---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 351: قصدِ کشتن • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 351: قصدِ کشتن

0

لومیان با دیدنِ‌فرشته‌ای​ مونت بی‌اختیار در‌داره​ دل ناسزا گفت: لعنتی!

آمیزه‌ای از خشم و ترس،‌داد​ در واکنش به تنشِ این‌کلاهبردارِ​ موقعیت، وجودش را فرا گرفت.

چرا باز هم اونه؟

چرا تو همچین‌تسکین​ لحظهٔ حساسی زیرِ‌تکاپو​ زمین جلوم سبز شد؟

دنبالِ چیه؟

چرا مثلِ ساس‌های مسافرخانهٔ خروسِ زرین، سوسک‌های‌تکاپو​ توی زباله‌ها و موش‌های تریرِ زیرزمینیه، که‌بی‌همتا​ همه‌جا هستن و نمیشه از دستشون فرار کرد؟

هلا با‌تسکین​ سردی پرسید:‌ذهنش​ «شما کی هستید؟»

رفتارِ بی‌تفاوتِ هلا به‌سرعت احساساتِ لومیان را تسکین داد.‌کلاهبردارِ​ ذهنش به تکاپو افتاد تا نیت‌های مونت، کلاهبردارِ جزیره‌ای،‌لبخندی​ و تالارِ رقصِ بی‌همتا را که پشتش بود تحلیل کند.

مونت با لبخندی موذیانه، عینکِ‌باور​ تک‌چشمیِ حدقهٔ چشمِ راستش را با‌بکنه​ دو انگشت گرفت و جواب داد:

«مثلِ شماها، یه ماجراجوی مقبره.»

ماجراجوی مقبره... جوری حرف می‌زنی که انگار قبر دزدی خیلی کارِ شرافتمندانه‌ایه... خانمِ عدالت یه بار گفت هرچی رده بالاتر باشه، ورود به دخمه‌ها خطرناک‌تره... پس فرشته‌ای که مونت بهش‌حرف​ باور داره نمی‌تونه اینجا هیچ کمکی بهش بکنه. قدیس‌های دارای الوهیتِ تالارِ رقصِ بی‌همتا هم جرئت ندارن وارد بشن... به عبارتِ دیگه، اگه من و مادام هلا با هم متحد‌جرئت​ بشیم، شانسِ زیادی داریم که مونت رو برای همیشه همین‌جا نگه داریم و نذاریم مثلِ سوسک این‌ور و اون‌ور بپلکه! لومیان چشمانش را باریک کرد و به مونت خیره شد.

ترسِ درونِ قلبش تا حدِ زیادی رنگ باخت و‌کلاهبردارِ​ افکارِ خطرناک برای استفاده از این فرصت و از‌لبخندی​ میان برداشتنِ کلاهبردارِ روبه‌رویش به‌سرعت در سرش پا گرفت.

لومیان لبخندی‌خطرناک‌تره​ زد و به‌باور​ مونت نگاه کرد.

«ماجراجوی مقبره؟‌به‌سرعت​ اینجا رو‌تسکین​ خوب می‌شناسی؟»

مونت لبخند‌تسکین​ زد و‌ذهنش​ گفت: «البته.»

دستِ راستش را بالا آورد‌ذهنش​ و به مقبره‌ای باستانی در‌جزیره‌ای​ حاشیهٔ بردِ نورِ شمع اشاره کرد.

«اون متعلق به‌فرشته‌ای​ یکی از اعضای خاندانِ‌نمی‌تونه​ زوروآست از دورانِ چهارمه.»

بلافاصله پس از‌احساساتِ​ آن، مونت به چند‌تکاپو​ مقبرهٔ مجاور اشاره کرد.

«اون یکی از اعضای خاندانِ‌تکاپو​ ژاکوبه، یکی از اعضای خاندانِ‌تالارِ​ ابراهیم، یکی از اعضای لژیونِ خون...

«متأسفانه هیچ‌احساساتِ​ ویژگیِ فرابشری‌ای‌داد​ باقی نمونده.»

