چپتر 477: جنون
0لومیان پیش از آنکهآشنا تیری در تاریکی بیندازد،دیگر لحظهای کوتاه جا خورد.
با در نظر گرفتنِ اینکه ژنرال فیلیپ احتمالاً از شیءِ خاصی برای ورود بهدیوبانو عالمِ آینهٔ زیرزمینی استفاده کرده بود، لومیان با خود فکر کرد فرانکا هم که بهدربرگرفتنش آینهٔ نقرهایِ باستانی با قدرتهای مشابه مجهز است، باید شانسی برای این کار داشته باشد.
الان دیگه چِرا و چطورش مهم نبود. این سؤالا میتونست تا بعدشعلههای از رسیدگی به گاردنر مارتن و ژنرال فیلیپ، یا پیدا کردنِ راهی برایشتاب جیم شدن از دستشون صبر کنه. شاید شانسی برای فرار از اینجا بود.
در حاشیهٔ بیابان، تلاشهای گاردنر مارتن برایراهی بیرون کشیدنِ فرانکا از حالتِ نامرئی بودن،فرار حتی پس از یک رشته انفجار، ناکام ماند.
معشوقهٔ پیشینشمسیرِ در نقطهای نامعلوممیدانست ناپدید شده بود.
فرانکا بهعنوانِ یک زن شیطانی لذت، بر تواناییهای قاتلِ خود تکیه میکرد؛ هیچ ردپایی برآشنا جا نمیگذاشت و بوی تن و هالهٔ روحیاش را میپوشاند. این کار ردیابیِ او راشعلههای به چالشی سهمگین بدل میکرد و مهارتِ یک شکارچی در گردآوریِ اطلاعاتِ محیطی را خنثی میساخت.
گاردنر مارتن که زرهی تمامبدن و نقرهایسفید به تن داشت، مدام جابهجا میشد. او که با ویژگیها و تواناییهای مسیرِ دیوبانو آشنا بود،بماند میدانست فرانکا با ارتقا به ردهٔ لذت، دیگر برای نفرینهایش نیازی به خون، مو یا ناخن ندارد. بازتاب دادنِ تصویرِ او در آینهها واندکی دربرگرفتنش با شعلههای سیاه برای این کار کفایت میکرد. برای جلوگیری از بازتاب یافتن در آینه، نمیتوانست بیش از سه ثانیه یکجا بیحرکت بماند.
گاردنر مارتن همانطور که با شتاب مانور میداد، نگاهی به فیلیپ و آنتونی، دلالِ اطلاعات، انداخت. دید که آنتونی روی زمینحالتِ افتاده، سرش را چسبیده و میلرزد. آنتونی گهگاه از تسکین روی خودش استفاده میکرد و دست از مقاومت کشیده بود. ردای سیاهردپایی فیلیپ اندکی گشاد شد و کلاغهای آتشینِ سرخ و تقریباً سفیدی در کنارش تجسم یافتند، گویی برای قربانی کردنی عظیم آماده میشدند.
گاردنر مارتن با دیدنِ این صحنه، اعتناییردهٔ به نبردِ در جریان نکرد. دستِ راستش رادادنِ بالا آورد و نقابِ زرهش را پایین کشید.
شمشیرِ پهنی که از نوری متراکم میدرخشید، در چنگِ گاردنر مارتن ظاهر شد و درخششِ سپیدهدمِمیدانست تابناک و مقدسی را بر گسترهای پهناور افکند. تلألؤ آن توهمات را باطل کرد، سایهها راکفایت پس راند و پیکرِ دماسبیبستهٔ فرانکا را در فاصلهای بیش از ده متر پشتِ سرش نمایان ساخت.
این قدرتِ ردهٔنیازی ۶ مسیرِ جنگجو،ندارد یعنی شوالیهٔ سپیدهدم بود.
این نیرو از زرهِ نقرهایِ گاردنر مارتن ساطع میشد؛ شیءِ مهرشدهٔ شمارهداری که مقامات بهاینجا او اعطا کرده بودند. چند سال پیش در عملیاتی، با کشتنِ دو پالاینده از کلیسایپیشینش خورشیدِ فروزانِ ابدی، این زره را از روی اجسادشان برداشته و از آنِ خود کرده بود.
شماره: ۲۴۷
نام: زره غرور
درجهٔ خطر: ۲. خطرناک. با احتیاط و در حدِ اعتدال استفاده شود. استفاده از آن تنها برای عملیاتهایی مجاز است که به بیش از سه نفر نیاز دارند، یا توسطِ دستیارانِ کشیش و اسقفهای اسقفنشین.
طبقهبندیِ امنیتی: پالایندگانِ رسمی و بالاتر.
