---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 104: پیش از موعد • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 104: پیش از موعد

0

گیوم بنه با دیدنِ بهتِ آشکارِ‌زنا​ لومیان، با رضایت صاف ایستاد و‌لیا​ به پونس بنه گفت: «حواست بهش باشه!»

کشیش با این‌نداشت​ حرف، با گام‌های بلند‌عجیب​ به سوی محراب رفت.

با رفتنِ او، روستاییانِ‌باهام​ اطرافشان گویی جان گرفتند‌اورور​ و گرمِ گفتگوهای پرشوری شدند.

«طالع داره برمی‌گرده.»

«بختِ خوشمون تو راهه!»

«چیزی نمونده که ثروتمند بشیم!»

«وقتش که برسه، هر روز‌نداشت​ یه بطری شراب می‌خورم و‌اما​ هر وعده یه پوند گوشت!»

«من می‌خوام‌بقیه​ یه زنِ‌مچش​ خوشگل پیدا کنم.»

«من می‌رم یه نمایش ببینم.»

«...»

ذهنِ لومیان چون گردبادی‌باهام​ می‌چرخید و اصلاً متوجهِ‌اورور​ رفتنِ گیوم بنه نشد.

حرف‌های کشیش همچون تخته‌سنگی بود که‌زنا​ در دریاچه‌ای آرام افتاده باشد؛ امواجی‌لیا​ در افکارِ لومیان به راه انداخت.

چطور ممکنه؟

تو چرخهٔ قبلی،‌نداشت​ کشتمش چون نمی‌فهمید‌اورور​ چی منو خاص کرده!

اون موقع، حتی خودمم نمی‌دونستم چیم این‌قدر خاصه. طبیعی بود‌اما​ که اونم ندونه... بعدِ اون مبارزه، تو چرخه‌های بعدی هیچ‌زنا​ درگیری‌ای باهام نداشت، تا وقتی که رفتارِ اورور عجیب شد...

اما اصلاً به نظر نمی‌رسید چیزی از چرخه بدونه. اون فحش‌هایی که وقتی بقیه رو‌جاسوسیِ​ بردم تا مچش رو موقعِ زنا بگیرم می‌داد، اون بیهوش شدنش به دستِ لیا بعدِ‌می‌دونه​ نفوذمون به کلیسا، و اون جاسوسیِ اورور ازش با کاغذِ سفید، اصلاً الکی به نظر نمی‌رسید!

اگه داشت نقش بازی می‌کرد،‌موقعِ​ این حد از خویشتن‌داریش مو‌شدنش​ به تنِ آدم سیخ می‌کرد...

تازه، می‌دونه که مادام پوآلیس خاطراتش رو تو چرخه حفظ می‌کنه و‌بدونه​ ممکنه چیزی از ناهنجاری‌های قصر بدونه. با این حال بازم اولِ هر‌لیا​ چرخه با مادام پوآلیس رابطه داشت و نمی‌ذاشت کسی بهش شک کنه.

اگه من بودم، بعدِ فهمیدنِ کاری‌وقتی​ که مادام پوآلیس کرده بود، اصلاً میلم‌چرخه​ نمی‌کشید، چه برسه به اینکه باهاش بخوابم!

لومیان هرچه بیشتر می‌اندیشید، کشیش را ترسناک‌تر‌بگیرم​ می‌یافت. این ترس با وحشتی که از‌کلیسا​ مادام پوآلیس به دل داشت متفاوت بود.

پرسش‌ها به ذهنش هجوم آوردند:

چرا کشیش با اون خاطراتش، همون اول اون سه تا گوسفند رو‌بدونه​ قربانی نکرد تا عطیهٔ مربوط بهش رو بگیره و کنترلِ کاملِ کوردو رو‌نفوذمون​ به دست بیاره؟ چرا آیینِ شبِ دوازدهم رو همون روزِ اول تموم نکرد؟

این‌طوری می‌تونست‌هیچ​ جلوی هر‌باهام​ اتفاقی رو بگیره!

منتظرِ چی بود؟ آیینِ‌مچش​ قربانی هر بار فقط‌می‌داد​ نزدیکِ جشنِ بهار برگزار می‌شه...

نکنه اون‌بقیه​ آیین زمان و‌موقعِ​ تاریخِ خاصی می‌خواد؟

جشنِ بهار بخشِ جدایی‌ناپذیرِ آیینِ شبِ دوازدهمه.‌عجیب​ پس کشیش فقط وقتی جشنِ بهار تموم بشه‌بردم​ فرصت پیدا می‌کنه آیینِ بعدی رو پیش ببره؟

ولی می‌تونست از همون اول‌نداشت​ همه رو کنترل کنه و‌اما​ منتظر بمونه تا جشنِ بهار برسه...

