چرخه زودتر از موعد از سر گرفته شود.
قابله بیهیچشکل واکنشی، همانطور خشکعلومِ و تهی ماند.
«میتونید امتحانخیالی کنید، اماسوزش فقط ناامید میشید.»
منظورش چیه؟ لومیانآیینی نتوانست پیامِ ماداماحضار پوآلیس را درک کند.
یعنی میتونستن هرچقدر میخوان بگردن و اون هم تو لحظاتِ حساس کمکشون کنه،گوسفند اما هیچ سرنخِ باارزشی پیدا نمیکنن؟ لومیان هرچه بیشتر فکر میکرد، بیشتر شکپنهان میکرد که منظورش این باشد. وگرنه درخواستِ ملاقاتشان را از طریقِ «قابله» رد نمیکرد.
پیش از آنکه لومیان بتواند احتمالاتِ دیگر را بسنجد، رایان متفکرانه پرسید: «مادامگروهش پوآلیس داره بهمون میگه کسی که توی مقبره است میتونه بهراحتی ما روهدف کنترل کنه و بدونِ اینکه چرخه رو به کار بندازه، جلوی تحقیقاتمون رو بگیره؟»
«قابله» آرام سر تکان داددلِ و گفت: «بله.» بعد چرخیدخودت و به اعماقِ قصر برگشت.
لومیان، والانتن و رایان نگاهیرقصنده ردوبدل کردند و با احساسِذهنش درماندگی آنجا را ترک کردند.
مقصدِ بعدیشان میخانهٔ کهنه بود،فرضیهٔ جایی که میتوانستند آذوقهٔ فراواندلیلِ و بشکههای شرابِ ارزان بخرند.
در مقایسه با آبِ آشامیدنی که بهراحتی فاسدهنگامِ میشد، شراب ماندگاریِ بیشتری داشت. تا زمانی کهاجرا درصدِ الکلش خیلی بالا نبود، میتوانست جایگزینِ آب شود.
با ورود به میخانهٔ کهنه،دلِ لومیان نگاهی به اتاق انداختخودت اما بانوی مرموز را ندید.
با ناامیدی، حواسش را بهرقصنده پیشخوان داد و به صاحبِ میخانه،شکل موریس بنه، گفت که چه میخواهند.
پس از آنکه رایان و والانتن بشکههایذهنش شراب را بیرون بردند، لومیان صدایش راهنگامِ پایین آورد و پرسید: «اون یکی خانم کجاست؟»
موریس بنه سر تکان داد.
«نمیدونم. شاید تو اتاقشه، یه جای دیگه تو دهکدهمرموز است، یا حتی رفته لیژ. اون اتاق رو تااحضار نهم اجاره کرده. آزاده هر کاری دلش میخواد بکنه.»
نهم؟ شبِیادآوریِ دوازدهم؟ لومیان متفکرانهرقصنده سر تکان داد.
۹ آوریل همان شبِکرده دوازدهمی بود که اوشکل و اورور استنتاج کرده بودند.
این موضوع همچنین تأییددلیلِ میکرد که ۲۹ مارسهنگامِ واقعاً روزِ اولِ چرخه است.
اگر رایان و آن دو غریبهٔ دیگر تصادفاً در روزِ اولِ یکاصلِ چرخهٔ خاص واردِ کوردو نمیشدند، هر زمان که غریبهها به منطقه نفوذگرفت میکردند، چرخه فوراً از نو شروع میشد و به ۲۹ مارس برمیگشت.
لومیان به پیشانیاش کوبید و گفت: «لعنتی.» بعدفرضیهٔ به صاحبِ میخانه، موریس بنه، گفت: «معدهام بهگوسفند هم ریخته. باید برم دستشویی. بهشون بگو منتظرم بمونن.»
حالتِ چهرهٔ موریس بنهکرده طوری بود که انگار میگفت:گرفت باز چه نقشهای تو سرته؟
«سربهسرم نذار!»
عیبِ بدنامی یهباشد بارِ دیگه خودشوتپید نشون داد... لومیان خندید.
«نگران نباش،یادآوریِ واقعاً فقطقدرتِ میخوام برم دستشویی!»
همانطور که حرفاحضار میزد، دست تکان دادذهنش و بهسمتِ پلهها دوید.
واقعاً میخواست به دستشوییدلیلِ برود، اما داشت بهسمتِهنگامِ دستشوییِ طبقهٔ بالا میرفت.
