چپتر 35: تفاوتها
0لومیان به جسدِ هیولای بیپوستجستوجو نگاه کرد و زیرِ لبحال گفت: «تقریباً هماندازهٔ دفعهٔ قبل قویه...»
پیش از بازگشتِ زمان، قدرتش با هیولا برابر بود و برایدزدکی شکست دادنش به هوشِ خود تکیه کرده بود. اکنون، بهعنوانِ یکنقطهٔ فرابشر، برای از پا درآوردنش تنها به یک ضربهٔ تبر نیاز داشت.
البته این برتری را هم داشت که پیشتر همینمقدماتِ رشتهرویدادها را از سر گذرانده بود و شیوهٔ حملهٔگذشتِ هیولا را میدانست. بدین ترتیب میتوانست حرکاتش را پیشبینی کند.
این تفاوتِ آشکارِ پیش و پسنیافت از دگرگونی، به لومیان نشان داد کهحال با فرابشر شدن چقدر پیشرفت کرده است.
لحظهای در اندیشه فرورفت، سپس جسد و سرِ هیولا را به گوشهایمتر کشید، اما آنها را زیرِ سنگ و چوب و گِل پنهان نکرد.بامِ گذاشت جسد همانطور کنارِ خونهای ریختهشده روی زمین، در معرضِ دید بماند.
سپس بهسرعت ساختمانِ نیمهآوار را گشت، ۱۹۷تازهای ورلدور و ۲۵ کوپهٔ باقیمانده را یافتخزید و آنها را در جیبهای مختلفش جاسازی کرد.
دوباره کتابِ آبی رابامِ ورق زد، اما چیزِ غیرعادیمقدماتِ و تازهای در آن نیافت.
پس از پایانِ جستوجو، دزدکی به عمقِ ویرانهها خزید. با این حال، هنوز ۲۰هنوز تا ۳۰ متر بیشتر نرفته بود که تغییرِ مسیر داد و به نقطهٔ آغازبالا برگشت. ردِ پای هیولای بیپوست را گرفت و چابکانه از بامِ نیمهآوار بالا رفت.
پس ازتازهای فراهم کردنِ مقدماتِجستوجو لازم، پنهان شد.
لومیان، همچون شکارچیِآبی کارکشتهای، دقیقهها را باتازهای شکیبایی به انتظار نشست.
پس از گذشتِچابکانه زمانی نامعلوم، پیکری ازفراهم میانِ ویرانهها بیرون آمد.
همان هیولایی بود که پیشتر ویژگیِ فرابشریِ شکارچی را نصیبِعمقِ لومیان کرده بود؛ با همان ظاهرِ نیمهآدم و نیمهجانور، زانوهای خمیده،آغاز موهای سیاه و چرب، و تفنگِ ساچمهای که بر پشت داشت.
هیولای تفنگدار با احتیاطپایانِ جلو آمد، گویی درویرانهها حالِ گشتزنیِ روزانه بود.
ناگهان هوا را بوورق کشید و بوی خون راپایانِ از فاصلهای دور حس کرد.
بیدرنگ تغییرِ مسیر دادبامِ و بهسوی ساختمانِ نیمهآوارکردنِ و سوخته به راه افتاد.
با دنبال کردنِ ردِغیرعادی خون، جسد و سرِجستوجو هیولای بیپوست را یافت.
چمباتمه زدتازهای تا باپایانِ دقت بررسیاش کند.
روی بامِ نیمهآوار، لومیانورق سر تکان داد ونیافت پیشِ خود زمزمه کرد.
از این فاصله هم نمیتونی بویرفت منو حس کنی؟ حتی با وجودِشکارچیِ بوی خون هم نباید منو ندید میگرفتی!
همزمان با این افکار، تبرش را بالاپایانِ برد و محکم بر شکافِ سنگی کوبیدهنوز که از پیش کنارِ خود آماده کرده بود.
غرمب!
بامِ نیمهآوارکتابِ لرزید وورق تختهسنگهای سنگین فروریختند.
