چپتر 530: آغاز
0لومیان گوشوارهٔ نقرهایِ دروغ را به گوش انداخت.لباسهای باندِ سفیدی بیرون آورد و آن را دورِ زخمِمینیاتوریِ سوختهٔ سمتِ راستِ سینهاش و دستِ چپِ خونینش پیچید.
شعلههای سرخ پیرامونش زبانهروشن کشیدند و خونِ چکهکنانقیرگون و تکهگوشتهای پاشیدهاش را بلعیدند.
در تمامِ این مدت، لومیان تکههای جسدی راپاره که برمن به اینسو و آنسو پراکنده بود،مینیاتوریِ جمع کرد و کنارِ سر روی هم کوپه کرد.
داشت زمان را حساب میکرد. اگر ویژگیِ فرابشریِمیمانست برمن هنوز شکل نگرفته بود، چارهای نداشت جز اینکهاستخوانیِ کوپهٔ جنازه را به جنگلِ کنارِ آتشفشانِ آنداتنا ببرد.
چراکه دستکشهای بوکسِ فلوگ توجهِ برخی موجوداتِمیانِ پنهان را جلب میکرد و به آنهاگوناگونی اجازه میداد جانورانِ خطرناک را به حمله وادارند.
پیش از این، لومیان مجبور بود بهمحضِ پایانِ استفاده از دستکشهای بوکسِ فلوگلباسهای از صحنه بگریزد، اما این نبرد کوتاه بود. دستکشها را از قبل درمیمانست کیفِ مسافرش چپانده بود و همین به او اجازه میداد کمی بیشتر صبر کند.
لومیان دید که لکههای نورانیِ رنگارنگی — بنفشِ روشن، سفیدِ رنگپریده واشیاءِ سیاهِ قیرگون — از سرِ برمن و کوپهٔ تکههای جسد بیرون میآیند. درپودر میانِ لباسهای پاره و چیزهایی که روی زمین افتاده بود، اشیاءِ گوناگونی یافت.
مغزی مینیاتوریِ آغشته به خون که به برنج میمانست، تلسکوپی سیاهرنگ و جمعشونده، پماد وفلزی پودر در قوطیهای فلزی، عصای استخوانیِ کوتاهی، نشانِ عجیبی از خورشیدی محصور در استخوانها، دفترچهای باطلایی جلدِ نرم درونِ جعبهای آهنی، انگشتری طلایی با ظاهری عادی، و سکههای طلا و نقرهٔ پراکنده...
اسنادِ بانکی و اسکناسهاسرِ ظاهراً در انفجار ولباسهای آتشسوزی از بین رفته بودند.
لومیان با احتیاط تکتکِ اشیاء را جمع کرد. حسسرِ میکرد سه تا از آنها قدرتهای فرابشری دارند؛ چراکهاشیاءِ صرفِ تماس با آنها واکنشهای نامطلوبِ مختلفی به همراه داشت.
«خوب شد از همون اول قصد نداشتم مبارزه با برمن رو کش بدم... اگه میخواست از این اشیاءِ رازآلود استفاده کنه حسابی دردسر میشد...پماد برای مقابله با همچین دشمنِ نیمهدیوونه و کاربلدی، باید کار رو سریع یکسره میکردم و نمیذاشتم فرصتِ نفس کشیدن پیدا کنه... بعضی از اینا رواسنادِ احتمالاً خودش جمع کرده، بقیهشونم شاید از فیدل گرفته باشه...» لومیان به این نتیجه رسید و در نهایت جعبهٔ آهنیِ فرورفته و تَرَکخورده را برداشت.
درونِ دفترچه، نقشهٔ گنجِ خونآلودی قرار داشت. لومیان با نگاهی گذراجمعشونده حدس زد که نقشهٔ دریاییِ مسیری به سوی جزیرهای در منطقهایمحصور خاص باشد. نقشه حاویِ اطلاعاتِ آبوهوایی و علامتگذاریِ مسیرهای امنِ دریایی بود.
