چپتر 360: سلامتیِ جسمی و روانی
0نگاهِ پر از ترسِ مردِ میانسالتوپیِ روی لومیان قفل شد؛ نمیدانست چهتوپی چیزی باعثِ این درگیریِ ناگهانی شده است.
مردِ میانسال نه کسی بود که فریب خورده باشد و نه یکیباز از گانگسترهای حاکم بر این محله بود. فامیل یا دوستشان هم نبود.انگشتِ پس چرا لومیان اینطور به سمتش هجوم آورده بود تا کتکش بزند؟
بدتر از همه اینکه لومیان حتی بهزردرنگ مرد فرصتِ دفاع از خودش را همپیشانیِ نمیداد. بعد از هر جمله مشتی حوالهاش میکرد!
چشمش به هفتتیر افتاد و دزدکی به دستیارانشگذاشت که در سایهها پنهان شده بودند نگاه کرد.نشان تردیدِ آنها برای مداخله، بارِ سنگینی بر دلش گذاشت.
مردِ کلاهبردار جرئت نداشت لومیان را تهدید کند یا دراسیرش برابرش مقاومت نشان دهد. لرزان و با لکنت گفت: «مـ-منماشه نمیتونم اینقدر پول جور کنم. اینقدر پولِ نقد همراهم نیست.»
لومیان با لبخندی حاکی از تأسف جواب داد: «چه ناامیدکننده.آرامش من ۱۰۰,۰۰۰ ورلدور کم دارم. کی جادوی پول شمردن روتفنگ بهت یاد داده؟ کی تو رو با خدای مرض آشنا کرده؟»
گلوی مردِماند میانسال فشرده شدباز و ساکت ماند.
لومیان با آرامش توپیِ هفتتیربارِ را باز کرد و گلولههایجرئت زردرنگ را به اسیرش نشان داد.
سپس توپی را بستماند و لولهٔ تفنگ را رویزردرنگ پیشانیِ مردِ میانسال فشار داد.
«سه، دو...» بامرض هر شمارش، انگشتِ لومیانفشرده روی ماشه عقبتر میرفت.
وحشت و هراسآرامش در چشمانِ مردِگلولههای میانسال موج میزد.
هرچند مردِ میانسال شک داشت کسی جرئت کند در روزِ روشننداشت به او شلیک کند، اما این مرد برخوردشان را با کتکِاینقدر بیدلیلی شروع کرده بود. پیشبینیِ اینکه تا کجا پیش میرود، غیرممکن بود.
درست وقتی لومیان به شمارشِآرامش آخر رسید، مردِ میانسال بااسیرش درماندگی فریاد زد: «کارِ فرستاده است!»
لومیان ابرو بالا انداخت: «فرستاده؟»
با فروریختنِ دفاعِ روانیاش، مردِ میانسالگلولههای هرگونه امید به فرارِ بیدردسر را ازتفنگ دست داد. بیمقدمه گفت: «فرستادهٔ خدای مرض!
«اون اومد سراغم، چند ترفند بهم یاد داد و دربارهٔجرئت خدای مرض باهام حرف زد. ازم خواست برای جمع کردنِگفت مؤمن کمکش کنم؛ قول داد سهمی از سود بهم بده.»
واقعاً به یه خدای پلید ایمان داره یا کلاهبرداریه که برای پول درآوردن از اسمِ یه ایزد سوءاستفاده میکنه؟ شایدمماشه ترکیبی از هر دو باشه. لومیان هفتتیر را از روی پیشانیِ مردِ میانسال برداشت و با آن ضربهٔ آرامی بهپیش گونهٔ سالمِ مرد زد. لبخندی بر لبانش نشست و گفت: «حالا شد. فقط یه گپِ کوچیک لازم داشت، مگه نه؟»
بنگ!
گلولهای هوا را شکافتتوپیِ و در درختِ قطعشدهایاسیرش در آن نزدیکی نشست.
لومیان با صدای بلند گفت:
«ببخشید، تصادفیفشرده شلیک شد.ماند که نترسوندمت، هان؟»
قلبِ مردِ میانسال بهشدتآشنا میتپید و گودالِ کوچکیساکت از آب زیرش درست شد.
