چپتر 89: هیچچیز رخ نداد
0بادِ بیرون خشخش میکرد، تقریباً بیصدا. لومیانمثلِ در این حالتِ آرام اجازه داد افکارشبخشِ پرسه بزنند و پرسشهایی غریزی در ذهنش چرخید.
راهرو هنوز روشنه. لیامثلِ حتماً هنوز بیداره وزمانِ داره کتابای اورور رو میخونه...
تاریکیِ مطلق اتاقخوابم رو پوشونده.آیینِ والانتن باید تو رختخواب خوابیدهچرا باشه. نمیدونم رایان داره چیکار میکنه...
هههه، تو اولین دیدارشونناهنجاری هیچ مشروبی نیاوردن. اصلاًدوازدهم از رسمورسومِ داریژ خبر ندارن...
!!
اگه چرخه بشکنه، خواهرِ بزرگتر میتونه خبرچینِ ادارهٔ ۸ بشه.دوازدهمن اونوقت اگه بره تریر، دیگه غصهٔ هیچ بازجوییای رو نمیخوره...موعد منم که بهعنوانِ یه خبرچین نیازی نیست آزمونِ خاصی بدم، درسته؟
حالا یه نظریهٔ کامل از کلِ ماجرادوازدهم داریم. تنها چیزی که نمیتونیم ازش مطمئن باشیم،کاوشِ نقشِ اون جغد و جادوگرِ مرده تو مقبرهست...
اگه اونا کشیش و دارودستهش رو طلسم کردن و باعثِ این ناهنجاریکاری شدن تا با آیینِ شبِ دوازدهم به هدفی برسن، پس چرا هیچ کاریپوآلیس نکردن جز اینکه پیشرفتِ من رو تو کاوشِ ویرانههای رؤیا زیر نظر بگیرن؟
ممکنه اونا هم مثلِ مادام پوآلیس منتظرِ یه زمانِ خاص یا آیینِخاص شبِ دوازدهمن تا بخشِ مختلشده رو کامل کنن؟ برای همینه که نمیخوان هیچکنه تغییری تو چرخه ایجاد بشه که زودتر از موعد از نو شروعش کنه؟
کارهاشون نشون میده که کلیدِ چرخه دستِمنتظرِ منه. برای همینه که مدام سعی میکننبرای بفهمن تا کجای ویرانههای رؤیا رو کاوش کردم...
اگه قبل از رسیدنِ شبِ دوازدهم رازِ رؤیا رو باز کنمکاری و بازیافتِ تباهی رو یاد بگیرم، آیا احتمالِ شروعِ زودهنگامِ چرخهمثلِ رو نادیده میگیرن و بهم حمله میکنن تا منو نگه دارن؟
آره، خیلیکردن ممکنه هنوز خاطراتشونشدن رو داشته باشن...
همانطور که انواعواقسامِ افکارنظر از ذهنش میگذشت، لومیانمادام ناگهان همهمهای ضعیف شنید.
«بععع...»
صدای بعبعِباعثِ گوسفندی بود،شدن انگار از دوردست.
لومیان بیدرنگ به آن سهشدن نفری که گوسفند شده بودندبرسن و چوپان پییر بری فکر کرد.
نگو که واقعاً میخواد توبگیرن دلِ شب بهمون حمله کنه؟ لومیانزمانِ برخاست و با دقت گوش سپرد.
بیرون از پنجره چیزی جزمادام صدای باد در میانِ برگها وبخشِ شاخهها نبود. هیچ صدای بعبعی نمیآمد.
ظاهراً لومیان که آنچنانشدن غرق در افکارش بود،هدفی دچارِ توهم شده بود.
اما خودش اینطور فکرناهنجاری نمیکرد، چون گرمای خفیفی درهدفی سمتِ چپِ سینهاش حس کرد.
انگار نشانِرؤیا خارِ سیاه دوبارهبگیرن ظاهر شده بود!
این یعنی نیرویی نامرئی که پیوندیپوآلیس نزدیک با آن وجودِ پنهان داشت،مختلشده بیصدا به اتاق رخنه کرده بود.