هیولای تفنگدار واکنشی برقآسا نشان داد؛رفت کمر چرخاند، پا بر زمین کوبیدشکارچیِ و بهسوی بخشِ سالمِ ساختمان خیز برداشت.
لومیان لبخندی زد و همچون عقابینیافت که طعمهاش را در هوا میقاپد، ازحال بخشِ سالمِ بام به پایین شیرجه رفت.
در میانِ زوزهٔ باد، لومیان و هیولای تفنگدار در هوا بههنوز هم برخوردند. لومیان تبر را با یک دست بالا برد وگرفت در همان حال، هیولا مذبوحانه کوشید بچرخد و ضربه را دفع کند.
لومیان دستِ چپ را مشت کرد و ضربهای به پایین حوالهدزدکی کرد. همین که هیولا بازویش را برای دفعِ ضربه جلو آورد، لومیانآغاز پنجه باز کرد، از شدتِ ضربهاش کاست و بازوی هیولا را چسبید.
لومیان با دستِ چپ بازوی جانوررفت را به سوی خود کشید و همزمان،کارکشتهای تبرِ دستِ راستش را محکم پایین آورد.
تیغه بر تنِ هیولا نشستتازهای و هر دو در گودالیعمقِ از خون به زمین افتادند.
لومیان که بدنِ هیولا برایش حکمِ ضربهگیر را داشت،خزید آسیبی ندید. دست بالا برد و یک بارِ دیگرآغاز با تبر، سرِ هیولا را از تنش جدا کرد.
سرِ جانور، با وجودِورق مقاومتِ سرسختانهاش، دو غلت خوردپایانِ و از بدن جدا افتاد.
لومیان از جا برخاست،بامِ نگاهی به هیولا انداختکردنِ و پوزخند زد: «ضعیف شدی!
«فقط یه ظاهرِ ترسناکغیرعادی برات مونده، از تو هیچیدزدکی نیستی جز یه مترسکِ پوشالی!»
بهعنوانِ یک شکارچی، از رویاروییِ دوباره باعمقِ هیولای تفنگدار اطمینانِ کامل داشت، اما هرگز انتظارتغییرِ نداشت کار تا این حد آسان پیش برود.
لومیان چشم به جسدِ رویچیزِ زمین دوخت و صبورانه منتظرجستوجو ماند تا ویژگیِ فرابشری پدیدار شود.
اما پس از انتظاریبامِ طولانی، هیچ اثری ازکردنِ آن نورِ سرخِ تیره ندید.
لومیان باورق سردرگمی زیرِغیرعادی لب گفت: «هیچی؟»
با اینتازهای حال، چندانپایانِ هم جا نخورد.
دفعهٔ پیش، ویژگیِ فرابشریِ هیولای تفنگدار راتازهای به چنگ آورده و آن را به معجونیحال تبدیل کرده بود که پیشتر سر کشیده بود.
از اونجا که بازگشتِ زمان منو دوباره به یه آدمِ عادی تبدیل نکرد و ویژگیِ فرابشری هم از بدنمزمانی نرفته، پس یعنی اینجا یه ویژگیِ فرابشریِ شکارچی کمتر وجود داره. هیولای تفنگدار فقط زنده شده، ولی در اصلچرب اون چیزِ مهم رو تو وجودش نداره. حالا سؤال اینجاست: چرا من هنوز همون آدمِ قبل از بازگشتِ زمانم؟
پاسخی برای این پرسش نیافت، پسنیافت تصمیم گرفت سکههای مسیِ هیولای تفنگدارخزید را بردارد و ویرانهها را ترک کند.
......
صبحِ روزِ بعد، لومیان برخلافِ سیامِ مارس پیشِ خواهرش تمارض بهدزدکی سردرد نکرد. در عوض، زود از خواب برخاست و بساطِ صبحانه راآغاز به راه انداخت؛ نانِ تست، تخممرغِ نیمرو، ورقههای بیکن و مخلفاتِ دیگر.
اورور از دیدنِ اینهمه جنبوجوشِ لومیان جا خورد. «اوه،مقدماتِ چه سحرخیز شدی! فکر میکردم با اونهمه مشروبی کهگذشتِ دیروز خوردی، امروز صبح اصلاً نتونی از جات بلند شی.»
