---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 38: گوسفندان • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 38: گوسفندان

0

بیش از دوازده تن از اعضای خانوادهٔ بری در خانه‌ای دوطبقه و مخروبه‌مشکلی​ چپیده بودند. لومیان بی‌اعتنا به درِ باز، با احتیاط از کنارش گذشت و‌بویاییِ​ به محوطهٔ خالیِ پشتِ خانه که با حصارهای چوبی محصور شده بود، رفت.

تپه‌هایی از هیزم و علوفه زیرِ لبهٔ‌همین​ بامِ محوطه پراکنده بود و سه گوسفندِ‌جامع​ سفیدِ کثیف و گل‌آلود آنجا پرسه می‌زدند.

لومیان به یاد آورد که اورور گفته بود گوسفندانی که پییر شتابان با آن‌ها برگشته عجیب‌چشمش​ به نظر می‌رسند، اما نمی‌توانست دقیقاً بگوید کجایشان غیرعادی است. به همین دلیل، لومیان از غیبتِ‌مرتب​ چوپان که برای نیایش به کلیسای جامع رفته بود، استفاده کرد تا گوسفندان را بررسی کند.

هرچند خودش هرگز چوپانی نکرده بود، اما چون نزدیکِ‌توانست​ مراتعِ کوهستانیِ کوردو زندگی می‌کرد، دست‌کم با ۷۰ تا‌دارم​ ۸۰ گوسفند سروکار داشت. پس به‌هیچ‌وجه با آن‌ها ناآشنا نبود.

پس از مدتی بررسیِ دقیق، لومیان نتوانست هیچ تفاوتی میانِ سه گوسفندِ‌عادی​ پیشِ رویش و دیگر هم‌نوعانشان تشخیص دهد. فقط توانست زیرِ لب زمزمه‌همین‌جا​ کند: «با چشمِ عادی که مشکلی نمی‌بینم—نکنه به قدرتِ خاصی نیاز دارم؟»

متأسفانه، شکارچی‌ها چنین توانایی‌هایی نداشتند.

لومیان تا همین‌جا هم از بینایی و بویاییِ‌درکش​ تقویت‌شده و درکش از سرنخ‌های گوناگون استفاده کرده‌چشمش​ بود، اما باز هم نتوانست هیچ مشکلی پیدا کند.

تنها چیزِ عجیبی که به چشمش آمد این‌فقط​ بود که فضولاتِ گوسفندان به‌جای اینکه همه‌جا پراکنده‌خاصی​ باشد، در یک گوشه روی هم تلنبار شده بود.

البته این احتمال هم کم نبود‌تشخیص​ که خانوادهٔ بری برای استفادهٔ بهتر‌عادی​ از کود، آنجا را مرتب تمیز می‌کردند.

پس از چند ثانیه بررسیِ بیشتر، لومیان‌همین​ آرام زمزمه کرد: «انگار فقط نگاه کردن‌جامع​ و بو کشیدن کافی نیست... باید دست‌به‌کار بشم؟»

بی‌درنگ دستش را روی حصار‌بینایی​ گذاشت و از روی آن‌گوناگون​ پرید؛ گویی در خانهٔ خودش بود.

هر سه گوسفند هم‌زمان سر چرخاندند‌تشخیص​ و به لومیان نگاه کردند. او‌عادی​ هم با پوزخندی به آن‌ها سلام کرد.

«بیاین ببینم، وقتِ معاینه‌ست.»

نگران نبود که صاحبشان مچش را بگیرد، چون پیش از این هم بارها‌کلیسای​ چنین کارهایی کرده بود. همهٔ خانواده‌های دهکده می‌دانستند که این پسر عاشقِ انواع‌واقسامِ‌چون​ شیطنت‌هاست. استفاده از گوسفندها به‌عنوانِ ابزارِ شوخی هم فقط بخشی از مسخره‌بازی‌هایش بود.

به قولِ خودِ لومیان: «وقتی‌بینایی​ آبروت از قبل رفته، بدنام‌گوناگون​ بودن یه مزایایی هم داره.»

