---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 40: فصل 40 • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 40: فصل 40

0

در مقایسه با «چرخهٔ زمانی» و «تبدیل شدنِ آدم‌ها به‌گذاشته​ گوسفند»، صحنهٔ پیشِ رویش دست‌کمی از آن‌ها در تکان‌دهندگی نداشت.‌نمی‌شد​ لومیان حس کرد چشمان، ذهن و روانش به‌شدت آلوده شده‌اند.

اگر از پیش می‌دانست قرار‌مایل​ است شاهدِ چنین چیزی باشد،‌پارچهٔ​ بی‌شک از کارش دست می‌کشید.

این دیگه چه کوفتیه؟

لویی لوند‌این‌طوریه​ که هنوز‌خاطرِ​ یه مرده!

بچهٔ کی‌مایل​ رو حامله‌ست؟ فرماندار؟‌نوزاد​ یا مادام پوآلیس؟

دنیای علومِ غریبه این‌طوریه؟

اورور به خاطرِ‌خاطرِ​ خودم نذاشت با‌چیزا​ این چیزا قاطی بشم...

برای لحظه‌ای، افکارِ لومیان در هم ریخت و ذهنش‌بشم​ دچارِ آشفتگی شد. دلش می‌خواست می‌توانست چشمانش را از کاسه‌می‌توانست​ درآورد و به‌زور آنچه را دیده بود از یاد ببرد.

«وااا! وااا! وااا!»

نوزادی که لویی لوند زاییده بود‌خاکستری​ به گریه افتاد و در یک آن،‌گذاشته​ هاله‌ای مقدس به «اتاقِ زایمانِ» کثیف بخشید.

این زیباییِ یک زندگیِ تازه بود. لومیان‌قاطی​ که بیرونِ پنجره پنهان شده بود، لذتِ‌دچارِ​ سرچشمهٔ حیاتِ انسان را بی‌واسطه تجربه کرد.

البته در کنارِ آن،‌خاطرِ​ حسِ عجیب، پوچ، کثیف و‌بشم​ ناهنجارِ ماجرا آشکارتر هم می‌شد.

لومیان سرانجام به خود‌داشت​ آمد و ناخودآگاه دوباره‌ابریشمیِ​ به داخلِ اتاق نگاه کرد.

زنی که پیراهنِ سفیدِ مایل به خاکستری بر تن داشت، نوزاد را روی پارچهٔ ابریشمیِ‌خونِ​ سفیدی کنارِ لویی لوند گذاشته بود. نوزاد پسر بود و خونِ روی بدنش از چربیِ‌انگشتِ​ سفیدرنگ بیشتر بود، اما جز این، هیچ‌چیزِ غیرعادی در او دیده نمی‌شد. شبیهِ نوزادی معمولی بود.

لومیان دو ثانیهٔ دیگر هم تماشا کرد‌قاطی​ و متوجه شد ده انگشتِ نوزادِ پسر‌دچارِ​ خمیده‌اند. ناخن‌هایش بسیار بلند بود، شبیهِ پنجه‌های پرنده.

همین چند لحظه پیش،‌خاطرِ​ با همان دست‌ها شکمِ لویی‌بشم​ لوند را پاره کرده بود!

از سوی دیگر،‌خاکستری​ لویی لوند در حالتِ‌پارچهٔ​ نیمه‌بیهوش دراز کشیده بود.

زخمِ روی شکمِ لویی لوند هنوز بخیه نخورده بود و خون مدام از آن بیرون‌خونِ​ می‌زد. می‌شد روده‌هایی را که به یک طرف فشرده شده بودند و چیزِ عجیبی شبیهِ‌انگشتِ​ لانهٔ پرنده را که با غشایی به رنگِ گوشت پوشانده شده بود، به‌طورِ مبهم دید.

زن همان‌طور که نوزاد را در ابریشم می‌پیچید، سوزنِ بخیه و نخِ جراحی را‌دچارِ​ برداشت و در حالی که زخمِ لویی لوندِ نالان را می‌دوخت، زمزمه‌وار گفت: «این‌وااا​ که برات خیلی آسون بود. دفعهٔ قبل که چهارقلو زاییدم، اون دردناک به حساب می‌اومد...»

عضلاتِ صورتِ لومیان کمی منقبض شد.‌نذاشت​ حس کرد بعد از چشم‌ها، مغز، ذهن‌ریخت​ و روانش، حالا گوش‌هایش هم آلوده شده‌اند.

نگاهش را‌مایل​ گرفت. باید سریع‌نوزاد​ از آنجا می‌رفت.

به سمتِ پنجره‌ای که‌سفیدِ​ از آن آمده بود پرید‌روی​ و به داخلِ اتاق بازگشت.

