چپتر 104: پیش از موعد
0گیوم بنه با دیدنِ بهتِ آشکارِببینم لومیان، با رضایت صاف ایستاد ومتوجهِ به پونس بنه گفت: «حواست بهش باشه!»
کشیش با اینعجیب حرف، با گامهای بلندچرخه به سوی محراب رفت.
با رفتنِ او، روستاییانِبدونه اطرافشان گویی جان گرفتندمچش و گرمِ گفتگوهای پرشوری شدند.
«طالع داره برمیگرده.»
«بختِ خوشمون تو راهه!»
«چیزی نمونده که ثروتمند بشیم!»
«وقتش که برسه، هر روزفحشهایی یه بطری شراب میخورم وزنا هر وعده یه پوند گوشت!»
«من میخوامبردم یه زنِموقعِ خوشگل پیدا کنم.»
«من میرم یه نمایش ببینم.»
«...»
ذهنِ لومیان چون گردبادیبدونه میچرخید و اصلاً متوجهِمچش رفتنِ گیوم بنه نشد.
حرفهای کشیش همچون تختهسنگی بود کهبگیرم در دریاچهای آرام افتاده باشد؛ امواجینفوذمون در افکارِ لومیان به راه انداخت.
چطور ممکنه؟
تو چرخهٔ قبلی،عجیب کشتمش چون نمیفهمیدنمیرسید چی منو خاص کرده!
اون موقع، حتی خودمم نمیدونستم چیم اینقدر خاصه. طبیعی بودزنا که اونم ندونه... بعدِ اون مبارزه، تو چرخههای بعدی هیچازش درگیریای باهام نداشت، تا وقتی که رفتارِ اورور عجیب شد...
اما اصلاً به نظر نمیرسید چیزی از چرخه بدونه. اون فحشهایی که وقتی بقیه روازش بردم تا مچش رو موقعِ زنا بگیرم میداد، اون بیهوش شدنش به دستِ لیا بعدِمادام نفوذمون به کلیسا، و اون جاسوسیِ اورور ازش با کاغذِ سفید، اصلاً الکی به نظر نمیرسید!
اگه داشت نقش بازی میکرد،نمایش این حد از خویشتنداریش مومیچرخید به تنِ آدم سیخ میکرد...
تازه، میدونه که مادام پوآلیس خاطراتش رو تو چرخه حفظ میکنه ومچش ممکنه چیزی از ناهنجاریهای قصر بدونه. با این حال بازم اولِ هرازش چرخه با مادام پوآلیس رابطه داشت و نمیذاشت کسی بهش شک کنه.
اگه من بودم، بعدِ فهمیدنِ کاریبقیه که مادام پوآلیس کرده بود، اصلاً میلمبیهوش نمیکشید، چه برسه به اینکه باهاش بخوابم!
لومیان هرچه بیشتر میاندیشید، کشیش را ترسناکترمیداد مییافت. این ترس با وحشتی که ازجاسوسیِ مادام پوآلیس به دل داشت متفاوت بود.
پرسشها به ذهنش هجوم آوردند:
چرا کشیش با اون خاطراتش، همون اول اون سه تا گوسفند رومچش قربانی نکرد تا عطیهٔ مربوط بهش رو بگیره و کنترلِ کاملِ کوردو روکاغذِ به دست بیاره؟ چرا آیینِ شبِ دوازدهم رو همون روزِ اول تموم نکرد؟
اینطوری میتونستنمیرسید جلوی هربدونه اتفاقی رو بگیره!
منتظرِ چی بود؟ آیینِموقعِ قربانی هر بار فقطبیهوش نزدیکِ جشنِ بهار برگزار میشه...
نکنه اونپیدا آیین زمان ونمایش تاریخِ خاصی میخواد؟
جشنِ بهار بخشِ جداییناپذیرِ آیینِ شبِ دوازدهمه.چرخه پس کشیش فقط وقتی جشنِ بهار تموم بشهبگیرم فرصت پیدا میکنه آیینِ بعدی رو پیش ببره؟
ولی میتونست از همون اولفحشهایی همه رو کنترل کنه وزنا منتظر بمونه تا جشنِ بهار برسه...
