چپتر 454: نامِ مقدسِ پنهان
0فرانکا از مدتها پیش آرزو داشت ماهیتِ شیئی را که گاردنر مارتن از طریق «کریستوی موش»برای به تریر قاچاق کرده بود، کشف کند. با این حال، در ماههایی که گذشته بود، گاردنر مارتنتکیه طوری رفتار میکرد که انگار آن اتفاق هرگز نیفتاده است و هیچچیزِ قابلتوجهی در اطرافش دیده نمیشد.
(ظاهراً فرقهٔ دیوبانو اهمیتِ زیادی به اون شیء میده... درسته. با توجه به اینکه اینچیه شیء عالمِ آینهٔ عجیب رو فعال کرده بود، خیلی احتمال داره که به قدرتهای مسیرهای قاتلآینه و شکارچی ربط داشته باشه...) فرانکا لحظهای فکر کرد و بعد اعتراف کرد: «میدونم منظورت چیه...»
او به همان شکلی که در گذشته ماجرا را برای «کریستوی موش» توضیح داده بودند، برای براونز سورون هم توضیح داد. در واقع،اونا همهچیز را گفت جز این حقیقت که او و لومیان به عالمِ آینه کشیده شده بودند. در عوض، گفتند که با تکیه بربدونِ تواناییِ بیهمتای لومیان فرار کردند و اینکه چطور او یک آینهٔ نقرهایِ کلاسیک به دست آورد که آنها را به عالمِ آینه راهنمایی میکرد.
فرانکا عمداً توضیحِ بیشتری داد تا واکنشِ براونز سورون را نسبت به پیدایشِ مردمِ آینه بسنجد:توضیح «به گفتهٔ ‹موش›، برادرش و خیلی از زیردستهاش تبدیل به هیولا شدن؛ از جمله اینکه دستِتکیه چپ و راستشون جابهجا شد. این موضوع توجهِ پالایندگان رو جلب کرد و اونا از بین رفتن.»
براونز کمی اخم کرد.
«فرابشرانِ رسمی چطورقاتل متوجه شدن کهداشته یه جای کار میلنگه؟»
(انگار دربارهٔ مردمِ آینه وپیدایشِ ویژگیهای خاصشون میدونه...) فرانکا نگاهشبرادرش را برگرداند و سر تکان داد.
«برای این سؤالباشه باید بری سراغِکرد یه پالاینده، نه من.»
بدونِ بحثِ بیشتر، براونز فرانکا را بهکرد سمتِ عمارتِ مدوری راهنمایی کرد که باشکلی درختانِ مو و تاکهای مختلف احاطه شده بود.
زنی با لباسِ دربارِ سیاه در عمارتِ مدور نشسته بود. چشمانِ خاکستریِ تیره ومنظورت روشنش هالهای از اندوه داشت و موهای سیاه و مرتببستهشدهاش چند تارِ رها داشتگفت که بهطورِ طبیعی روی صورتش ریخته بود و جذابیتی پنهان به چهرهٔ آرامش میبخشید.
با دیدنِ لبهای سرخ و کمی خمیده، خطِ فکِ ظریف و اجزای لطیفِهیولا صورتِ زن، فرانکا در ابتدا از زیباییِ خیرهکنندهای که در برابرِ چشمانش بود،کمی جا خورد. با این حال، شگفتیاش خیلی زود تحتالشعاعِ حسِ همدردیِ غیرقابلتوضیحی قرار گرفت.
با وجود اینکه غافلگیر شده بود و حسِ دردی در قلبشچیه پیچیده بود، نزدیک به ده ثانیه طول کشید تا فرانکا بهواقع یاد بیاورد که پیش از این با این زن روبهرو شده است.
او را زمانی دیده بود که با لومیان در کنسرت مشغولِ زیر نظرهمان گرفتنِ ترزای تقلبی، بئاتریس اینکورت، بودند. او بهعنوانِ زیباترین زنِ حاضر در آنجا،حقیقت به روی صحنه دعوت شده بود تا برای یادگاری با ارکستر عکس بگیرد.