با داشتنِ لقبِ «شاهِ شیطنت»، هر کاری که در دهکدهٔ کوردو‌چشمِ​ می‌کرد سوءظنِ چندانی برنمی‌انگیخت. حتی اگر آن‌هایی که آشکارا غیرعادی بودند‌توانایی‌هایی​ مچش را می‌گرفتند، نمی‌توانستند ثابت کنند که کاسه‌ای زیرِ نیم‌کاسه‌اش است.

البته در چنین شرایطی، چه‌بسا کشیش گیوم و چوپان پییر‌زمزمه​ برای احتیاط هم که شده سعی می‌کردند او را ساکت کنند.‌چنین​ از این رو، باید در مواقعِ لزوم احتیاط به خرج می‌داد.

«بع! بع! بع!»

سه گوسفند که گویی نیتِ شومِ لومیان‌تقویت‌شده​ را حس کرده بودند، پشتِ تپهٔ علوفه‌چیزِ​ پنهان شدند و صدایشان به‌زحمت به گوش می‌رسید.

اما چطور می‌توانستند‌رویش​ از دستِ یک‌تشخیص​ شکارچی فرار کنند؟

لومیان گوسفندی را گرفت و‌هم‌نوعانشان​ درحالی‌که به‌زور دندان‌هایش را معاینه‌زمزمه​ می‌کرد، دستی به پهلویش کشید.

زمزمه کرد:‌دقیقاً​ «اینجا هم‌کجایشان​ مشکلی نیست...»

وقتی دید گوسفند دارد نگاهش می‌کند، با‌تقویت‌شده​ پوزخندی شرورانه افزود: «سلامتیت که عالیه. احتمالاً‌چیزِ​ خورشِ گوشت و نخودفرنگیِ خوشمزه‌ای ازت درمیاد.»

این را عمداً‌رویش​ گفت تا هوشِ آن‌دهد​ سه گوسفند را بسنجد.

وقتی بدنِ هدف هیچ مشکلی‌هم‌نوعانشان​ نداشت، چاره‌ای نبود جز اینکه‌زمزمه​ از این زاویه وارد شود.

چشمانِ گوسفند لحظه‌ای مات شد.

لومیان خندید.

«خیلی باهوشی،‌پیشِ​ نه؟ می‌فهمی‌دیگر​ چی می‌گم؟»

چشمانِ گوسفند به حالتِ‌دیگر​ عادی برگشت، سرش را چرخاند‌توانست​ و مشغولِ خوردنِ علوفه شد.

لومیان دستی به چانه‌اش کشید:‌غیرعادی​ «محل نمی‌ذاری؟ بعداً از پییر بری‌برای​ می‌خرمت و امشب برای شام می‌خورمت!»

گوسفند واکنشی نشان نداد.

تکه‌ای علوفه‌پیشِ​ به دندان گرفت‌هم‌نوعانشان​ و بیرون کشید.

تپهٔ علوفه ناگهان فروریخت‌دیگر​ و چشمانِ تیزبینِ شکارچیِ‌فقط​ لومیان چیزی را دید.

چهره‌اش درهم رفت.‌بگوید​ جلو رفت و برای‌همین​ بررسیِ دقیق‌تر چمباتمه زد.

دسته‌ای موی سیاه بود‌همین‌جا​ که چند ناخنِ کنده‌شده‌درکش​ در آن قرار داشت.

لومیان با تعجب‌رویش​ زمزمه کرد: «چرا این‌دهد​ باید بیرونِ خونه باشه؟»

او به‌عنوانِ یکی از اهالیِ کوردو، از رسومِ خاکسپاریِ منطقهٔ داریژ به‌خوبی آگاه‌مشکلی​ بود. وقتی کسی در خانه می‌مرد، باید موها و ناخن‌هایش را می‌چیدند و‌بویاییِ​ جایی در داخلِ خانه پنهان می‌کردند تا طالع و بختِ نیکِ خانواده حفظ شود.

چطور ممکن بود چنین‌کجایشان​ چیزی سر از تپهٔ‌دلیل​ علوفه‌ای در بیرونِ خانه دربیاورد؟

لومیان دستهٔ مو و ناخن‌ها‌بینایی​ را برداشت و درحالی‌که بررسی‌اش می‌کرد،‌کرده​ آن را در دست سبک‌سنگین کرد.

