چپتر 191: ارکین
0دستِ راست...اون بدنِ فرانکابرام ناگهان لرزید.
بهعنوانِ یک ساحره، با پیچیدگیهای آینهها بهخوبی آشنا بود و بهخودت ویژگیهای عجیبشان خو گرفته بود. و یک چیز را بهیقین میدانست: وقتیوارونهست کسی در آینه نگاه میکرد، تصویرش از چپ به راست وارونه میشد.
وضعیتِ پیشِ رو گیجکننده بود. پس از آنکه ارکین، که عادتاً راستدست بود، بهداد عالمِ آینهٔ رازآلود رفته و بازگشته بود، به شکلی توجیهناپذیر به استفاده از دستِقضیه چپش روی آورده بود. اما فرانکا و لومیان چنین تغییری را تجربه نکرده بودند.
این چه معنایینگرانی میتوانست داشته باشد؟موقع فرانکا از نگرانی لرزید.
درست همان موقع، کریستو دوباره در طبقهٔ پایینِ انبار پیدایش شد و با فریاد بهکردم ارکین که در طبقهٔ بالا بود دستور داد. از ارکین خواست شرابِ اکسیرِ سفیدِ عزیزش رابودی بیاورد. لومیان با استفاده از این فرصت، به فرانکا نزدیک شد و در گوشش زمزمه کرد:
«متوجهِ ربطِ قضیه شدی؟»
فرانکا جا خوردهمان و جواب داد: «توطبقهٔ هم بهش فکر کردی؟»
تشخیصِ غیرعادی بودنِ ارکین و درکِ احتمالاتِکریستو پنهانِ آن، بدونِ دانشِ گسترده از علومِبالا غریبه و رویارویی با دنیای فرابشران، دشوار بود.
لومیان با صدایی خفه ادامه داد: «با توجه به مقدارِ خونی که توهمون اون فضا بود، برام سخته باور کنم یه آدمِ عادی بتونه زنده بمونه. ازگذشتهت همون اول شک کردم که یه جای کارِ ارکین و بقیهٔ اعضای کاروان میلنگه.
«تازه، خودت گفتی که اون عالمِبقیهٔ آینهٔ عجیب، خودِ گذشتهت رو توشگفتی داره—تصویری از کسی که قبلاً بودی.
«تصویرِ آینهدرست تو واقعیتموقع چپوراستش وارونهست.
«فکر میکنی ارکینِنگرانی توی آینه جایموقع ارکینِ اصلی رو گرفته؟»
فرانکا به فکرفضا فرو رفت و درکنم سکوت پیامدهایش را سنجید.
«از فکر کردن به همچین احتمالِبقیهٔ ترسناکی وحشت دارم، اما شرایط هرگفتی لحظه بیشتر با نظریهت جور درمیاد.
«باید مطمئن بشم.»
همانطور که حرف میزدند، ارکین در حالی که کیسهای پر از ادویههایپیدایش مختلف و دو بطری شرابِ اکسیرِ سفید در دست داشت، از طبقهٔنزدیک بالای انبار پایین آمد. او بهسمتِ ساختمانِ خاکستریسفیدِ دوطبقهای در همان نزدیکی رفت.
آن ساختمان بهعنوانِ سالنِبرام غذاخوری و آشپزخانه برایآدمِ زیردستانِ «کریستوی موش» استفاده میشد.
در ظاهر، کریستو خودش را بازرگان معرفیاعضای میکرد. او صاحبِ چند شرکت بود که درگذشتهت زمینهٔ تجارت و ارائهٔ امکاناتِ انبارداری تخصص داشتند.
فرانکا با چهرهای جدی بهکریستو کریستو نزدیک شد و پرسید:پیدایش «کاملاً مطمئنید که اون واقعاً ارکینه؟»
کریستو با تعجب پراند: «چرا همچین سؤالِکریستو عجیبی میپرسید؟ معلومه که ارکینه. قسم بهبالا بخار، چطور ممکنه برادرِ خودم رو نشناسم؟
«بچههام هم خیلیفضا دوستش دارن. هیچچیزِباور ناآشنایی توش نمیبینن.»
فرانکا لحظهای فکرکردم کرد و بعدبقیهٔ لبخندِ کمرنگی زد.
«دستِ خودم نیست، حس میکنم ممکنهدوباره بعد از رفتن به اون قلمرویبالا عجیبوغریب یه چیزی خراب شده باشه.»