وقتی لومیان فهمید کلاهبردارِ جزیره‌ای واقعاً به سؤالش‌اینجا​ جواب داده، تعجب و سردرگمی‌اش بیشتر شد. این‌ندارن​ موضوع پرسش‌های بیشتری دربارهٔ انگیزه‌های مونت به وجود آورد.

لومیان با احتیاط به مقبرهٔ‌داد​ باستانی‌ای اشاره کرد که مونت‌کلاهبردارِ​ از آن بیرون آمده بود.

«اون مقبرهٔ کیه؟»

مونت چند قدم به جلو برداشت‌تکاپو​ و متوجهِ تغییرِ نامحسوسِ رفتارِ لومیان شد.‌بی‌همتا​ ایستاد و لبخندِ مرموزش را حفظ کرد.

«یکی از‌خطرناک‌تره​ اعضای خاندانِ آمون‌باور​ از دورانِ چهارم.»

دانشِ این کلاهبردار دربارهٔ خاندان‌های دورانِ چهارم و طبقهٔ چهارمِ‌کلاهبردارِ​ دخمه‌ها خیلی گسترده‌تر از چیزیه که روی تابلوهای راهنما نوشته‌موذیانه​ شده... در میانِ بهتِ لومیان، هلا دوباره به حرف آمد.

«پس می‌دونید‌تسکین​ چشمهٔ زنانِ‌ذهنش​ سامری کجاست؟»

مونت لبهٔ بیرونیِ‌تسکین​ عینکِ تک‌چشمی‌اش را لمس‌افتاد​ کرد و پوزخند زد.

«چرا باید‌خطرناک‌تره​ بهتون بگم؟ چه‌باور​ پاداشی می‌تونید بدید؟»

لومیان غریزی پرسید: «چرا باید‌داد​ باور کنیم که جای دقیقِ‌کلاهبردارِ​ چشمهٔ زنانِ سامری رو می‌دونی؟»

لومیان شک کرده بود‌ذهنش​ که مونت می‌خواهد فریبکاریِ‌کلاهبردارِ​ همیشگی‌اش را از سر بگیرد.

مونت آرام خندید.

«واقعاً نمی‌دونم. اسمِ چشمهٔ زنانِ سامری اون‌قدرها هم چشمگیر نیست. انگار از یه کتابِ باستانی اومده که قبلاً‌بشن​ خوندم. با این حال، بعد از اینکه بارها به این طبقه اومدم، متوجهِ پدیده‌های عجیبی شدم. بعضی از استخون‌هایی‌چشمانش​ که گهگاه جون می‌گیرن، خودبه‌خود تو این منطقه جمع میشن، می‌رن تو یه مقبره و دیگه هرگز بیرون نمیان.»

مردگانِ متحرکی که با تأثیرِ محیط جون می‌گیرن، تحت‌تأثیرِ ناهنجاریِ این مقبره قرار‌رقصِ​ می‌گیرن و خودبه‌خود به سمتش کشیده میشن؟ یا همون چشمهٔ زنانِ سامریه؟ سمتِ غربی،‌جواب​ یه مقبرهٔ باستانی. شرایط با هم می‌خونه... قلبِ لومیان تندتر زد و هوشیارتر شد.

مونت، اون کلاهبردارِ جزیره‌ای، داوطلبانه‌تکاپو​ و بدونِ گرفتنِ هیچ پولی‌تالارِ​ همچین اطلاعاتِ مهمی رو فاش کرد؟

این اصلاً به شخصیتش نمی‌خورد!

هر ناهنجاری‌ای که رخ‌بهش​ می‌داد به این معنی بود‌هیچ​ که یه جای کار می‌لنگه!

لومیان به دو حالتِ احتمالی شک داشت: یا مونت داشت او و هلا‌رقصِ​ را به مقبرهٔ باستانیِ محلِ تجمعِ مردگانِ متحرک می‌کشاند تا در تله بیندازدشان،‌انگشت​ یا می‌خواست از آن‌ها به‌عنوانِ پیشاهنگ برای عبور از این قلمروی خطرناک استفاده کند.