تازه، برای اون موجودِ پنهان عجیب نبود که تو سهدستِ تا چرخه، دو بار برای یه عطیه دعا کردن؟ آره، حتماًنقش یه کاری کرده، مثلاً به کشیش کمک کرده خاطراتش رو برگردونه!
نه، اگه آیینِ قربانیشون واقعاً کامل شده بود،چون اون سه تا گوسفند دوباره واردِ چرخه نمیشدن. روانبود و ویژگیهای فرابشریشون باید میرفت پیشِ همون موجودِ پنهان.
نکنه مثلِ ریموند، روانهاشوناما دورِ محراب جمع شده وفحشهایی از چرخه قسر در نرفته؟
کشیش و بقیه داشتن بهفحشهایی کی نیایش میکردن، و کیزنا این قدرت رو بهشون داده...
لومیان غرقِ این افکارموقعِ بود که ناگهان دردِبیهوش شدیدی در پایینتنهاش حس کرد.
بیاختیار به خود پیچید،میرم اما طنابهایی که به تنشگردبادی بسته بودند مانعِ حرکتش شدند.
پونس بنه پایش را از میانِ پاهای لومیان بیرون کشید.بقیه دانههای عرقِ سرد بر پیشانیِ مردِ جوان نشست و پونسلیا بنه پوزخند زد. لومیان حتی نتوانست صدایی از گلو خارج کند.
پونس بنه چمباتمه زد، دستِفحشهایی راستش را بالا برد وزنا سیلیِ محکمی به لومیان زد.
«خوش گذشت؟بردم بگو ببینم،موقعِ خوش گذشت؟»
بیآنکه منتظرِ پاسخِ لومیان بماند، دستش را تاب داد و سیلیِاصلاً دیگری به سمتِ راستِ صورتِ او نواخت که گوشهایش را بهامواجی زنگ درآورد. لومیان حس کرد سرش از تن جدا خواهد شد.
پییر گرِگ، پدرِ ریموند، با دیدنِ کتک خوردنِ لومیان به دستِ پونس بنه، نزدیکزنا آمد و چمباتمه زد. آهی کشید و گفت: «تحمل کن. یکم دیگه طاقت بیار. طالعمونداشت داره برمیگرده. بختِ خوش تو راهه. اگه الان بری، این فرصت رو از دست میدی!»
بیتوجه به واکنشِ لومیان، همانفحشهایی کلمات را تکرار کرد تا اوبگیرم را متقاعد کند و تسلی دهد.
لومیان هیچ اعتنایی به پییر گرِگبگیرم نکرد. بیهیچ خشمی به پونس بنه خیرهکلیسا ماند، گویی به هوای خالی نگاه میکرد.
او را یکسره نادیده گرفت؛ درد وذهنِ تحقیری را که این مردِ شرور برحرفهای او تحمیل کرده بود، به هیچ گرفت.
تنها یکاورور فکر دراما ذهنش میچرخید:
اوضاع خیلی خرابه!
بعیده رایان، لیا و والانتن قبلِ اینکه از نیتِ کشیش مطمئن بشن، چرخه رو فعالازش کنن و همهچیز رو زودتر از موعد از نو شروع کنن. تازه، اونا همین الان کلیپوآلیس جنگیدن؛ کی میدونه کِی حالشون جا بیاد. احتمالاً تا فردا یا پسفردا یواشکی به دهکده برنمیگردن.
اینطوری، هیچکس نمیتونه جلوی کشیشنمایش رو بگیره که امشب آیینمیچرخید رو زودتر از موعد اجرا کنه...
شترق، شترق، شترق. پونس بنه همچنان به صورتِبدونه لومیان سیلی مینواخت و به پایینتنهاش لگد میزد وبیهوش دردی را که مردِ جوان تاب میآورد، دوچندان میکرد.
