چپتر 533: فراموششده
0«اسمش لویی بریـه.»
نگاهِ فیلیپبین روی آخرینقطعاً جمله خشک شد.
اون؟
اون وارلاکِ شیطانی رو کشته؟
ناگهان صحنهٔ فاجعهبارِ اتاقِ ۵بدونِ در بخشِ درجهیک را به یاددریانوردانِ آورد، انگار که گلولهباران شده بود.
یعنی درگیریِ بینِ لویی بریمیتونه و وارلاکِ شیطانی برمن اینشاید خرابی رو به بار آورده بود؟
شایعه شده بود که کلیسای ابله روزِ بعدقطعاً سرِ برمن رو با جایزه عوض کرده، اما اینجورتوانایی کارها فوری انجام نمیشه. نصف روز تأخیر کاملاً عادیه!
لویی بریداد واقعاً وارلاکِحرکتی شیطانی رو کشته؟
اون واقعاً اینقدرتوانایی قویه؟ من کهردی اصلاً متوجه نشدم...
میدونم که آهنربای دردسره و خیلی چیزا قدرت و ذاتِشاید غیرقابلپیشبینیش رو نشون میده، اما اینکه وارلاکِ شیطانی رو شکست دادهدریانوردانِ باشه غافلگیرم کرد. تازه به نظر میرسید هیچ خراشی هم برنداشته.
اون حتی اثراتِ نبرد رو فقطبین توی یه اتاق محدود کرده بودجایزهٔ تا مطمئن بشه هیچکس چیزی نمیشنوه...
ممکنه همون کسی باشه که باسیل استخوانشکن رو فراریبدونه داد؟ نه، اون نزدیکِ من بود و هیچ حرکتیوجودِ نکرد... مگه اینکه باسیل اونو بشناسه و بدونه چقدر خطرناکه؟
کسی که بتونه وارلاکِ شیطانی رو از بین ببره قطعاً میتونه استخوانشکن رو همهرچند بترسونه... با اینکه باسیل با وجودِ جایزهٔ کمترش، شاید از برمن ضعیفتر نباشه. امازدن لویی بری این توانایی رو داره که برمن رو بدونِ هیچ ردی ساکت کنه...
پس چیبین باعثِ برخورد بامیتونه دریانوردانِ مرگ شد؟
فیلیپ در دل زمزمه کرد.
هرچند نمیتوانست کاملاً بپذیرد جوانی که همیشه با لبخند درچقدر کافه لاف میزد، همان ماجراجوی قدرتمندی باشد که وارلاکِ شیطانی راشاید شکست داده، اما از دامن زدن به شکوتردیدهایش نیز پرهیز کرد.
خدمهای که تلگراف را آورده بود باساکت صدایی خفه پرسید: «رئیس، باید... باید جعلیهرچند بودنِ هویتِ لویی بری رو لو بدیم؟»
فیلیپ بیاختیار کاغذِ تلگرافقطعاً را بالا برد و ضربهٔکمترش آرامی به سرِ زیردستش زد.
«از جونت سیر شدی؟ بارها تأکید کردم، وقتی رویمیتونه کشتی با چیزای غیرعادی روبهرو میشید، تا وقتی بحرانِ فوریبدونِ نیست نادیدهشون بگیرید و صبر کنید تا به مقصد برسیم.»
فیلیپ لحظهای درنگ کرد؛ نگران بود که مبادا زیردستش از روی کجفهمی یا ناباوری دست به حماقت بزند. پس با دقت توضیح داد: «ما هنوزداره روی دریاییم. حتی اگه همین الان هویتهای جعلی رو گزارش بدیم، تأییدِ هویتِ واقعیِ لویی بری و وجودش دردی از ما دوا نمیکنه، مگه اینکهشکوتردیدهایش کسی از پورت سانتا راه بیفته. تازه اینجور همکاریهای بینالمللی به روزها نامهنگاریِ قبلی نیاز داره. تا کمک برسه، لویی بری احتمالاً از کشتی پیاده شده.
«گذشته از این، تأییدِ هویتِ واقعیش زمان میبره. اگهباعثِ بخوایم لوش بدیم، این خطر رو به جون میخریمهمیشه که لویی بری متوجه بشه و تلافی کنه. میارزه؟
«ترجیح میدم آرامشِببره این چند روزِبترسونه گذشته رو حفظ کنم.»