هر دو احتمال به یک اندازه منطقی به‌کلاهبردارِ​ نظر می‌رسید. اگرچه حالتِ اول سودی برای مونت‌کند​ نداشت، اما بعضی‌ها از دیدنِ رنجِ دیگران لذت می‌بردند.

مونت عینکِ تک‌چشمیِ حدقهٔ چشمِ راستش را با دو انگشت گرفت و با لبخند گفت: «این تمامِ‌کند​ چیزیه که می‌دونم. من مقبره‌های دیگه رو می‌گردم. اگه تونستید اون چشمهٔ زنانِ سامری رو پیدا کنید،‌قبر​ یادتون نره تو مقبرهٔ عضوِ خاندانِ آمون برام یه یادداشت بذارید؛ بهم بگید چه ویژگیِ خاصی داره.»

در حینِ حرف‌فرشته‌ای​ زدن، به سمتِ‌داره​ لومیان قدم برداشت.

در حالی که لومیان در اوجِ تنش آماده بود تا در‌جزیره‌ای​ کسری از ثانیه حمله کند، کلاهبردارِ جزیره‌ای با شمعِ روشنِ سفیدی‌تک‌چشمیِ​ در دست، از کنارش گذشت و به سمتِ مقبرهٔ دوردست رفت.

طولی نکشید که سایه‌اش در تقاطع‌افتاد​ ناپدید شد و آن محدوده را‌بی‌همتا​ بارِ دیگر در تاریکی فرو برد.

واقعاً رفت؟ لومیان هوشیار‌داد​ ماند و توجهش را‌نیت‌های​ روی واکنشِ ترمیبوروس متمرکز کرد.

فرشتهٔ ناگزیری ساکت ماند‌بهش​ و ظاهراً از حضورِ دوبارهٔ‌هیچ​ مونت هیچ آشفتگی‌ای نشان نداد.

هلا چند قدم به عقب برداشت، کنارِ‌تکاپو​ مقبره‌ای باستانی ایستاد و درِ سنگی و‌بی‌همتا​ لرزانش را هل داد و باز کرد.

هلا در برابرِ استخوان‌های رنگ‌پریده و‌افتاد​ بی‌جانی که در ورودیِ مقبره پراکنده‌بی‌همتا​ بودند، دستِ راستش را بالا آورد.

استخوان‌ها، گویی با نخ‌هایی نامرئی کشیده شوند،‌افتاد​ به‌سرعت به هم پیوستند و با صدای‌پشتش​ قیژژی به اسکلتی انسان‌نما و لرزان تبدیل شدند.

هلا از دادنِ هرگونه فرمانی به موجودِ نامیرایی که احضار کرده‌بکنه​ بود، خودداری کرد. او با خونسردی دور شدنِ آرامِ اسکلت از مقبره‌متحد​ را تماشا کرد که نیرویی نادیدنی آن را به درونِ تاریکی می‌کشید.

مادام هلا از مسیرِ‌تسکین​ مرده‌بَره یا شیءِ رازآلودِ‌افتاد​ مربوط بهش رو داره؟

لومیان کم‌وبیش به مقصودِ هلا پی برد. او قصد‌نیت‌های​ داشت از ویژگیِ موجوداتِ نامیرا — کششِ خودکار به‌کند​ سمتِ مقبرهٔ باستانیِ مشکل‌ساز — برای مسیریابی استفاده کند.

محتمل‌ترین ناهنجاری در‌الوهیتِ​ این منطقه چشمهٔ‌وارد​ زنانِ سامری بود!

آن دو در حالی که شمع‌های سفید‌متحد​ و روشنشان را در دست داشتند، اسکلتِ‌همین‌جا​ انسان‌نما را از میانِ غربی‌ترین مقبره‌ها دنبال کردند.

ناگهان پیکرِ دیگری از‌تسکین​ تاریکیِ سرِ پیچ بیرون آمد‌نیت‌های​ که شعلهٔ شمعی همراهی‌اش می‌کرد.