«من بهشون سر زدم. حالشون خوبه، فقط بهخاطرِ خونریزی یکم ضعیف شدن. لعنت بهش، حالا بایدداد بهشون غرامت بدم. آخه چرا امپراتور روزل باید این ایدههای عجیبوغریب رو باب میکرد و چرا بعدجواب از نزدیک به دو قرن هنوز خیلیا یادشونه؟» با فکرِ هزینههای اضافی دلِ کریستو به درد آمد.
فرانکا خندید.
«شما هنوز یه فرابشر نشدید. قبل از اینکه این کارِتازه قاچاق رو به دست بگیرید، پیشبینی نمیکردید که بالادستیهاتون ازتصویرِ رسومِ خاصی پیروی کنن و برای مواردِ خاص پولِ بیشتری بپردازن؟»
کریستو ساکتدرست شد، چون نمیدانستکریستو چه جوابی بدهد.
سپس فرانکا گفت: «من کمکتونهمان میکنم تا مطمئن بشید مشکلیپایینِ برای اون افراد پیش نیومده باشه.»
فرانکا جعبهٔ آرایشش و دستمالِ ارکینباور را بیرون آورد و آماده شدبمونه تا در مقابلِ «کریستوی موش» غیببینی کند.
محلِ حضورِ ارکین. محلِ حضورِ ارکین...
همانطور که فرانکا به زبانِ هرمسموقع ورد میخواند، چشمانش تاریک شد وپیدایش بهآرامی سطحِ آینهٔ آرایشی را نوازش کرد.
لومیان تماشا کرد کهبرام آینه با امواجِ آبگونهایآدمِ از نور سوسو زد.
بهزودی، صحنهای در اعماقش پدیدار شد:بقیهٔ ارکین، با پیراهنی آبی، نزدیکِ آشپزخانهگفتی ایستاده و مشغولِ گفتگو با آشپز بود.
«کریستوی موش» خندیدهمان و گفت: «میدونستمدوباره همهچیز خوب پیش میره.»
سپس به انبار اشاره کرد.
«من یه کارایی دارم که بایدباور بهشون برسم. میتونید خودتون این اطراف روهمون بگردید یا تو سالنِ غذاخوری منتظرم بمونید.»
وقتی سردستهٔ کوتاهقامتِ قاچاقچیانجای واردِ انبار شد، لومیانکاروان رو به فرانکا کرد.
«به نظردرست میرسه ارکینِ واقعیکریستو ممکنه مرده باشه.»
بنابراین، نتایجِ غیببینی شخصی راهمان نشان میداد که در اصلپایینِ متعلق به عالمِ آینه بود.
فرانکا اخم کرد و پرسید:سخته «هنوزم فکر میکنی یه جایبتونه کارِ ارکین و بقیه میلنگه؟»
لومیان خندید: «و اگه اینطور نباشه چی؟اعضای باید چشم و گوشمون رو ببندیم وخودِ وانمود کنیم هیچی ندیدیم، نشنیدیم یا نفهمیدیم؟»
فرانکا لحظهای فکر کرد و بعد جواب داد: «شایدانبار چون دارم از غیببینیِ آینهای استفاده میکنم، پیدا کردنِ فردِعزیزش توی آینه راحتتر باشه. یه روشِ دیگه رو امتحان میکنم.»
او با نگاهی به محوطهٔ انبار،موقع تکهچوبِ کوتاهی برداشت و آن راپیدایش جلویش گرفت و از بالا فشارش داد.
پس از به زبان آوردنِ جملهٔ غیببینیِ مشابهی، چوبعادی شکست و مستقیماً به ساختمانِ خاکستریسفیدِ دوطبقهای اشاره کردبقیهٔ که آشپزخانه و سالنِ غذاخوری در آن قرار داشت.
ارکین آنجا بود.
فرانکا لحظهای ساکت شد وکریستو بعد اعلام کرد: «بذار ببینم اونفریاد آینه میتونه کمکی بکنه یا نه.»
منظورش همان آینهٔ نقرهایِ کلاسیک بود که بهعنوانِ دروازهای به آنانبار قلمروی عجیب عمل میکرد، به این امید که از آن برایبیاورد بیرون راندنِ تمامِ هیولاهایی که از درونش بیرون آمده بودند استفاده کند.
لومیان مشتاقانه بهدنبالِفضا فرانکا راه افتاد وکنم واردِ سالنِ غذاخوری شدند.