(این معلمِ براونزه، یه دیوبانوی ردهبالا؟ جای تعجب نداره؛ حضورِ یه دیوبانویاعتراف ردهبالا برای نظارت بر عملیات و تضمینِ موفقیتش...) فرانکا لحظهای غافلگیر شد،سورون اما خیلی زود فهمید این وضعیت با چیزی که پیشبینی میکرد همخوانی دارد.
چیزی که انتظارش را نداشت این بود کهگفتهٔ این زن آشکارا آنها را تعقیب کرده و حتیراستشون در عکس گرفتن روی صحنه هم شرکت کرده بود.
براونز سورون معلمش رالحظهای معرفی کرد: «ایشون معلمِ من،میدونم زن شیطانی سیاه کلاریس هستن.»
(زن شیطانی سیاه... طبقِ گفتهٔ خانمِ داوری، دیوبانوهایی که تو لقبشون رنگ دارن، حتی بینِ نیمهخدایانِ فرقهٔ دیوبانوداده هم استثنایی محسوب میشن. حتی به بعضیهاشون مشکوک هستن که فرشته باشن.) فرانکا دستش را روی سینهاش گذاشتفرار و کمی تعظیم کرد. با لحنی مؤدبانه و نجیبزادگانه گفت: «از آشنایی با شما خوشوقتم، زن شیطانی سیاه.»
فرانکا از تعریف کردن از ظاهرِ زن خودداری کرد. او میدانست بیشترِ دیوبانوهای فرقهٔ دیوبانو به زیباییشان افتخار میکنند و درداده عین حال درگیریِ درونی با آن دارند. تعریف و تمجیدِ غریبهها معمولاً با متانت پذیرفته میشد و چهبسا به کمی خجالتنقرهایِ هم میانجامید. با این حال، اگر فرانکا که جنسیتِ واقعیشان را میدانست چنین تعریفی میکرد، ممکن بود تحریک یا تمسخر تلقی شود.
زن شیطانی سیاه کلاریس کمی سر تکان داد و گفت: «هر عضویتبدیل باید به دیوبانوی نخستین ایمان داشته باشه. تو باید بیش از یکبین ماه پیش این رو میدونستی. وقتشه که رسماً به وی نیایش کنی.»
فرانکا اصلاً غافلگیر نشد. سازمانهای سرّی که ایزدانِ پلید را میپرستیدند، معمولاً از اعضایماجرا جدید میخواستند که خود را به روی ایزدشان باز کنند تا از این طریقکشیده میزانی از کنترل را به دست بیاورند و بیشترِ ناامنیها را از بین ببرند.
اخیراً، فرانکا هنگامِ ملاقات با براونز، از دستوراتِ خانمِاعتراف داوری پیروی کرده و آیینِ مقدماتیِ کوچکی برای درخواستِداده محافظتِ یکی از فرشتگان از آقای ابله انجام داده بود.
فرانکا با پیروی از راهنماییهای براونز درباشه این مدت، با احترام و ارادت جوابمنظورت داد: «همهٔ ما فرزندانِ دیوبانوی نخستین هستیم.»
چهرهٔ کلاریس جدیواکنشِ شد و چشمانشمردمِ پر از تحسین گشت.
«نامِ مقدسِ دیوبانویباشه نخستین رو به زبانِبعد هرمس با من بخوان.
سرچشمهٔ همهٔ فاجعهها،
نمادِ نابودی و آخرالزمان،
دیوبانویی که آشوب را در دست دارد...
با اینکه زن شیطانی سیاه به زبانِ اینتیسی صحبتمیدونم میکرد، محیطِ اطراف بهشدت تاریک شد. درختانِ مو بهآرامیبودند به هم میپیچیدند، گویی به مارهای سمی تبدیل میشدند.
فرانکا خونسردیاش را حفظ کردلحظهای و نامِ مقدسِ سهسطری رامیدونم به زبانِ هرمس تکرار کرد.
ناگهان دیدمسیرهای درختانِ مو بهربط سمتش دراز میشوند.
آنها هر لحظه ضخیمترنسبت میشدند و عمارتِ مدورگفتهٔ را کاملاً در بر میگرفتند.
یکی از تاکهای پیتونمانند به سمتِکرد فرانکا دراز شد و چشمی عمودی وشکلی آبیِ تیره در نوکِ آن باز شد.
تصویرِ فرانکاربط در آنباشه منعکس میشد.
