چپتر 516: روشِ بازجویی
0لومیان چرخید وچاپ رو به مردیکلیسای کرد که سربهسرش میگذاشت.
«مگه هر ماجراجویی که میادبشه دریا، رؤیای اینو نداره کهوال جا پای گرمان اسپاروی بزرگ بذاره؟»
ماجراجوی شوخطبع هنوز سی سالش نشده بود. موهای قهوهایِ فر روی چهرهای لاغر و استخوانی نشستهنظر بود و چشمانِ آبیِ اینتیسیاش از سرگرمی برق میزد. با وجودِ تهریشِ نامرتبی که چانهاش را پوشاندهدریایی بود، حالوهوای طبقهٔ متوسطِ تریر را از خود ساطع میکرد و در جزئیاتش ظرافتی به چشم میخورد.
لباسهایش: کتی آبی و نازک، شلواری سفید و چکمههاییشمشیرِ قهوهای. هفتتیری با کالیبرِ بزرگ و یک شمشیرِ رپیرِنظر نفیس در دو طرفِ کمرش تعادل ایجاد کرده بودند.
به نظر میرسید جوابِ لومیان و آرزوهای بلندپروازانهاش ماجراجو رامخصوصاً غافلگیر کرده است. پس از لحظهای خندید و گفت: «حتیحمایتِ اسپارو هم نتونست هیچکدوم از شاههای دزدانِ دریایی رو شکار کنه.»
«مگه گرمان اسپارو همون کسی نبود که میگن باروس هاپکینز، شاهِ تختِ سیاهدستاوردهای و یکی از چهار شاهِ دریای اصلی رو کشته؟» هرچند مجموعهٔ «ماجراجو» هنوز بهبدونِ این موضوع نپرداخته بود، لومیان خوانندهٔ پروپاقرصِ داستانهای دریایی در روزنامهها و مجلات بود.
ماجراجو پوزخند زد: «تأیید نشده. فقط وقتی تو مجموعهٔنفیس ماجراجو چاپ بشه حقیقته. میگن کلیسای ابله فورس والجوابِ رو مخصوصاً استخدام کرده تا دستاوردهای اسپارو رو تبلیغ کنه.»
همونطور که حدس میزدم، نویسندهٔ مشهور، فورس وال، تحتِ حمایتِ کلیسای ابله کار میکنه و اینکرده بهش اجازه میده بدونِ ترس دربارهٔ رازهای دزدانِ دریاییِ بزرگ بنویسه... لومیان با علاقه پرسید: «پس،هیچکدوم رابطهٔ بین گرمان اسپارو و کسی که قبلاً دریاسالارِ دومِ بیماری بوده و الان ملکهٔ بیماریه، واقعیه؟»
ماجراجو که مشخص بود از این گفتگوابله لذت میبرد، جواب داد: «سرش شرط میبندم.همونطور خودِ ملکهٔ بیماری هم هرگز اینو انکار نکرده.»
پس از این گپزدن، ماجراجو با آن رفتارِ شوخطبعانهاش، لومیان را حتی جذابتر یافت.تبلیغ لبخندی زد و پرسید: «چطور صدات کنم؟ وقتی اسمت رو بدونم و مثل گرمانترس اسپارو یه افسانه بشی، میتونم پیشِ بقیهٔ ماجراجوها پُز بدم که قبل از مشهورشدنت میشناختمت.»
جملهٔ آخرشسفید آمیخته بهقهوهای شوخیِ دوستانهای بود.
لومیان نامِ مستعارش را گفت:چکمههایی «لویی بری. تو چی؟ شایدرپیرِ تو گرمان اسپاروی بعدی باشی.»
«باتنا کنته.» ماجراجویی که هفتتیرِ کالیبربزرگ و رپیرِ نفیس داشت، خندید ودستاوردهای گفت: «انتظار ندارم عاقبتم مثل گرمان اسپارو بشه. بدم نمیاد دنیتسِ شعلهورِ بعدیمیده یا حتی قویترین شکارچیِ دریای مِهِ سابق، اندرسون، بشم. همین هم خیلی راضیکنندهست.»
