چپتر 318: بها
0لومیان مطابق با آیینِ احضارِ دقیقی کهبیرون در کتابِ جادوی اورور و دانشِ رازآلودِجمجمهٔ پیمانگیران آمده بود، به زبانِ هرمسِ باستانی خواند:
«ابلهی که به این عصر تعلق ندارد،
فرمانروای رازآلودِ فرازِ مِهِ خاکستری،
شاهِ زرد و سیاه که بختِ نیک را در دست دارد.
پناهِ شما را میطلبم.
توجهِ شما را تمنا میکنم.
من!
به نامِ ابله، احضار میکنم:
موجودی عجیب که در قلمروی بالا پرسه میزند، دستِ قطعشدهٔ مرموز، خردکنندهٔ سیاهوکبودِ گلو.»
لومیان این وردِ احضار را بر اساسِ اطلاعاتِ دستِ آبسهدار ساخته بود. از آنجا که آیین تادراز حدی از احضارکننده محافظت میکرد و دستِ آبسهدار چندان خطرناک به نظر نمیرسید، واژههای «ضعیف» و «دوستانه» رانیمهٔ حذف کرده و بهجای آن از عبارتهای دیگری استفاده کرده بود که موجودِ هدف را دقیقاً مشخص میکردند.
شعلههای سیاهوکبودِ شمع زبانه کشیدند و در هم تنیدند تامیرسید دروازهای اثیری مزین به نمادهای مرموز شکل دهند. مِهِ خاکستریِمعلق کمرنگی محیط را پر کرد و فضایی وهمانگیز به وجود آورد.
رفتهرفته در با صدای قیژژ! باز شد و دستِ قطعشدهٔ سیاهوکبودگلوی و پوسیدهای بیرون آمد. اندازهٔ آن دو برابرِ کفِ دستِ لومیانچند به نظر میرسید و میتوانست جمجمهٔ یک انسان را خرد کند.
دستِ قطعشدهٔ بیمار پیش از ورودیِ وهمیبیمار و مرموز معلق ماند. انگشتانش به سوی گلویگلوی لومیان دراز شد، اما از حمله خودداری کرد.
لومیان قمقمهای از الکلِ نظامی با رنگی متفاوت بیرون آورد،ورودیِ درش را باز کرد و چند قطره از آن راخودداری به سوی محرابی که دستِ آبسهدار روی آن قرار داشت، پاشید.
مایع در نیمهٔ راه به زمینآمد ریخت، اما با درخششی از سنجاقِجمجمهٔ جاروی اسکاتلندی، رشوه بیسروصدا پذیرفته شد.
تازه آن موقع لومیان به حرفوهمی آمد. صدایش در گلو و سینهاش طنیناما انداخت و هجاهای بیگانهای را ادا کرد.
اینها واژگانی بودند که هرگز با آنها برخورد نکرده بود؛وهمی واژگانی که از دانشِ رازآلودِ پیمانگیران سرچشمه میگرفتند و بهقمقمهای او قدرت میدادند تا بر تلفظ و ماهیتشان مسلط شود.
آنها زیرمجموعهٔ زبانِ رازآلودِجمجمهٔ سرنوشت بودند؛ بخشِ جداییناپذیریبیمار از این زبانِ پنهان.
طنینِ صدای لومیان به همبیرون پیوست و نویسههایی نقرهایمشکی، شبیهِمیرسید نمادها، از هوا پدیدار شدند.
آنها روی پوستِ بزِ مصنوعی که رویمعلق محراب قرار داشت فرود آمدند و درحمله هم آمیختند تا پیمانی کوتاه اما غیرعادی بسازند.
با تثبیتِ پیمان، لومیان ارتباطی پیچیده با دستِپیش آبسهدار برقرار کرد، گویی از رقصِ احضار استفاده کردهاما بود تا آن را به وجودِ خودش پیوند بزند.
از طریقِ این مجرا، لومیان تواناییها وکند ویژگیهای اولیهٔ دستِ آبسهدار را دریافت وانگشتانش در این فرایند، خواستههای آن را حس کرد.
این خواستههاباز بهایی بود کهبیرون لومیان باید میپرداخت.
«بدنم رو پیدابیمار کن، وگرنه الوهیتوهمی برای همیشه ازت میگریزه!»
پیشپرداخت و دِینی که بعداً باید تسویه بشه... یعنی این تأثیرِ رشوهست؟ نه، اینطوری نیست. با بستنِاما قرارداد، بها فوراً پرداخت میشه—به شکلِ سرنوشتِ محتومِ من برای رسیدن به مقامِ نیمهخدایی. وقتی بقیهٔ قسمتهاینیمهٔ دستِ آبسهدار رو پیدا کنم، پاداش طبیعتاً جایگزینِ بها میشه... فعلاً مثلِ اینه که وثیقهٔ کافی داده باشم...