لومیان نگاهِ کوتاهی بهتوپیِ مردِ لرزان انداخت واسیرش لبخندِ اطمینانبخشِ دیگری زد.
«اسمِ این فرستادهٔ خدای مرض چیه؟ کجا زندگیگذاشت میکنه و چه شکلیه؟ این اواخر پولم ته کشیده،دهد برای همین با خودم گفتم یه سری بهش بزنم.»
لومیان درفشرده دل باماند خود فکر کرد:
به اون شوخیِمرض کوچیکِ الان هیچ واکنشیفشرده نشون نداد. عطیهگیرنده نیست...
مردِ میانسالماند بهسرعت سرتوپیِ تکان داد.
«مـ-من نمیدونم.»
با دیدنِ اینکه لومیان بارِ دیگر هفتتیر را بالا آورد، با شتاب جوابش را اصلاح کرد: «تنهافشار چیزی که میتونم بهت بگم اینه که قدبلند و لاغره. پوستی رنگپریده داره، انگار که بیماریِ مزمن داشتهکتکِ باشه. چشماش آبیِ مایل به خاکستریه و موهاش سیاهه. موهاش کوتاهه، مثلِ مدلِ موی منشیِ یه رئیسِ پولدار.
«هفتهای یه بارمرض میاد پیشم، ولی اصلاًفشرده نمیدونم چطور پیداش کنم.»
در همین حین، ژنا به مادام موگانا و دیگران پیوسته بود. کنجکاویاش با کارهایپیشانیِ لومیان برانگیخته شده بود. فرصتی گیر آورد تا نگاهی به سمتِ او بیندازد؛ در اینروشن فکر بود که همراهِ شکارچیاش چه چیزی کشف کرده و چه نقشهای در سر دارد.
با این حال، فوریتِ موقعیتبارِ مانع از آن شد کهجرئت در آن لحظه چیزی بپرسد.
ژنا با موفقیت چند نفر را که مدتها منتظرِ غرامت بودند، تحریک کرده بود. هرچه این ستمدیدگان بیشترشمارش حرف میزدند، خشمشان شعلهورتر میشد. برخی از آنها از قبل دستبهکار شده بودند تا دیگر قربانیان یا خانوادههایشانبیدلیلی را پیدا کنند و از ژنا میخواستند تا برای رویارویی با صاحبِ کارخانه به نامِ ادموند، رهبریشان کند.
در میانِ این خشمِ فزاینده، ژنا دریافت که دیگر نیازیآرامش به تحریکِ فعالانه ندارد. خشمِ جمعی جان گرفته بود وتفنگ افراد برای کمک به او در این راه پیشقدم میشدند.
همانطور که با شتاب به سمتِگلولههای محلهای که ادموندِ پدر در آن زندگیتفنگ میکرد میرفتند، ژنا به درکی ناگهانی رسید.
برای تحریکِ یک نفر، باید با او صحبت میکرد. اما برای تحریکِ گروهی از افراد، نیازی نبود برایلرزان برانگیختنشان با تکتکِ اعضای گروه شخصاً حرف بزند. درکِ موقعیت و روشن کردنِ جرقه در چند نفرِ اول کافیورلدور بود. افرادِ شعلهورشده خود به عاملِ تحریک تبدیل میشدند و با اثری گلولهبرفی افرادِ بیشتری را به هدفشان فرامیخواندند.
در حالی که ژنا و جمعیت به سمتِ مقصدشان پیش میرفتند، لومیان عقب ماندلولهٔ تا اطلاعاتِ بیشتری از مردِ میانسال بیرون بکشد. پس از اینکه مطمئن شد نمیتواند جزئیاتِداشت بیشتری به دست آورد، برخاست تا با زنانِ فریبخوردهای که شاهدِ ماجرا بودند، صحبت کند.
«حرفاش رو شنیدید. اینآشنا یارو داره سعی میکنه فریبتونماند بده. میخواید قسر در بره؟»
لومیان هنگامِ رویارویی با مردِ میانسال دزدکی از چهرهٔ نیز استفادهبست کرده بود تا ظاهرش را کمی تغییر دهد. میخواست مطمئن شودهراس هیچکس او را با مجرمِ تحتِ تعقیب، لومیان لی، مرتبط نمیداند.
