چپتر 420: چپتر ۴۲۰
0شاید بئاتریس اینکور دیگر جان در بدن نداشت، اما انگارمردمکهای چیزی درونش میجنبید. آرام به بیرون نشت کرد و ماننداعضای بخاری نامرئی بالا آمد، گویی میخواست به تاریکیِ دوری بگریزد.
این اتفاق نورِ محیط را کمسو کرد و سقفِ آپارتماناتفاقات را بهطرزِ عجیبی وهمآلود نشان داد. لومیان، فرانکا و براونزگرفته همه حسِ غریب و وهمناکی پیدا کردند، گویی زیرِ نظر بودند.
نه اینکه واقعاً نگاهی به آنها دوخته شده باشد؛ بلکه بیشتر انگارنشده تنها ساکنانِ کلِ ساختمان بودند و هیچ مانعی در برابرِ نورِ ماهِنگرانکنندهای خونین در آسمان وجود نداشت، که ناگزیر درخششی وهمآور بر آنها میافکند.
تاپ، تاپ.چرخشِ قلبِ لومیانغافلگیر تندتند میزد.
آن دو دیوبانو، که درچرکِ غیببینی مهارت داشتند، حسِ مقاومتناپذیریمردمکهای از خطری قریبالوقوع را تجربه کردند.
با صدای تَرَقِ ناگهانی، جوشِ خونیِ نیمهشفافی روی چهرهٔچرخشِ بیجانِ بئاتریس اینکور ظاهر شد و به دنبالِ آن زگیلِسعادت عجیب و درختمانندی با رنگِ مایل به قهوهای پدیدار گشت.
زگیل ترکید و چرکِگرفته خونیرنگی، خیس و چسبناک،گذرانده از آن بیرون زد.
چی— مردمکهای لومیان گشادغافلگیر شد. از این چرخشِنهچندان اتفاقات غافلگیر شده بود.
با اینکه جانِ شمارِ نهچندان کمی از اعضایچسبناک جمعیتِ سعادت را گرفته و مدتی را کنارِ جنازههایشانشمارِ گذرانده بود، هرگز با چنین چیزی روبهرو نشده بود.
مرگ به همهچیز پایان میداد. چطور ممکنمردمکهای بود یک جنازه باعث شود جریانِ پنهانشمارِ و نگرانکنندهای در اطرافش به تلاطم بیفتد؟
با اینکه لومیانسعادت وضعیت را کاملاً درکجنازههایشان نمیکرد، بهسرعت نقشهای کشید.
نگاهی به سقفِ مهآلود و وهمانگیز و حرکاتِ محوِ درونِ دیوارهاجمعیتِ انداخت. قصد داشت جلو برود، بدنِ بیجانِ بئاتریس را بگیرد ومرگ به معدنِ آلبرت، جایی که پیشتر به آنجا رفته بود، «تلپورت» کند.
هرچه عمیقتر بهزگیل زیرزمینِ تریرِ دورانِ چهارمخیس میرفتند، خطر بیشتر میشد.
عناصرِ تباهکنندهٔ گوناگونی که به از دست دادنِ مهارچرخشِ میانجامیدند، در آنجا کمین کرده بودند. حتی با وجودِجمعیتِ جنازهای در آستانهٔ جهش، نباید مشکلِ بزرگی پیش میآمد.
آنجا ذاتاًجمعیتِ ملغمهای ازگرفته مشکلات بود!
لومیان قصد داشت برای سومین بار از پیمایشِ دنیایکمی ارواح استفاده کند و با رها کردنِ بدنِ بئاتریس،هرگز به سطح برگردد و از هرگونه خطری دوری کند.
وقتی لومیان تصمیمش را میگرفت، فرانکا غریزیخیس به سمتِ پیکرِ بیجانِ بئاتریس، که حالاغافلگیر زگیلِ درختمانندِ دومی رویش دیده میشد، حرکت کرد.
دستِ راستش را در جیبِ پنهانِ لباسشمردمکهای فرو برد تا آینهٔ باستانی را کهشمارِ در زیرزمین کشف کرده بود، بیرون بیاورد.
این آینهٔ باستانی به عالمِ آینهٔ عجیب و پرخطری متصلچنین بود. میتوانست تلاش کند بدنِ بئاتریس را درونش محبوس کندباعث و اجازه دهد یک نوع خطر، خطرِ دیگر را خنثی کند!