لومیان وقتی برای فکرشدن کردن نداشت. بهسوی تخت شتافتبرسن و اورور را تکان داد.
با صدایی خفهباعثِ فریاد زد: «بیدارآیینِ شو! بیدار شو!»
غریزتاً نگران بود لیا،نظر رایان و والانتن حس کنندپوآلیس مشکلی در او وجود دارد.
اورور چشمانش را بازمثلِ کرد؛ چشمانِ آبیِ روشنشزمانِ بهوضوح گیج و مبهوت بود.
با صدایی ضعیف پرسید:شدن «ساعت چنده؟» مشخص بودهدفی هنوز کاملاً بیدار نشده است.
لومیان قاطعانه گفت:باعثِ «یه وضعیتی پیش اومده.»شبِ و ادامه داد: «نهونیم.»
آنها یکی اززیر معدود خانوادههای دهکده بودندمثلِ که ساعتِ دیواری داشتند.
چشمانِ اورور کاملاً باز شد.مادام سیخ نشست، دستِ راستش رادوازدهمن بالا آورد و شقیقههایش را مالید.
فرصتی نداشت تا بهشدن این فکر کند که ممکنبرسن است چیزی ببیند که نباید.
اگر نمیتوانست ناهنجاری را مشخص کند و مشکلدوازدهم را هرچه زودتر تأیید کند، شاید دیگر نیازی نبودویرانههای نگرانِ دیدنِ چیزی باشد. مردگان نیازی به چشم نداشتند!
اورور اتاق را از نظر گذراند.ممکنه نگاهش تاریک شد، گویی نورها وخاص سایههایی عجیب و وصفناپذیر را بازتاب میداد.
لومیان از فرصت استفاده کرد تا به خواهرش دربارهٔخاص صدای بعبعِ گوسفندی که از دور شنیده بود وایجاد گرمای برانگیختهشده در نشانِ خارِ سیاه روی سینهاش بگوید.
اورور اخمباعثِ کرد. «اما منآیینِ چیزی حس نکردم...»
لومیان غرید:کردن «سوزشِ سینهمناهنجاری هنوز هست.»
بهطرزِ توضیحناپذیری میترسید. تاریکیِنظر اطرافش ساده نبود. خطریمادام وصفناپذیر در کمین نشسته بود.
اورور هر گوشهٔ اتاقمثلِ را بهدقت وارسی کردزمانِ تا ناشناخته را بیابد.
لومیان بیصدا عرقِ سردشدن ریخت—تضادی آشکار با گرمایهدفی سوزانِ سمتِ چپِ سینهاش.
لحظهای تأمل کرد و گفت:شدن «چرا به رایان و بقیه نگیم؟چرا شاید اونا بتونن چیزی پیدا کنن.»
اورور اندیشیدرؤیا و بعدنظر سر تکان داد.
«حسِ ناگهانیتبگیرن از خطرِ قریبالوقوعمادام رو بهونه کن.»
«باشه.» لومیان دهان بازشدن کرد و خواست بههدفی بیرون فریاد بزند—اما خشکش زد.
اورور باکردن نگرانی پرسید:ناهنجاری «چی شده؟»
لومیان اخم کرد.زیر «گرمای سینهم دارهممکنه بهسرعت کم میشه...»
یعنی نشانِبگیرن خارِ سیاه داشتمادام بهسرعت «محو میشد».
اورور با خود اندیشید: «خطریآیینِ که به اتاقمون رخنه کرده بود،کاری رفت؟ چون آماده بودیم، کاری نکرد؟»
«شاید.» لومیان رو بهناهنجاری راهرو کرد و فریاددوازدهم زد: «یه مشکلی پیش اومده!»
رایان در یک چشمبههمزدن در چارچوبِ در ظاهرمادام شد و به دنبالش لیا و سپس والانتنکنن آمدند که به نظر میرسید از خواب پریده است.
لومیان بیآنکه منتظرِ پرسشی بماند، آنچهپوآلیس را رخ داده بود بازگو کرد وکنن حسِ خطرش را جایگزینِ سوزشِ سینهاش کرد.