«نکنه این همون نقشهٔ گنجِ تقلبی باشه که مارک بنیتوچیزهایی به برمن فروخت؟» لومیان با خود اندیشید. صفحهٔ اولِ دفترچهٔبرنج تیرهرنگ را ورق زد و با کلماتی خرچنگقورباغه روبهرو شد:
«ذهنم همیشه یاری نمیکند. خیلی چیزها را از یاد میبرم. باید تمامِ دانشِ مربوطه را بنویسم تا فراموش نشوند.»
لومیان از خواندنِ بیشتر دستآغشته کشید. نقشهٔ گنجِ تقلبی و دفترچهجمعشونده را با احتیاط در کیفش گذاشت.
لومیان متوجهِ انگشتری طلایی با ظاهری عادیمیانِ شد که در میانِ کوپهٔ جنازه، برگوناگونی انگشتِ حلقهٔ دستِ چپِ برمن خودنمایی میکرد.
شباهتِ چشمگیری به انگشترهای طلایسفیدِ میانِ غنائم داشت؛ هرچند درجسد اندازه، بافت و کیفیت متفاوت بودند.
لومیان بیدرنگ ماجرا را فهمید.
انگشترِ طلا را از انگشتِ برمن بیرونبرنج کشید و با تکهسیمی که دمِ دست داشت،فلزی آن را به انگشترِ طلای دیگری گره زد.
در آن لحظه، ویژگیهای فرابشریِ برمن کاملاًمیانِ شکل گرفت و با بخشهایی از جسدشگوناگونی درآمیخت که حاصلش دو شیءِ متمایز بود.
لومیان دو ویژگیِ فرابشری را بارنگپریده احتیاط در کیف گذاشت، سرِ برمنمیانِ را برداشت و از آنجا ناپدید شد.
بقایای جسدِ برمن بیصدا شعلهورمیآیند شد و آتشفشانِ خاکستریسیاه رازمین در شعلههای سرخ فرو برد.
لومیان در فاصلهٔ بیش از ۲۰۰خون متری، کلاهِ حصیریِ طلاییاش را که بادِپودر شدید برده بود، از روی زمین برداشت.
کلاه را رویقیرگون سرش محکم کردمیآیند و بهسرعت ناپدید شد.
این بار دربنفشِ جادهٔ بیرونِ قطارِ بخارِسیاهِ آتشفشانِ آنداتنا ظاهر شد.
لومیان نگاهی به دهانهٔ آتشفشانِ خاکستریسیاهمیانِ انداخت. غروبِ سرخطلایی همچون گدازهای روان،اشیاءِ سریعتر از حدِ انتظار رنگ میباخت.
قلهٔ کوه بهسرعت تاریک شد.
...
در کلیسای جامعِ ابله در بندرِ فاریم، نه چندان دور از محلهٔ مرواریدهایلباسهای سیاه، لومیان کلاهِ حصیریِ طلاییاش را مرتب کرد و به اسقفِ نیمهغولِ بلندقامتی کهتلسکوپی نیمکلاهِ سیلندری و پالتوی سیاه به تن داشت، نزدیک شد. با صدایی بم گفت:
«میخوام توبه کنم.»
اسقفِ نیمهغول، با چشمانِ آبیِ روشن و قامتیمیمانست که از ۲.۵ متر فراتر میرفت، لحظهای بهعصای لومیان خیره ماند و سر تکان داد: «دنبالم بیا.»
او لومیان را به اتاقِجسد اعترافِ ویژهای برد؛ اتاقی بدونِچیزهایی پنجره و غرق در تاریکیِ مطلق.
لومیان کلاهِ حصیریاش راروشن برداشت و با آرامش گفت:سرِ «نمیخوام تو تاریکی توبه کنم.»
اسقفِ نیمهغول شمعهاسرِ را روشن کردمیانِ و در را بست.
تاپ! لومیان سری با موهایآغشته سفیدِ رنگپریده و حدقههای خالیسیاهرنگ را پیشِ پای اسقفِ نیمهغول انداخت.