افکارِ لومیان مدام با درد پاره میشد، امامچش سرسختانه میکوشید تمرکز کند و حاضر نبود حتیلیا یک ثانیه را هم خرجِ پونس بنه کند.
این کار فقط پونس بنهزنا را بیشتر خشمگین کرد و باعثلیا شد ضرباتش را محکمتر فرود بیاورد.
خاص بودنم رو فهمیدن ونمایش هدفم گرفتن. بهم فرصت نمیدنمیچرخید آیین رو به هم بزنم...
باید چی کار کنم...
چی کار میتونم بکنم؟
لومیان درد را تاب آوردزنا و به دنبالِ راهی برایدستِ فرار از این مخمصه گشت.
پونس از کتک زدنِمیرم او خسته شد. دستچون کشید و به نفسنفس افتاد.
«اگه کشیش قدغن نکردهاما بود بکشمت، گوشتت رو تیکهتیکهفحشهایی میبریدم، حتی اون پایینت رو!»
با شنیدنِ این حرف،بدونه لومیان جا خورد ومچش فکری از ذهنش گذشت.
منو بکشه؟
منو بکشه!
ناگهان سر بلند کرد و بهنمیرسید پونس بنه خیره شد. چهرهاش درمچش لبخندی کجوکوله، زاییدهٔ درد، در هم رفت.
«همهش همین بود؟ داریبدونه با اون چاقوی فسقلیمچش و رقتانگیزت برام شپش میگیری؟»
او تماموکمال درمچش نقشِ ردهٔ ۸بگیرم تحریککننده فرو رفت.
...
در نزدیکتریناورور علفزارِ کوهستانیاما به کوردو.
رایان، پوشیده در زرهی پارهپوره،فحشهایی در ورودی نگهبانی میداد و ازبگیرم والانتن و لیا پرسید: «حالتون چطوره؟»
والانتن بیدرنگبردم جواب داد:موقعِ «من خوبم.»
لیا افزود:پیدا «نیروی روحیِمیرم من تقریباً برگشته.»
رایان سر تکانعجیب داد و زرهِنمیرسید سپیدهدم را ناپدید کرد.
«بعد از اینکه یکمبدونه استراحت کردم و حالممچش جا اومد، برمیگردیم کوردو.»
لیا بابردم لحنی متعجبموقعِ پرسید: «الان؟»
مدتِ زیادیپیدا از رفتنشانمیرم از کوردو نمیگذشت.
رایان نفسش را آرام بیرون داد و گفت: «باید هرچه زودتر بفهمیم چرا گروهِزنا گیوم بنه امشب به ما حمله کردن و نه تو شبِ دوازدهم. تازه، اونااگه لومیان و اورور رو گرفتن، اما دنبالِ ما نیومدن. تجربهم میگه یه جای کار میلنگه.»
لیا آرام سرچرخه تکان داد. «اما مابردم تو بهترین وضعیتمون نیستیم.»
هرچه بود، تازهمچش نبردِ عظیمی رابگیرم پشتِ سر گذاشته بودند.
رایان توضیح داد: «برای همینه که گیوم بنه انتظار نداره امشب برگردیم کوردو.نشد ضمناً، ما اون شیء رو تو خونهٔ لومیان و اورور جا گذاشتیم. بایدچطور هرچه زودتر برش گردونیم. نمیتونیم بذاریم دستِ گیوم بنه و بقیه بهش برسه.»
با آوردنِ اسمِ آناما شیء، چهرهٔ والانتن وبدونه لیا در هم رفت.
آنها بانمیرسید نقشهٔ رایانبدونه موافقت کردند.
...
شترق!
پونس بنه دوباره به صورتِ لومیان سیلی زد و باعث شدبردم بینیاش تیر بکشد. دو رشته خونِ سرخ و روشن به سمتِکلیسا دهانش سرازیر شد و طعمی گند و شور با خود آورد.