رایان با دقت گوششدن سپرد و گمان نکرد اینبرسن توهمِ لومیان باشد. آهی کشید،
«نوبتی کشیک دادن واقعاً مفیده.
«بیشترش خستهکنندهست، اما اگهنظر جونِ همه رو نجات بده،پوآلیس عملاً مسئلهٔ مرگ و زندگیه.»
با این حرف، پرتوِ طلوعِ خالصیپوآلیس را گرداگردِ خود پدید آورد ومختلشده در تمامِ اتاقهای طبقهٔ دوم چرخی زد.
هرچند نتوانست نیروی شومشدن را پیدا کند، دستکمهدفی میتوانست محیط را تطهیر کند.
...
لیا زیرِ لب زمزمه میکرد و قدممثلِ میزد. صدای زنگولهٔ روبند و چکمههایش بهشومی بهمختلشده صدا درآمد و بعد همانقدر ناگهانی ساکت شد.
سرانجام به اورور و لومیان گفت: «همین الانش هم خیلی خطرناک بود. تازه، هر چی کهنمیخوان بود میتونست جلوی شیءِ مهرشدهٔ من رو بگیره تا هیچ هشداری نده. میترسم این زنگولههای احمقبفهمن فقط وقتی به صدا دربیان که اون چیز واقعاً کسی رو هدف بگیره. اما حالا دیگه رفته.»
اورور آهِ آسودگی کشیدشدن و گفت: «خب، اینهدفی خیالمون رو راحت میکنه.»
لومیان آرام گرفت و پوزخندشدن زد: «شاید فقط یه موجودبرسن نبوده. میتونست بیشتر از یکی باشه.»
رایان و بقیه ساکت ماندند.
اورور به لومیان توپید: «اینطوری کهپوآلیس بدتره!» و به بازرسها گفت: «حالا کهکنن خطر رفع شده، بیاید برگردیم سرِ برنامهمون.»
حرفی از این نزد که چه کسی ممکن است برایچرا حمله به آنها دزدکی وارد شده باشد. احتمالات بسیار زیاد بود:ممکنه پییر بریِ چوپان، جنازهٔ ناشناسِ توی مقبره، یا معاونِ کشیشِ مشکوک.
بدونِ سرنخهای محکم، گمانهزنی فقطشدن وقت تلف کردن بود. بهتربرسن بود تا روز صبر کنند.
فعلاً فقط باید به یاد میداشتند کهمثلِ شبها خطرِ واقعی در کمین است. کسی قصدِمختلشده جانشان را داشت، پس باید کاملاً هوشیار میماندند.
وقتی لیا و بقیه به اتاقهایشان رفتند،منتظرِ لومیان نگاهی به ساعتِ دیواری انداخت وبرای از اورور پرسید: «میخوای یکم بیشتر بخوابی؟»
اورور دستهایش را بالای سرش کشید و گفت: «اصلاً. بیدار شدن و دوباره خوابیدن تو این وقتِ شب خیلی روبگیرن اعصابه. اه، فقط برای اینکه بتونم با شرایطِ اضطراری کنار بیام، این لباس رو پوشیدم که پر از جیب برایکنه موادِ طلسم و چیزای بهدردبخوره. حتی جرئت نکردم غلت بزنم، میترسیدم یه چیزی بره تو تنم. مثلِ چوبِ خشک خوابیدم.»
...
همانطور که حرف میزد، از روی تختمثلِ پرید و بهسمتِ پنجره رفت. پردهها رابخشِ کنار کشید و به بیرون نگاه کرد.
کوردو غرق در سکوتمثلِ بود. چراغِ بسیاری اززمانِ خانهها هنوز روشن بود.
اورور در حالی که اطراف را برانداز میکرد،هدفی به لومیان گفت: «فکر میکردم اون جغد حتماًویرانههای میاد سراغمون، اما هیچ اثری ازش بیرون نیست.»
لومیان سر تکان داد.
«منم همین حدس رو میزدم.»
سپس به جلو خم شدمادام و هرچه را فهمیده بود،دوازدهمن در گوشِ خواهرش زمزمه کرد.