تازه، برای اون موجودِ پنهان عجیب نبود که تو سه‌شدنش​ تا چرخه، دو بار برای یه عطیه دعا کردن؟ آره، حتماً‌داشت​ یه کاری کرده، مثلاً به کشیش کمک کرده خاطراتش رو برگردونه!

نه، اگه آیینِ قربانی‌شون واقعاً کامل شده بود،‌می‌داد​ اون سه تا گوسفند دوباره واردِ چرخه نمی‌شدن. روان‌کاغذِ​ و ویژگی‌های فرابشری‌شون باید می‌رفت پیشِ همون موجودِ پنهان.

نکنه مثلِ ریموند، روان‌هاشون‌وقتی​ دورِ محراب جمع شده و‌نظر​ از چرخه قسر در نرفته؟

کشیش و بقیه داشتن به‌نداشت​ کی نیایش می‌کردن، و کی‌اما​ این قدرت رو بهشون داده...

لومیان غرقِ این افکار‌مچش​ بود که ناگهان دردِ‌می‌داد​ شدیدی در پایین‌تنه‌اش حس کرد.

بی‌اختیار به خود پیچید،‌مچش​ اما طناب‌هایی که به تنش‌بیهوش​ بسته بودند مانعِ حرکتش شدند.

پونس بنه پایش را از میانِ پاهای لومیان بیرون کشید.‌نمی‌رسید​ دانه‌های عرقِ سرد بر پیشانیِ مردِ جوان نشست و پونس‌می‌داد​ بنه پوزخند زد. لومیان حتی نتوانست صدایی از گلو خارج کند.

پونس بنه چمباتمه زد، دستِ‌نداشت​ راستش را بالا برد و‌اما​ سیلیِ محکمی به لومیان زد.

«خوش گذشت؟‌بقیه​ بگو ببینم،‌مچش​ خوش گذشت؟»

بی‌آنکه منتظرِ پاسخِ لومیان بماند، دستش را تاب داد و سیلیِ‌دستِ​ دیگری به سمتِ راستِ صورتِ او نواخت که گوش‌هایش را به‌نقش​ زنگ درآورد. لومیان حس کرد سرش از تن جدا خواهد شد.

پییر گرِگ، پدرِ ریموند، با دیدنِ کتک خوردنِ لومیان به دستِ پونس بنه، نزدیک‌بقیه​ آمد و چمباتمه زد. آهی کشید و گفت: «تحمل کن. یکم دیگه طاقت بیار. طالعمون‌کاغذِ​ داره برمی‌گرده. بختِ خوش تو راهه. اگه الان بری، این فرصت رو از دست می‌دی!»

بی‌توجه به واکنشِ لومیان، همان‌نداشت​ کلمات را تکرار کرد تا او‌نظر​ را متقاعد کند و تسلی دهد.

لومیان هیچ اعتنایی به پییر گرِگ‌زنا​ نکرد. بی‌هیچ خشمی به پونس بنه خیره‌نفوذمون​ ماند، گویی به هوای خالی نگاه می‌کرد.

او را یکسره نادیده گرفت؛ درد و‌بگیرم​ تحقیری را که این مردِ شرور بر‌کلیسا​ او تحمیل کرده بود، به هیچ گرفت.

تنها یک‌باهام​ فکر در‌وقتی​ ذهنش می‌چرخید:

اوضاع خیلی خرابه!

بعیده رایان، لیا و والانتن قبلِ اینکه از نیتِ کشیش مطمئن بشن، چرخه رو فعال‌جاسوسیِ​ کنن و همه‌چیز رو زودتر از موعد از نو شروع کنن. تازه، اونا همین الان کلی‌مادام​ جنگیدن؛ کی می‌دونه کِی حالشون جا بیاد. احتمالاً تا فردا یا پس‌فردا یواشکی به دهکده برنمی‌گردن.

این‌طوری، هیچ‌کس نمی‌تونه جلوی کشیش‌موقعِ​ رو بگیره که امشب آیین‌شدنش​ رو زودتر از موعد اجرا کنه...

شترق، شترق، شترق. پونس بنه همچنان به صورتِ‌اما​ لومیان سیلی می‌نواخت و به پایین‌تنه‌اش لگد می‌زد و‌موقعِ​ دردی را که مردِ جوان تاب می‌آورد، دوچندان می‌کرد.

