---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 267: بقایا • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 267: بقایا

0

لومیان لحظه‌ای‌عادی​ گمان کرد‌سنگینیِ​ چشم‌هایش اشتباه می‌بینند.

نه اثری از آن زوج‌مشکلی​ بود، نه کسی تلاشی برای‌طنین​ خاموش کردنِ شعلهٔ شمع‌ها می‌کرد!

اگر لومیان خودش به چشم ندیده بود و از خطرهای‌صدای​ نهفته در تریرِ زیرزمینی خبر نداشت، چه‌بسا به‌جای گشتن به‌آرام​ دنبالِ ردی از آن زوج، به عقلِ خودش شک می‌کرد.

آدم‌های پشتِ سرِ زوج قدم تند کردند و‌مشکلی​ خود را به نفرِ جلویی رساندند تا شکافی‌مجاور​ را که ناگهان در صف افتاده بود پر کنند.

هیچ نشانی از‌پیش​ تعجب، ترس یا‌نامرئیِ​ سردرگمی در چهره‌شان نبود.

همه‌چیز عادی بود.

لومیان که از پیش سنگینیِ نگاه‌های‌گره​ نامرئیِ بی‌شماری را روی خود حس‌راهرو​ می‌کرد، مورمور شدنِ پوستش شدت گرفت.

ناخودآگاه نگاهی به کندال انداخت؛ مدیرِ دخمه‌ها‌خورد​ که همراهِ دو افسرِ پلیس پیشگام بود.‌اتاقک‌های​ می‌خواست واکنشِ او را به اتفاقاتِ اخیر بسنجد.

کندال با شلوارِ زرد و جلیقهٔ آبی، در یک دست چراغِ کاربیدیِ‌شدت​ خاموشی داشت و در دستِ دیگر شمعِ سفیدی که بی‌صدا می‌سوخت. یک‌راست‌می‌خواست​ به‌سوی خروجیِ دخمه‌ها می‌رفت و ظاهراً از اتفاقاتِ عجیبِ پیرامونِ گروه بی‌خبر بود.

ناگهان برگشت و‌گره​ نگاهش با نگاهِ‌اومده​ لومیان گره خورد.

«مشکلی پیش اومده؟» صدای بمِ‌نگاهِ​ کندال در راهرو طنین انداخت‌صدای​ و در اتاقک‌های جمجمهٔ مجاور پیچید.

لومیان خونسردی‌اش را حفظ‌نگاهش​ کرد و آرام جواب‌مشکلی​ داد: «می‌ترسم گم بشم.»

کندال سر تکان‌پیش​ داد؛ چنان نامحسوس‌نامرئیِ​ که به‌سختی دیده می‌شد.

«پس یواش‌تر می‌رم.»

به مسیرش به‌سوی خروجی ادامه داد و عمداً‌مشکلی​ قدم‌هایش را کند کرد. کمی تلوتلو می‌خورد و‌مجاور​ کلمه‌ای حرف نمی‌زد؛ درست مثلِ زامبیِ رمان‌های ترسناک.

لومیان شمعِ زردِ سوسوزن را در دست داشت و‌اومده​ از کنارِ مهمانانِ خندانِ عروسی می‌گذشت که گهگاه نگاهشان‌خونسردی‌اش​ با جمجمه‌های سفید تلاقی می‌کرد. افکار در ذهنش می‌چرخیدند.

واقعاً نفهمیدن‌عادی​ یه نفر‌سنگینیِ​ غیبش زده...

وقتی از دخمه‌ها برن‌خورد​ بیرون، خونوادهٔ اون زن‌بمِ​ و مرد می‌فهمن نیستن؟

همیشه برام سؤال بود. دخمه‌ها برای عموم‌خورد​ بازه و دانشجوها هم مدام خطر می‌کنن و‌جمجمهٔ​ میونِ استخون‌ها می‌رقصن. یعنی واقعاً هیچ اتفاقی نمی‌افته؟

حتی بازدیدکننده‌هایی که مدیرای دخمه راهنماییشون می‌کنن هم‌مشکلی​ به هشدارها محل نمی‌ذارن، چه برسه به جوونایی که‌پیچید​ فقط با یه شمعِ سفید می‌زنن به دلِ خطر...