یکی از زنانِ حاضر در واقع همدستِ مردِ میانسال بود ونداشت در موعظه و کلاهبرداریِ پول کمکش میکرد. در این وضعیتِ وخیم، جرئتپول نکرد کلمهای به زبان بیاورد و برای راهنمایی به دیگران نگاه کرد.
در میانِ زنان، برخی لبریز از خشم بودند و آمادگی داشتند کلاهبردار رابست تحویلِ مقامات دهند. در حالی که برخی دیگر از ترسِ اینکه مبادا کلاهبردارموج همدستانِ خطرناکی داشته باشد که به دنبالِ انتقام باشند، خود را جمع کرده بودند.
لومیان در سکوت به نظراتشانکرده گوش داد و با بیقیدیآرامش نگاهی به تماشاچیانِ اطراف انداخت.
در میانِ تماشاچیان، متوجهِتوپیِ سه مرد شد کهاسیرش سعی داشتند بیسروصدا جیم شوند.
این سه نفر همدستانِ کلاهبرداربارِ بودند و وظیفه داشتند درجرئت صورتِ نیاز به خشونت متوسل شوند.
لومیان بیدرنگ هفتتیرشساکت را بالا آورد وباز سه تیر شلیک کرد.
هر سه از درد فریاد کشیدندگلوی و روی زمین افتادند؛ از زخمهای پاگلولههای و ساقِ پایشان بهشدت خون جاری بود.
لومیان با پوزخندی بهتوپیِ زنان اطمینان داد: «نیازی نیستسپس نگرانِ انتقام گرفتنِ اونا باشید.»
قربانیان که احساساتشان بهشدتمداخله برانگیخته شده بود، تقریباًگذاشت مانندِ مجسمه ساکت شدند.
پس از چند ثانیه،ماند با لکنت گفتند: «هرگلولههای طور شما صلاح میدونید...»
لومیان با رضایت سر تکانکرده داد و به کلاهبردارِ لرزانآرامش و همدستانِ مجروحش اشاره کرد.
«اونا روماند ببرید به نزدیکترین...باز هوم، کلیسای بخار.»
...
در تقاطعِ محلهٔ رصدخانه و محلهٔ باغِ گیاهشناسی، بلوارِزردرنگ سلبو، پلاکِ ۵، انبوهی از مردان و زنان باشمارش لباسهای مندرس بهسوی ساختمانی سهطبقه و بژرنگ هجوم بردند.
دو نگهبانِ مستقر در ورودی، جمعیتِ خشمگین وساکت نزدیکشونده را دیدند و بهسرعت هفتتیرهای نیمهخودکارِ قانونیشان راتوپی بیرون کشیدند. صدایشان طنین انداخت که دستور میدادند: «ایست!»
حتی مادام موگانا و پیروانِباز مصممش با دیدنِ سلاحِ گرم،توپی بیاختیار سرعتشان را کم کردند.
حضورِ سلاحها بیشک ترسناک بود.
ژنا که این تردید را حس کرده بود، بهزردرنگ صفِ جلو شتافت و سرِ دو نگهبان داد زد: «ماانگشتِ اومدیم غرامتِ حقمون رو بگیریم. دادگاه حکمِ خودش رو داده!
«شما حرومزادهها،خدای اگه جرئتآشنا دارید شلیک کنید!
«اصلاً اونقدر گلولهٔ لعنتی دارید؟ میتونید همهمون رواسیرش از پا دربیارید؟ اگه نه، هرکدوممون یه تیکهشمارش ازتون میکنیم که دیگه نتونید سرِ پا بشید!»
با عزمیآنها آتشین، بهسویمداخله ورودی قدم برداشت.
دو نگهبان در حالی که به دریای چهرهها خیرهزردرنگ شده بودند، کفِ دستانشان عرق کرد. شمارِ طلبکاران چنانشمارش عظیم بود که تعدادِ دقیقشان در میانِ ازدحام پنهان میماند.
محال بود پیشبینی کنند اگر به روی جمعیت آتشماند بگشایند، چه واکنشی در پی خواهد داشت. احساسِ بیدفاعیبست و انزوا میکردند، همچون کندههایی در برابرِ سیلابی بیامان.