لومیان با خونسردی جواب داد: «فقطنیافت یه لیوان ویسکیِ سیبِ ترش خوردمخزید با یه لیوان آبسنت. کجای این زیاده؟»
اورور سر تکان داد و لبخند زد: «افتخار کردن داره؟ غیرهنوز از شراب، بقیهٔ مشروباتِ الکلی ناسالمان و روی مغزمون اثر میذارن.گرفت جای تعجب نیست که داری روزبهروز احمقتر میشی، برادرِ دائمالخمرِ من.»
لومیان که نمیتوانست باورق خواهرش بحث کند، زیرِنیافت لب گفت: «چرا شراب استثناست؟»
اورور در حالی که لومیانبالا را به جواب دادن میطلبید،لازم پاسخ داد: «چون من دوستش دارم.»
لومیان جوابی نداشت.
پس از صبحانه، بهجایپایانِ بیرون رفتن در خانهویرانهها ماند و خمیر ورز داد.
اورور با تعجب نوچنوچ کرد.
«دردسری درستگرفت کردی؟ خیلیبامِ حرفگوشکن شدی...
«بهم بگو، کتکتچیزِ نمیزنم. فوقش یه کلاسِپایانِ مبارزهٔ اضافه برات میذارم.»
لومیان طفره رفت و گفت: «هیچی. به نظرم اوضاعِخزید دهکده داره عجیبتر و عجیبتر میشه. رفتارِ بعضیها دارهآغاز روزبهروز غیرعادیتر میشه. اورور، تو هم همچین حسی داری؟»
لومیان متوجه شده بود که خواهرش هیچ خاطرهای از بازگشتِ زمان ندارد، اما غیرعادیخزید بودنِ اوضاعِ دهکده باید پیش از ۲۹ مارس آغاز شده باشد. اورور بهعنوانِ یکچابکانه رازکاو، چهبسا آن را حس کرده اما توجهِ کافی به آن نشان نداده بود.
چهرهٔ اورور جدی شد.
«حتی تو همچیزِ میتونی حس کنی کهپایانِ یه جای کار میلنگه؟
«بهم بگو، کیانیافت باعث شدن همچیندزدکی حسی پیدا کنی؟»
همونطور که انتظار میرفت، اورور میدونست یه مشکلی در موردِ بعضیها وجود داره، اما انتظارحال نداشت قضیه اینقدر جدی باشه... لومیان دستانش را شست و پیش از پاسخ دادن کمی فکررفت کرد: «مادام پوآلیس، کشیش، پونس بنه، و اون چوپان، پییر بری، که زودتر به دهکده برگشت.»
«مادام پوآلیس واقعاً یه مشکلی داره. وقتی با فرماندار به کوردو اومد، میدونستمکارکشتهای یه جای کارش میلنگه، اما خیلی محتاط بود. غیر از روابطِ نامشروعِ مداومش،هیولایی هیچ چیزِ پلیدی در موردش وجود نداشت. من یه چیزی روی اون دیدم...»
اورور حرفش را خورد،غیرعادی چون نمیخواست لومیان راجستوجو به دنیای رازآلود بکشاند.
روابطِ نامشروعِ مداوم؟ پیش از آنکه لومیان بفهمد مادام پوآلیس باهنوز کشیش رابطه دارد، او را بانویی نجیب میپنداشت. از اینکه فهمید مادامچابکانه پوآلیس با مردانی غیر از کشیش هم رابطه داشته است، جا خورد.
البته این باآبی تصورِ قالبیِ لومیان ازتازهای مادام پوآلیس همخوانی داشت.
اورور ادامه داد: «در موردِ کشیش، اونم مثلِ تو میلِ شدیدی به قدرتهای فرابشری داره، اما هرگز برکتِ کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدیمیانِ رو دریافت نکرده. آدمی مثلِ پونس بنه که تو کلهش بهجای مغز ماهیچه است، نمیتونه کارِ عجیبی بکنه. در موردِ چوپان، پییرجلو بری، با عجله برگردوندنِ چندتا گوسفند یه کم بو داره. اما نمیتونم بگم مشکلش چیه و جرئت هم نمیکنم عمیقتر نگاه کنم...»
