چپتر 396: شرِّ ناب
0لومیان تشکر کرد و دستهٔ کاغذهاپیدا را گرفت. چراغِ کاربیدی را روشنخیلی کرد و بهسرعت نگاهی به «اعترافات» انداخت.
هلا پیشتر آنها را با دقت خوانده و نکاتِ مهم را یادداشت کرده بود. این کارهیپنوتیزم زمانِ زیادی برای لومیان خرید. گذشته از این، او چیزِ زیادی از تاریخچهٔ جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفریهمیشه نمیدانست. اگر خودش میخواست دست به انتخاب بزند، چهبسا در درکِ دقیقِ نکاتِ کلیدی به مشکل برمیخورد.
پس از نزدیک به یکباستانی ساعت مطالعه، لومیان درکِ نسبیِناگهان خوبی از وضعیتِ کلی پیدا کرد.
«اعضای دروغ آوریل زیاد نیستند و خیلی هم با یکدیگر قرار نمیگذارندگردهماییِ یا زیاد شوخی نمیکنند. آنها عمدتاً در سه منطقه فعالیت میکنند: تریر،بعضی استانِ ساحلیِ گایا در پادشاهیِ فیناپوتر، و منطقهٔ بالامِ غربی در قارهٔ جنوبی.
«اعضای اصلیِ درگیر در گردهماییهایکلی تریر، لوکی، من کسی رازیاد میشناسم و بانوی دیوانه هستند.
«در استانِ گایا، در مراسمِ نیایشِ دریا در پورت سانتا، اعضای گروهِ دروغسرش آوریل که شوخی راه انداختند بارد، اولترامن و بانوی دیوانه بودند. بارد و‹ابداع› اولترامن دانشجویانِ محلی را تحریک کردند تا در تورس، مرکزِ استانِ گایا، راهپیمایی کنند...
«در شوخیهایی که در بالامِ غربیِارث قارهٔ جنوبی اتفاق افتاد، اعضای اصلیِبعضی درگیر هیسوکا و بانوی دیوانه بودند.
«در یک گردهماییِ خصوصی درراهپیمایی تریر، لوکی بهشوخی گفت که یکهیسوکا قلعهٔ باستانی به ارث برده است.
«در گردهماییِ دیگری در تریر، من کسی را میشناسم ناگهان بهنیستند سرش زد که بعضی از روانپزشکان را هیپنوتیزم کند تا راهحلیتریر برای درمانِ بعضی بیماریهای روانی با نابود کردنِ لوبِ پیشانی ‹ابداع› کنند...»
اتهامِ مادام سوزی دربارهٔ درمانِ مخربی که بیماران رو برای همیشه «آروم» میکرد،سرش در واقع شوخیِ من کسی را میشناسم بوده... درسته. فقط کسی از یه‹ابداع› دنیای دیگه میتونه از گمانهزنیهای قبلی بگذره و همچین ایدهای به سرش بزنه...
تنها هدفش این بود که ببینه روانپزشکای این دنیا اونقدر احمق، متعصب و پست هستن که یه فاجعهٔبیماریهای مسخره به بار بیارن که تو تاریخِ پزشکی موندگار بشه یا نه... دهها یا صدها بیماری که «روح»شونبوده رو کاملاً از دست داده بودن، هرگز فکر نمیکردن سرنوشتِ تلخشون ریشه تو یه شوخیِ غیرانسانی داشته باشه...
لوکی و من کسی را میشناسم ازشوخیهایی چیزی که فکر میکردم بدترن... لومیان بابهشوخی خواندنِ آخرین صفحهٔ «اعترافات»، بیاختیار سر تکان داد.
فکر میکرد در روزهای آوارگیاش بدترین رویِ بشریت را دیده است. آدمها برای غذا، برای فرار از دردسر، برای خالی کردنِ خشمشان دست بهساحلیِ کارهای شنیعی میزدند—آوارههای دیگر را میکشتند، همراهانشان را در خواب به معدن میفروختند، بچهها را از خیابانها میدزدیدند، به ضعیفترها زور میگفتند و آنها راانداختند به شکلهای مختلف تحقیر میکردند. بعضیها دارودسته راه انداخته بودند و هر روز آوارههای دیگر را فراری میدادند و چشمشان را روی رنجِ آنها میبستند.
اما حالا، لومیان میفهمید که این شرارتها در برابرِبرده کارهای لوکی، من کسی را میشناسم و دیگر اعضای اصلیِدرمانِ دروغ آوریل هیچ است. آنها در سطحِ کاملاً متفاوتی بودند.