خیلی جاهطلبه... به نظر نمیاد تو دریا تازهکار باشه... لومیان بهسرعت باتنا را ارزیابی کرد و ناخودآگاهمیزدم در قالبِ ذهنیتِ یک توطئهگر فرو رفت. با وجودِ تمامِ چیزهایی که دیده، هنوز باورش اینه کهپرسید رسیدن به قدرتی مثل دنیتسِ شعلهور ممکنه. این نشوندهندهٔ اعتمادبهنفسِ بالاشه... ممکنه اون هم یه فرابشر باشه؟
لومیان کلاهِ حصیریِ طلاییاش راهفتتیری مرتب کرد و به باتنا کنتهکمرش لبخند زد: «نوشیدنی مهمونِ من. چطوره؟»
لومیان با قدم گذاشتن به بندرِ فاریم، پایتختِ پرجنبوجوشِ مجمعالجزایرِ دریای مهطرفِ در جزیرهٔ سنت تیک، هدفی دوگانه در سر داشت: بیرون کشیدنِ اطلاعاتِ بیشتراست از دزدانِ دریایی و به دست آوردنِ موادِ مکملِ باقیمانده برای معجونِ دروگر.
این مأموریت نیازمندِچاپ تماس با فرابشران وابله دلالانِ اطلاعاتِ محلی بود.
همانطور که افکارش درچاپ تکاپو بود، پاداشِ خانمِابله شعبدهباز در ذهنش جرقه زد:
فرمولِ معجونِ دروگر:
رده: ۵؛
موادِ اصلی: پنجههای جلوییِ گرگِ شیطانیِ خاکستری، زبانِ شکارچیِ جنگل؛
موادِ مکمل: ۸۰ میلیلیتر خونِ گرگِ شیطانیِ خاکستری، دو دندانِ نیشِ شکارچیِ جنگل، ۱۰ قطره زهرِ مارمولکِ شاخدارِ ریشرنگی، و ۱۰ قطره اسانسِ ممرز؛
آیین: نقشهٔ دستگیریِ هدفی با ردهٔ بالاتر از خود را بکشید و با موفقیت اجرا کنید. توطئهٔ تکمیلشده را پیشِ چشمشان به رخ بکشید و در حالی که با ترس و نومیدی شاهدِ پیروزیتان هستند، معجون را بنوشید.
یادداشتِ ۱: هرچه تعداد بیشتر و ردهٔ اهدافِ دستگیرشده بالاتر باشد و ترس، پشیمانی و خشمشان عظیمتر، اثرِ آیین قویتر خواهد بود.
یادداشتِ ۲: دو مادهٔ اصلی میتوانند با ویژگیِ فرابشریِ گاردنر مارتن جایگزین شوند. خون و دو دندانِ او نیز میتوانند بهترتیب جایگزینِ خونِ گرگِ شیطانیِ خاکستری و دندانهای نیشِ شکارچیِ جنگل شوند.
به بیانِ دیگر، لومیان تنها یک ماده کم داشت: زهرِ مارمولکِ شاخدارِ ریشرنگی.ایجاد این ماده به موجودی کمیاب اشاره داشت. خوشبختانه، اسانسِ ممرز که مادهای رایجگفت میانِ علاقهمندان به علومِ غریبه بود، پیش از ترکِ تریر در اختیارش قرار داشت.
باتنا کنته دعوتِشلواری لومیان را رد نکردهفتتیری و گفت: «بسیار خوب.»
آن دو بهسوی خیابانی فرعیحقیقته در حاشیهٔ میدان رفتند، جایی کهاستخدام بازاری روباز و پرجنبوجوش برپا بود.
تودههای بلندی از میوه در کنارِ جاده چیده شده بود و دکهها پر بود از کلاههای حصیریِمیزدم برگهای زرین، نیشکرِ آبدار، کلوچههای شیرین، گوشتِ کبابشدهٔ لذیذ، سیگارهای بومی و ورقههای موزِ سرخشده. جزیرهنشینانِ سیاهچرده،پرسید ملوانانِ خارجی، گردشگرانِ کنجکاو و ماجراجویانِ کهنهکار دورِ دکههای کبابپزی میلولیدند و با هم مینوشیدند و میخندیدند.
دو میخانه در آن نزدیکی با درهای باز، میزهاینفیس گردی را در پیادهرو چیده بودند و رهگذران راجوابِ به درنگ و لذت بردن از یک نوشیدنی دعوت میکردند.
باتنا صحنهٔ سرزنده را از نظر گذراند و بهشمشیرِ لومیان هشدار داد: «به نظر میاد این اولین سفرتنظر به مجمعالجزایره. یادت باشه، هرگز به یه جزیرهنشین اعتماد نکن.»