اولش فکر می‌کردم حتماً تمهیداتِ امنیتی دارن یا‌روی​ اینکه حوادث اون‌قدر کمه که کسی رو نمی‌ترسونه.‌کندال​ اما حالا، انگار قضیه کلاً یه چیزِ دیگه‌ست...

لومیان گمان می‌کرد نه‌تنها پیکرِ فردی که دخمه‌ها‌بمِ​ او را «بلعیده‌اند» ناپدید می‌شود، بلکه حتی خاطرهٔ‌حفظ​ وجودش هم از ذهنِ دوستان و بستگانش پاک می‌شود!

پس چرا من یادمه؟ نکنه چون‌گره​ ترمیبوروس درونم مهروموم شده، سرنوشتم تا‌راهرو​ حدی به سرنوشتِ اون گره خورده؟

چرا دولت و اون دو تا کلیسا هنوز همچین جای خطرناکی رو برای‌طنین​ عموم باز نگه داشتن؟ نکنه دخمه‌ها برای مهارِ یه چیزی، به جریانِ مداومِ‌چنان​ آدمای زنده نیاز دارن؟ نکنه اونایی که به هشدارها محل نمی‌ذارن، همون قربانی‌های ضروری‌ان؟

هرچه لومیان بیشتر به این موضوع فکر‌مجاور​ می‌کرد، مو بر تنش بیشتر راست می‌شد. خودش‌بشم​ را مجبور کرد دست از تحلیلِ ماجرا بردارد.

بدونِ اطلاعاتِ کافی،‌آرام​ نمی‌توانست بیشتر از این‌بشم​ در ماجرا کندوکاو کند.

هرچی که هست، توی این دخمه‌ها چیزی‌نگاه‌های​ ارزشِ تحقیق نداره. تا وقتی به قوانین پایبند‌گرفت​ باشم، هرازگاهی سر زدن به اینجا خطری نداره!

از وقتی واردِ دخمه‌ها شده بودند، رابرت،‌برگشت​ آن افسرِ پلیسِ «پرحرف»، ساکت شده بود‌صدای​ و به‌وضوح در آن محیط احساسِ ناراحتی می‌کرد.

با سکوتِ او، گفتگو هم قطع شد. آن چهار نفر‌حفظ​ در سکوتی وصف‌ناپذیر مسیرِ رفته را بازگشتند، به ورودیِ طبیعی با‌می‌شد​ آن نقش‌برجسته‌های پیچیده‌اش رسیدند و دوباره پا به فضای باز گذاشتند.

به‌محضِ اینکه لومیان از آستانهٔ‌داد​ در گذشت، حس کرد آن‌نامحسوس​ نگاه‌های نامرئیِ بی‌شمار ناپدید شدند.

سرمای بدنش از بین‌عادی​ رفت و پوستش به‌سرعت‌نامرئیِ​ به حالتِ عادی بازگشت.

رابرت نفسش را عمیق بیرون داد: «پوف... هر وقت می‌رم‌گره​ تو این دخمه‌ها، دلم شور می‌زنه. کندال، تو چطور می‌تونی‌مجاور​ روزی ده‌بار بری اون تو و بازم این‌قدر سرحال باشی؟»

کندال خندید و جواب داد: «فکر می‌کنی روی ما اثری نداره؟ اگه شیفتِ‌داد​ شب نباشیم، اونایی که زن و بچه دارن با عجله می‌رن پیشِ زناشون.‌ادامه​ بقیه هم می‌رن جاهایی مثلِ خیابانِ مورای تا گرمای تنِ بقیه رو حس کنن.»