موریس بنه نگاهی به قامتِ دورشوندهاشتپید انداخت و زیرِ لب غرید: «بهاراصلِ اومده و هورمونهای این عوضی زده بالا...»
صدایش بهسختییادآوریِ به گوشِقدرتِ لومیان رسید.
با رسیدن به طبقهٔ دوم، لومیانتازهای به دستشویی نزدیک شد و خودشغریبه را جلوی اتاقِ بانوی مرموز قرار داد.
تق، تق،شکل تق. بهدلیلِ در کوبید.
جوابی نیامد.
لومیان با دیدنِ اینکه علامتِ «مزاحماحضار نشوید» روی دستگیره نیست، دو بارِ دیگردلیلِ در زد، هر بار بلندتر از قبل.
بدبختانه، بانویرقصنده مرموز هرگزکرده ظاهر نشد.
لومیان لحظهای فکر کرد، سپسعلومِ سیمِ باریکی بیرون آورد و آنوقتی را در سوراخِ قفل تکان داد.
در با صدای قیژژسوزش باز شد و اتاقیبانوی خالی را نمایان کرد.
پتوی تخت مرتب تا شدهرقصنده بود، گویی اخیراً کسی درذهنش آن فضا حضور نداشته است.
لومیان بیصدا نفسش راکرده بیرون داد و بدونِ اینکهگرفت داخل برود، در را بست.
...
بعدازظهر، خواهر و برادر به بهانهٔ آموزشِحرفِ زبانِ هرمس به لومیان برای افزایشِ سریعِیادآوریِ قدرتش، در اتاقِ خوابِ اورور جمع شدند.
لومیان صدایش را پایین نگه داشت و ماجرای گشتوگذارش درذهنش ویرانههای رؤیا در شبِ گذشته را تعریف کرد. در آخر پرسید:کشیش «چیزِ دیگهای هست که بخوای اضافه کنی؟ دربارهٔ شکارِ هیولای شعلهور؟»
با وجودِ اینکه به عطاردِ سقوطکردهتازهای و نامرئیشدن مجهز بود، اما هنوزغریبه اعتمادبهنفسش برای شکارِ هیولای شعلهور پایین بود.
آن هیولا ردهای ازدلیلِ مسیرِ شکارچی بود که دگرگونیِبیانِ کیفی را تجربه کرده بود!
اورور خندید.
«تو به همهچیز فکرقدرتِ کردی. تنها چیزی کهفرضیهٔ میتونم اضافه کنم اینه که...»
دستانش را بالااحضار آورد، مشت کردتازهای و بهآرامی تکان داد.
«موفق باشی!»
«...» لومیانخیالی از شوخیِ خواهرشدلِ احساسِ شکست کرد.
با اینیادآوریِ حال، تنشِ درونِرقصنده سینهاش فروکش کرد.
سپس اورور گفت: «چیزی که باقیتازهای میمونه چند تا کلمهٔ کلیشهایه: مراقبغریبه باش، مراقب باش، خیلی مراقب باش.»
آهی کشید.
«حیف که بانوی مرموز اینجا نیست. وگرنه میتونستمبانوی در کنارِ سنجاقسینهٔ یکپارچگی، چند تا طلسمِ کوچیکِ سادهرقصنده و مکمل بسازم تا با خودت ببریشون تو رؤیا.»
«درسته.» با اینکه لومیان احساسِرقصنده ناامیدی میکرد، اما دلسرد نشدهذهنش بود. قصد نداشت تسلیم شود.
...
ساعت ۹:۵۰ شب، لومیان ازعلومِ اتاقِ خوابِ اورور بیرون خزیدسادهتر و در راهرو بهسمتِ دستشویی رفت.
قصد داشت پیشباشد از شروعِ کشیکِ شبانهاش،حرفِ خودش را سبک کند.
دستشویی که در درخششِ زرشکیرنگِ ماهاحضار غرق شده بود، در تاریکی فرو رفتهدلیلِ بود. تنها توالت بهطرزِ محوی دیده میشد.
لومیان خمرقصنده شد و کمربندشفرضیهٔ را باز کرد.
پشتِ سرش، سایهٔ روی دیوار ناگهان بهگوسفند خود پیچید و به شکلِ شبحی درآمدآیینِ که تبری را بالای سرش تاب میداد!