تصویر بهسرعت در همشکارچی پیچید و شکلِ مردی بافکر چهرهٔ خونین به خود گرفت.
موهای مرد کوتاه و کتانرنگ بود، با ابروهایگفتهٔ قهوهایِ نسبتاً پرپشت و چشمانی بهرنگِ آبیِ دریاچه.دستِ لبهای نازکی داشت و ظاهرش کاملاً عادی بود.
فرانکا جاداشته خورد. این چهرهفکر برایش آشنا بود.
همان چهرهای بود کهباشه هر روز پیش از نوشیدنِاعتراف معجونِ ساحره در آینه میدید.
این خودِمسیرهای گذشتهاش بود:شکارچی فرانکو رولان!
در آن چشمِ عمودیِ آبیتیره، حالتِ چهرهٔ فرانکوگفتهٔ رولان درنده شد. در چشمانش نفرتی ملموس موجدستِ میزد و چهرهاش لبریز از شرارتی کابوسوار بود.
بدنِ فرانکا خشکشباشه زد، گویی به مجسمهایبعد سنگی بدل شده بود.
پس از چند ثانیه خیرهماندن به او، تاکیبعد که چشمِ عمودیِ آبی داشت به درونِ سایبانِ تاکهاتوضیح پس کشید؛ چشمی که نارضایتی در آن موج میزد.
فرانکا سرانجام دوباره بدنش را حس کرد. پلک زدفکر و دید همهچیز در اطرافِ عمارتِ مدور عادی است. نورِبرای خورشید از میانِ شکافِ تاکها میگذشت و به درون میتابید.
نه از تاکهای مارمانند خبری بود و نه از‹موش› چشمِ عمودیِ آبی. گویی آن رویاروییِ عجیب و کابوسوار هرگزموضوع رخ نداده بود. همهچیز به رؤیایی زودگذر و فراواقعی میمانست.
سر پایین انداختباشه و نیایش راکرد به پایان برد.
همانطور که فرانکا آیین را ادامه میداد، نمیتوانستبعد آن تجربهٔ وهمآور را از ذهن بیرون کند. پیوندِتوضیح میانِ دیوبانوی نخستین و عالمِ آینهٔ زیرزمینی انکارناپذیر بود.
پیشتر نیز در عالمِشکارچی آینه با خودِ گذشتهاش،لحظهای فرانکو رولان، روبهرو شده بود.
این بار هم تصویرِ درونِ چشمِمردمِ عمودیِ آبی متعلق به فرانکا نبود.تبدیل ظاهرِ پیشینِ فرانکا بود: فرانکو رولان!
انگار جادوی آینهٔ دیوبانو و عالمِکرد آینهٔ علومِ غریبه رازهای زیادی توهمان خودشون دارن. حرفای خانمِ داوری همهچیز نبود...
با رسیدن به این نتیجه، سر بلند کرد،بسنجد چشم گشود و به زن شیطانی سیاه کلاریسجمله و براونز سورون که کنارش ایستاده بودند نگریست.
کلاریس با کلاهِبرادرش توردارِ سیاهی برهیولا سر، سر تکان داد.
«الان دیگه فرزندِ نخستین هستید.»
فرانکا لبخند زد و پرسید: «ممنون از راهنماییتون. فکرفکر میکردم نامِ مقدسِ نخستین باید لقبی شبیه به فرمانروایماجرا عالمِ آینه هم داشته باشه. عجیبه که توش نیست، نه؟»
زن شیطانی سیاه کلاریس، با لحنی سرد و بیتفاوت که رگهایبرادرش از ترحم در آن بود جواب داد: «این نامِ مقدسِ کاملِپالایندگان نخستین نیست. دو سطرِ دیگه هم داره که فعلاً نباید بدونید.»
دیوبانوی نخستین دوبرادرش سطرِ پنهان توهیولا نامِ مقدسش داره؟
فرانکا ناگهان حس کرد اینربط نکته پرده از رازی برمیدارد،کرد اما از معنای دقیقش مطمئن نبود.
کلاریس ادامه داد: «هر عضوِ جدید یه مجسمهٔ نخستین میگیره.برادرش این مجسمه قابلیتِ ضدغیببینی و هشدارِ زودهنگام داره و میتونه توپالایندگان اجرای آیینها بهتون کمک کنه. باید هر روز بهش نیایش کنید.»