«راستش رو بخوای، بعد از این‌همه‌می‌ترسم​ وقت گذروندن تو این خراب‌شده، حس می‌کنم‌می‌شد​ کم‌کم دارم تبدیل به یه جنازه می‌شم.»

در حینِ گفتگو، کندال چراغِ‌پیش​ کاربیدی را روشن و شمعِ‌روی​ توی دستش را خاموش کرد.

رابرت که دوباره به سطحِ زمین برگشته بود، نگاهی به‌گره​ کالسکهٔ ادارهٔ پلیس انداخت که بیرونِ ساختمانِ ورودی پارک شده‌مجاور​ بود و با خجالت به همکارش و لومیان لبخند زد.

«اون حسِ خفگیِ طولانی‌طنین​ باعث شد دستشوییم بگیره.‌پیچید​ منتظرم بمونید. اول می‌رم دستشویی.»

با این حرف، به‌سوی ساختمانِ دوطبقه‌ای رفت‌بشم​ که به رنگِ خاکستریِ کِدری درآمده بود‌یواش‌تر​ و به‌عنوانِ باجهٔ بلیت‌فروشیِ دخمه‌ها استفاده می‌شد.

لومیان به گنبدِ سنگ‌تراشی‌شده خیره شد و کنارِ ستونی در‌روی​ حاشیهٔ ساختمان ایستاد. با حواس‌پرتی عابرانِ میدانِ برزخ را تماشا می‌کرد.‌دخمه‌ها​ آن یکی افسرِ پلیس سوارِ کالسکه شد و همان‌جا منتظر ماند.

در همان لحظه،‌عجیبِ​ لومیان سرمای ناگهانیِ‌بی‌خبر​ عجیبی حس کرد.

شبیه همان حسی بود که‌اتاقک‌های​ هنگامِ ورود به دخمه‌ها تجربه کرده‌آرام​ بود، هرچند نه به آن شدت.

غریزی و بااحتیاط برگشت و کندال،‌می‌ترسم​ مدیرِ دخمه‌ها را دید که با‌دیده​ چهره‌ای بی‌روح پشتِ سرش ایستاده بود.

لومیان با‌نبود​ آرامش پرسید:‌عادی​ «چی شده؟»

کندال با ریشِ قهوه‌ای و‌گروه​ پرپشتش، با صدایی بم گفت:‌گره​ «داشتی به چی نگاه می‌کردی؟»

دلِ لومیان ریخت. با‌طنین​ آمیزه‌ای از صداقت و تظاهر‌خونسردی‌اش​ جواب داد: «منظورتون کدوم بخشه؟»

لحنِ کندال خنثی ماند:‌جواب​ «وقتی تو راهِ برگشت از‌چنان​ کنارِ اون گروه رد شدیم.»

لومیان طوری رفتار‌همه‌چیز​ کرد که گویی تازه‌نگاه‌های​ متوجهِ ماجرا شده است.

«ایدهٔ عروسی بینِ مرده‌ها برام‌گروه​ خیلی جالبه. به نظر می‌رسید‌گره​ نمی‌ترسن و دارن خوش می‌گذرونن.»

کندال چند ثانیه او‌طنین​ را برانداز کرد و‌پیچید​ بعد سر تکان داد.

«ازشون تقلید نکن.»

با این حرف، مدیرِ مقبره چراغِ کاربیدیِ‌نگاه‌های​ خاموش را برداشت و به‌سوی ساختمانِ خاکستری‌شدت​ و گل‌آلودی رفت که در آن مستقر بودند.

طولی نکشید که پاسبان روبر‌گروه​ دوان‌دوان برگشت و کالسکه به‌سمتِ‌گره​ بازارِ محلهٔ نجیب‌زاده به راه افتاد.

...

در اتاقِ مدارک، در انتهای راهروی طبقهٔ اولِ ادارهٔ پلیسِ محلهٔ‌به‌سختی​ بازار، روبر لومیان را به‌سمتِ قفسه‌ای چوبی برد که به بخش‌های‌کمی​ مختلفی تقسیم شده بود و به یکی از آن‌ها اشاره کرد.