پونس بنهنمیرسید با نیشخند پرسید:فحشهایی «این چطور بود؟»
لومیان حالتِ چهره و حرکاتِزنا او را کاوید و فهمیددستِ حرفهایش تأثیرِ دلخواه را نگذاشته است.
بینیِ پر از خونش را بالا کشیدذهنِ و با لبخند جواب داد: «هر زنِحرفهای دیگهای میتونه بیشتر از تو دردم بیاره!»
چهرهٔ پونساورور بنه در همنظر رفت. «که اینطور؟»
با یک سیلیِ محکم به دهانِ لومیانبردم کوبید و دو تا از دندانهایش راشدنش همراه با خون به بیرون پرتاب کرد.
لومیان با تکیه بر بینشِ تحریککننده ومیداد تجربهاش در شیطنت، بهخوبی حس کرد کهجاسوسیِ واکنشِ پونس بنه این بار فرق دارد.
لومیان که با انواعِ رسواییها وببینم شایعاتِ کوردو آشنا بود، چیزی درمتوجهِ ذهنش جرقه زد و پوزخند زد.
«انگار تو معشوقه نداری.»
دهانش از سیلی ورم کرده بودبقیه و دو دندان هم نداشت. کلماتشمیداد کمی خفه و نامفهوم بیرون آمد.
با شنیدنِ کلمهٔ «معشوقه»، حالتِزنا چهرهٔ پونس بنه نامحسوس تغییر کردلیا و لگدی به میانتنهٔ لومیان زد.
لومیان از درد تقریباًمیرم از هوش رفت. چندچون ثانیه نتوانست حرف بزند.
به زور لبخند زد و با خندهایچرخه بلند گفت: «در حالی که معشوقههای کشیشزنا تو کلِ دهکده ریختن. مالِ تو بلند نمیشه؟»
چهرهٔ پونسنمیرسید بنه درجابدونه در هم رفت.
لومیان فهمیدبردم درست حدسموقعِ زده است.
درد را تابکنم آورد و چشمانشببینم را ریز کرد.
پیشتر جرئت نکرده بود از تحریکنمیرسید استفاده کند، چون میترسید اگر زیادهروی کندموقعِ دستش رو شود. اما الان وقتش بود!
لومیان با صدای بلند خندید.
«کشیش با زنِمچش تو هم خوابیده؟بگیرم همهٔ بچههات مالِ اونن؟»
چشمانِ پونسپیدا بنه کاسهٔمیرم خون شد.
ناگهان دست دراز کرد ونظر گردنِ لومیان را گرفت و بابردم تمامِ توان فریاد زد: «چرا نمیمیری!»
لومیان صدای تقتقی ازبدونه گردنش شنید و نفسمچش کشیدن برایش سخت شد.
با این حال، نترسید. در عوض،بگیرم گوشههای دهانش بالا رفت و با آرامشکلیسا منتظرِ دردِ طاقتفرسا و مرگِ حتمی ماند.
تمامِ تلاشش را کرده بودنمایش تا پونس بنه را آنقدرمیچرخید خشمگین کند که او را بکشد.
بهمحضِ اینکه میمرد، چرخه فعال میشد و همهچیزبدونه فوراً از نو شروع میشد. همهچیز به نقطهٔمیداد آغاز برمیگشت و فرصتی برای جبران باقی میگذاشت!
لومیان نهتنها به تحریکِ والانتن برای خودکشی جهتِ تأییدِموقعِ ماهیتِ چرخه فکر کرده بود، بلکه فدا کردنِ جانِکلیسا خودش در مواقعِ اضطراری را هم در سر داشت!
در مقایسه بامچش وضعیتِ فعلی، دیگربگیرم چه جای ترسی بود؟
به پونس بنه که چهرهاش شرورانهببینم بود خیره شد. لبهای کبودش لرزید،متوجهِ انگار میخواست بگوید: «لطفاً، زودتر منو بکش.»