خیلی تازه به نظر‌دیگر​ می‌رسه، انگار همین تازگی‌ها چیدنش...‌توانست​ به‌سرعت به این نتیجه رسید.

با این حال،‌رویش​ اخیراً هیچ‌کس در‌تشخیص​ دهکدهٔ کوردو نمرده بود!

لومیان فقط توانست حدس بزند که این‌همین​ نوعی جادوگری شبیهِ رسومِ خاکسپاری است. قصد داشت‌رفته​ بعداً در این باره با خواهرش مشورت کند.

برای اینکه سوءظنی برنینگیزد، ناخن‌ها و موهای سیاه‌درکش​ را سرِ جایش در تپهٔ علوفه چپاند و‌چشمش​ همه‌چیز را به همان شکلِ به‌هم‌ریختهٔ قبل برگرداند.

پس از‌پیشِ​ پایانِ کار، به‌سوی‌هم‌نوعانشان​ حصارِ چوبی رفت.

لومیان چند قدم که دور شد، برگشت و نگاهی به آن سه گوسفند انداخت. با لحنی امیدوارانه با خودش‌متأسفانه​ زمزمه کرد: «پییر بری یه چیزیش می‌شه. قبل از ماهِ مه برگشته به دهکده. نکنه اون بیرون جرمی مرتکب‌این​ شده؟ به‌عنوانِ یه شهروندِ خوبِ اینتیس و یه مؤمنِ معتقد به خدا، باید برم داریژ و یه پرس‌وجویی بکنم؟»

هر سه گوسفند فقط‌کجایشان​ به او خیره ماندند؛‌دلیل​ بی‌هیچ واکنش و تغییری.

لومیان در دل آهی‌همین‌جا​ کشید و ناامید شد. این‌سرنخ‌های​ گوسفندها چندان هم باهوش نیستن.

سپس دستانش را بالا آورد—شست‌ها‌هم‌نوعانشان​ رو به بالا، انگشتانِ اشاره‌زمزمه​ رو به پایین—و ژستی تحقیرآمیز گرفت.

وقتی اعصابم خورده،‌رویش​ مسخره کردنِ گوسفندا‌تشخیص​ چه ایرادی داره؟

ناگهان، گوسفندی که لومیان‌کجایشان​ وارسی‌اش کرده بود، با نگاهی‌غیبتِ​ امیدوار چند قدم جلو آمد.

سُمش را بالا‌نداشتند​ آورد و روی‌بویاییِ​ گِل خط کشید.

لومیان لحظه‌ای جا خورد، اما‌هم‌نوعانشان​ خیلی زود به گوسفند نزدیک‌زمزمه​ شد تا ببیند چه می‌کشد.

انگار گوسفند داشت حروفی روی‌هم‌نوعانشان​ زمین می‌نوشت. برای لومیان آشنا‌زمزمه​ بودند، اما آن‌ها را نشناخت.

اخم کرد و با خودش گفت: این‌همین​ زبان باید با زبانِ اینتیسی هم‌ریشه باشه... ولی‌رفته​ من فقط اینتیسی و کمی فیساکیِ باستانی بلدم...

در آن لحظه، لومیان‌همین‌جا​ به اهمیتِ حرفِ اورور‌درکش​ پی برد: «دانش یعنی قدرت.»

کارِ گوسفند که تمام شد، یک قدم عقب رفت‌توانست​ و با نگاهی ملتمسانه به لومیان خیره شد. دو گوسفندِ‌متأسفانه​ دیگر هم تغییرِ حالتِ مشابهی دادند و آرام بع‌بع کردند.

لومیان به واژهٔ روی زمین نگاه کرد‌دهد​ و در فکر فرو رفت. نمی‌دانست چه‌نمی‌بینم—نکنه​ معنایی دارد و چطور باید واکنشی نشان دهد.

یکی‌دو ثانیه بیشتر نگذشته بود که‌است​ فکری به سرش زد و با وقار‌کلیسای​ رو به سه گوسفند سر تکان داد.

پای راستش را دراز‌همین‌جا​ کرد و واژهٔ روی‌درکش​ خاک را پاک کرد.

شاید خودش نمی‌فهمید،‌رویش​ اما می‌توانست وانمود‌تشخیص​ کند که فهمیده است!