عینکِ تک‌چشمیِ بلورینی حدقهٔ چشمِ‌داد​ راستش را زینت داده بود‌کلاهبردارِ​ و لبخندی مرموز بر چهره داشت.

باز هم‌دارای​ همان مونت، کلاهبردارِ‌ندارن​ اهلِ جزیره بود!

لومیان از ترس از جا پرید‌مادام​ و مونت با لبخند پرسید: «این‌برای​ چشمهٔ زنانِ سامری جالبه؟ می‌تونم همراهتون بیام؟»

چرا قبلاً نپرسیدی؟

قصدِ کشتن‌به‌سرعت​ در لومیان‌تسکین​ بالا گرفت.

بدونِ اینکه خم به ابرو بیاورد گفت: «ما هنوز پیداش هم نکردیم. از کجا بدونیم جالبه یا نه؟ چرا تو‌تک‌چشمیِ​ سایه‌ها قایم نشدی تا کاوشمون تموم بشه و قبل از اینکه خودت رو نشون بدی، مطمئن بشی خطر یا تله‌ای در‌هرچی​ کار نیست؟ این‌طوری خطرش خیلی کمتر می‌شد. تازه اگه موفق هم بشیم، نمی‌تونیم کلِ چشمهٔ زنانِ سامری رو با خودمون ببریم.»

مونت پشتِ انگشتِ اشارهٔ راستش‌ذهنش​ را به عینکِ تک‌چشمی فشار داد‌تالارِ​ و به‌نشانهٔ تأیید سر تکان داد.

«حرفِ منطقی‌ای می‌زنی.»

مردِ کلاهبردار پوزخندی‌احساساتِ​ زد و به تاریکیِ‌تکاپو​ سرِ پیچ عقب نشست.

شعلهٔ شمع به‌سرعت‌داد​ کوچک شد تا اینکه‌نیت‌های​ در تاریکی فرو رفت.

به همین راحتی رفت؟

افکارِ لومیان به تکاپو‌دیگه​ افتاد، اما نمی‌توانست دقیقاً از‌شانسِ​ مقصودِ مونت سر در بیاورد.

نگاهی به هلا انداخت و متوجه شد‌تکاپو​ دوباره دارد مشروب می‌نوشد، اما رنگِ چهره‌اش رنگ‌پریده‌پشتش​ و بی‌جان و تقریباً متمایل به آبی بود.

حالا بیشتر‌به‌سرعت​ شبیه به یک‌داد​ جنازه شده بود.

لومیان پرسید:‌دارای​ «می‌دونید قضیهٔ این‌ندارن​ آدمای عینک‌تک‌چشمی‌دار چیه؟»

هلا قمقمهٔ نظامیِ خالی را در جیبِ مخفی‌اش گذاشت. همان‌طور که‌داریم​ به دنبال کردنِ اسکلتِ انسان‌نما ادامه می‌داد، با صدایی سرد و‌باریک​ اثیری جواب داد: «به خاندانِ آمون از دورانِ چهارم ربط داره.»

خاندانِ آمون از دورانِ چهارم... مقبرهٔ باستانی‌ای که مونت ازش بیرون اومد متعلق‌رقصِ​ به یکی از اعضای خاندانِ آمون بود... اونا مسیرِ غارتگر رو در اختیار‌انگشت​ دارن، درست همون‌طور که فرانکا از کنترلِ خاندانِ دیوبانو روی مسیرِ آدمکش می‌گفت.

لومیان که دید هلا تمایلی به‌ذهنش​ توضیحِ بیشتر ندارد، چاره‌ای ندید جز اینکه‌رقصِ​ سکوت کند و به راهش ادامه دهد.

پیدا شدنِ دوبارهٔ مونت، هر‌تکاپو​ فکری برای گپ‌زدن‌های بیهوده به‌منظورِ‌تالارِ​ تسکینِ بی‌قراری‌اش را پس زد.