لومیان با درکِمیتوانست اصلِ پیمان، افکارش بهکند سرعت از سرش گذشت.
همزمان، در میانِ ویژگیها و صفاتِ دستِ آبسهدار، تواناییِکفِ مطلوبِ پیمایشِ عالمِ ارواح را به همراهِ ویژگیِ ضدغیببینی، شبهشکستناپذیریوهمی و مهارتِ شکستنِ گردنِ کسانی که الوهیت نداشتند، پیدا کرد.
این یک ویژگیِ ذاتیِ دستِ آبسهدار بود، نهماند صرفاً یک توانایی. اثربخشیِ آن اندکی با انتظاراتِقمقمهای لومیان تفاوت داشت، اما در حدِ قابلتحملی بود.
با توجه به اینکه مهلتِ استفاده از نزاکت به پانزده دقیقه محدودماند بود، هزینه قابلتحمل بود و ویژگیهایش تقریباً کفایت میکرد. لومیان وقت را تلفدرش نکرد، نامزدهای دیگر را احضار کرد و به زبانِ هرمسِ باستانی سوگند خورد:
«کمکت میکنم بدنت را پیدا کنی. تا آن زمان، الوهیت از من میگریزد.»
این کلمات با محیط در هم آمیختند وماند به شکلِ رشتههایی از مِهِ سیاهوکبود درآمدند کهقمقمهای به درونِ طومارِ پوستِ بزِ مصنوعی نفوذ کرد.
دستِ آبسهدار پایین آمد و لکهایکند از چرکِ خونی و زردرنگ راماند در فضای خالیِ قرارداد به جا گذاشت.
پیمان خودبهخود شعلهور شدجمجمهٔ و نمادها و واژگانِبیمار بیشمارِ نقرهایمشکی به وجود آورد.
آنها به هم پیوستند وبیرون الگوی پیچیده و مرموزی ساختند کهمیتوانست ناگهان روی شانهٔ لومیان فشرده شد.
اگرچه زیرِ لباسش پنهان بود،ورودیِ اما ذهنِ لومیان تصویری ازسوی شانهٔ راستش را مجسم کرد.
نشانِ سیاهِ عجیبیجمجمهٔ شبیهِ مُهر درکند آنجا پدیدار شده بود.
لومیان غریزی دریافت که با فعال کردنِ نشانِ قرارداد، میتواندورودیِ از ویژگیهای دستِ آبسهدار برای پیمایشِ عالمِ ارواح استفاده کند.خودداری فسخِ قرارداد تنها با مرگِ یکی از طرفین امکانپذیر بود—سرنوشتی محتوم.
لومیان بدونِ اینکه زحمتِ آزمایشِ پیمایشِ عالمِاندازهٔ ارواح را به خود بدهد، احضار راخرد پایان داد و آیینِ تازهای را آغاز کرد.
...
«به نامِ ابله، احضار میکنم:
روحِ کینهجویی که در خلأ سرگردان است، عروسِ بیسر در رنجِ ابدیاش، و سرچشمهٔ کینهتوزیِ یک تبار.»
بارِ دیگر، دروازهٔ وهمی و مرموز پدیدار شد کهاندازهٔ در شعلههای سیاهوکبودِ درهمتنیده پوشیده شده بود. بادِ سردیبیمار وزید و شبِ تابستانی را به سرمای زمستانی تبدیل کرد.
لومیان دید که شکلی از درونِ ورودیِ وهمی پدیدارمیرسید شد. آن پیکر که لباسِ مجلسیِ قرمز و درخشانیوهمی با رشتههای طلاییِ ظریف به تن داشت، پیشِ رویش ایستاد.
بیتردید، آن پیکر سر نداشتاندازهٔ و هالهای از کینه وجمجمهٔ خشمِ عمیق از خود ساطع میکرد.
لومیان با دقت روالِ تعیینشده را دنبال کرد—ازدراز مشروب بهعنوانِ «رشوه» استفاده کرد و عهدِ قراردادمتفاوت را خواند. او بهای درخواستیِ عروسِ بیسر را دریافت.
«خویشاوند یاصدای دوستی روباز قربانی کن.»
لومیان با لبخندی کنایهآمیزبیرون زمزمه کرد: «از حضورتون ممنونم.»میرسید و احضار را پایان داد.