لومیان در حالی که در ذهنش بارها و بارها این آدمها را بهروانپزشکان آتش میکشید، زیرِ لب گفت: «حتی اهریمنهای مغاک هم اگه اینا رو ببیننمادام باید بهشون بگن پدرخوانده. در مقایسه با اینا، کشیش یه قدیس محسوب میشه.»
نفسش را بیرون داد وراهپیمایی اطلاعاتِ مفید را از این «اعترافات»هیسوکا و علامتگذاریهای مادام هلا بیرون کشید.
گمان میره دستکم هشت نفر از اعضایاعضای جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری، مستقیم یا غیرمستقیم، درنمیگذارند نتیجهٔ شوخیهای گروهِ دروغ آوریل کشته شده باشن...
من کسی را میشناسم هم مثلِ لوکی تو همهٔ گردهماییهای خصوصیِدیگری تریر شرکت میکنه، اما هرگز به استانِ گایای فیناپوتر یا بالامِنابود غربی نرفته. این نشون میده که احتمالاً اون هم ساکنِ تریره...
به همین ترتیب، گمان میره باردارث و اولترامن تو استانِ گایای فیناپوتر باشن.روانپزشکان هیسوکا هم تو بالامِ غربیِ قارهٔ جنوبیه...
بانوی دیوانه همهجا تو گردهماییهای خصوصی شرکت میکنه واتفاق این گردهماییها تا یه ماه بعد از توافق برگزار میشن.برده این یعنی بانوی دیوانه توانایی یا شیئی شبیهِ تلپورت داره...
شوخیِ لوکی دربارهٔ به ارث بردنِ قلعهٔ باستانیدروغ با رؤیاش همخونی داره. شاید بتونم برای پیدا کردنِنمیکنند ردِ لوکی، از بررسیِ ظاهرِ قلعهٔ باستانی شروع کنم...
من کسی را میشناسم تو گردهماییها دانشِ پزشکیِ گستردهای نشون داده که فقط به حوزهٔ روانپزشکی محدود نمیشه... یا قبلبیماریهای از مهاجرت یه پزشکِ عمومیِ کاردرست بوده، یا بدنِ یه دکترِ باتجربه رو تسخیر کرده. ممکنه همچین آدمی تو حالتِفقط عادی تو لباسِ یه دکتر باشه؟ صلاحیت و تواناییِ اینو داره که نقش بازی کنه و پولِ گندهای به جیب بزنه...
بارد عاشقِ جمع کردنِ برگههای دفترِ خاطراتِ امپراتوراست روزله و به شکلهای مختلف مسخرهش میکنه. ممکنهراهحلی اون تاریخچهٔ سرّیِ امپراتور روزل رو نوشته باشه؟
اولترامن و هیسوکا تو گردهماییها نسبتاًکنند چراغخاموش عمل میکنن و هیچ جزئیاتی کهخصوصی ارزشِ فکر کردن داشته باشه جا نذاشتن...
با تکیه بر اینوضعیتِ اطلاعات، لومیان مسیرِ بعدیِدروغ تحقیقاتش را قطعی کرد.
نخست، میخواست قلعهٔ باستانی را از رؤیای لوکی پیدا کند. دوم، قصد داشت به حرفهٔ پزشکی نفوذ کند تادرمانِ سرنخهایی دربارهٔ من کسی را میشناسم بیابد. سوم، برنامه داشت منتظرِ گردهماییِ بعدی بماند تا پیش از پیگیریِ نویسندهٔبوده اصلی، تأیید کند که آیا نویسندهٔ تاریخچهٔ سرّیِ امپراتور روزل در میانِ اعضای کنونیِ جمعیتِ پژوهشی هست یا نه.
بقیه را هم میگذاشت برایباستانی بعد از رسیدگی به این مسائلسرش و به دست آوردنِ چیزهای ارزشمندتر.
لومیان خرگوشِ دانش را احضار کرد وشوخیهایی پیش از فرستادنِ اطلاعات برای خانمِ شعبدهباز، ازگفت آن خواست تا از روی اطلاعات نسخهبرداری کند.
...
ژنا به جمجمهٔ نقرهٔ خالصی که از تاریکی بیرونبرده میآمد نگاه کرد. کمی میترسید با شعلههای رنگپریده وراهحلی بیجانِ درونِ کاسهٔ چشمانش روبهرو شود و پرسید: «این چیه؟»
فرانکا با دستپاچگی لبخند زد وارث گفت: «این پیامرسانِ اون بانوی توانمنده.بعضی کمکمون کرد اظهاراتِ همدستها رو مرتب کنیم.»