پس از بستنِ پنجره، با‌نذاشت​ شتاب از در بیرون رفت‌لحظه‌ای​ و یک‌راست به طرفِ پله‌ها دوید.

لومیان با جاخالی دادن از دستِ‌نذاشت​ یکی از خدمتکارانِ مرد، روی نوکِ پا‌ریخت​ راه رفت و به‌سرعت به سالُن برگشت.

«کجا رفتی؟»

ناگهان، صدایی ملایم‌پیراهنِ​ و کمی گیرا‌خاکستری​ در گوش‌هایش پیچید.

با وجودِ حواسِ شکارچی‌اش،‌خودم​ لومیان متوجه نشده بود کسی‌برای​ کنارِ ورودیِ پله‌ها ایستاده است.

برگشت و مادام پوآلیس را دید که کُرستی آبی‌بشم​ به تن داشت، موهایش را نیمه‌بسته رها کرده بود‌می‌خواست​ و چشمانِ قهوه‌ایِ روشنش تصویرِ او را بازتاب می‌داد.

مادام دیگر لبخندی بر لب‌نوزاد​ نداشت. چشمانش با شدتی نافذ‌گذاشته​ تصویرِ لومیان را منعکس می‌کرد.

ذهنِ لومیان منقبض شد.‌سفیدِ​ وحشت کرده بود، اما آمادگی‌روی​ داشت در صورتِ لزوم بجنگد.

اورور از اتاقی کناری‌خودم​ بیرون آمد و پرسید: «کجا‌برای​ رفتی؟ کالسکه دمِ در منتظره.»

لومیانِ باتجربه که پیش از این هم در موقعیتِ مشابهی قرار گرفته بود، نیمی از حقیقت‌آشفتگی​ را به زبان آورد: «مگه مادام پوآلیس نگفت مسیو لوند بیماره؟ من با مسیو لوند نوشیدنی‌گریه​ خورده بودم و می‌خواستم بهش سر بزنم، اما این قصر خیلی بزرگه. نتونستم اتاقش رو پیدا کنم.»

اورور سر تکان داد و گفت: «می‌تونستی‌پارچهٔ​ مستقیم از مادام پوآلیس بپرسی. نیازی نیست‌چربیِ​ از ما پنهانش کنی. چیزِ بدی که نیست.»

لومیان با صمیمیت به‌سفیدِ​ مادام پوآلیس نگاه کرد و‌روی​ گفت: «تقصیرِ منه. معذرت می‌خوام.»

لومیان پس از دیدنِ صحنهٔ طبقهٔ‌چیزا​ بالا، بیشتر از آنکه از این‌ریخت​ بانو منزجر باشد، از او می‌ترسید.

وقتی مادام سرانجام لبخند‌خاطرِ​ زد و دیگر مثلِ قبل‌بشم​ جدی نبود، نفسِ راحتی کشید.

مادام پوآلیس گفت: «اجازه بدید از طرفِ لوند برای لطفتون‌گذاشته​ تشکر کنم، اما او وضعیتِ جسمیِ چندان خوبی نداره. دلش‌نمی‌شد​ نمی‌خواد با اون سر و وضعِ نامناسب جلوی بقیه ظاهر بشه.»

واقعاً هم نامناسبه...‌پیراهنِ​ لومیان در دل‌خاکستری​ حرف‌هایش را تأیید کرد.

اورور به مادام پوآلیس‌خودم​ گفت: «بهتر نیست سوارِ‌بشم​ کالسکه بشیم؟ خیلی ممنون.»

لومیان مادام پوآلیس را بادقت زیرِ‌نذاشت​ نظر گرفت، چراکه می‌ترسید راهی پیدا‌افکارِ​ کند تا آن‌ها را بیشتر نگه دارد.

اگر این کار را می‌کرد، می‌توانست‌روی​ به این معنا باشد که حس‌خونِ​ کرده اتفاقی برای لویی لوند افتاده است!

هرچند لومیان حس می‌کرد پس از پیوستن به خواهرش می‌توانند با قدرتِ‌سفیدی​ مشترکشان در برابرِ مادام پوآلیس بجنگند، اما اینجا به‌هرحال قصرِ او بود‌شبیهِ​ و خدمتکارانش احاطه‌شان کرده بودند. اینجا بدترین محیطِ شکار برای یک شکارچی بود.

مادام پوآلیس سر‌خاطرِ​ تکان داد و‌چیزا​ به اورور لبخند زد.

«مشتاقانه منتظرِ هدایایی هستم که‌خودم​ از تریر میارید. همیشه دلم‌برای​ می‌خواد بدونم اونجا چی مُد شده.»