ژنا با استفاده ازتوپیِ تواناییِ تحریکِ خود، بااسیرش لفاظیهایش به پیشروی ادامه داد.
«اگه ما رو ناقصمداخله کنید یا بکشید، فکرگذاشت میکنید بازم غرامتتون رو میگیرید؟
«به ما نگاه کنید. غرامتِ حقِ ما سالهاست کهزردرنگ پرداخت نشده. مطمئنید که پولتون رو از اون پیرمردِشمارش خسیس میگیرید؟ خونوادهش ممکنه فردا از شهر فرار کنن!»
دو نگهبان جا خوردند.
این واقعاً یک مشکل بود.
علاوه بر این، بهخوبی میدانستند که خانوادهٔ رئیس بیشترِ داراییهایشان را نقد کردهاند و در آستانهٔنشان این هستند که ظرفِ دو روز از شهر بگریزند و به استانی دیگر پناه ببرند. آیا دوجواب محافظِ مجروح و ازکارافتاده را با خود میبردند؟ آیا از این فرصت برای ندادنِ غرامت استفاده میکردند؟
واقعیتِ تلخفشرده پیشِ رویشانماند عیان شده بود!
در حالی که نگهبانان مردد بودند،گلوی ژنا به ورودی رسیده بود وباز جمعیتِ طلبکاران نیز در پیاش میآمدند.
یکی از نگهبانان بهطور غریزی از رویهٔ استاندارد پیروی کرد؛ دستِ راستش را بالاپیشانیِ برد و تیرِ اخطاری هوایی شلیک کرد تا گروهِ نزدیکشونده را بترساند. نگهبانِ دیگر سعیروشن کرد زنِ جوانِ شیکپوشی را که به نظر میرسید مهارتِ رزمیِ چندانی ندارد، مهار کند.
ژنا لحظهای عقب کشید، بازوی نگهبان را گرفتگذاشت و او را بیمحابا به زمین کوبید، چنانکهنشان سلاحش روی زمین سُر خورد و دور شد.
مادام موگانا با شنیدنِ صدای شلیک و دیدنِ جسارتِ ژنا، هفتتیرِ نیمهخودکارتوپی را برداشت. اگرچه با طرزِ کارش آشنا نبود، اما عزمش جزم شدهراس و در حالی که تمامِ راه را ناسزا میگفت، بهسوی ورودی دوید.
نگهبانِ باقیمانده لحظهای کوتاه تردید کرد و سپس کوتاهماند آمد؛ تصمیم گرفت به جمعیتِ پیشرونده شلیک نکند وبست در عوض اجازه داد به داخلِ خانه هجوم ببرند.
درونِ اتاقِ نشیمن، ادموندِ بزرگ و خانوادهاش که در آستانهٔتوپی رفتن بودند، خود را فوراً در محاصرهٔ جمعیتِ تقریباً صدنفرهٔمیرفت طلبکارانِ ژنا یافتند. دیواری نفوذناپذیر از انسانها شکل گرفته بود.
ادموندِ بزرگ در حالی کهبارِ هفتتیری در دست داشت، باجرئت وحشت گفت: «میخواید چیکار کنید؟»
«ما برای پولمون اینجاییم!» ژنا هفتتیر را از دستانِ لرزانِ مادام موگاناتوپی قاپید و بهسوی ادموندِ بزرگ نشانه رفت. او اعلام کرد: «بدونِ غرامتیهراس که طلبکاریم، زنده نمیمونیم. بیاید ببینیم امروز کی به آخرِ خط میرسه!»
دستِ ادموند میلرزید،مرض گویی به بیماریِگلوی لاعلاجی مبتلا شده بود.
...
بیرونِ کلیسای بخار که بیشباهت بهسنگینی کارخانهای کوچک نبود، لومیان به زنی کهکند به کلاهبردارِ مجروح کمک میکرد، دستوراتی داد.
«اونا رو ببرید پیشِ کشیش و مجبورشون کنید جادویزردرنگ احضارِ پول و ارتباطشون با خدای مرض رو توضیح بدن.انگشتِ اگه حرف نزدن، خودتون از طرفشون همهچی رو تعریف کنید.»