روشِ مهروموم: در اتاقی تاریک قرار داده شود و انسانهایی با جثهٔ قوی برای نگهبانی از آن با شیفتهای سهساعته انتخاب شوند.
شرح: در اواخرِ جنگ میانِ پادشاهیِ لوئن و امپراتوریِ فیساک، انبوهی از شهابسنگها از آسمان فرود آمدند و فجایعِ گستردهای به بار آوردند.
این زره در ساختمانی ویران در حومهٔ پورت لوسور کشف شد. انسانهای درونِ ساختمان به پایانی بیرحمانه دچار شده بودند.
طیِ آزمایشها مشخص شد که این زره قدرتِ یک غول را به پوشنده میبخشد. منطقهای به شعاعِ ۴۸ متر را با درخششِ سپیدهدم میپوشاند. این پرتوها توهمات را باطل میکنند، سایهها را از بین میبرند و اثراتِ نامرئی شدن را خنثی میسازند. همچنین بر اشباح و سایهها اثر میگذارند، ویژگیهای خاصشان را کاهش میدهند و حتی ارواحِ پلید را تضعیف میکنند.
تواناییهای دفاعیِ مناسبی دارد و گرچه ممکن است آسیب ببیند، اما بهکندی خود را ترمیم میکند. بسته به میزانِ آسیب، زمانِ بازیابی میتواند از نیم ساعت تا یک روز متغیر باشد. برای دادههای دقیقتر، به پیوستِ ۲ مراجعه کنید.
همچنین به پوشنده این توانایی را میدهد که شمشیرِ دودستیِ سنگین، تنومند و در عین حال برندهای را تجسم بخشد. هر ضربه اثری پالاینده به همراه دارد و متلاشی کردنِ شمشیرِ درخشان منجر به ایجادِ طوفان نور سهمگینی میشود. این پدیده میتواند بدنِ انسان را محو کند، اشباح را از بین ببرد و به ارواحِ پلید آسیب برساند.
مهارتهای رزمیِ پوشنده افزایشِ چشمگیری مییابد که با غروری فزاینده همراه است. آنها نسبت به کسانی که پشتِ سرشان ایستادهاند و اهدافی که در تاریکی پنهان یا نامرئیاند، احساسِ حقارت و تحقیر میکنند.
انسانهای ضعیفِ درونِ شعاعِ ۵۰ متری را بدونِ تبعیض نابود میکند. اگر خودِ پوشنده نیز ضعیف شود، او هم به یک هدف تبدیل خواهد شد.
معیارهای تعیینِ قدرتِ بدنیِ افراد متغیر است؛ گاهی بسیار بالا و گاهی پایین. یافتههای اولیه حاکی از ارتباطِ آن با وضعیتِ زره و محیطِ اطراف است. بیشترِ انسانهایی که ورزشِ منظم دارند یا برای تقویتِ بدنِ خود به معجونها متکیاند، بدونِ مشکل از این ارزیابی میگذرند. در مواردِ استثنا، بعداً مشخص شد که آنها از بیماریهای جدیِ پنهان رنج میبردهاند یا در دو روزِ گذشته زیادهروی کرده بودند.
مهم نیست چه کسی هستید، هنگامِ ایستادن پشتِ این زره باید احتیاط کرد، هرچند حملات همیشه رخ نمیدهند.
به همین ترتیب، پوشنده هنگامِ استفاده از دیگر اشیاءِ رازآلود در برابرِ حملاتِ زره آسیبپذیر است. نتایجِ آزمایشها نشان میدهد که هنگامِ رویارویی با اشیاءِ مسیرِ شبِ جاوید و مسیرِ زمین، واکنشهای شدیدتری بروز میدهد.
پوشندهٔ زره در نهایت درجاتِ مختلفی از خیانت را تجربه میکند، صرفنظر از اینکه هنوز آن شیء را به تن داشته باشد یا نه.
در شب، این زره بسیار آرام است و کمترین میزانِ پرخاشگری را نشان میدهد. با این حال، زیرِ آسمانِ مهتابی، رفتارش بهطرزِ چشمگیری تحریکپذیر شده و به بالاترین حدِ تهاجمی میرسد.
بالاترین ردهٔ سوژههای آزمایشی، ردهٔ ۵ است...
پیوستِ ۱: قدِ پوشندهٔ زره به درجاتِ مختلف بلندتر میشود. پوشیدنهای مکرر روی هم انباشته نمیشوند.
پیوستِ ۲...
تحتِ تأثیرِمحیطی شیءِ مهرشدهٔ ۲۴۷-۲،زرهی فرانکا نمایان شد.
گاردنر مارتن، که نقابی بر چهره داشت،بازتاب لحظهای درنگ کرد و سپس با شمشیرِکفایت پهن و درخشانِ در دستش ضربهای زد.