اسقفِ نیمهغول نگاهی گذرا بهجسد سر انداخت و با لحنیچیزهایی ملایم پرسید: «مرتکبِ قتل شدید؟»
لومیان به سرِ خونآلود که چرکِ زرد ازقیرگون آن بیرون میزد اشاره کرد و گفت: «نه، فقطافتاده میخوام کمکش کنم توبه کنه. اون وارلاک شیطانی برمنه.»
«برمن؟» تازه آنوقت بود کهمیآیند اسقفِ نیمهغول سر را بهدقت بررسیافتاده کرد و ویژگیهای چهرهاش را شناخت.
او چند لحظه سکوت کرد وخون بعد گفت: «میخواید کلیسا کمکتون کنهپماد تا جایزه رو از دولتِ اینتیس بگیرید؟»
صدای لومیان تغییری نکرد: «همونطورجسد که گفتم، اومدم تا بهجای اونزمین توبه کنم. جایزهاش بخشی از تاوانشه.»
درکِ اینرنگارنگی موضوع برای اسقفِسفیدِ نیمهغول دشوار بود.
لومیان بیشترِ اقلامی را که از برمن به دستچیزهایی آورده بود از کیفِ مسافرش بیرون آورد و فقطخون دفترچهٔ جلدنرمِ تیره و نقشهٔ گنجِ جعلی را نگه داشت.
جرینگ. این اقلام که برخیآغشته قدرتهای فرابشری داشتند و برخیسیاهرنگ ارزشمند بودند، روی زمین ریختند.
اسقفِ نیمهغول که کلاهِسرِ سیلندری و پالتو به تنپاره داشت، چند ثانیه ساکت ماند.
«جایزهٔ وارلاک شیطانی ۶۰۰,۰۰۰ ورلدوره. این چیزا هم ارزشِ زیادی دارن. روی هم رفته، نزدیک بهزمین ۱ میلیون ورلدور میارزن. این مبلغ برای هر کسی هنگفته. اونقدر که مطمئن بشید دیگه نیازیقوطیهای به خطر کردن ندارید. مطمئنید که میخواید اونو به ما اهدا کنید و یه صندوقِ خیریه بسازید؟»
لومیان پاسخِ مستقیمی به پرسشِمیآیند اسقفِ نیمهغول نداد. در عوضزمین تکرار کرد: «این تاوانِ برمنه.»
اسقفِ نیمهغول که تیس نام داشت، گفت: «بسیار خوب، چون به کلیسایپماد ما اعتماد دارید، خواستهتون رو برآورده میکنیم. اسمِ منو به خاطر بسپاریددفترچهای و راحت باشید که پیشرفتِ صندوقِ خیریه رو از نزدیک زیرِ نظر بگیرید.»
لومیان به نشانِ مقدسِ ابله درمیآیند اتاقکِ اعتراف خیره شد، دستش راافتاده روی سینهاش گذاشت و تعظیمِ کوتاهی کرد.
«ستایش بر ابله!»
سپس چشمانش را بست و نیایش کرد: سرورِ بزرگ، اززمین شما تمنا میکنم جهان رو به خاطرِ گناهانش مجازات کنیدمیمانست و مراقبِ غرامتِ ما باشید. این کفاره نیست؛ یه جور خودتنبیهیه...
لومیان مدتی با خلوصِ نیت اعترافخون کرد و سپس راست ایستاد. چشمانشپماد را باز کرد و برگشت تا برود.
اسقفِ نیمهغول باقیرگون شتاب پرسید: «اسمِمیآیند صندوقِ خیریه چی باشه؟»
لومیان نفسِ عمیقیبنفشِ کشید و پاسخ داد:سیاهِ «هلن، صندوقِ خیریهٔ هلن.»
اسقفِ نیمهغول با احتیاطجسد پرسید: «لازمه به مقامات اطلاعچیزهایی بدیم کی برمن رو کشته؟»
لومیان بیآنکه به عقب نگاه کند گفت: «نیازی نیست، اما لزومیجمعشونده هم نداره که سرنخها رو عمداً برام پنهان کنید.» او کلاهِمحصور حصیریِ طلاییاش را بر سر گذاشت و از کلیسای ابله بیرون رفت.