«احترام و تواضعِ ظاهریشون نیتِ اصلیشون رو میپوشونه. همهش تو فکرِ اینن کهتبلیغ پولمون رو بالا بکشن و ما رو به قیمتِ گزافی بفروشن. اگه قدرتبدونِ و هوشِ کافی نداشته باشی که سرِ جاشون بنشونیشون، افکارِ پلیدشون حتماً عملی میشه.»
لومیان بهفقط چشمانِ باتنا نگاهبشه کرد و خندید:
«وقتی تازهسفید رسیده بودی،قهوهای سرت کلاه گذاشتن؟»
باتنا ساکت شدشلواری و از جوابقهوهای دادن طفره رفت.
لومیان دیگر اصرار نکرد. ۲ لیک داد و پاکتِ کوچکیمخصوصاً از ورقههای موزِ تازهسرخشده خرید. لایهٔ بیرونیِ ترد جای خود راکار به درونِ نرم و شیرینی میداد که لبریز از طعم بود.
وقتی لومیان داشت موزها رابشه میجوید، باتنا زیرِ لب گفت:وال «اینا فقط مالِ بچهها و زنهاست.»
چطور مردِ بالغی که مصمم بود پاشمشیرِ جای پای گرمان اسپاروی بزرگ بگذارد، میتوانستکرده با ورقههای موزِ سرخشده دلی از عزا دربیاورد؟
حداقل روی کاغذ،شلواری من هنوز بهقهوهای سنِ قانونی نرسیدم...
لومیان در دل این موضوع را نادیده گرفت. همانطوروال که در بازار پیش میرفتند، رو به باتنا کرد وتحتِ پرسید: «دزدای دریایی زیاد با لباسِ مبدل میان بندرِ فاریم؟»
باتنا بیدرنگ جواب داد: «آره،بشه خیلی زیاد. اما شکار کردنشونوال اینجا اصلاً ارزشِ دردسرش رو نداره.»
لومیان ابرو بالا انداخت:قهوهای «چرا نه؟ اینطوری گرفتنِرپیرِ جایزهٔ روی سرشون آسونتره که.»
باتنا خندیدنازک و صدایشسفید را پایین آورد:
«مقامهای بندرِ فاریم بیسروصدا به دزدای دریاییابله اجازه میدن بیان اینجا، جنسای غارتیشون رو بفروشنحدس و در عوض آذوقه بخرن و خوشگذرونی کنن.
تجارتِ دزدای دریایی یکی از پایههای اصلیِ اقتصادِ بندرِفورس فاریمه. خیلیا، از جمله فرماندار، فرماندهٔ ناوگانِ محلی ونویسندهٔ رئیسِ پادگان، از این راه ثروتِ زیادی به هم زدن.
تا وقتی دزدای دریایی آفتابی نمیشن و بیسروصدا کارشون رو میکنن، درافتادن باهاشون تو فاریمبودند مثلِ درافتادن با قدرتمندای محلیه. اگه این اتفاق بیفته، هم تو و هم دزدای دریاییهیچکدوم خطرِ دستگیری تهدیدتون میکنه، اما دزدای دریایی ممکنه راهی برای فرار از زندان پیدا کنن.»
لومیان با لحنیشلواری سرگرم پرسید: «تریرقهوهای هیچ اعتراضی نداره؟»
در بیرون ازچاپ تریر، مردم اغلب دولتِابله اینتیس را تریر مینامیدند.
باتنا خندید و ادامه داد: «کی میدونه؟ شاید اونایی که از تجارتِ دزدای دریایی خبر دارن، خودشونمیزدم غرقِ ثروتِ ناشی از فسادن. اگه هم خبر نداشته باشن، به خودشون زحمت نمیدن که بفهمن قضیهپرسید چیه. به هر حال، دزدای دریایی تو بندرِ فاریم خیلی آرومن و ترجیح میدن از دردسر دوری کنن.»
لومیان لحظهای به فکر فرو رفت وشمشیرِ گفت: «که اینطور... اگه یه دزدِ دریایی بهمبودند حمله کنه، حقِ دفاع از خودم رو ندارم؟»
باتنا حس میکرد این پسر سعی داردهفتتیری دزدانِ دریایی را تحریک کند: «چرا، ولیتعادل آخه چرا باید اونا بهت حمله کنن؟»
لومیان این را گفت و همراه باابله باتنا کنته به سمتِ میخانهای در آنهمونطور نزدیکی پیچیدند: «شاید فکر کنن طعمهٔ آسونیم؟»
وارد شدند ووقتی ترجیح دادند بهجای نشستنکلیسای در خیابان، داخل بنشینند.