با پیشرویِ آن‌ها، شمع‌های در دستِ‌تکاپو​ لومیان و هلا هاله‌ای کم‌رنگ و وهم‌آور‌بی‌همتا​ از رنگِ سبزِ تیره به خود گرفتند.

اسکلتِ «زنده شده»، به مقبره‌ای‌باور​ عظیم و در حالِ فروپاشی‌کمکی​ با درِ سنگیِ نیمه‌بازی پیچید.

روحیهٔ لومیان بالا رفت؛‌تسکین​ حس می‌کرد چشمهٔ زنانِ‌افتاد​ سامری پیشِ رویشان است.

در همان لحظه، پیکرِ‌ذهنش​ دیگری سرش را از‌کلاهبردارِ​ کنارِ مقبره بیرون آورد.

در پرتوِ زردرنگِ شمع،‌داد​ عینکِ تک‌چشمیِ بلورین با‌نیت‌های​ درخششی آزاردهنده برق زد.

باز هم‌خطرناک‌تره​ همان کلاهبردارِ اهلِ‌باور​ جزیره، مونت بود!

پوزخندی زد و پرسید: «پیغامی‌داد​ برای خانواده و دوستانتون ندارید؟‌کلاهبردارِ​ می‌تونم تو رسوندنشون کمک کنم.»

لومیان چنان جا خورد که نزدیک بود‌نیت‌های​ نتواند جلوی میلش برای از پا درآوردنِ مونت‌تحلیل​ در همان لحظه و همان جا را بگیرد!

جایی بهتر از‌تسکین​ اینجا برای رسیدگی به‌افتاد​ حسابِ او پیدا نمی‌شد!

هلا که ترجیح‌فرشته‌ای​ می‌داد درگیر نشود، با‌نمی‌تونه​ سردی جواب داد: «نخیر.»

لومیان نفسش را‌احساساتِ​ به‌آرامی بیرون داد‌ذهنش​ و گفت: «منم همین‌طور.»

مونت با چهره‌ای مأیوس‌ذهنش​ به تونلِ تاریکِ کنارِ مقبره‌جزیره‌ای​ برگشت و گفت: «چه حیف.»

نورِ زردرنگِ شمع کمی سوسو زد‌تکاپو​ که نشان می‌داد او چندان دور‌رقصِ​ نشده و همان نزدیکی منتظر است.

لومیان بی‌اختیار نگاهی به هلا‌باور​ انداخت و با دستِ راستش‌کمکی​ حرکتی شبیهِ بریدنِ گلو انجام داد.

داشت می‌پرسید که آیا باید پیش‌دستی‌ذهنش​ کنند و کلاهبردارِ اهلِ جزیره را‌تالارِ​ از سرِ راه بردارند یا نه.

هلا چند لحظه ساکت‌ذهنش​ ماند و بعد به‌آرامی سرش‌جزیره‌ای​ را به‌نشانهٔ منفی تکان داد.

«به‌محضِ اینکه چشمهٔ زنانِ‌داد​ سامری رو به دست‌نیت‌های​ بیاریم، از اینجا می‌ریم.»

قصد داشت روی هدفشان‌بهش​ متمرکز بماند و از‌اینجا​ ایجادِ دردسرِ بیشتر جلوگیری کند.

آره، وقتی آبِ چشمه‌تسکین​ رو برداشتم، با مادام‌افتاد​ هلا تلپورت می‌کنم و می‌رم...

لومیان موافقت کرد‌احساساتِ​ و شمع‌هایشان را با‌تکاپو​ شمع‌های تازه عوض کرد.

پس از مدتی، اسکلت هنوز بیرون‌وارد​ نیامده بود. آن‌ها با احتیاط از لای‌بشیم​ درِ سنگیِ نیمه‌باز واردِ مقبرهٔ عظیم شدند.

در همان لحظه، صدایی‌دیگه​ خشن و سالخورده از‌بشیم​ اعماقِ مقبره طنین‌انداز شد:

«ایست!»

در محدودهٔ نورِ‌احساساتِ​ زردرنگِ شمع، پیکری‌ذهنش​ لرزان پدیدار شد.

ناولها | novelha.net