افکارِ لومیان مدام با درد پاره می‌شد، اما‌اورور​ سرسختانه می‌کوشید تمرکز کند و حاضر نبود حتی‌بقیه​ یک ثانیه را هم خرجِ پونس بنه کند.

این کار فقط پونس بنه‌موقعِ​ را بیشتر خشمگین کرد و باعث‌دستِ​ شد ضرباتش را محکم‌تر فرود بیاورد.

خاص بودنم رو فهمیدن و‌موقعِ​ هدفم گرفتن. بهم فرصت نمی‌دن‌شدنش​ آیین رو به هم بزنم...

باید چی کار کنم...

چی کار می‌تونم بکنم؟

لومیان درد را تاب آورد‌موقعِ​ و به دنبالِ راهی برای‌شدنش​ فرار از این مخمصه گشت.

پونس از کتک زدنِ‌مچش​ او خسته شد. دست‌می‌داد​ کشید و به نفس‌نفس افتاد.

«اگه کشیش قدغن نکرده‌وقتی​ بود بکشمت، گوشتت رو تیکه‌تیکه‌نظر​ می‌بریدم، حتی اون پایینت رو!»

با شنیدنِ این حرف،‌باهام​ لومیان جا خورد و‌اورور​ فکری از ذهنش گذشت.

منو بکشه؟

منو بکشه!

ناگهان سر بلند کرد و به‌اورور​ پونس بنه خیره شد. چهره‌اش در‌بدونه​ لبخندی کج‌وکوله، زاییدهٔ درد، در هم رفت.

«همه‌ش همین بود؟ داری‌باهام​ با اون چاقوی فسقلی‌اورور​ و رقت‌انگیزت برام شپش می‌گیری؟»

او تمام‌وکمال در‌بردم​ نقشِ ردهٔ ۸‌زنا​ تحریک‌کننده فرو رفت.

...

در نزدیک‌ترین‌باهام​ علفزارِ کوهستانی‌وقتی​ به کوردو.

رایان، پوشیده در زرهی پاره‌پوره،‌نداشت​ در ورودی نگهبانی می‌داد و از‌نظر​ والانتن و لیا پرسید: «حالتون چطوره؟»

والانتن بی‌درنگ‌بقیه​ جواب داد:‌مچش​ «من خوبم.»

لیا افزود:‌بقیه​ «نیروی روحیِ‌مچش​ من تقریباً برگشته.»

رایان سر تکان‌نداشت​ داد و زرهِ‌اورور​ سپیده‌دم را ناپدید کرد.

«بعد از اینکه یکم‌باهام​ استراحت کردم و حالم‌اورور​ جا اومد، برمی‌گردیم کوردو.»

لیا با‌بقیه​ لحنی متعجب‌مچش​ پرسید: «الان؟»

مدتِ زیادی‌بقیه​ از رفتنشان‌مچش​ از کوردو نمی‌گذشت.

رایان نفسش را آرام بیرون داد و گفت: «باید هرچه زودتر بفهمیم چرا گروهِ‌بقیه​ گیوم بنه امشب به ما حمله کردن و نه تو شبِ دوازدهم. تازه، اونا‌ازش​ لومیان و اورور رو گرفتن، اما دنبالِ ما نیومدن. تجربه‌م می‌گه یه جای کار می‌لنگه.»

لیا آرام سر‌درگیری‌ای​ تکان داد. «اما ما‌رفتارِ​ تو بهترین وضعیتمون نیستیم.»

هرچه بود، تازه‌بردم​ نبردِ عظیمی را‌زنا​ پشتِ سر گذاشته بودند.

رایان توضیح داد: «برای همینه که گیوم بنه انتظار نداره امشب برگردیم کوردو.‌نفوذمون​ ضمناً، ما اون شیء رو تو خونهٔ لومیان و اورور جا گذاشتیم. باید‌تنِ​ هرچه زودتر برش گردونیم. نمی‌تونیم بذاریم دستِ گیوم بنه و بقیه بهش برسه.»

با آوردنِ اسمِ آن‌وقتی​ شیء، چهرهٔ والانتن و‌اما​ لیا در هم رفت.

آن‌ها با‌هیچ​ نقشهٔ رایان‌باهام​ موافقت کردند.

...

شترق!

پونس بنه دوباره به صورتِ لومیان سیلی زد و باعث شد‌چرخه​ بینی‌اش تیر بکشد. دو رشته خونِ سرخ و روشن به سمتِ‌شدنش​ دهانش سرازیر شد و طعمی گند و شور با خود آورد.