فعلاً گوسفندها را‌رویش​ دست‌به‌سر می‌کرد و بعداً‌دهد​ از خواهرش راهنمایی می‌گرفت.

بی‌آنکه منتظرِ «واکنشِ» گوسفندها بماند، با چهره‌ای جدی و‌غیبتِ​ متفکرانه آرام سر تکان داد و به‌سمتِ حصار رفت؛‌گوسفندان​ گویی می‌گفت: «صبر کنید، یه فکری به حالش می‌کنم.»

لومیان از آغل بیرون آمد، وقت را تلف نکرد و‌گوناگون​ یک‌راست به خانه رفت. اورور را در اتاقِ کار پیدا‌به‌جای​ کرد که روی صندلیِ راحتی نشسته بود و کتاب می‌خواند.

با اضطراب صدایش‌رویش​ زد: «خواهر بزرگه،‌تشخیص​ یه چیزی شده.»

اورور بی‌درنگ گارد گرفت: «بهم‌هم‌نوعانشان​ می‌گی خواهر بزرگه... این بار‌زمزمه​ دیگه چه دسته‌گلی به آب دادی؟»

لومیان نفسِ عمیقی‌بگوید​ کشید و افکارش‌است​ را مرتب کرد.

«یادته گفتی سه‌نداشتند​ تا گوسفندِ پییر بریِ‌تقویت‌شده​ چوپان یه مشکلی دارن؟

«خب، وقتی داشت تو کلیسای جامع نیایش‌دهد​ می‌کرد، رفتم پشتِ خونه‌اش تا یه نگاهی‌نمی‌بینم—نکنه​ بندازم. و حدس بزن چی پیدا کردم؟»

چهرهٔ اورور جدی شد.

«اگه می‌خوای از این کارا بکنی،‌است​ باید از قبل بهم بگی. الان اوضاع‌کلیسای​ خطرناکه و کسی نیست ازت محافظت کنه.»

لومیان از نگرانیِ خواهرش دلگرم شد،‌بویاییِ​ اما پیشِ خودش غر زد: اگه از‌تنها​ قبل بهت می‌گفتم که عمراً می‌ذاشتی برم...

صادقانه قول‌پیشِ​ داد: «دفعهٔ بعد‌هم‌نوعانشان​ حتماً بهت می‌گم.»

ده‌ها بار‌پیشِ​ حرف‌های مشابهی‌دیگر​ زده بود.

اورور که به اضطراری بودنِ اوضاع پی‌همین​ برده بود، سر تکان داد و اشاره‌جامع​ کرد که لومیان می‌تواند یافته‌اش را بگوید.

لومیان به‌سرعت ماجرای آغل را‌بینایی​ تعریف کرد. اورور هرچه بیشتر‌گوناگون​ گوش می‌داد، چهره‌اش جدی‌تر می‌شد.

از روی صندلیِ راحتی بلند شد و‌دهد​ قلم و کاغذی پیدا کرد تا به‌نمی‌بینم—نکنه​ دستِ لومیان بدهد: «اون واژه رو بنویس.»

لومیان واژه را به‌دیگر​ خاطر سپرده بود، پس به‌سرعت‌توانست​ آن را روی کاغذ نوشت.

اورور نگاهِ گذرایی به آن‌غیرعادی​ انداخت و با لحنی جدی‌چوپان​ گفت: «این یه مشکلِ بزرگه.»

می‌دونم... لومیان‌توانایی‌هایی​ در دل‌همین‌جا​ پاسخ داد.

تازه، به نظرش مشکل‌دیگر​ حتی بزرگ‌تر از چیزی‌فقط​ بود که خواهرش تصور می‌کرد.

پرسید: «مشکل چیه؟»

اورور به واژه اشاره کرد و گفت:‌همین​ «این زبانِ هایلندره، زبانِ رسمیِ پادشاهیِ فیناپوتر.‌جامع​ مثل اینتیسی، ریشه‌اش به فیساکیِ باستانی برمی‌گرده.

«معنیش می‌شه...»

اورور لحظه‌ای مکث‌رویش​ کرد و بعد با‌دهد​ صدایی بم گفت: «کمک!»