فرانکا کاغذِ ضخیم را ازراهپیمایی دهانِ جمجمه قاپید، چون نمیخواستافتاد ژنا اطلاعاتِ دستاول را ببیند.
فاش شدنش جمعیتِخوبی پژوهشیِ بابونهای فرفریپیدا را لو میداد!
ژنا به جمجمهٔ نقرهٔ خالص کهقلعهٔ در تاریکی ناپدید میشد نگاه کرد وسرش با گیجی و کنجکاوی پرسید: «پیامرسان چیه؟»
فرانکا بهسادگی توضیح داد: «تویباستانی دنیای علومِ غریبه مثلِ یهناگهان پستچیه. یه پستچی برای استفادهٔ شخصی.»
ژنا نگاهشکردند را بهمرکزِ فرانکا دوخت.
«تو هم یکی داری؟»
فرانکا ساکت شد.
«این رو فقط میشه از طریقِارث یه مسیرِ خاص توی یه ردهٔ خاصروانپزشکان یا با کمکِ اونا به دست آورد.»
ژنا حرفهای فرانکاتورس را رمزگشایی کرد:کنند «آها، پس نداری...»
سپس با کنجکاوی پرسید: «توی مسیرِپیدا دیوبانو آدم باید به چه ردهایخیلی برسه تا بتونه پیامرسان داشته باشه؟»
فرانکا دوباره ساکت شد.
«تا جایی کهگفت من میدونم، حتی تویبرده ردهٔ ۴ هم نمیشه.»
با این حرف، زیرِ لب زمزمهکنند کرد: «تو با این مهارتهای تحریککنندهتگردهماییِ میتونی به مسیرِ شکارچی تغییرِ مسیر بدی.»
ژنا خندیدنسبیِ و لحظهایوضعیتِ فکر کرد.
«دفعهٔ پیش که به سیِل کمک کردم دربارهٔ موجوداتِ عالمِ ارواحدیگری بخونه، انگار چشمم به توصیفِ چندتا موجودِ عالمِ ارواح افتاد کهنابود میگفت "بهعنوانِ پیامرسان مناسبن". میتونیم احضارشون کنیم و قراردادِ پیامرسان ببندیم؟»
فرانکا ناگهان متوجه شد که میتواند از قدرتِ آقای ابله برای احضارِبعضی موجودات از عالمِ ارواح استفاده کند و از وی بخواهد شاهدِ قرارداد‹ابداع› باشد، درست مانندِ تواناییِ قراردادِ سیِل. جواب داد: «نه، اِهم، غیرممکن نیست.»
ژنا که دیدتورس فرانکا غرق در فکرشوخیهایی است، ساکت منتظر ماند.
پس ازنسبیِ لحظهای، فرانکا آهستهکلی سر تکان داد.
«یه فکریگردهماییِ به سرم زد.گفت بعداً امتحانش میکنیم.»
سپس به ژنا گفت: «من این اظهاراتبرده رو مرتب میکنم. تو هم زیاد بیدار نمون.کند فردا صبح هنوز باید بری تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی.»
ژنا دیگر چیزیتورس نپرسید و اتاقِ خوابِشوخیهایی فرانکا را ترک کرد.
فرانکا آهِ آسودگی کشیدوضعیتِ و تلگرافی را کهدروغ تازه رسیده بود برداشت.
این یکیگردهماییِ هم ازبهشوخی طرفِ ۰۰۷ بود.
«تیغهٔ پنهان،بهشوخی کِی ازقلعهٔ محلهٔ بازار میری؟
«از وقتی اومدی اینجا، انواع و اقسامِ دردسرها یکیاتفاق پس از دیگری پیش میاد. دیگه دارم تبدیل میشمارث به یه ۰۰۷ِ واقعی. گمان میکنم تو منبعِ متحرکِ فاجعهای!»
فرانکا پوفی کرد ووضعیتِ زیرِ لب با خوددروغ گفت: «مشکل منم؟ مشکل سیِله!»
از وقتی لومیان به محلهٔگفت بازار آمده بود، زندگیِ فرانکااست دیگر مثلِ قبل آسوده نبود.