این کار زمانِ ارزشمندی برای تأملِ بیشتر برایشان میخرید. در نهایت، چه پیروِ درگذشتهٔمدتی درختِ مادرِ هوس پیروز میشد، چه عالمِ آینهٔ رازآلود تباهی را جذب میکرد وجنازه جهش را «آرام» میساخت، تأثیرِ مستقیمی بر فرانکا، انسانهای حاضر یا ساکنانِ اطراف نمیگذاشت.
در مقایسه با آنها، واکنشِ اولیهٔ براونز سورونِ بیتجربه این بود که بقایایاتفاقات نیروی روحیِ جنازه را با شعلههای سیاهش بسوزاند و جهشِ در حالِ ظهورجنازههایشان را متوقف کند. این دیوبانومانندترین رویکرد برای برهم زدنِ وضعیتِ رو به وخامت بود.
درست در همان لحظه، لومیان و دیگران حس کردندچرخشِ نورِ اطرافشان بهشدت کمسو شده است، گویی ماهِ خونین ناپدیدسعادت شده و تنها چند چراغِ دیواریِ کمنور باقی مانده بود.
لومیان غریزی نگاهش را به پنجره دوخت و متوجههرگز شد شیشه قیرگون شده و دیگر منظرهای از بیرون ارائهجنازه نمیدهد. از یک «پنجره» به سدّی مهرومومشده تبدیل شده بود.
همزمان، موجودِ بیشکلی که آرام از بدنِ بئاتریس ساطع میشد،اعضای گمگشته به نظر میرسید و نمیتوانست مسیرش را به سویروبهرو تاریکیِ بیکران بیابد. انگار بیهدف پرسه میزد و رفتهرفته عقب مینشست.
ارتباطِ رازآلودشان با موجودی ناشناخته از بین رفت. لومیان، فرانکامردمکهای و براونز ناگهان حسِ اینکه از دور «زیرِ نظر» هستنداعضای و چشمانِ نادیدهای آنها را «روشن» کرده است، از دست دادند.
تاپ! تاپ! در حالی که میدیدند زگیلِ درختمانندِ رویچرخشِ بدنِ بئاتریس بهسرعت پژمرده میشود و دیگر هیچ جوشِجمعیتِ خونیای پدیدار نمیگردد، ضربانِ قلبشان آرام به حالتِ عادی برگشت.
تاریکیِ پیرامونِ جنازه رفتهرفته عقب نشستکنارِ و شیئی نامحسوس به گردنبندِ الماسی کهمرگ جنازهٔ بئاتریس را زینت داده بود، چسبید.
...
زیرِ نورِ ماهِ خونین، ساختمانِ پلاکِ ۲۳ خیابانِ منیه در تاریکی پنهان بود. تمامِغافلگیر پنجرهها بینور مانده بودند و هیچ نشانی از زندگی در آنها یافت نمیشد. سکوتیهرگز وهمآور و حسی از شومبختی از آن ساطع میشد که یادآورِ خانهای تسخیرشده بود.
در آنسوی خیابان، درونِ اتاقیچسبناک در یک آپارتمان، آینهای غیرعادی وغافلگیر پرنقشونگار در دستی بینقص قرار داشت.
آینه با مارهای سیاه و درهمتنیدهای با طراحیِگذرانده پیچیده تزیین شده بود. هر «مار» چشمِ خونینِ بزرگیچطور روی سرش داشت که فاقدِ دهان یا نیش بود.
درست در همان لحظه، سطحِبود آینه شفاف و زلال مانداعضای و صحنهای روشن را آشکار کرد.
چراغهای گازِ دیواری درخششی گرم و مایل بهچسبناک زرد از پنجرههای هر طبقهٔ ساختمان ساطع میکردند،جانِ جایی که صحنههای خانگیِ گوناگونی در حالِ وقوع بود.
نگهبانِ سالخورده در طبقهٔ اول تهسیگاری را که جمع کرده بود دود میکرد و در حالی که به دیوارِ لابی تکیه داده بود، ازگذرانده آرامشِ شب لذت میبرد. در طبقهٔ دوم، زوجی در اتاقِ نشیمن بودند، یکی غرقِ خواندنِ رمان بود و دیگری روزنامهای را جلویش باز میکرد. نزدیکِنقشهای پنجرهای نیمهباز در طبقهٔ سوم، مردی نیمهبرهنه با احتیاط چشم به در دوخته بود، آماده بود تا هر لحظه با شتاب به خیابان فرار کند...