مردِ خدمه لحظهای درنگخطرناکه کرد و در نهایتقطعاً با تصمیمِ رئیس موافق بود.
فیلیپ آهِ آسودگی کشید، تلگرافنکرد را پاره کرد و باچقدر بیخیالی در سطلِ زباله انداخت.
فیلیپ پیش از ترکِ اتاق و پایین رفتنکنه از پلهها بهسوی عرشه، دستور داد: «به گیرندهها وجوانی مترجمای تلگراف بگو این اطلاعات رو مخفی نگه دارن!»
درست همانطور که به برنامههای عاشقانهاش برای آن شب با معشوقهٔ تازهیافتهاش فکر میکرد، با دیدنِ لویی بری، شخصیتِ اصلیِبرخورد تلگراف، افکارش ناگهان متوقف شد. او آنجا کنارِ نردههای کشتی ایستاده بود و نگاهش را به دریای آبیِ آرام دوختهنیز بود. با یک دست کلاهِ حصیریِ طلاییرنگی را بیهدف میچرخاند و در دستِ دیگرش لیوانی از شامپاینِ طلاییِ روشن داشت.
لومیان، گویی نگاهِ فیلیپ رابتونه حس کرده باشد، برگشت وبترسونه چشم در چشمِ او دوخت.
لبخندِ محوی بر لبانِ لویی بری نقش بست. لیوانِبدونه شامپاین را در دستِ راستش بالا برد، گویی بهوجودِ سلامتیِ او مینوشد، و سپس جرعهای با آرامش سر کشید.
بدنِ فیلیپ منقبض شد، امابدونِ مصمم بود هرگونه تغییر دربرخورد حالتِ چهرهاش را پنهان کند.
لویی بری فقط دارهقطعاً سلام میکنه، یا از تلگرافکمترش و تصمیمِ من خبر داره؟
...
واا! واا! واا!
مرغانِ دریاییِ سرسفید با وقار زیرِ آسمانِساکت آبی و بکر اوج میگرفتند؛ صدایشان باهرچند مرغانِ بندرِ گاتی و بندرِ فاریم تفاوت داشت.
گاهی ارتفاع کم میکردند ومیتونه از کنارِ قایقهای ماهیگیریِ چوبیشاید با بادبانهای سفیدِ برافراشتهشان میگذشتند.
ماهیگیری که صنعتِ حیاتیِ پورت سانتابین بود، ترس و احترام به دریاجایزهٔ را در رگهای هر ماهیگیر جاری میکرد.
هرچند ممکن بود فرزندانی داشته باشند که از باورهایبدونه کلیسای مادرِ زمین روی برگردانند، اما هرگز نوادگانی را برنمیتابیدندجایزهٔ که جرئت کنند به آیینِ مقدسِ نیایشِ دریا کفر بورزند.
لومیان با تماشای این مناظر که با بنادرِ اینتیسباعثِ تفاوت داشت و رشتهکوهِ پورت سانتا که رفتهرفته درهمیشه دوردست سر برمیآورد، در دل به درگاهِ ابله نیایش کرد.
سفر از بندرِ فاریمقطعاً به پورت سانتا بهجایزهٔ طرزِ شگفتانگیزی بیدردسر پیش رفت
—نه توفانی در کار بود،بتونه نه دزدِ دریایی، و نهبترسونه هیچ برخورد با حوادثِ فرابشری.
این وقفه چند روز آرامش برایش به ارمغان آورد.بدونه لومیان دو کتابِ پایهٔ زبانِ هایلندر را تمام کرد وجایزهٔ اطلاعاتِ مربوط به موجوداتِ عالمِ ارواح را از نظر گذراند.
او نتوانست هیچ توصیفی از آردن، روحِ پلیدِ اعماقِ مرگبرخورد پیدا کند. مشخص نبود که آیا خانمِ شعبدهباز این اطلاعات رالاف از قلم انداخته یا خودش هم از آن بیخبر بوده است.
لومیان که در چند روزِ گذشته استراحت کرده بود، ازشاید پنجرهٔ اتاقِ نشیمنِ کابینِ ۵ در بخشِ درجهیک قولنجِ گردنشبرخورد را شکست و گفت: «نیم ساعتِ دیگه واردِ بندر میشیم.»