لومیان با تعجب‌رویش​ گفت: «کمک؟ گوسفندا دارن‌دهد​ از ما کمک می‌خوان؟»

اورور کوتاه تأیید کرد:‌کجایشان​ «شک دارم واقعاً گوسفند‌دلیل​ باشن. احتمالاً آدم بودن!»

لومیان حیرت‌زده پرسید: «آدم؟»

این موضوع‌پیشِ​ فراتر از‌دیگر​ حدِ دانسته‌هایش بود.

پیش از این، لومیان فقط فکر می‌کرد این سه گوسفند باهوش‌اند و‌عادی​ احساساتی شبیهِ آدم‌ها دارند. انگار زبانِ آدمیزاد را هم تا حدی یاد‌همین‌جا​ گرفته بودند، اما هرگز به ذهنش خطور نکرده بود که واقعاً آدم باشند.

از نظرِ او، تبدیل‌کجایشان​ شدن به گوسفند فقط‌دلیل​ در داستان‌های خیالی اتفاق می‌افتاد!

اما همین که‌نداشتند​ این فکر از ذهنش‌تقویت‌شده​ گذشت، حیرتش فروکش کرد.

به یاد آورد که همین حالا هم‌دهد​ درگیرِ یک چرخهٔ زمانی شده‌اند. پس تبدیل شدنِ‌قدرتِ​ آدم‌ها به گوسفند دیگر چه جای تعجبی داشت؟

در دنیای علومِ غریبه،‌دیگر​ از این دست اتفاقاتِ‌فقط​ عجیب‌وغریب و نامعقول کم نبود.

اورور در برابرِ سردرگمیِ برادرش با جدیت سر تکان داد و گفت:‌نیایش​ «مطمئن نیستم فنِّ رازآلودی وجود داشته باشه که بتونه آدم رو به‌چوپانی​ گوسفند تبدیل کنه، ولی الان همهٔ شواهد دارن همین احتمال رو نشون می‌دن.»

لومیان تأیید کرد: «دقیقاً.»

هرچه بیشتر به این موضوع‌هم‌نوعانشان​ فکر می‌کرد، بیشتر مطمئن می‌شد‌زمزمه​ که آن سه گوسفند احتمالاً آدم‌اند.

یعنی پییر بریِ‌رویش​ چوپان در واقع‌تشخیص​ داشت آدم‌ها را می‌چراند؟

لومیان سپس پرسید: «چرا‌کجایشان​ اون ناخن‌ها و موها‌دلیل​ بیرونِ خونه قایم شده بودن؟»

اورور لب‌هایش را برچید و گفت: «این یکی‌درکش​ از رسومِ خاکسپاری توی منطقهٔ داریژه. البته تو‌چشمش​ شرایطِ عادی ازش استفاده نمی‌شه. خیلیا اصلاً فراموشش کردن.

«من به‌عنوانِ یه جادوگر این جنبه‌ها‌تشخیص​ رو مطالعه کردم تا ببینم می‌تونم‌عادی​ دانشِ مفیدی ازشون بیرون بکشم یا نه.»

سپس توضیح داد: «وقتی یکی از اعضای خانواده خودکشی می‌کنه یا به دستِ یکی از بستگانش کشته می‌شه،‌دارم​ یا اگه تو زمانِ حیاتش آدمِ بدی بوده و تأثیرِ منفی روی کلِ خانواده گذاشته، موها و ناخن‌هایی رو‌آمد​ که بعدِ مرگش می‌چینن باید بیرونِ خونه قایم کنن تا طالعِ خانواده تحت‌تأثیر قرار نگیره و براشون بدشانسی نیاره.»

خودکشی یا کشته شدن‌کجایشان​ به دستِ بستگان؟ لومیان‌دلیل​ ناگهان چیزی به ذهنش رسید.

در چرخهٔ قبلی، پونس‌همین‌جا​ بنه بدونِ رعایتِ رسومِ خاکسپاری‌سرنخ‌های​ واردِ خانهٔ ناروکا شده بود.

یعنی ممکن بود‌رویش​ برای برداشتنِ موها و‌دهد​ ناخن‌های ناروکا رفته باشد؟

ناولها | novelha.net