از این احضارِ ظاهراً بینتیجه، اطلاعاتِبرابرِ ارزشمندی به دست آورد. تأیید کردخرد که رشوه تا حدی تأثیر دارد.
خواستهٔ اصلیِ عروسِ بیسر قربانی کردنِ یکی از خویشاونداناما بود؛ با این حال، رشوه توانسته بود دامنه راچند گسترش دهد تا دوستان را هم در بر بگیرد.
سپس نگاهِ لومیان بهباز آخوندکِ انسانچهره معطوف شد.آمد او وردِ احضاری ساخته بود:
روحِ کینهجویی که در خلأ سرگردان است،
شکارچیای که در جامهٔ آخوندک درمیآید،
دگرپیکری که در پوشیدنِ نقابِ آدمیان چیرهدست است.
با صدای عجیبِ ویژژژ، آخوندکِسیاهوکبود فیروزهایرنگِ بزرگ و نیمهشفافی ازبرابرِ آن سوی درِ وهمآلود بیرون آمد.
سرش چهرهٔ جوانی زیبا وآمد درخشان را داشت که بیاختیارمیتوانست احتیاطِ بیننده را از بین میبرد.
آخوندک با حس کردنِ حضور وبرابرِ جنسیتِ احضارکننده، بهسرعت به زنی خیرهکنندهخرد با لباسِ شبِ سیاه دگرگون شد.
لومیان که در دل پوزخند میزد،سوی تمامِ مراحل را با دقت به انجامالکلِ رساند: رشوه، خواندنِ ورد و درکِ شرایط.
آخوندکِ انسانچهره سه دسته پیشکش تعیین کرد کهآمد برآورده کردنِ تنها یکی از آنها کافی بود: «اندامهایکند تناسلیِ پیمانکار؛ تواناییِ دروغگوییِ پیمانکار؛ سوزاندهشدنِ پیمانکار در آتش.»
پس از رشوه، شروط کمیآمد نرمتر شد و یکی دو گزینهٔجمجمهٔ دیگر هم در اختیارش قرار گرفت.
این موجود فقط یه چیز میخواد... رنجِ آدمیزاد... اولی به خاطرِ کینهشخرد از مرداست. اگه زن بودم، احتمالاً این گزینه اصلاً مطرح نمیشد... دومیاما مالِ تهمتزنا و دروغگوهاست و سومی هم همون آتشیه که خودش توش سوخته...
لومیان بهسرعت نتیجهگیری کرد.
برای یک آتشافروز، خواستهٔ سوم چالشِ بزرگی نبود.آمد از یک سو، در برابرِ شعلههای آتش مقاومتِ چشمگیریکند داشت و از سوی دیگر، تحملِ درد تخصصش بود.
اگر این گزینه وجود نداشت، لومیان قصد داشت تسلیم شود و بعداً چند موجودِ مشابهِ دیگر از عالمِ ارواح احضارماند کند. محروم شدن از قدرتِ دروغگویی، تواناییهایش را بهشدت تضعیف میکرد و زندهماندن در جایی مثلِ تریر را ناممکن میساخت. همچنینمایع مطمئن نبود که آیا اندامهای تناسلیاش پس از قربانی شدن، در ساعتِ ۶ صبح برمیگردند یا نه؛ نمیخواست چنین خطری بکند.
بیدرنگ، چهرهٔ نیس را کهاندازهٔ به دنبالش بود، از میانِجمجمهٔ زرادخانهٔ تواناییهای آخوندکِ انسانچهره یافت.
«نیس» نامِ آخوندکِ انسانچهره در دورانِ حیاتش بود. ماهیتِ این توانایی بیشتر بهالکلِ وهم گرایش داشت تا دگرگونیِ جسمانی. با این حال، بدونِ داشتنِ ابزاری براینیمهٔ باطل کردنِ آن یا الوهیت، رخنه کردن در این وهم دور از دسترس بود.
این بار، نشانِ سیاه روی شانهٔپوسیدهای چپِ لومیان نقش بست و همزمان،میرسید شعلههای سرخرنگی از پاهایش زبانه کشید.
شعلهها بیتوجه به کارهایبیرون لومیان، لباسش را به آتشمیرسید کشیدند و گوشتش را سوزاندند.
احساساتی یادآورِ رویاروییاش با سوزانا ماتیس اما متفاوت با آن،جمجمهٔ او را در بر گرفت. آمیزهای از دردهای آشنا وانگشتانش ناآشنا در هوشیاریاش جریان یافت و حواسش را به یغما برد.