همزمان با این حرف، مجسمهای استخوانی بیرون آورد؛ مجسمهای بهاندازهٔ کفِ دست که شباهتِ محویبرای به زنی زیبا با موهایی تا مچِ پا داشت. روی هر تارِ مو، چشمانی مارمانندعوض و متمایز با ظرافت کندهکاری شده بود؛ برخی باز و برخی محکم بسته، درهمتنیده و مورمورکننده.
هر روز نیایش کردن...
فرانکا دودل بود، امازیردستهاش تصمیم گرفت در اینجمله مورد فقط ظاهرسازی کند.
پس از آنکه فرانکا مجسمهٔ دیوبانویبسنجد نخستین را در جیب گذاشت، ابروهایهیولا کلاریس نامحسوس در هم گره خورد.
«حواستون رو جمعِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون کنید، مخصوصاً گاردنر مارتن. اگه حرکتِ مشکوکی کردن، فوراً با براونزشکلی تماس بگیرید. اگه اوضاع بحرانی شد، مجسمهٔ نخستین رو دربیارید، محراب رو بچینید و آیینِ مخصوص روعوض اجرا کنید. بعد از تموم شدن، نامهای رو که از قبل آماده کردید بذارید تو آینهٔ روی محراب.»
حواسِ جمع... حرکتِ مشکوک...
فرانکا نکاتِ کلیدی راباشه از میانِ دستوراتِ زنبعد شیطانی سیاه بیرون کشید.
بوی فاجعهای قریبالوقوعقاتل را حس میکرد وباشه بیاختیار مضطرب شده بود.
یعنی فرقهٔ دیوبانو فکرنسبت میکنه سازمانِ صلیبِ آهنوخونگفتهٔ تو آستانهٔ یه عملیاتِ بزرگه؟
...
در محلهٔ ۲، بیرونِ مرکزِ هنرهای تریر،کرد لومیان روی پلهها ایستاده بود و بهشکلی پاسخِ نویسندگانی که در ذهنش جرقه میزد میاندیشید.
«گابریل تو این یکیشکارچی دو ماهِ اخیر مداملحظهای میرفته نمایشگاههای هنری و گالریها.»
«به هر نقاشی زیادنسبت دقت نمیکنه. انگار دنبالِگفتهٔ همونی میگرده که روحش منتظرشه.»
«هیچچیزِ غیرعادیای تو رفتارش نیست.»
«تو نمایشگاه بهداشته هیچکدوم از بازدیدکنندههایفکر دیگه خیره نمیشد.»
«...»
اطلاعاتی که از این پاسخها به دست آمد، لومیان را برایزیردستهاش قدمهای بعدیاش سردرگم کرد. با این حال، تصمیم گرفته بود بهجلب مرکزِ هنرهای تریر بیاید تا از نمایشگاهِ هنریِ «تأثیراتِ آینده» دیدن کند.
قرار بود اینباشه نمایشگاه دو روزِکرد دیگر به پایان برسد.
پیش از آمدن به اینجا، لومیان اتاقی در یک هتلمیدونم برای برپاییِ آیین کرایه کرده بود. پیکی احضار کرد وبراونز ماجرای گابریل و مسیرِ تحقیقاتش را به اطلاعِ خانمِ شعبدهباز رساند.
در ابتدا قصد داشت از دستشوییِ میخانه پیام را بفرستد، اما بهاعتراف یاد آورد که پیکِ «عروسکی» وسواسِ شدید و ترس از آلودگی دارد. درداد نتیجه، ترجیح داد کمی پول خرج کند و مکانی تمیز و مناسب بیابد.
لومیان همانطور که به مرکزِ هنرهای رنگارنگ باگفتهٔ آن سقفِ خورشیدمانندش چشم دوخته بود، نفسِ آرامیدستِ کشید و با تحویلِ بلیت واردِ ساختمان شد.
«تأثیراتِ آینده» نمایشگاهِ هنریِ بزرگی نبود و تنها سهمیدونم سالن را در بر میگرفت. لومیان در سالنها قدمبودند میزد و آثارِ هنریِ روی دیوارها را تماشا میکرد.
ناگهان چشمشربط به چهرهایباشه آشنا افتاد.