اورور در حالی که مطمئن نبود هرگز بتواند‌ابریشمیِ​ به دهکدهٔ کوردو برگردد، جواب داد: «امیدوارم بتونم غافلگیرتون‌اما​ کنم.» او فقط باید ظاهرِ قضیه را حفظ می‌کرد.

مادام پوآلیس به همراه ندیمه‌اش، کتی، خواهر‌داشت​ و برادر را تا در بدرقه کرد و‌خونِ​ سوار شدنشان به کالسکهٔ چهارنفره را تماشا کرد.

کالسکه‌چیِ درشت‌هیکل با ریشِ قهوه‌ای، لباسی سرخِ تیره، شلواری‌برای​ زرد و کلاهی واکس‌خورده به تن داشت. ظاهرش، جز‌می‌توانست​ آنکه کراوات نبسته بود، دست‌کمی از کالسکه‌چی‌های حرفه‌ایِ شهر نداشت.

این دستورِ‌این‌طوریه​ اجباریِ فرماندار‌خاطرِ​ بئوست بود.

اورور پیش از بستنِ در،‌نوزاد​ مؤدبانه از کالسکه‌چی عذر خواست:‌گذاشته​ «ببخشید که به زحمت افتادید.»

نامِ کالسکه‌چی سوئل بود‌سفیدِ​ و چشمانی آبی داشت؛ رایج‌ترین‌روی​ رنگِ چشم در جمهوریِ اینتیس.

از ادبِ اورور غرقِ شادی شد‌چیزا​ و دل به انعامی بست که‌ریخت​ قرار بود با رسیدن به داریژ بگیرد.

«مادام، مسیو، محکم بشینید.»

شلاقش را‌مایل​ بالا برد و‌نوزاد​ اسب‌ها سرعت گرفتند.

کالسکه در حالِ‌پیراهنِ​ عبور از دهکدهٔ‌خاکستری​ کوردو، ناگهان ایستاد.

دلِ لومیان ریخت؛‌خاطرِ​ می‌دانست سفرشان بی‌دردسر‌چیزا​ و راحت نخواهد بود.

از سوئلِ‌این‌طوریه​ کالسکه‌چی پرسید:‌خاطرِ​ «چی شده؟»

سوئل توضیح داد: «مادام دیروز قول داد ناروکا رو بفرسته دهکدهٔ‌پسر​ ژوناک. نگرانم اگه اول برم داریژ، نتونم به‌موقع برگردم، برای همین‌معمولی​ با خودم گفتم سرِ راه سوارش کنم. نگران نباشید، زیاد معطل نمی‌شیم.»

دهکدهٔ ژوناک در مقایسه با دهکدهٔ کوردو‌داشت​ به داریژ نزدیک‌تر بود. توقف در آنجا واقعاً‌خونِ​ تأثیری بر زمانِ رسیدنِ اورور و لومیان نمی‌گذاشت.

اورور حقِ اعتراض نداشت،‌خودم​ چون کالسکه مالِ او‌بشم​ نبود؛ پس چیزی نگفت.

لومیان بیشتر نگرانِ جانِ ناروکا بود. در چرخهٔ پیشین،‌بشم​ او در شرایطی مشکوک و احتمالاً به دستِ یکی‌می‌خواست​ از خویشاوندانش مرده بود. ماجرا به گروهِ کشیش ربط داشت.

سوئل به خانهٔ‌خاکستری​ ناروکا رفت و کمکش‌پارچهٔ​ کرد تا بیرون بیاید.

ناروکا با همیشه فرق داشت. پیراهنِ بلندِ سیاهی با‌روی​ نقش‌ونگارهای ظریف و کلاهِ زنانه‌ای تیره به تن داشت.‌سفیدرنگ​ موهای کم‌پشت و رنگ‌پریده‌اش را با دقت شانه زده بود.

ناروکا هنگامِ سوار شدن به‌نذاشت​ کالسکه با خوشحالی پرسید: «آهای،‌لحظه‌ای​ کلم‌های کوچولوی من، کجا می‌رید؟»

چهرهٔ آبله‌رو و چروکیده‌اش لبریز از‌نذاشت​ شادیِ پنهان‌نشدنی بود و چشمانِ پیش‌تر‌افکارِ​ کدرش، حالا جانِ تازه‌ای گرفته بودند.

اورور حقیقت را گفت: «دارم می‌رم تریر تا‌ابریشمیِ​ تو یه سالُنِ نویسنده‌ها شرکت کنم. لومیان رو‌بیشتر​ هم می‌برم تا یه نگاهی به دانشگاه‌های اونجا بندازه.»

اورور از‌زنی​ ناروکا پرسید: «شما‌مایل​ هم دعوت‌نامه گرفتید؟»

هرچند سیاه‌پوشیِ ناروکا به‌خاطرِ بیوه بودنش عادی به‌بشم​ نظر می‌رسید، اما این پیراهنِ خاص را فقط‌دلش​ در جشن‌ها، ضیافت‌ها و سالگردِ مرگِ شوهرِ مرحومش می‌پوشید.