اورور با لبخند گفت: «بد نیست. داری تو تحلیلِ اوضاعچرا بهتر میشی. منم حرفی برای اضافه کردن ندارم.» مکثی کردبگیرن و افزود: «اما نمیتونیم خودمون دستبهکار بشیم. اون مقبره خیلی خطرناکه...»
در این لحظه با هیجان گفت: «سپیدهدم میریم پیشِ مادام پوآلیس وکاری نظریهت رو بهش میگیم. بهش میفهمونیم که انگیزههای جادوگر و جغد ممکنهمادام روی فرارش از این چرخهٔ زمانی تو اون لحظهٔ دقیق تأثیر بذاره.»
لومیان گفت: «خودم میرم.» نمیخواستبگیرن اورور به مادام پوآلیس که نقشههاییزمانِ برایش در سر داشت، نزدیک شود.
اورور بحث نکرد. فقطمثلِ به او یادآوری کرد: «مراقبِخاص خودت باش. عصبانیش نکن، وگرنه...»
نگاهِ معناداری به شکمش انداخت.
اورور آهی کشید و گفت: «حقیقت اینه که اون بانوی مرموزچرا تو میخانهٔ کهنه بهوضوح قویتره، اما نمیخواد هیچ ربطی به اینممکنه چرخهٔ زمانی داشته باشه. عمراً کمکمون کنه اون مقبره رو بررسی کنیم.»
لومیان تأیید کرد: «آره.»
سپس گفت: «با این حال، فردا یهمنتظرِ سر به میخانهٔ کهنه میزنم ببینم میتونم پیداشهمینه کنم یا نه. اگه نظرش عوض شد چی؟»
«منطقیه.» اورور مخالفتی نکرد.
تا نیمهشب باباعثِ صدایی آرام باآیینِ هم گپ زدند.
لومیان پس از اینکه پستش را با لیا در اتاقِ کار عوضخاص کرد، به اتاقِ اورور برگشت. کنارِ خواهرش دراز کشید، عطرِ آشنایش راشروعش به درون کشید و در تشکِ نرم فرو رفت. خواب به چشمانش نمیآمد.
اورور که متوجهِممکنه تنشِ او شدهپوآلیس بود، پرسید: «چی شده؟»
لومیان با احتیاطناهنجاری گفت: «فقط بهشبِ این وضع عادت ندارم.»
اورور پوزخند زد.
«پس اون لومیانِزیر نترسی که منممکنه میشناختم چی شد؟»
لومیان جوابی نداد. اورورمثلِ نفسش را آرام بیرونزمانِ داد و لبخند زد.
«یادته اون اوایل که تازه شروع کردهدوازدهم بودی دنبالم راه بیفتی؟ میترسیدی جیم بشمپیشرفتِ و شبا حاضر نبودی بخوابی. خیلی گوشبهزنگ بودی.»
لومیان در افکارِ گذشته غرق شد:آیینِ «آره، یادمه. اون موقعها برام لالایی میخوندینکردن و میذاشتی با صدای تو خوابم ببره.»
بهمحضِ اینکه این کلمات از لبانش خارج شد،مادام ملودیِ آشنایی به گوشش رسید. سبک و آرامبخشکنن بود و جسم و روانش را تسکین داد.
اورور که به تخت تکیه داده بود، بهزمانِ تاریکیِ عمیق و سرخِ پیشِ رویش خیره شد. لالاییِتغییری زادگاهش را با صدایی نرم و حسرتبار زمزمه کرد.
همان آوازی بود که وقتیآیینِ اورور بچه بود، مادرشان برایشچرا میخواند تا او را بخواباند.
«بخواب، بخواب...»
لومیان که در آن نوایبگیرن ملایم گم شده بود، رفتهرفتهمنتظرِ آرام گرفت و به خواب رفت.
......
لومیان در میانِناهنجاری مِهِ خاکستریِ محویشبِ از خواب بیدار شد.
نگاهی به اطراف انداخت وشدن متوجه شد که در اتاقِ خواهرشچرا نیست. هنوز در اتاقِ خودش بود.