در همین حین، در طبقهٔ چهارم، لومیان، فرانکا و براونز گیج شده بودند. یکی به این فکر میکرد کهجنازه از تواناییهایش برای یافتنِ راهِ فراری از «صحنهٔ جرم» استفاده کند، در حالی که دیگری دستِ راستش را در جیبیدرونِ پنهان فرو برده بود، گویی دنبالِ چیزی میگشت. نفرِ سوم ظاهراً پیشآگاهی داشت و از آن دو نفر فاصله گرفت.
دستِ بینقصِ دیگری دراز شد وجانِ بهآرامی آینهٔ عجیب را که درسعادت محاصرهٔ «مارهای» یکچشم بود، لمس کرد.
در یک چشمبههمزدن، ساختمانِ روشن از سطحِ آینه ناپدید شد و آپارتمانِ ساکتاتفاقات و دلگیر در پلاکِ ۲۳ خیابانِ منیه یکییکی روشن شد. پیکرها یکی پسجنازههایشان از دیگری در آن بازتاب یافتند و صداهایی از دور به گوش رسید.
...
لومیان نگاهی به اتاق انداخت و متوجه شد آپارتمانِهرگز آداینا به حالتِ عادیاش برگشته است. ناهنجاریهای نگرانکننده، مانند تاریکیِجنازه نفوذناپذیر و پنجرههای شیشهایِ عجیب، همگی از بین رفته بودند.
جسدِ بئاتریس اینکورت به شکلِ اصلیاشجانِ برگشته بود و آن دگرگونیِ هولناکسعادت اکنون فقط شبیهِ یک کابوس بود.
لومیان که آماده بود هر لحظه فرانکاخیس را بردارد و فرار کند، کمی آرامغافلگیر گرفت و نگاهی با براونز سورون ردوبدل کرد.
فرقهٔ دیوبانو برایخونیرنگی بررسیِ فرانکا فقط یهمردمکهای عضوِ بیتجربه رو نمیفرسته...
یعنی یکی از دیوبانوهای قدرتمند کهکنارِ مخفیانه اوضاع رو زیرِ نظر داشته،نشده برای حلِ ناهنجاریهای احتمالی مداخله کرده؟
این رفتار به یه فرابشرِ ردهٔ میانیشمارِ نمیخوره. یه دیوبانوی ردهبالا، یا یه زنِ شیطانیِکنارِ رنجِ ردهٔ ۵ که یه شیءِ الوهیت دستشه؟
جای تعجب نیست که براونز اینقدرخونیرنگی راحت وارد شد و ظاهراً اصلاًچرخشِ نگرانِ حملهٔ احتمالیِ من و فرانکا نبود.
خدا میدونه اون دیوبانویخیس پنهان طلسمِ هارومفِ منگشاد رو دیده یا نه...
فرانکا هم فکرِ مشابهی داشت.مدتی توجهش را از پنجره گرفتچنین و به براونز سورون نگاه کرد.
حدسش را با آرامش بیان کرد اما بیشترنهچندان از آن نپرسید. نگاهی به جسدِ بئاتریس انداخت وگذرانده با کنجکاوی و سردرگمی پرسید: «انگار گردنبند عوض شده.»
لومیان هم متوجهِ این تغییر شد. الماسِ شفافِ روی گردنبندمردمکهای گویی نورِ چراغِ گازِ دیواری را بهشکلی مسحورکننده بازتاب میداد،اعضای طوری که قلبش به تپش افتاد و دهانش خشک شد.
نکنه تبدیل به یه سلاحِ فرابشری شبیهِمردمکهای عطاردِ سقوطکرده شده باشه؟ چون هیچ ناهنجاریایشمارِ در کار نبود، عطیههای قبلی به سرچشمهشون برگشتن؟
لومیان حدسِ خامی زد.گرفته به جسد نزدیک شدگذرانده و با احتیاط زانو زد.
همین که دست دراز کرد تا گردنبند را لمس کند، انبوهیجمعیتِ از هوسها بیاختیار در وجودش فوران کرد و باعث شد سریع دستشهمهچیز را پس بکشد، در حالی که از عطشِ خون به خود میلرزید.