همزمان، انبوهی از کلاغهایمارتن آتشینِ زرشکی و تقریباًجیم سفید در اطرافش شکل گرفتند.
ژنرال فیلیپ در میانِ کلاغهای آتشینِ زرشکی، به چشمانِنفرینهایش آنتونی رید که روی زمین افتاده بود خیره شد.دربرگرفتنش چانهاش را کمی بالا داد و گفت: «سرنوشتت رو بپذیر.»
آنتونی خطرِ قریبالوقوع را حس کرد، اما دید توانی برایجابهجا مقاومت ندارد. لرزان بود و خاطراتِ آن شبِ هولناک بهنفرینهایش ذهنش هجوم آورد و هرگونه مقاومتی را برایش دشوار کرد.
با این حال، وقتی حرفهای ژنرال فیلیپ دربارهٔدادنِ قربانی شدن، سرنوشتِ شومِ همرزمانش و سالها تحقیقیافتن را به یاد آورد، خشم در وجودش شعلهور شد.
خودشه!
اون همون کسیه که به همرزمانم آسیبردهٔ رسوند، همون آدمای خشن اما دوستداشتنی، وبازتاب همراهانم که یه زمانی پشتم بهشون گرم بود!
ناگهان، سؤالِ پیشینِخنثی لومیان در افکارِتمامبدن آنتونی طنین انداخت.
«تا به امروز، هنوز با ترسِ اون شبدادنِ و صدای شلیکهای ناگهانی دستوپنجه نرم میکنی؟ واقعاًیافتن شجاعت و ارادهٔ لازم برای ادامه دادن رو داری؟»
آنتونی پاسخشرسیدگی را بهمارتن یاد آورد:
«شاید من تو اون حمله مُردم.ارتقا چیزی که مونده یه روحِ انتقامجوئهناخن که تو جستوجوی حقیقت و انتقام خستگیناپذیره.
«من ممکنهمحیطی نابود بشم، امازرهی نمیتونم تسلیم بشم...»
درسته. من باید خیلی وقت پیشندارد میمُردم. تنها هدفم تو زندگی انتقامه.شعلههای و امروز، دشمنِ واقعیم جلوم ایستاده!
چرا باید بترسم؟ من حتی ازکردنِ مرگ هم نمیترسم. چرا از شلیکِکنه گلوله، انفجار، یا قربانی شدن بترسم؟
بدترین نتیجهش مگه مرگ و قربانیارتقا شدن برای یه خدای پلید نیست؟ منندارد از قبل از نظر روانی آماده بودم!
این بار انتخاب کردم که تو تریرنقرهایسفید بمونم، نه برای اینکه از فاجعهٔ احتمالی فرارآشنا کنم، بلکه برای اینکه حسرتهام رو جبران کنم.
حالا، فرصتش پیش اومده!
شعلههای انتقام در قلبِ آنتونی رید خروشید. نگاهش را بالادستشون آورد تا با چشمانِ قهوهایِ تیره، کمی سرخشده و پر ازحالتِ نفرتِ ژنرال فیلیپ روبهرو شود—کسی که زمانی مافوقِ مافوقِ مافوقش بود.
آنتونی در دل ناسزاآشنا گفت: برو به جهنم! ونفرینهایش جنونِ روانپزشک را آزاد کرد.
این توانایی میتوانست احساسات را دستکاری کند یاداشت وضعیتِ روانیِ هدف را بیثبات سازد، او را بهارتقا وضعیتی جنونآمیز بکشاند و آسیبِ روانیِ شدیدی وارد کند.
در برخی موارد، حتیخون میتوانست باعث شود هدفدادنِ مهارش را از دست بدهد.
درست وقتی ژنرال فیلیپ آماده میشد تا دستهای از کلاغهای آتشین را رها کند، موجی از پیشحسِبیابان خطر به او هجوم آورد. پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، قربانیِ موردنظر سرش را بالاشده آورد و به چشمانش خیره شد؛ با چشمانی قهوهایِ تیره و پرخون که با شدتی تمام میسوختند.
با صدای وزوزی، سرِآشنا فیلیپ به عقب پرتاب شدنفرینهایش و افکارش به هم ریخت.
از وقتی الههٔ سرنوشت را پذیرفته بود، او که در اصل ردهٔ ۵مسیرِ بود، با تکیه بر دانشِ مربوطه میتوانست بهخوبی تغییراتِ شخصیت و افکارش رادادنِ حس کند. بدنش نیز با افزایشِ قدرتِ عطیهها دستخوشِ تغییراتی تدریجی شده بود.
برای فیلیپ که از نظر روانی آماده بود، این موضوع پذیرفتنی مینمود.شعلههای تنها یک نگرانی آزارش میداد: وضعیتِ روانیاش پیشبینیناپذیر شده بود. گاهی منطقی،همانطور گاهی متعصب، گاهی سرد و گاهی آرام بود. رفتارش دمدمیمزاج شده بود.