زنان با وقار سر تکان دادند و با چشمانیماند کبود، گروهِ کلاهبردار را به داخلِ کلیسای جامع راهنمایی کردند،لولهٔ در حالی که ردِ خونی مسیرِ عبورشان را نشانهگذاری میکرد.
لومیان هفتتیرش را درتوپیِ غلاف گذاشت و در سکوتسپس از چارچوبِ در تماشا کرد.
با حسی از سرگرمی با خود فکر کرد: پیشنهادِکلاهبردار خانمِ شعبدهباز واقعاً بهجاست. اینکه آدم هر از گاهی خودشلکنت رو خالی کنه، هم برای جسم مفیده هم برای روان.
بین اینهمه چیز برای باورآرامش داشتن، اونا یه خدای پلیداسیرش رو انتخاب کردن و تازهشم، کلاهبردارن!
تنها پس از دو دقیقه، لومیان بافشرده بیخیالی از آنجا دور شد، در حالیزردرنگ که مأمورانِ پلیس با عجله به صحنه رسیدند.
...
لومیان بهطور غیرمنتظرهای بیرونِ بلوارِبارِ سلبو، پلاکِ ۵، با ژناجرئت و طلبکارانِ شادمان روبهرو شد.
با لحنی که تعجبماند در آن آشکار بودگلولههای پرسید: «به این زودی؟»
ژنا لبهایشخدای را رویآشنا هم فشرد.
«منم انتظار نداشتم به این سرعت پیش بره. آماده بودم که یکی به پلیس زنگ بزنهشمارش و طبقِ اون با اوضاع برخورد کنیم. با این حال، همین که ادموندِ بزرگ و خونوادهش روکتکِ محاصره کردیم و تهدیدامون رو به زبون آوردیم، تسلیم شد و شروع کرد طبقِ فهرست پول دادن.
«لعنتی، پولِ نقد، طلا و بقیهٔ چیزای باارزشِ خونوادهش خیلی بیشتر ازتهدید غرامتِ ما میشد. حتی اضافهام اومد. و این تازه بدونِ در نظر گرفتنِکنم داراییهاشه که هنوز نقد نشدن. اون غرامتِ ما رو اینهمه مدت عقب انداخت!»
لومیان خندید.
«پول دادن همیشه درد داره. گاهی اوقات همهچی پیچیده به نظر میرسه، اماگلولههای وقتی واقعاً براش مایه میذاری، ساده میشه. و بعدشم موقعیتهایی هستن که سرراستعقبتر به نظر میرسن اما پر از پیچوخمن و نزدیکه همهچیزت رو به باد بدن.»
کلماتش بارِماند تجربه راتوپیِ به دوش میکشیدند.
ژنا میدانست که لومیان به طلا نیاز دارد وکلاهبردار غرامتی که دریافت کرده بود، بهشکلِ انواعِ جواهراتِ طلالرزان بود که ارزشِ طلای خالصشان روی هم ۳۰۰۰ ورلدور میشد.
او پیشنهاد داد:ساکت «بیا، اینا روتوپیِ میفروشم به تو.»
لومیان پیش از آنکه جوابکرده دهد، لحظهای ساکت شد: «پولآرامش رو از تالارِ رقصِ نسیم برمیدارم.»
او فقط اسکناس و سکههای نقرهایگلولههای به همراه داشت که روی هملولهٔ کمی بیشتر از ۶۰۰ ورلدور میشد.
هنگامِ غروب، لومیان کمی وقتِ آزاد پیدا کرد و با فراغتِ خاطرتهدید به مسافرخانهٔ خروسِ زرین برگشت. به میخانهٔ زیرزمین رفت و شارلی راجور دید که آبجو به دست، با داستانهایش گروهی از مشتریان را سرگرم میکرد.
لومیان پوزخندی زدساکت و اعلام کرد:توپیِ «نوشیدنیها مهمونِ من!»
در میانِ تشویقِ ۲۰ تاکرده ۳۰ نفر، لومیان با لحنیآرامش شوخطبعانه اضافه کرد: «شارلی حساب میکنه!»
حالتِ چهرهٔ شارلی خشک شد.
لومیان خندید و دوباره فریادبارِ زد: «و اگه رقصِ برهنهجرئت بکنه، شاید من حساب کنم!»