«بفرما، اینم وسایلِ فلامنگ.»

در میانِ وسایل، یک چمدانِ تیره، یک خودنویس، مقداری‌نگاهِ​ کاغذ، یک شیشهٔ جوهر و چند کتابِ بزرگ به‌اتاقک‌های​ چشم می‌خورد که به‌زور در قفسه جا داده شده بودند.

لومیان یکی از کتاب‌ها را بیرون کشید و سریع ورق زد. فهمید کتابِ درسیِ‌می‌ترسم​ کانی‌شناسی است که روی لایه‌های سنگیِ زیرزمینیِ تریر تمرکز دارد. برای جوانی مکتب‌نرفته مثلِ‌قدم‌هایش​ او، درکِ محتوای کتاب دشوار بود؛ پر از واژه‌های ناآشنایی که مختصِ علمِ کانی‌شناسی بودند.

کتاب‌های دیگر هم متونِ کانی‌شناسی بودند؛‌می‌ترسم​ برخی شاملِ مطالبِ آموزشیِ پایه و‌دیده​ برخی دیگر مجموعه‌ای پیچیده از مقالات.

لومیان پس از اطمینان از‌پیش​ این موضوع، چمدان را برداشت،‌روی​ روی زمین گذاشت و بازش کرد.

داخلِ چمدان، در کنارِ دو دست لباس و وسایلِ ضروریِ‌گره​ روزمره، پر از کیسه‌های پارچه‌ایِ کوچکِ سفید و خاکستری بود.‌مجاور​ روی هر کیسه با خودنویس نامِ متفاوتی نوشته شده بود:

گل، جگن، گوسفند...

اینا همون اسمایین که فلامنگ می‌گفت، همون لایه‌های سنگیِ زیرِ تریر...‌به‌سختی​ یعنی تو این کیسه‌ها نمونه‌های معدنیِ همون لایه‌هاست؟ لومیان حرف‌های فلامنگ‌کمی​ را در ذهن مرور کرد و حدس زد داخلِ کیسه‌های پارچه‌ای چیست.

فلامنگ با وجودِ جنونش،‌عادی​ فراموش نکرده بود نمونه‌های‌نامرئیِ​ پژوهشی‌اش را همراه بیاورد!

اما هیچ‌کدامِ این‌ها برای لومیان اهمیتِ چندانی‌برگشت​ نداشت و به این فکر افتاد که‌صدای​ بگذارد خودِ ادارهٔ پلیس به آن‌ها رسیدگی کند.

درست در همان‌راهرو​ لحظه، صدای پرشکوهِ ترمیبوروس‌مجاور​ در گوشش طنین انداخت:

«کیسهٔ سمتِ راست.»

اوه، پس بازنده‌ای مثلِ تو بالاخره زبون باز کرد؟ واکنشِ اولیهٔ لومیان‌شدنِ​ تمسخرِ ترمیبوروس بود. با این حال، با آمیزه‌ای از تعجب و شک، نگاهش‌پیشگام​ را به‌سمتِ کیسهٔ پارچه‌ای چرخاند که فرشتهٔ ناگزیری به آن اشاره کرده بود.

کیسهٔ پارچه‌ای در گوشهٔ سمتِ راستِ چمدان، بینِ‌نگاهش​ جوراب‌ها و تیغِ اصلاحِ فلامنگ چپانده شده بود. روی‌طنین​ آن با جوهرِ آبیِ تیره عبارتی نوشته شده بود:

«خونِ زمین.»

خونِ... زمین... لومیان که کنارِ چمدان چمباتمه زده بود،‌چنان​ این را زیرِ لب زمزمه کرد و با آرامش، در‌عمداً​ برابرِ چشمانِ روبر، کیسهٔ پارچه‌ای را برداشت و باز کرد.