نگاهشان فوراً به زنی با پیراهنِ سبزِ خاکستری جلب شد. به نظر میرسید در اواخرِ دههٔتوش بیستِ زندگیاش باشد و دستِ پسر و دختری را گرفته بود. در حالی که ارکین راسنجید که تازه از آشپزخانه بیرون آمده بود در آغوش میگرفت، اشکِ شوق از گونههایش سرازیر بود.
«بالأخره برگشتی!»
«پپه!»
«پپه، با من بازی کن!»
در میانِ هیاهوی صداهای هیجانزده، چهرهٔبقیهٔ ارکین از شادیِ محض میدرخشید. درگفتی چشم و ابرویش نشاطی خالص موج میزد.
«...» فرانکا از حرکت ایستاد ودوباره مدتی طولانی در سکوت به اینبالا تجدیدِ دیدارِ دلگرمکنندهٔ خانوادگی خیره ماند.
سرانجام آهی کشیدنگرانی و گفت: «بیا یکمکریستو دیگه بهش زمان بدیم.»
لومیان همچناناون لبخند بربرام لب داشت.
«تحملش برات سخته؟»
فرانکا آهی کشید.
«ارکینِ واقعی شاید تادرست الان مرده باشه. هردوباره چی نباشه، این انعکاسشه.
«اگه الان ماهیتِ واقعیش رو لو بدم، بکشمش، یاعادی مجبورش کنم برگرده تو آینه، زن و بچهاش نهبقیهٔ تنها ازم تشکر نمیکنن، بلکه ازم متنفر هم میشن.»
لومیان خندید: «حق با توئه. در هر حال، اگه تو آینده اتفاقِ بدی بیفته، اینکه کسی زنده بمونه یابودی بمیره به ما ربطی نداره. ما فقط باید محتاط باشیم. چرا باید نقشِ ‹آدمبده› رو بازی کنیم؟ هیچکس بابتش ازتشرایط تشکر نمیکنه. آره، بیا فعلاً از کریستوی موش و بقیه دوری کنیم. اگه باهاشون روبهرو نشیم، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.»
کشمکشِ درونیِ فرانکا بیشتر شد.
نمیدانست انعکاسِ آینه بعد ازهمان جایگزین شدن با شخصِ واقعی درانبار دنیای بیداری چه کار خواهد کرد.
چه میشد اگر مهربانیاشبرام به بیرحمی، و محبتشآدمِ به نفرت تبدیل میشد؟
فرانکا که نمیتوانست تصمیم بگیرد،کارِ فقط به لومیان نگاه کردتازه و آه کشید: «حرفات خیلی بیرحمانهست...»
با خودش فکر کردموقع که ارزیابیِ ژنا ازپایینِ سیِل تا حدی حقیقت دارد.
لومیان با لحنی که آمیزهای از کلافگی و سرگرمی درپایینِ آن پیدا بود، جواب داد: «مادام، مگه من فقط طبقِسفیدِ میلِ خودت حرف نزدم تا کمکت کنم خودت رو قانع کنی؟»
فرانکا لبخندِ شرمگینانهای زد.
«پیشنهادت چیه؟اول چطور با اینکارِ قضیه برخورد کنیم؟»
لومیان نگاهی به ارکین انداخت که داشتطبقهٔ ماجرای عجیبش را طوری برای زن و بچهاشخواست تعریف میکرد که انگار داستانِ شخصِ دیگری است.
«باید بدیم یکی یه نامه بنویسهموقع و این موضوع رو به ادارهٔ کلِفریاد پلیس یا یه کلیسای جامع گزارش بده.
«تو نامه فقط باید نوشته بشه که برادرِ کریستوی موش، یعنیزنده ارکین، با یه گروه رفته به یه دنیای زیرزمینی و بیشترِتازه روز رو ناپدید شده. وقتی هم برگشتن، دستِ غالبشون عوض شده.
«فرابشرانِ رسمی با ناهنجاریهای زیادی روبهرو شدن،اعضای پس باید با زیرزمین آشنا باشن. احتمالاً خودشونگذشتهت میفهمن چه بلایی سرِ ارکین و همراهاش اومده.
«اینکه چطور باهاش برخورد میکنن دیگه مسئولیتِ خودشونه. نیازی نیست ما نگرانش باشیم. اگه به ارکین و بقیه آسیبیعزیزش نرسونن، یعنی آدمِ آینه هیچ خطری نداره. میتونن جایگزینِ نسخههای اصلیِ مرده بشن. و اگه اون هیولاها نابود بشندرکِ هم، ما مجبور نیستیم با درد و دشمنی روبهرو بشیم، چه برسه به اینکه بخوایم به کسی غرامت بدیم.