همونطور که از یه ردهٔ ۷ از مسیرِ رازکاو انتظار میره... قبل از بازگشتِ زمان، زیاد با خواهرِ بزرگتر در موردِ اینجور موضوعات حرف نزده بودم.چابکانه در واقع، این سرنخِ مهم رو که ممکنه گوسفندهای پییر بری مشکلی داشته باشن، نادیده گرفتم... آره، اون موقع زیاد به پییر بری شک نکردم. فقط فکرنصیبِ میکردم یه کم عجیبه که زودتر برگشته تا تو جشنِ بهار شرکت کنه... درست زمانی که لومیان میخواست حرفی بزند، صدای جیرینگی از در به گوش رسید.
زنگِ در به صدا درآمد.
لومیان بهسویکتابِ در رفتورق و پرسید: «کیه؟»
شخصی از بیرون بابامِ صدای بلند پاسخ داد:کردنِ «یه تلگراف برای اورور!»
اورور گیج شده بود: «تلگراف؟تازهای کی ممکنه برام تلگراف بفرسته؟عمقِ اخیراً هیچ کارِ فوریای پیش نیومده...»
لومیان هم سردرگم شد.
آنها پیش از بازگشتِورق زمان در ۳۰ مارسنیافت هیچ تلگرافی دریافت نکرده بودند.
صبر کن. من صبحِ زودِ ۳۰ مارس رفتم میدونِ دهکدهلازم تا منتظرِ ریموند بمونم. شاید خواهرِ بزرگتر تلگراف رو گرفتهنامعلوم ولی به من نگفته. لومیان بهسرعت در را باز کرد.
بیرونِ در برتران ایستاده بود؛ زیردستِنیافت فرماندار که مسئولِ تلگرافها بود. او تکهکاغذیحال به لومیان داد و گفت: «۱ ورلدور.»
برترانِ موقهوهای و چشمقهوهای اهلِ کوردو نبود و همراهِخزید فرماندار از داریژ به آنجا آمده بود. در ظاهرآغاز خونگرم به نظر میرسید، اما در واقع بسیار حریص بود.
لومیان سکهای نقرهای به ارزشِچیزِ یک ورلدور برای برتران انداختجستوجو و به تلگراف نگاه کرد.
محتوایش ساده بود.چابکانه لومیان بهسرعت نگاهیرفت به آن انداخت.
سالُنِ نویسندگان که پیشتر به آن اشاره شد، در ماهِ ژوئن برگزار میشود. دوشیزه اورور، اگر مایلید، میتوانید همین حالا راهیِ تریر شوید. زمانِ کافی برای گشتوگذار در نظر بگیرید. تضمین میکنیم که سفرِ بسیار زیبایی خواهد بود.
امضای هیئتتحریریهٔکتابِ «هفتهنامهٔ رمان»ورق پای آن بود.
چی... چشمانِ لومیان گشاد شد.
این جوابِ «هفتهنامهٔ رمان» بود؟
اورور به جلو خم شد و تلگراف را خواند: «من کِیهنوز گفتم میخوام تو سالُنِ نویسندگان شرکت کنم؟ هیئتتحریریهٔ «هفتهنامهٔ رمان» چهشونگرفت شده؟ ملاقات با اینهمه آدم تو یه زمانِ واحد خیلی رو اعصابه!»
برتران دیگر حسابی از در دور شده بود. لومیان ماتومبهوت مانده بود وویرانهها ناگهان حدسِ جسورانهای زد. تلگرافی که در دست داشت، در واقع جوابِ «هفتهنامهٔپای رمان» بود، اما جوابِ تلگرافی که او قرار بود چند روزِ دیگر بفرستد!
دقیقتر بگوید، تلگرافی که پیش از بازگشتِ زمانکردنِ فرستاده بود، پس از بازگشتِ زمان جواب گرفته بود.نشست در تجربهٔ کنونیاش، آن تلگراف هنوز فرستاده نشده بود!