داخلِ کیسه سنگی قهوه‌ای‌رنگ و پر از حفره بود. در‌روی​ هر فرورفتگی لکه‌هایی به رنگِ سرخِ تیره به چشم می‌خورد‌مدیرِ​ که شبیه به خونی بود که از زمین تراوش می‌کند.

به دلیلی نامعلوم، لومیان‌پیرامونِ​ تنها با نگاه کردن‌نگاهش​ به آن کلافه شد.

از دست زدن به نمونهٔ معدنی با دستِ خالی‌خونسردی‌اش​ خودداری کرد. در عوض، درِ کیسهٔ پارچه‌ای را محکم‌نامحسوس​ بست و آن را سرِ جایش در چمدان گذاشت.

برای یافتنِ پاسخ، به‌سرعت کتابی را‌می‌ترسم​ ورق زد که موادِ موجود در‌دیده​ لایه‌های سنگیِ زیرزمینیِ تریر را شرح می‌داد.

چون هدفِ مشخصی در‌عادی​ سر داشت، خیلی زود‌نامرئیِ​ جواب را پیدا کرد.

«لایهٔ سنگیِ خونِ زمین در عمقِ ۵۵ تا ۵۶ متریِ زیرِ تریر قرار دارد و ضخامتِ آن حدودِ ۰.۷۶ متر است... این عمیق‌ترین مادهٔ معدنی است که می‌توانیم استخراج کنیم. فراتر از آن، منطقهٔ ممنوعهٔ ویرانه‌های باستانی قرار دارد...»

کنارِ این توضیحاتِ کتاب،‌جواب​ دست‌خطِ آشنای فلامنگ چند‌تکان​ کلمه‌ای یادداشت کرده بود:

«شمارِ اندکی از سنگ‌های معدنی در لایهٔ سنگیِ خونِ زمین، از بقیه عجیب‌ترند. گمان می‌رود حاویِ سمومِ فرّاری باشند که می‌تواند موجبِ تحریک‌پذیری شود و به بیماریِ روانیِ شناخته‌شده‌ای به نامِ شیدایی بینجامد.

یک پژوهشگر ناگهان مهارش را از دست داد و همکارش را با چاقو زد.

برای کار با نمونه‌های معدنیِ خاص از لایهٔ سنگیِ خونِ زمین، باید از تجهیزاتِ محافظتیِ مناسب استفاده کرد.»

خونِ زمین یه لایهٔ سنگی نزدیکِ تریرِ دورانِ چهارمه؟ بدونِ شک عجیبه... جای‌می‌شد​ تعجب نیست که ترمیبوروس مجبورم کرد بهش توجه کنم... همان‌طور که لومیان در‌حرف​ فکر بود، روبر با عجله گفت: «اینا رو می‌خوای یا نه؟ زودتر تصمیم بگیر!»

لومیان این را‌همه‌چیز​ گفت و از‌سنگینیِ​ جا بلند شد: «آره.»

با اینکه فقط نمونهٔ معدنیِ لایهٔ سنگیِ خونِ زمین و کتابِ‌خورد​ درسیِ کانی‌شناسی دربارهٔ سنگ‌های زیرزمینیِ تریر را می‌خواست، برای جلوگیری از برانگیختنِ‌حفظ​ شک، فرم را امضا کرد و تمامِ وسایلِ فلامنگ را تحویل گرفت.

پس از بازگشت به اتاقِ ۲۰۷ در مسافرخانهٔ خروسِ زرین،‌حفظ​ لومیان شستنِ گریمِ رازآلودش را پشتِ گوش انداخت. خطاب به ترمیبوروس‌می‌شد​ زمزمه کرد: «چی باعث شده این نمونهٔ معدنی انقدر خاص باشه؟»

صدای ترمیبوروس‌حفظ​ بارِ دیگر در‌داد​ گوشِ لومیان پیچید:

«نکنه فکر می‌کنی‌همه‌چیز​ عادیه که شبحِ مونسوری‌نگاه‌های​ فلامنگ رو زنده گذاشت؟»

ناولها | novelha.net