---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 8: کشیش • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 8: کشیش

0

این فکر همچون آذرخشی‌خودم​ بر ذهنِ لومیان زد، اما‌جای​ چندان دلش نمی‌خواست عملی‌اش کند.

گذشته از اینکه سال‌ها از مرگِ جادوگر می‌گذشت و عمرِ‌وقت​ جغدها در برابرِ آدمیان ناچیز بود، شمارِ انبوهِ پرندگانِ کوهستان‌نمی‌مونه​ به‌تنهایی کافی بود تا لومیان را از این کار منصرف کند.

«تعدادِ این لعنتی‌ها خیلی زیاده!»

«اون جغده هیچ نشونهٔ خاصی نداره... نه، تو افسانه‌ها هیچ حرفی از ویژگیِ‌نمی‌داشتم​ خاصی برای جغده زده نشده. ناروکا همه‌چیز رو نگفت... ما هم به‌اندازهٔ کافی‌موقع​ عمیق پرس‌وجو نکردیم...» از افکارش بیرون آمد و لبخندی اطمینان‌بخش به ریموند زد.

«جغدی که به یه‌خودم​ جادوگر وصل باشه، می‌تونه‌مقدارش​ صد سال عمر کنه.»

ریموند از ترس به لرزه افتاده بود. لومیان با صدایی‌وقت​ آرام به او اطمینان داد: «غصه نخور مون‌امی. این آخرین‌نمی‌مونه​ راهِ چاره‌مه. منم دلم نمی‌خواد با یه هیولا روبه‌رو بشم.»

«شاید بهتر باشه با یه پیرمردِ‌خودم​ دانای دیگه مشورت کنیم. ممکنه ناروکا یه‌می‌کردم​ سرنخِ مهم رو از قلم انداخته باشه.»

لحنِ لومیان وسوسه‌انگیز شد و ادامه داد: «اگه من یه جادوگر بودم، همهٔ گنجینه‌هام رو پیشِ خودم یا تو‌عقاید​ خونه‌م نگه نمی‌داشتم. یه مقدارش رو یه جای دیگه قایم می‌کردم تا اگه تفتیشِ عقاید بهم حمله کرد، دستِ‌عقایدِ​ خالی نمونم. اون موقع دیگه وقت ندارم وسایلم رو جمع کنم. وقتی مجبور بشم فرار کنم، هیچی برام نمی‌مونه.»

تفتیشِ عقایدِ کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی در‌نمی‌داشتم​ شکارِ جادوگران و ساحره‌ها بدنام بود. «اعمالِ‌بهم​ قهرمانانهٔ» آن‌ها در سراسرِ روستاها زبانزد بود.

چهرهٔ ریموند از هیجان‌حمله​ روشن شد و فریاد‌نمونم​ زد: «حق با توئه!»

با چهره‌ای پرحسرت گفت: «حیف شد.‌خودم​ سال‌های زیادی گذشته. ثروتی که کلیسا پیدا‌می‌کردم​ کرده حتماً خیلی وقت پیش خرج شده.»

لومیان سر به‌وسوسه‌انگیز​ سرش گذاشت: «مون‌امی،‌بودم​ این فکرت خیلی خطرناکه.»

بی‌آنکه دلسرد شوند، به‌خودم​ دیدارِ پدر پییر، نافریا و‌جای​ دیگر ریش‌سفیدانِ خانوادهٔ موری رفتند.

هرچند پاسخ‌های آن‌ها شبیهِ حرف‌های ناروکا‌دستِ​ بود، لومیان و ریموند با تکیه بر‌جمع​ تجربهٔ تازه‌شان توانستند جزئیاتِ بیشتری بیرون بکشند.

برای نمونه، جغد جثه‌ای متوسط داشت و شبیهِ هم‌نوعانش‌نمی‌داشتم​ بود. منقاری نوک‌تیز، چهره‌ای گربه‌مانند، پرهای قهوه‌ای با لکه‌های‌کرد​ پراکنده، چشمانی زردِ مایل به قهوه‌ای و مردمک‌هایی سیاه داشت...

با این حال، از جغدهای معمولی بزرگ‌تر‌همهٔ​ بود و به نظر می‌رسید چشمانش می‌چرخند.‌مقدارش​ مانندِ دیگر جغدها خشک و کندذهن نبود.

همهٔ این ویژگی‌های عجیب‌خودم​ باعث می‌شد جغد در‌مقدارش​ توصیفاتِ آن‌ها شوم‌تر جلوه کند.

همان‌طور که به‌سمتِ میدانِ دهکده می‌رفتند،‌دستِ​ لومیان به ریموند گفت: «انگار به بن‌بست‌جمع​ خوردیم. باید روی افسانه‌های دیگه تمرکز کنیم.»