...
آن شب، لومیان بارِ دیگرسفیدِ واردِ میخانهای در کنارِ میدانِ خورشیدمیآیند شد که به پلیکان معروف بود.
باتنا کنته طبقِ معمول پشتِ پیشخوانِ میخانه نشستهپاره بود و شرابِ شیرینِ سامِ طلایی مینوشید. در کنارشآغشته دختری با لباسِ ماجراجویان و چهرهای دوستداشتنی حضور داشت.
لومیان به آن سمت رفت وخون به باتنا و دیگر مشتریان پیوست. لبخندیپودر زد و برای متصدیِ بار بشکن زد.
«یه لیوان سامِ طلایی.»
باتنا نگاهی بهبنفشِ او انداخت و گفت:سیاهِ «انگار یکی سرِ حاله.»
لومیان شربتِ طلایی را از متصدیِ بار گرفت و تهِ لیوانافتاده را روی میز کوبید: «دقیقاً.» سپس ایستاد و لیوان را بالاسیاهرنگ برد: «همگی، امروز دو اتفاق افتاده که ارزشِ جشن گرفتن دارن.»
او با شور و شوقآغشته گفت: «اولیش اینه که یه مأموریتِجمعشونده بالای ۱۰۰,۰۰۰ ورلدوری رو تموم کردم!»
باتنا و زنِقیرگون ماجراجوی کنارش یکصدامیآیند فریاد زدند: «غیرممکنه...»
این جایزه حتی از جایزهٔ بارونترنگپریده بلک هم بیشتر بود. چطور ممکنمیانِ بود در یک روز انجام شود؟
بهعلاوه، باتنا میدانست که کارفرمای لوییمیانِ بری، یعنی فیدل، پیش از این مردهگوناگونی بود. چطور میتوانست مأموریتِ تازهای گرفته باشد؟
لومیان با لحنی پرشور ادامه داد: «برای جشنمیمانست گرفتنِ این موضوع، همهٔ اونایی رو که پشتِعصای پیشخوان نشستن به یه لیوان سامِ طلایی مهمون میکنم!»
نزدیک به ده ماجراجو و مشتری او را تحسینپاره کردند. یکی از آنها با شوخی گفت: «کاری بهآغشته راست و دروغش ندارم، من که حرفتو باور میکنم!»
بقیه همرنگارنگی با اوروشن همصدا شدند.
لبخندِ لومیان پهنتر شد.
«دومین چیزی که باید بابتشآغشته خوشحال بود... یه قصه بافتم تاجمعشونده یه مشت احمق رو گول بزنم!»
ناگهان حالتِ چهرهٔقیرگون همهٔ کسانی که پشتِمیانِ پیشخوان بودند خشک شد.
لومیان نگاهی به آنهاروشن انداخت و ادامه داد: «اماسرِ اینکه نوشیدنیها مجانیه، کاملاً راسته!»
ماجراجویان و مشتریان او رامیآیند هو کردند و گفتند اگر بتوانندافتاده مجانی بنوشند، بدشان نمیآید احمق باشند.
به این ترتیب، لومیان ۹۶ لیس، یا ۴.۸میمانست ورلدور خرج کرد تا دوازده نفرِ حاضر درعصای پیشخوان را به یک لیوان سامِ طلایی مهمان کند.
باتنا در حالی که بهجسد لویی بری نگاه میکرد، در دلزمین با خود گفت: اون واقعاً خوشحاله...
...
اواخرِ شب، درسرِ پرنده پرواز، اتاقِمیانِ ۵، کابینِ درجهیک.
لومیان به اتاقخوابِ اصلی که بهسختی قابلِسکونت بود برگشت، چراغِ نفتی راپماد روشن کرد و دفترچهٔ جلدنرمِ تیره و نقشهٔ گنجِ جعلی را کهدفترچهای از وارلاک شیطانی برمن به دست آورده بود، از کیفِ مسافرش بیرون آورد.