با داشتنِ اشیایی مثلِ فلوگ و انبوهی ازچسبناک اثرهای منفیِ قراردادی، دیگر برای تماس با گردنبندی کهشمارِ قدرتِ بیدار کردنِ عمیقترین هوسها را داشت، مناسب نبود.
لومیان ایستاد و با اشارهچسبناک از فرانکا خواست که گردنبنداتفاقات را بردارد. گفت: «تو برش دار.»
فرانکا بیدرنگ این کار رامدتی پذیرفت و با اشتیاق گردنبندِچنین الماس را با احتیاط برداشت.
آن دو بدونِ معطلیغافلگیر با براونز خداحافظی کردندنهچندان و راهیِ محلهٔ بازار شدند.
...
بلوارِ بازار.
فرانکا با موفقیت کارِ بئاتریس را ساخته بود و شانسِ عبور از بررسیِ دیوبانوها را داشت.میداد همچنین یک شیءِ فرابشری به دست آورده بود که تواناییهای زنِ شیطانیِ لذت را تکمیل میکرد.بهسرعت حالِ خوبش کاملاً آشکار بود و برای ابرازِ احساساتِ مثبتش چیزی نمانده بود آوازی را زمزمه کند.
نگاهی به لومیاناتفاقات انداخت که درجانِ سکوت کنارش قدم میزد.
«تو فکرِ چی هستی؟»
لومیان با لحنی جدی جواب داد:چی— «دارم فکر میکنم مایپو مایر کجا ممکنهجانِ قایم شده باشه... بیا الان بریم زیرزمین.»
فرانکا لحظهای جاسعادت خورد، اما خیلی زودجنازههایشان منظورِ لومیان را فهمید.
«فکر میکنی مایپو مایر ممکنه برگردهجانِ به همون جایی که سوزانا ماتیسسعادت یه زمانی برای درختِ سایه قربانی کرد؟»
«شاید.» لومیان کاملاً مطمئن نبود،چرکِ اما حس میکرد ممکن است سرنخهاگشاد یا ردهایی به جا مانده باشد.
فرانکا که از غنایمِ جنگیاش احساسِ اطمینان میکرد،گشاد تلاشی برای منصرف کردنِ او نکرد. همراه باکمی لومیان، از ورودیِ بلوارِ بازار واردِ تریرِ زیرزمینی شدند.
با استفاده از یک گلولهٔ آتشین برای روشنایی، مسیرِ نسبتاً آشنایی را طی کردند. از کنارِ معدنِچطور فروریختهای که رنتاس، عضوِ جمعیتِ سعادت، در آن دفن شده بود و مکانی که به ژنا داروکشید خورانده بودند گذشتند. آنها عمیقتر به سمتِ محوطهٔ محراب رفتند؛ جایی که پیشتر از آن دوری کرده بودند.
آن محوطه پر از نشانههای سوختگی بود و از هرگونه موجودِ زنده یا هالهٔ شومی کهجنازههایشان زمانی در آنجا پرسه میزد خالی شده بود. گویی روزها در معرضِ نورِ شدیدِ خورشید قرارپنهان گرفته بود و تنها تودههایی از استخوانهای پوسیدهٔ جانورانِ مختلف در آن به جا مانده بود.
ریزشها و شکافهای غار با خاک و سنگ پرچی— شده بود. لومیان با دقت محوطه را بررسی کردنهچندان و متوجهِ ردهای تازهای در اطرافِ محرابِ اصلی شد.
این ردها بهوضوح متعلق بهچسبناک یک نفر نبودند و ازاتفاقات «بازدیدکنندگانِ» مختلفی به جا مانده بودند.
همانطور که لومیان ردها و ریزشهای عمیقِ غارگذرانده را بررسی میکرد، خاطراتِ درختِ سایه، چشمهٔ زنانِ سامریچطور و توطئهٔ سازمانِ صلیبِ آهنوخون به ذهنش هجوم آورد.
این عناصرِ ظاهراً بیربط همگی به یک چیز اشاره داشتند.اعضای آنها مستقیم یا غیرمستقیم به زیرزمین اشاره میکردند؛ به تاریخهایروبهرو پنهان و خطراتی که در زیرِ تریر کمین کرده بودند.