ریموند دیگر به‌اندازهٔ قبل‌گنجینه‌هام​ دلسرد نبود: «موافقم. اما‌نگه​ کدومشون رو دنبال کنیم؟»

«این پسر چقدر پایه و سخت‌کوشه...» لومیان‌همهٔ​ در دل اشتیاق و پشتکارِ ریموند را‌مقدارش​ تحسین کرد و پاداشی برایش در نظر گرفت.

سر تکان داد و گفت: «عجله نکن و‌مقدارش​ خوب بهش فکر کن. فردا در موردش حرف‌کرد​ می‌زنیم. امروز بعدازظهر بهت فنونِ مبارزه رو یاد می‌دم.»

ریموند که از این‌حمله​ آموزشِ غیرمنتظره غرق در شادی‌موقع​ شده بود، فریاد زد: «عالیه!»

اورور مبارزِ ماهری بود. وگرنه چطور می‌توانست از‌نگه​ پسِ مردانِ وحشی و خشنِ دهکده بربیاید؟ برادرِ‌بهم​ کوچک‌ترش هم احتمالاً به همان اندازه مهارت داشت.

لومیان پس از‌وسوسه‌انگیز​ خداحافظی با ریموند گرِگ،‌همهٔ​ به‌سمتِ مسیرِ خانه‌اش پیچید.

در بینِ راه،‌پیشِ​ گروهی از مردان را‌نمی‌داشتم​ دید که به‌سویش می‌آمدند.

سردستهٔ آن‌ها در اوجِ نیرومندی بود و قدش‌نمونم​ به یک متر و هفتاد سانتی‌متر نمی‌رسید. ردایی‌مجبور​ سپید بر تن داشت و موهایش مشکیِ روشن بود.

رفتاری شاهانه و چهره‌ای قابل‌قبول داشت. نوکِ بینی‌اش‌نگه​ با انزجار و کینه‌ای آشکار کمی کج شده بود‌حمله​ و با چشمانِ آبی‌اش به لومیان خیره نگاه می‌کرد.

او کسی نبود جز‌ادامه​ کشیشِ کلیسای خورشیدِ فروزانِ‌گنجینه‌هام​ ابدی در کوردو، گیوم بنه.

گیوم بنه با صدایی بم و‌نگه​ پرطنین غرید: «خیلی وقته منتظرت بودم. عمداً‌عقاید​ اون غریبه‌ها رو آوردی تو کلیسای جامع؟»

لومیان در حالی که پنهانی یک‌دستِ​ قدم به عقب برمی‌داشت، سعی کرد‌وسایلم​ توضیح دهد: «فکر کردم اون تو خوابیدید.»

متوجهِ پونس بنه، برادرِ کوچک‌ترِ کشیش شده‌خونه‌م​ بود که کنارِ گیوم بنه ایستاده بود. پونس‌عقاید​ در اوایلِ سی‌سالگی، عضلانی، سلطه‌جو و زورگو بود.

افرادِ دیگرِ‌لحنِ​ همراهشان نوچه‌های‌ادامه​ کشیش بودند.

با عقب‌نشینیِ لومیان،

تاپ تاپ تاپ!

لومیان مثل باد می‌دوید.

پونس در حالی که دنبالش می‌دوید، فریاد‌همهٔ​ زد: «صبر کن بابات برسه، ها؟ آتان تون‌جای​ پِر!» سرعتِ او هم دست‌کمی از لومیان نداشت.

اوباش هم‌گنجینه‌هام​ سایه‌به‌سایه پشتِ‌خودم​ سرش می‌دویدند.

لومیان به‌جای فرار‌بهم​ از راهِ اصلی، به‌خالی​ داخلِ نزدیک‌ترین خانه پرید.

خانواده در آشپزخانه مشغولِ آماده‌پیشِ​ کردنِ ناهار بودند که ناگهان‌مقدارش​ دیدند غریبه‌ای به داخل پرید.

با صدای ویژژژ، لومیان‌ادامه​ از کنارشان گذشت و از‌پیشِ​ پنجرهٔ پشتیِ آشپزخانه بیرون پرید.

تا پونس و نوچه‌هایش وارد شوند، صاحبخانه به‌مقدارش​ خودش آمده بود. بلند شد تا با آن‌ها روبه‌رو‌دستِ​ شود و پرسید: «چه خبره؟ شماها دارید چی‌کار می‌کنید؟»

پونس با زور صاحبخانه را کنار‌دستِ​ زد و گفت: «برو کنار پیرمرد!»‌وسایلم​ اما همین کار سرعتش را کم کرد.