ناروکا مشتاق به نظر می‌رسید.

«آره، می‌رم دیدنِ چند نفر.»

لومیان بی‌صدا ناروکا را زیر‌مایل​ نظر گرفت تا شاید سرنخی‌پارچهٔ​ از رفتارش به دست بیاورد.

کالسکه دوباره به راه‌خودم​ افتاد و دهکدهٔ کوردو‌بشم​ را پشتِ سر گذاشت.

اورور هرازگاهی با ناروکا‌خاطرِ​ گپ می‌زد و هم‌زمان‌قاطی​ حواسش به بیرونِ کالسکه بود.

نگران بود‌مایل​ که رفتنِ‌داشت​ ناگهانی‌شان شک‌برانگیز شود.

با ادامهٔ مسیر،‌پیراهنِ​ لومیان متوجهِ تغییری‌خاکستری​ در رفتارِ ناروکا شد.

بسیار رنگ‌پریده‌تر از قبل به نظر می‌رسید و‌بشم​ چشمانش شور و حالِ همیشگی را نداشت. فقط‌دلش​ وقتی کسی چیزی می‌پرسید، لب به سخن می‌گشود.

این حالت، شباهتِ زیادی به‌خودم​ همان ناروکایی داشت که لومیان‌برای​ نیمه‌شبِ چرخهٔ پیشین دیده بود.

لومیان نامحسوس دستِ‌خاکستری​ اورور را کشید تا‌پارچهٔ​ توجهش را جلب کند.

اورور رو به او‌سفیدِ​ گرداند و با نگاه‌نوزاد​ پرسید چه شده است.

لومیان نامحسوس به ناروکا اشاره کرد و روی کفِ دستِ خواهرش صلیبی‌ریخت​ کشید؛ نمادی که اورور معمولاً برای نشان دادنِ خطا در نمایشنامه‌هایش به‌دیده​ کار می‌برد. لومیان با این کار به وضعیتِ نگران‌کنندهٔ ناروکا اشاره می‌کرد.

اورور لحظه‌ای جا‌اورور​ خورد، اما خیلی زود‌چیزا​ منظورِ لومیان را فهمید.

توجهش را به ناروکا‌داشت​ داد و حس کرد‌ابریشمیِ​ مشکلی در میان است.

اورور دست بالا برد تا شقیقه‌هایش‌خاکستری​ را بمالد؛ با این کار، چشمانِ‌سفیدی​ آبیِ روشنش تیره و ژرف شد.

تنها با یک نگاه، ابروهای طلاییِ اورور‌قاطی​ در هم گره خورد و چنان‌که گویی‌دچارِ​ ضربه‌ای خورده باشد، کمی به عقب کشید.

چشمانش را بست و‌خاطرِ​ شقیقه‌هایش را مالید، گویی‌قاطی​ احساسِ خستگی و درد می‌کرد.

وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، رو به‌ابریشمیِ​ لومیان گفت: «وقتی رسیدیم داریژ، باید نزدیکِ من بمونی.‌اما​ هر اتفاقی هم که افتاد، از کنارم تکون نخور.»

لحنش جدی بود و لومیان بی‌درنگ متوجهِ وخامتِ‌نوزاد​ اوضاع شد. می‌دانست اگر اتفاقی بیفتد، باید سایه‌به‌سایهٔ‌بدنش​ خواهرش حرکت کند. اورور از پسِ همه‌چیز برمی‌آمد.

با جدیت سر تکان داد‌نذاشت​ و تصمیم گرفت بعداً دربارهٔ‌لحظه‌ای​ قدرت‌های فرابشریِ تازه‌اش به اورور بگوید.

اورور دوباره رو به‌خاطرِ​ ناروکا کرد و پرسید: «واقعاً‌بشم​ می‌رید ژوناک، یا جای دیگه‌ای؟»

نگران بود که توقفی پیش‌بینی‌نشده اوضاع را پیچیده‌تر کند.‌سفیدی​ بهتر بود دستِ پیش را بگیرد و در محیطی‌هیچ‌چیزِ​ که طرفِ مقابل انتظارش را داشت، واردِ نبرد نشود.

نگاهِ ناروکا تهی بود. با‌مایل​ صدایی بم جواب داد: «نه،‌پارچهٔ​ به ژوناک نمی‌رم. می‌خوام برم پارامیتا.»

هم‌زمان با حرف‌های او،‌خودم​ لومیان متوجه شد بیرونِ پنجرهٔ‌برای​ کالسکه به‌شکلی غیرعادی تاریک می‌شود.

ناولها | novelha.net