اینجا میتونست سرنخهایی ازخطرناکه اعضای کلیدیِ دروغِ آوریل،قطعاً یعنی بارد و اولترامن باشه!
البته، میتونستداد یه تلهحرکتی هم باشه.
بدنِ لومیاننباشه از شدتِداره انتظار کمی لرزید.
سرانجام، پرندهٔ پروازببره بهآرامی در پورتبترسونه سانتا پهلو گرفت.
لومیان دست در دستِ لودویگ، در حالی که لوگانو بابترسونه چمدانها دنبالشان میآمد، بهسوی پلکانِ کشتی رفتند. روی عرشه، به باتناساکت کنته و همراهش نولفی برخوردند که از قبل منتظرِ نوبتشان بودند.
شاید نولفی تحتتأثیرِ حرفهای لومیان دربارهٔ غنیمت شمردنِ لحظه بهعنوانِ یکخطرناکه ماجراجو قرار گرفته بود که با وجودِ اصرارِ اولیهاش بر داشتنِضعیفتر کابینهای جداگانه، از دو روز پیش به کابینِ باتنا نقلمکان کرده بود.
چهرهٔ باتنا از اعتمادبهنفس گل انداخته بود. دست تکانباعثِ داد و با صدای بلند گفت: «لویی، اصلاً بهت نمیادلبخند ماجراجو باشی. کدوم ماجراجویی بچهش رو با خودش میبره دریا؟»
لومیان با لبخند جواب داد:میتونه «مگه محافظت از بچههای کارفرماشاید یکی از وظایفِ رایجِ ماجراجوها نیست؟»
به یک معنا،چقدر کلیسای خدای دانش وببره خرد واقعاً کارفرمایش بود.
باتنا با نگاه به لودویگ که لباسِ نجیبزادهایبشناسه خردسال به تن داشت و کیفمدرسهایِ قرمزرنگ ومیتونه متمایزی به دوش میکشید، توضیحِ لومیان را منطقی یافت.
با این حال، بیاختیار از خود پرسید چطورکنه پدر و مادرِ این بچه توانستهاند اینقدر بیخیالبپذیرد باشند و پسرشان را به ماجراجویی غریبه بسپارند؟
لومیان افزود:بین «در عینِقطعاً حال، پسرخواندهمم هست.»
باتنا که تازه متوجهِخطرناکه قضیه شده بود، بهقطعاً بندرگاهِ پایین اشاره کرد.
«برنامهت چیه؟ کجانزدیکِ میخوای بمونی؟ با هماونو بریم مراسمِ دعای دریا؟»
«هنوز مطمئن نیستم. اگه خدایان بخوان، شاید دوباره راهمون به هم بیفته.»مرگ رفتارِ لومیان با رسیدن به پورت سانتا تغییر کرده و اعصابش به حالتِقدرتمندی آمادهباش درآمده بود. فاش کردنِ بیدلیلِ محلِ اقامتش دیگر در برنامههایش جایی نداشت.
باتنا که به حرفهای گاهوبیگاهِ غیببینمانندِ لومیان عادتجایزهٔ کرده بود، متوجهِ چیزِ غیرعادیای نشد. آهی کشیدردی و گفت: «امیدوارم دوباره راهمون به هم بیفته.»
باتنا با تکان دادنِخطرناکه بیتفاوتِ دستش، نولفی راقطعاً بهسوی پلکان راهنمایی کرد.
لومیان لبخند زدنزدیکِ و بهعنوانِ یادآوریِ آخراونو گفت: «زبانِ هایلندر بلدی؟»
باتنا با اشاره به نولفی که چهرهٔ دوستداشتنی، موهای سیاه و چشمانِمرگ قهوهایاش از تبارِ مختلطِ فیناپوتری و اینتیسیاش خبر میداد، جواب داد: «یه کم.قدرتمندی مادرش اهلِ پورت سانتاست. اون خونِ فیناپوتر و اینتیس رو تو رگهاش داره.»
بومیِ پورت سانتا... پس برای همینهبترسونه که وقتی از مراسمِ دعای دریانباشه باخبر شدی، دلت میخواست تجربهش کنی.
لومیان سکوت کرد و پایینبتونه رفتنِ باتنا و نولفی را ازوجودِ پلکانِ کشتی با چمدانهایشان تماشا کرد.