وقتی به پنجره رسیدند‌گنجینه‌هام​ و بیرون پریدند، لومیان در‌نمی‌داشتم​ مسیرِ دیگری ناپدید شده بود.

بعد از مدتی‌وسوسه‌انگیز​ تعقیب، لومیان را‌بودم​ کاملاً گم کردند.

پونس آب‌دهانش را کنارِ‌خودم​ جاده تف کرد و‌مقدارش​ گفت: «ساکربلو، سِ شین فو!»

...

بیرونِ خانهٔ دوطبقهٔ نیمه‌زیرزمینی، لومیان نفس‌نفس می‌زد تا‌نگه​ اینکه سرانجام در را باز کرد و انگار‌بهم​ نه انگار که اتفاقی افتاده، واردِ خانه شد.

«یک، دو، سه، چهار؛ دو،‌اگه​ دو، سه، چهار...» یک رشته‌خودم​ فریادهای آهنگین در گوشش پیچید.

لومیان به فضای خالیِ آن‌سوی آشپزخانه خیره شد و موهای بلوندِ اورور را دید‌بهم​ که دم‌اسبی بسته شده بود. او پیراهنی کتانی، شلواری سفید و چسبان، و چکمه‌های‌فرار​ تیره از پوستِ گوسفند به تن داشت، بالا و پایین می‌پرید و غرقِ عرق بود.

در کوردو، آشپزخانه بیشترِ فضای طبقهٔ اول را اشغال می‌کرد‌وقت​ و هستهٔ خانواده محسوب می‌شد. پخت‌وپز و غذا خوردن در‌نمی‌مونه​ اینجا انجام می‌شد و از مهمانان هم همان‌جا پذیرایی می‌کردند.

باز هم داره ورزش می‌کنه... لومیان‌خودم​ به کارهای عجیب‌وغریبِ اورور عادت داشت‌قایم​ و از برنامهٔ ورزشی‌اش جا نخورده بود.

اورور اغلب کارهای عجیبی‌ادامه​ می‌کرد و وقتی از‌گنجینه‌هام​ او می‌پرسیدند، هیچ دلیلی نمی‌آورد.

دست‌کم ورزش کردن مفیده‌خودم​ و تماشاش هم حسابی چشم‌نوازه...‌جای​ لومیان در سکوت نگاهش می‌کرد.

بعد از مدتی، اورور‌حمله​ ایستاد و چمباتمه زد تا‌موقع​ ضبط‌صوتِ سیاه را خاموش کند.

حولهٔ سفید را از لومیان گرفت و در‌نگه​ حالی که عرقِ پیشانی‌اش را پاک می‌کرد، به‌بهم​ او گفت: «یادت نره، امروز عصر تمرینِ مبارزه داریم.»

لومیان با بی‌خیالی غرغر کرد:‌اگه​ «هم باید درس بخونم هم مبارزه‌خونه‌م​ یاد بگیرم. خیلی ازم کار نمی‌کشی؟»

اورور با لبخند نگاهی به او انداخت و‌مقدارش​ جواب داد: «باید یادت باشه که هدفمون رشدِ‌کرد​ همه‌جانبهٔ پنج تربیتِ اخلاقی، عقلی، جسمی، زیبایی‌شناختی و کاریه!»

هرچه بیشتر حرف می‌زد، خوشحال‌تر‌کرد​ می‌شد، گویی چیزِ زیبا یا‌وقت​ خنده‌داری را به یاد آورده بود.

من که همین الان تو‌پیشِ​ تربیتِ اخلاقی رد شدم... لومیان‌مقدارش​ زیرِ لب با خودش زمزمه کرد.

سپس پرسید: «چه جور مبارزه‌ای؟»

یکی از چیزهایی که از آن سر درنمی‌آورد این بود که اورور‌تفتیشِ​ با آن ظاهرِ ظریف و شکننده‌اش، در مبارزه استاد بود. او بر‌جمع​ فنونِ رزمیِ متعددی تسلط داشت و به‌راحتی می‌توانست لومیان را زمین بزند.

اورور جدی فکر کرد، کمی‌کرد​ به جلو خم شد و‌وقت​ به چشمانِ لومیان خیره ماند.

سپس از تهِ‌همهٔ​ دل خندید و‌خودم​ اعلام کرد: «دفاعِ شخصی!»

لومیان با حیرت‌وسوسه‌انگیز​ گفت: «ها؟ مگه‌بودم​ این برای دخترا نیست؟»

اورور راست ایستاد، با جدیت سر تکان داد و‌جای​ صادقانه گفت: «پسرا هم وقتی بیرون می‌رن باید از‌خالی​ خودشون محافظت کنن. کی گفته پسرا به آدمای منحرف برنمی‌خورن؟»

دیگر نمی‌توانست‌عقاید​ لبخندِ روی لبانش‌کرد​ را پنهان کند.