فضای داخل هم به همان اندازه پرجنبوجوش بود. زنی دورگه روی سکوی چوبیِ وسطِ سالن با حرکاتی تحریکآمیزجوابِ میرقصید. حرکاتش با موسیقی هماهنگ بود، مدام پاهایش را بالا میآورد و با ریتم پیش میرفت. رفتهرفته کتهمون و لایههای مختلفِ لباسش را درآورد و بخشهای زیادی از پوستِ سالم و انحناهای ملایمِ بدنش را نمایان کرد.
وقتی دستش را روی لباسِ زیرش گذاشت، مشتریانِکالیبرِ اطراف با سوت و فریادهای بلند واکنش نشانکرده دادند و شور و حالِ فضا به اوج رسید.
باتنا با لبخند گفت: «این چطوره؟ از بعضی جهات،وال فاریم روشنفکرتر از تریر نیست؟ نه تنها میتونی تماشامشهور کنی، بلکه با یه مقدار پول میتونی با خودت ببریش.»
لومیان دستِ راستش را بالا برد و اعلامابله کرد: «این فقط یعنی فاریم به اندازهٔ کافیحدس از دسترسِ کلیساها و بلوارِ بزرگِ تریر دوره.»
باتنا لحظهایسفید جا خورد:قهوهای «منظورت چیه؟»
لومیان لحنی پارسا به خود گرفت و ادایکالیبرِ مؤمنِ معتقدی به خورشیدِ فروزانِ ابدی را درآورد: «اونقدربودند از عدالت دوره که نمیشه با قانون مهارش کرد!»
لومیان با دیدنِچاپ چهرهٔ خشکشدهٔ باتنا،کلیسای دوباره لبخند زد:
«شوخی کردم! تو دریا کیبشه به قانون اهمیت میده؟ حقوال با کسیه که زورِ بیشتری داره!»
باتنا با آسودگی خندید: «یههفتتیری لحظه فکر کردم میخوای اینجاطرفِ رو به نامِ خدا پاکسازی کنی.»
سرِ جایشان نشستند و مشروبِچکمههایی شکریِ معروفِ مجمعالجزایرِ دریای مه،رپیرِ یعنی «سامِ زرین» را سفارش دادند.
۸ لیک برایچاپ هر لیوان بسیارکلیسای ارزانتر از تریر بود.
وقتی مشروبِ شیرین و کاراملی گلویش را گرم کرد، لومیان با شور و شوقتبلیغ شروع به صحبت دربارهٔ گرمان اسپارو کرد و همچون پیرویی فداکار رفتار میکرد. باترس باتنا و حتی متصدیِ بار همکلام شد و آنها را هم به بحثِ پرحرارتش کشاند.
پس از مدتی، لومیان سامِ زرینش را تمامرپیرِ کرد و ایستاد. او به سمتِ سکوی چوبیِ وسطمیرسید که حالا رقصندهٔ جدیدی رویش رفته بود، کشیده شد.
باتنا با لبخندی حاکی از فهمیدگیقهوهای نگاهش میکرد. گمان میکرد این پسرطرفِ نتوانسته در برابرِ وسوسه مقاومت کند.
لومیان به سکو نزدیک شد، دو مشتری را کهوال راهش را بسته بودند گرفت و بهراحتی به کناری پرتتحتِ کرد. با فشارِ محکمی به لبهٔ سکو، روی آن پرید.
زیرِ نگاهِ بهتزدهٔ همه، لومیانبشه هفتتیرش را بیرون کشید، سقفِ میخانهمخصوصاً را نشانه گرفت و شلیک کرد.
بنگ!
خاک از سقف فروریخت و رقصنده از ترس روی زمین نشست. مشتریان وحشت کردندتعادل و برای پناه گرفتن به تکاپو افتادند. برخی در شوک خشکشان زد، برخی باگفت خشم یا اخم خیره ماندند و چند نفری هم پوزخندی مشتاقانه بر لب داشتند.
پیشِ خودشوقتی چی فکر میکنه؟حقیقته داره چیکار میکنه؟
باتنا مبهوت مانده بود.
لومیان لولهٔ هفتتیرچکمههایی را فوت کرد وشمشیرِ پوزخندی به مشتریان زد:
«همگی، لطفاًنازک توجه کنید. یهچکمههایی سؤالی ازتون دارم.»