این حالترسیدگی بازتابی از آنپیدا موجوداتِ بزرگ بود.
ذهنِ ژنرال فیلیپ چنان بود که گویی توفانی در آن بهخون پا شده است. پوستِ صورتش ورم کرد و موهای سفیدِ رنگپریدهاشجلوگیری مجعد شد، شبیه کسی که روزها در آب غوطهور بوده است.
رشتههایی نامرئی از هر منفذِ پوستش نمایان شد کهمدام هالهای ضعیف و جیوهایرنگ داشتند و به گوشتِ تنِردهٔ فیلیپ ظاهری میبخشیدند که گویی در شعلههای آتش میسوخت.
ژنرال فیلیپنفرینهایش لحظهای تسلیمِخون جنون شد.
در آنرسیدگی لحظه، پیکری پشتِپیدا سرش شکل گرفت.
لومیان بود، با پیراهنِ سفیدی که نیمی ازدیگر آن در شلوارش بود، شلواری قهوهای و کفشهایتصویرِ چرمیِ سیاهی که شبیه نقاشیِ رنگروغن به نظر میرسید.
لومیان با شناختنِ صدای فرانکا و حسنقرهایسفید کردنِ آغازِ نبرد، فوراً برای کمک بیرون ندوید.آشنا در عوض، تصمیم گرفت منتظرِ فرصتی مناسب بماند.
از آنجا که میدانست نیروی روحیِ کنونیاش تنها یک انتخابِ بهینه به او میدهد،کفایت لومیان باید گاردنر مارتن یا ژنرال فیلیپ را بهسرعت از پا درمیآورد. در این صورتآنتونی فرانکا، ژنا و آنتونی میتوانستند با هم متحد شوند و به حسابِ دشمنِ باقیمانده برسند.
انتخابِ هدفرسیدگی برای لومیانمارتن تصمیمِ آسانی نبود.
گاردنر مارتن که توسطِ پلاکِ ۱۳ بلوارِ بازار فاسد شده بود و افسرِ فرماندهِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون به شمار میرفت، ویژگیهایکفایت عجیبِ بسیاری داشت. لومیان نمیتوانست تضمین کند که ترکیبی از مشتها کارش را یکسره کند. ژنرال فیلیپ نیز با عطیهاش کهزمین به سرنوشت مربوط میشد، ممکن بود خطر را از پیش حس کند و این احتمالِ موفقیتِ حملهٔ غافلگیرانهٔ لومیان را کم میکرد.
هر دو گزینه خطراتِ قابلتوجهی داشتندتمامبدن و لومیان را وادار میکردند خویشتنداریویژگیها به خرج دهد و صبورانه منتظر بماند.
تا زمانی که فرانکاخون و آنتونی فعلاً زندهدادنِ بودند، لومیان دست نگه میداشت.
صبر ویژگیِ اساسیِ یک شکارچیپیدا بود و برای یک توطئهگردستشون نیز به همان اندازه اهمیت داشت.
با این حال، انتظارِ لومیان کورکورانه نبود. او با تکیه بر جادوی آینهٔ ژنا و آینههای خردشدهآینهها در بیابان، وضعیت را از نزدیک زیر نظر داشت. لومیان که آماده بود مداخله کند و آنتونی رانگاهی نجات دهد، فرصتِ مناسب را زمانی یافت که آنتونی با یک جنون ورق را به ضررِ فیلیپ برگرداند.
این همون فرصت بود!
لومیان به ژنرال فیلیپ کهناخن در وضعیتِ جنونآمیزش دستوپا میزد خیرهدربرگرفتنش شد و با سردی گفت: «همف!»
دو پرتوِ نورِ سفیدمارتن به بیرون شلیک شدجیم و به فیلیپ برخورد کرد.
چشمانِ درگذشته ناگهان تمرکزش را ازارتقا دست داد و بدنش تلوتلو خوردناخن و در آستانهٔ فروریختن قرار گرفت.
لومیان از قبل دستِ راستش را بالا آورده بود، انگشتِجابهجا کوچک و حلقهاش را خم کرده و پشتِ سرِ ژنرالنفرینهایش فیلیپ را نشانه گرفته بود و ادای یک هفتتیر را درمیآورد.
بنگ! با جلوهٔ صوتیای که در ذهنش افزود و کمی خم شدنشعلههای به عقب، گلولهٔ آتشینِ زرشکیرنگی بهسرعت فشرده شد و از نوکِ انگشتانِهمانطور اشاره و میانیاش به بیرون شلیک شد و همچون گلولهای بهسوی هدف شتافت.