باتنا پیش از ترکِ محلهٔ بندرگاه نظرش را گفت: «لویی نه تنها دستودلباز و خونگرمه، بلکه شوخطبعم هست. خیلیجایزهٔ حرفهای به نظر میرسه.» نگاهی به پرندهٔ پرواز انداخت و به نولفی گفت: «همین الان محلِ اقامتشون رو نگفت.جوانی مشخصه که نمیخواد شرایطِ کارفرماش رو فاش کنه. احتمالاً اومده پورت سانتا تا اون بچه رو تا خونهش همراهی کنه.»
نولفی بهآرامی سر تکان داد.
«نباید میپرسیدی. همراهانِ یه ماجراجو فقطبترسونه مالِ زمانِ حال هستن. ممکنه تونباشه آینده دیگه راهمون به هم نیفته.»
«هاها، تحتتأثیرِ فلسفهٔ زندگیِ لویی قرار گرفتی.» باتنا متوجهِ روزنامهفروشی شدوجودِ که نزدیک میشد و به نولفی پیشنهاد داد: «چند تا روزنامه دربارهٔباعثِ شایعاتِ دریایی بخر. ما چند روزه تو دریاییم و از همهجا بیخبریم.»
نولفی هم همین فکر را داشت واونو با استفاده از سکههای مسیِ دگان کهببره از قبل تبدیل کرده بود، دو روزنامه خرید.
در خیابان ایستاد، روزنامهٔ محبوبِ بندرِردی ساحلی، یعنی «اخبارِ پنج دریا» رامرگ باز کرد و مشغولِ خواندنِ مطالبش شد.
باتنا که با زبانِ هایلندر آشنایی نداشت،وجودِ صبورانه منتظر ماند تا نولفی اخبار را هضمبدونِ کند و اطلاعات را به او انتقال دهد.
ناگهان چشمانِ نولفیچقدر ریز شد و چنگشببره روی روزنامه محکمتر گشت.
باتنا باداد کنجکاوی پرسید:حرکتی «چی شده؟»
نولفی پیش از گفتن مکثی کرد:ردی «تو بندرِ فاریم شایعه شده ماجراجوییمرگ که وارلاکِ شیطانی رو شکار کرده، اسمش...»
باتنا اصرار کرد: «اسمش چیه؟»
نولفی چند ثانیه ساکتخطرناکه ماند و بعد گفت:قطعاً «اسمش... اسمش لویی بریه.»
لویی، لویی بری؟
باتنا جا خورد.
...
لومیان، لودویگ و لوگانو صبورانهبتونه منتظر ماندند تا بیشترِ مسافرانبترسونه پیاده شوند و بعد خارج شدند.
همینکه لومیان از پلکانِ کشتی پایین آمد، زنی با لباسِچقدر سیاهِ راهبهها و کلاهی همرنگِ آن توجهش را جلب کرد.کمترش زن که چمدانی قهوهای در دست داشت، به یک دوراهی پیچید.
مـ... ممکنه همون زنِداره گریونی باشه که ازکنه تو عینکِ رازکاوی دیدم؟
لومیان بابین این فکر، متفکرانهمیتونه نگاهش را برگرداند.
در حینِ حرکت،چقدر ذهنش درگیرِ برنامههایبین آیندهٔ نزدیک بود.
اول از همه، باید مسافرخانهای در محلهٔ بندرگاه پیدا میکرد. دوم، باید نامهای بهببره خانمِ شعبدهباز مینوشت و رسیدنش به پورت سانتا را خبر میداد. این وضعیت بهساکت ارجمندِ آسمانی مربوط میشد و چهبسا در راستای نقشههای لوکی بود. بیاحتیاطی اصلاً جایز نبود.
نامه نوشتن به خانمِ شعبدهباز...
نامه نوشتن!
مردمکهای لومیان گشاد شد؛ سعیبتونه داشت تشخیص دهد آیا دنیایبترسونه پیشِ رویش واقعی است یا نه.
در تمامِ روزهایی که سوارِنکرد کشتی بود، مدام فراموش کردهچقدر بود به خانمِ شعبدهباز نامه بنویسد!
قصد داشت با دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظمِساکت خود مشورت کند و دربارهٔ اهمیتِ اتفاقاتِهرچند مکررِ مربوط به فجایعِ پرندهٔ پرواز بپرسد.
اما کاملاًبین آن را ازمیتونه یاد برده بود!