ماجرای لوکی تازه فروکش کرده بود و ترکهای کوچکِ روی پوستش هنوز کاملاً التیامهیپنوتیزم نیافته بود. فردا بعدازظهر باید به شهرکِ تروکادرو میرفت تا با شرکتکنندگانِ عیاشیِ زنانهٔدربارهٔ کافهٔ خانهٔ سرخ و زنی که گمان میرفت عضوِ فرقهٔ دیوبانو باشد، ارتباط برقرار کند.
...
حوالیِ ۹ صبح، لومیان که ورزشِپیدا صبحگاهی و صبحانهاش را تمام کردهخیلی بود، لحظهٔ کمیابی از فراغت یافت.
در سمتِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون، منتظرِ احضارِ بعدیِ پوفر سورون بود. در موردِ سازمانِ گناهکاران، صبورانه اطلاعات جمع میکرد بیآنکه بازدیدکنندهٔ مرموزِ گهگاهی را هوشیار کند.‹ابداع› آنتونی رید به امورِ مربوط به اوگ آرتوآ رسیدگی میکرد، اما هنوز به کمکِ او نیازی نبود. تعقیبِ مخفیانهٔ فرانکا در طولِ تحقیقاتِ جمعیتِ سعادت دشوار بود،روانپزشکای زیرا او باید با فرقهٔ دیوبانو تماس میگرفت. لومیان سرنخهایی از قصرِ باستانیِ لوکی و «من کسی را میشناسم» داشت، اما پیشرفتِ روشنی به دست نیاورده بود.
لومیان پس از بررسیِ دقیق به این نتیجه رسید که ایفای نقشِ آتشافروزروانپزشکان بهترین کار است. با این حال، محلهٔ بازار در وضعیتِ حساسی قرار داشتمادام و افرادِ بلندپایهٔ متعددی آن را زیرِ نظر داشتند. یافتنِ فرصتی امن حیاتی بود.
بهتره از فرصت استفاده کنم و به آقای کِی گزارش بدم و بپرسمخصوصی مأموریتِ مناسبی برام داره تا نقشِ آتشافروز رو بازی کنم... او که غرقهیپنوتیزم در فکر بود، از کنارِ تالارِ آسیاب در آن سوی خیابانِ هرجومرج گذشت.
این مکان تحتِ مالکیتِ لومیان بود واعضای در حالِ حاضر توسطِ لوگانو توسکانو، شکارچیِقرار جایزهبگیر، و لویی از باندِ ساوآ اداره میشد.
لومیان پس ازخصوصی لحظهای تأمل، تصمیم گرفتباستانی واردِ تالارِ آسیاب شود.
تالارِ رقص در آن زمان بسته بودبرده و همهٔ پیشخدمتها با احترام به لومیانهیپنوتیزم سلام میکردند اما فاصلهشان را نگه میداشتند.
لومیان بهسرعت لوگانو توسکانو را دید؛ شکارچیِ جایزهبگیرِ خوشبنیهاتفاق با اجزای صورتِ تیز، ابروهای پرپشت و چشمانِ درشت.ارث او کتوشلوارِ رسمیِ ساده و کلاهِ سیلندریِ سیاهی پوشیده بود.
مجلهای در دست داشت وکلی به لومیان لبخند زد: «رئیس،زیاد چی باعث شد بیای اینجا؟»
لومیان فوراً جواب نداد. توجهشگفت به مجلهٔ توی دستِ لوگانواست جلب شد. «چه مجلهای میخونی؟»
لوگانو در حالی کهقلعهٔ کتاب را نشان میداداست جواب داد: «"مبانیِ پزشکی".»
مبانیِ پزشکی... ابروهایتورس لومیان پرید. «چراکنند همچین کتابهایی میخونی؟»
اگر «راهنماینسبیِ کمکهای اولیه» بود،کلی میتوانست درکش کند.
لوگانو لبخند زد و توضیح داد: «ردهٔ بعدیِ من پزشکه. با اینکه معجون مستقیماً قدرتهای فرابشریِهیپنوتیزم مربوطه رو بهم میده، داشتنِ دانشِ پزشکیِ بیشتر تواناییهام رو تقویت میکنه. علاوه بر این، قصدبیماران دارم خودم رو جای یه پزشکِ واقعی جا بزنم تا یه درآمدِ اضافی هم داشته باشم.»
اتفاقی به روشِ ایفای نقش برخورده... پزشک...برده دلِ لومیان تکانی خورد و پرسید: «تاهیپنوتیزم حالا چیزی دربارهٔ جراحیِ برداشتنِ لوبِ پیشانی شنیدی؟»