لومیان مطمئن نبود خواهرش شوخی می‌کند‌خودم​ یا جدی است، بنابراین ساکت ماند، حولهٔ‌می‌کردم​ سفید را برداشت و به‌سمتِ پله‌ها رفت.

ناگهان حس کرد چیزی زیرِ پایش‌بودم​ سفت شد، انگار به مانعی گیر‌نگه​ کرده باشد. به‌سمتِ جلو تلوتلو خورد.

لومیان در هوا با شتاب عضلاتِ شکمش را منقبض‌جای​ کرد، دستش را دراز کرد و به صندلیِ کنارش‌خالی​ تکیه داد. ملق زد و به‌زحمت روی پاهایش فرود آمد.

اورور پایش‌عقاید​ را عقب کشید‌کرد​ و ریز خندید.

«یکی از اصولِ اساسیِ مبارزه‌پیشِ​ اینه که همیشه هوشیار باشی. آدم‌جای​ نباید از خودراضی و بی‌خیال باشه.

«یادت می‌مونه، برادرِ تازه‌کارم؟»

دستِ راستش از قبل پشتِ لومیان را‌نمی‌داشتم​ گرفته بود، اما وقتی دید او کنترلِ‌بهم​ بدنش را به دست آورده، رهایش کرد.

لومیان غرغر کرد:‌بهم​ «دلیلش اینه که‌دستِ​ خیلی بهت اعتماد دارم...»

به این موضوع فکر کرد و فهمید این‌نگه​ اعتماد بی‌معنی است. حسابِ اینکه چند بار اسیرِ‌بهم​ دستِ اورور شده بود، از دستش در رفته بود.

اورور سرفه‌ای کرد‌وسوسه‌انگیز​ و حالتِ چهره‌اش‌بودم​ را کنترل کرد.

«با اون‌گنجینه‌هام​ زن چطور‌خودم​ پیش رفت؟»

لومیان خلاصه‌ای از گفت‌وگویشان را تعریف کرد‌خالی​ و گفت: «می‌خوام قبل از اینکه واردِ‌کنم​ رؤیا بشم، صبر کنم تا دوستات جواب بدن.»

اورور تأیید کرد: «تصمیمِ هوشمندانه‌ایه.»

لومیان موضوع را عوض کرد.

«ناهار چی داریم؟»

اورور بعد از لحظه‌ای فکر کردن جواب داد:‌نمونم​ «هنوز یه کم از نون‌تُست‌های صبح مونده. چهار‌مجبور​ تا دندهٔ گوسفندِ دیگه هم برات کباب می‌کنم.»

لومیان پرسید: «خودت چی؟»

اورور با بی‌خیالی گفت: «من فقط مرغِ ریش‌ریش با‌پیشِ​ بامبو و ترافل می‌خورم که روش یه کم پنیر باشه،‌عقاید​ با سوپِ پیاز. دفعهٔ پیش امتحانش کردم و دیدم خیلی...»

پیش از آنکه‌پیشِ​ حرفش تمام شود،‌نگه​ ناگهان خشکش زد.

لحظه‌ای بعد، دستانش را بالا آورد تا‌خالی​ گوش‌هایش را بپوشاند. عضلاتِ صورتش رفته‌رفته در‌کنم​ هم رفت و چهره‌اش را کمی ترسناک کرد.

لومیان در سکوت تماشا‌گنجینه‌هام​ می‌کرد و چشمانش پر‌نگه​ از اضطراب و دلهره بود.

بعد از مدتی، اورور‌ادامه​ نفسِ عمیقی بیرون داد‌گنجینه‌هام​ و به حالتِ عادی برگشت.

پیشانی‌اش یک‌گنجینه‌هام​ بارِ دیگر غرقِ‌خونه‌م​ عرق شده بود.

لومیان پرسید: «چی شد؟»

اورور لبخند زد و جواب داد:‌خودم​ «دوباره گوشم زنگ می‌زنه. می‌دونی که‌قایم​ این مشکل رو از قدیم دارم.»

لومیان دیگر پیگیری نکرد. در‌اگه​ عوض گفت: «باشه، پس من ناهار‌خونه‌م​ رو آماده می‌کنم. خوب استراحت کن.»

هر بار که این اتفاق می‌افتاد، اشتیاقش‌نمی‌داشتم​ برای به دست آوردنِ توانایی‌های فرابشری قوی‌تر می‌شد،‌حمله​ چرا که به مسئله‌ای حیاتی بدل شده بود.

ناولها | novelha.net