لومیان که بهسرعت وسایلِ ارزشمندشانگشتانش را کنار گذاشته بود، سنجاقِحمله نزاکت را در مشت فشرد.
آتشسوزی سه دقیقهٔ تمام طول کشید.پوسیدهای پوستِ لومیان زغال شد و لباسهایشمیرسید ردهای سوختگی روی بدنش بر جا گذاشتند.
برای یک آتشافروز، چنین زخمهایی خطرِ جانی نداشت —میرسید حتی بهسختی میشد آنها را شدید دانست. او توانِوهمی کافی برای آمادهشدن جهتِ احضارِ بعدی را حفظ کرد.
موجودِ رازآلودی که در قلمروی زبرین پرسه میزند،
تودهای از گوشت که با هزاران چشم آراسته شده،
حاضر در قلمروهای ژرفِ کابوسها.
همزمان با طنینانداز شدنِ ورد، جانوری از گوشت و پی ازجمجمهٔ میانِ درِ وهمآلود به بیرون غلتید. روی هر تکه از گوشتشسوی چشمی سفید قرار داشت که مردمکش در سیاهیِ ابسیدین پوشیده شده بود.
لومیان که قمقمهٔ نظامیِ سفیدآلومینیومی را در دست داشت،میتوانست مشتش شل شد و در حالی که گرفتارِ آنمعلق نگاههای بیشمار شده بود، ناگهان به خوابی عمیق فرو رفت.
پس از گذشتِ مدتی نامعلوم، ناگهان به هوش آمد وحمله فهمید که آیین خودبهخود پایان یافته است. شرِّ هزارچشم ازمحرابی حملهٔ واقعی چشمپوشی کرده و به عالمِ ارواح پس نشسته بود.
فقط با یه نگاه خوابم برد.پوسیدهای ارتباط برقرار کردن غیرممکنه... تازه، این سطحمیتوانست از نفوذ فراتر از محافظتِ ذاتیِ آیینه...
لومیان نفسش را بیرون داد واندازهٔ ساعتِ جیبیِ تالارِ رقصِ نسیم راانسان برداشت تا زمان را بررسی کند.
خدا رو شکر، فقطآمد چند دقیقه خوابیدم. هنوزمیرسید حدود سه دقیقه وقت هست...
لومیان تمرکز کرد و ازانگشتانش نو دست به کار شدحمله تا سایهٔ جیغ را احضار کند.
...
روحی که در خلأ سرگردان است،
محلِ تلاقیِ هزاران سایه،
سرچشمهٔ جیغهای فلجکننده.
بارِ دیگر، ورودیِ رازآلود و وهمانگیز گشوده شد. با این حال، چیزیمیرسید که با نگاهِ لومیان روبهرو شد، سایهای ناهنجار و درهمپیچیده نبود، بلکهانگشتانش شبحی مهآلود بود که زرهی قیرگون شبیه به فلسهای ماهی بر تن داشت.
متفاوت با تمامِ زرههای ثبتشده در روزنامههابرابرِ و مجلهها، این لباسِ رزم فلسهایی داشت کهبیمار هر کدام شبیهِ سایههایی کوچک و پیچان بودند.
هممم... ممکنه وردِ احضار دقیق نبوده باشه و یه موجودِجمجمهٔ مشابه از عالمِ ارواح رو آورده باشه؟ ظاهراً اینم جیغِ فلجکنندهسوی داره. بذار اول ببینم چقدر احتمال داره بشه باهاش پیمان بست...
لومیان شرایط را سنجید وانگشتانش چرخهٔ دیگری از رشوه، خواندنِ وردخودداری و درکِ شرایط را آغاز کرد.
سایهٔ زرهپوش پیشکشی تعیین کرد:سیاهوکبود «خونبهای ده جان یا بیشتر،برابرِ یا طلایی معادلِ ۱۰۰ هزار ورلدور.»
به لطفِ رشوه، پیششرطها ملایمت نشان دادند و مهلتِ تقدیمِ قربانیها به سهخرد ماه افزایش یافت. کوتاهی در این امر، کیفرِ قرارداد را در پی داشت؛حمله احتمالی که شاملِ مهار از دست دادن یا بدتر از آن، مرگ میشد.
مبلغِ ۱۰۰ هزار ورلدور...
لومیان دریافت که این شرط تا حدی قابلمدیریت است،اما از این رو در فهرستِ تواناییها و ویژگیهای سایهٔچند زرهپوش کاوش کرد تا جیغِ فلجکنندهٔ دلخواهش را بیابد.
در حینِ جستوجو،قیژژ به تواناییای با نامیبیرون جالب برخورد: «طلسمِ هارومف.»