«خلاصه بگم، بایدنگرانی به مأمورای رسمیموقع و کلیسا اعتماد کنیم.
«امپراتور روزل یه بار گفته که یه نجیبزاده دلش نمیاد حیوونی رو که میشناخته،اول بعد از سلاخی شدن بخوره. اما اگه بیخبر باشه، مشکلی پیش نمیاد. میتونه باتوش خیالِ راحت از غذاش لذت ببره. همین اصل تو این قضیه هم صدق میکنه.»
لومیان کلماتِ دقیق را به یاد نمیآورد،اعضای برای همین تمامِ تلاشش را کرد تاخودِ این مفهوم را با کلماتِ خودش برساند.
فرانکا چند لحظههمان عمیقاً فکر کرددوباره و بعد قانع شد.
«حق با توئه...»
نگاهی به لومیان انداخت.
«اصلاً شبیهِاول سردستهٔ یهجای باند نیستی.»
لومیان پوزخند زد: «یهموقع سردستهٔ واقعی میدونه چطورپایینِ مقامات رو بازی بده.»
فرانکا خندید و گفت:درست «یعنی از این بهدوباره بعد باید ‹پدرخوانده› صدات کنم؟»
بدون اینکه به لومیان فرصتِ پرسوجوی بیشتر بدهد، سریع اضافهبتونه کرد: «پدرخواندهٔ یه باند. آره، فعلاً امکاناتش رو نداری. منکاروان مسئولیتِ درز دادنِ اطلاعات به مأمورای رسمی رو به عهده میگیرم.»
پدرخواندهٔ باند... لومیان شنیده بود که خواهرش از اینمیلنگه موضوع بهعنوانِ سوژهٔ کتابِ بعدیاش یاد کرده بود. ایدهٔ کلیاشبودی را میفهمید، اما دستِ خودش نبود که کمی دمغ شد.
در ساعتهای بعد، او و فرانکا با خوشحالی درانبار ضیافتی که کریستوی موش ترتیب داده بود شرکت کردندسفیدِ و با ارکین و دیگر قاچاقچیان گرمِ گفتوگو شدند.
لومیان نمیتوانست از تعریف و تمجیدِ مرغِ بریانِ لذیذِ ساوآ دستانبار بردارد. مرغ با انواعِ ادویهها طعمدار شده بود و سطحش بابیاورد ترکیبی مشابه برق میزد. پوستِ طلاییاش آبدار، ترد و بهغایت خوشعطر بود.
تکهای از گوشتِ باپوست و برشته را برید و گذاشت پیشزنده از خوردن، لحظهای در عصارهٔ لذیذش خیس بخورد. تجربهای از لذتِتازه محض بود که دست کشیدن از خوردن را برایش ناممکن میکرد.
وقتی ضیافت رو به پایان بود، فرانکا متوجهکاروان شد تنها چند نفر سرِ میزِ شام ماندهاند.توش با لبخندی بر لب، رو به کریستوی موش کرد.
«بیا نزدیکتر.درست میخوام یهموقع چیزی ازت بپرسم.»
کریستو که لحظهای جا خورده بود،موقع صندلیاش را به فرانکا نزدیکتر کردپیدایش و با لبخند جواب داد: «موضوع چیه؟»
فرانکا لبخند زد و زمزمه کرد:باور «راستش، من و سیِل هم رفتیم توهمون اون دنیای عجیب. خوشبختانه تونستیم فرار کنیم...»
با این حرف، سریع چاقوی مرغِ بریان را بیرون کشید و آن را رویخودِ میز، درست جلوی کریستوی موش فرو کرد. صدایش یخ زد و از او بازجوییفرو کرد: «تو اون محموله چی قایم شده؟ نزدیک بود ما رو به کشتن بدی!»
کریستو نگاهی به اطراف انداخت ودوباره در حالی که قطرههای عرقِ سردبالا روی پیشانیاش نشسته بود، گفت: «مـ-من نمیدونم!»
وقتی فهمید فقط خودش، فرانکا و سیِلکریستو سرِ میز ماندهاند، با دستپاچگی توضیح داد: «مندستور واقعاً نمیدونم. سرکرده بهم دستور داد بیارمش تریر!»