پونس بنه‌هیچ​ با نیشخند پرسید:‌نداشت​ «این چطور بود؟»

لومیان حالتِ چهره و حرکاتِ‌موقعِ​ او را کاوید و فهمید‌شدنش​ حرف‌هایش تأثیرِ دلخواه را نگذاشته است.

بینیِ پر از خونش را بالا کشید‌بگیرم​ و با لبخند جواب داد: «هر زنِ‌کلیسا​ دیگه‌ای می‌تونه بیشتر از تو دردم بیاره!»

چهرهٔ پونس‌باهام​ بنه در هم‌رفتارِ​ رفت. «که این‌طور؟»

با یک سیلیِ محکم به دهانِ لومیان‌رفتارِ​ کوبید و دو تا از دندان‌هایش را‌بدونه​ همراه با خون به بیرون پرتاب کرد.

لومیان با تکیه بر بینشِ تحریک‌کننده و‌بگیرم​ تجربه‌اش در شیطنت، به‌خوبی حس کرد که‌کلیسا​ واکنشِ پونس بنه این بار فرق دارد.

لومیان که با انواعِ رسوایی‌ها و‌زنا​ شایعاتِ کوردو آشنا بود، چیزی در‌لیا​ ذهنش جرقه زد و پوزخند زد.

«انگار تو معشوقه نداری.»

دهانش از سیلی ورم کرده بود‌وقتی​ و دو دندان هم نداشت. کلماتش‌نمی‌رسید​ کمی خفه و نامفهوم بیرون آمد.

با شنیدنِ کلمهٔ «معشوقه»، حالتِ‌موقعِ​ چهرهٔ پونس بنه نامحسوس تغییر کرد‌دستِ​ و لگدی به میان‌تنهٔ لومیان زد.

لومیان از درد تقریباً‌مچش​ از هوش رفت. چند‌می‌داد​ ثانیه نتوانست حرف بزند.

به زور لبخند زد و با خنده‌ای‌عجیب​ بلند گفت: «در حالی که معشوقه‌های کشیش‌بقیه​ تو کلِ دهکده ریختن. مالِ تو بلند نمی‌شه؟»

چهرهٔ پونس‌هیچ​ بنه درجا‌باهام​ در هم رفت.

لومیان فهمید‌بقیه​ درست حدس‌مچش​ زده است.

درد را تاب‌بردم​ آورد و چشمانش‌زنا​ را ریز کرد.

پیش‌تر جرئت نکرده بود از تحریک‌اورور​ استفاده کند، چون می‌ترسید اگر زیاده‌روی کند‌فحش‌هایی​ دستش رو شود. اما الان وقتش بود!

لومیان با صدای بلند خندید.

«کشیش با زنِ‌بردم​ تو هم خوابیده؟‌زنا​ همهٔ بچه‌هات مالِ اونن؟»

چشمانِ پونس‌بقیه​ بنه کاسهٔ‌مچش​ خون شد.

ناگهان دست دراز کرد و‌رفتارِ​ گردنِ لومیان را گرفت و با‌چرخه​ تمامِ توان فریاد زد: «چرا نمی‌میری!»

لومیان صدای تق‌تقی از‌باهام​ گردنش شنید و نفس‌اورور​ کشیدن برایش سخت شد.

با این حال، نترسید. در عوض،‌زنا​ گوشه‌های دهانش بالا رفت و با آرامش‌نفوذمون​ منتظرِ دردِ طاقت‌فرسا و مرگِ حتمی ماند.

تمامِ تلاشش را کرده بود‌موقعِ​ تا پونس بنه را آن‌قدر‌شدنش​ خشمگین کند که او را بکشد.

به‌محضِ اینکه می‌مرد، چرخه فعال می‌شد و همه‌چیز‌اما​ فوراً از نو شروع می‌شد. همه‌چیز به نقطهٔ‌مچش​ آغاز برمی‌گشت و فرصتی برای جبران باقی می‌گذاشت!

لومیان نه‌تنها به تحریکِ والانتن برای خودکشی جهتِ تأییدِ‌عجیب​ ماهیتِ چرخه فکر کرده بود، بلکه فدا کردنِ جانِ‌مچش​ خودش در مواقعِ اضطراری را هم در سر داشت!

در مقایسه با‌بردم​ وضعیتِ فعلی، دیگر‌زنا​ چه جای ترسی بود؟

به پونس بنه که چهره‌اش شرورانه‌زنا​ بود خیره شد. لب‌های کبودش لرزید،‌لیا​ انگار می‌خواست بگوید: «لطفاً، زودتر منو بکش.»

ناولها | novelha.net