چپتر 34: تفاوت
0لومیان قصد داشت اوضاع را بسنجد، از این رو کلِمیتوانستند فرایندِ آشنایی با لیا و همراهانش را از سر گذراندبرای تا اینکه به بیرونِ کلیسای جامعِ خورشیدِ فروزانِ ابدی رسیدند.
مطمئن شد که این سه غریبهپیدا واقعاً او را نمیشناسند و درشاید برابرِ شوخیاش هیچ گارد و احتیاطی ندارند.
یعنی زمانروال واقعاً بهنرفت عقب برگشته...
لومیان لحظهای مبهوت ماند.
والانتن در حالی که به ساختمانِ باشکوهِ روبهرویش کهشاید در سیاهیِ شب حل شده بود نگاه میکرد، «دیالوگهایش» راحاضر به زبان آورد: «ما قبلاً اینجا بودیم. کسی اینجا نیست.»
لومیان به خودشنیست مسلط شد و دیگرطبقِ طبقِ روال پیش نرفت.
بیمقدمه گفت:بیاختیار «چون کشیش حوصلهٔبار شما رو نداره.»
قصد داشت این تصور را در ذهنِ این سهنمیتونم غریبه که گمان میرفت فرابشرِ رسمی باشند، به جاشناختِ بگذارد که اهلِ شوخی است اما قصد و غرضی ندارد.
لیا چند احتمال را در ذهن مرور کرد وشاید پرسید: «یعنی میگی کشیش تو کلیسای جاموعه، اما بهکسانی خاطرِ یه سری مسائل جوابِ در زدنها رو نمیده؟»
لومیان لبخند زد.
«خوبیت نداره بقیه ببیننحیف داری تو کلیسای جامعدیالوگِ با کسی عشقبازی میکنی.»
پس از این حرف، بیاختیار در دلش گفت:بار حیف شد، این بار نمیتونم اون دیالوگِ کلاسیکِ «شماالبته نقشههای کلیسای مقدس رو به هم ریختید!» رو بشنوم.
البته پس از اینکه شناختِ بیشتری ازبیراه مادام پوآلیس پیدا کرده بود، حس میکرداصلیِ حرفِ کشیش چندان هم بیراه نبوده است.
شاید کشیشها هم میتوانستند مثلِ شخصیتهای اصلیِ رمانهای جاسوسیِ اورور باشند؛ کسانی کهچون حاضر بودند برای نفوذ به نیروهای پلیدی که مادام پوآلیس نمایندهشان بود واهلِ انجامِ مأموریتی مهم، تحقیری موقت را به جان بخرند و از بدنشان مایه بگذارند.
حالتِ سردِ والانتن تغییرحیف کرد و با اضطرابدیالوگِ پرسید: «عشقبازی تو کلیسای جامع؟»
لومیان دستهایش را از هم باز کرد. «مشکلش چیه؟ کشیش هردیالوگِ روز همین کار رو میکنه. سخت نگیر. مگه یه ضربالمثل نیست کهکرده میگه: 'از قدیمالایام همین بوده و هست: مردا همیشه دنبالِ زنا میرن'؟»
والانتن براشفتهپوآلیس گفت: «ولیکرده اینجا کلیسای جاموعه!»
لومیان لحظهای فکر کرد و بادیگر کنجکاوی پرسید: «یعنی تا وقتی که کشیشچون تو کلیسای جامع عشقبازی نکنه، ایرادی نداره؟»
والانتن که در آستانهٔحیف انفجار بود، گفت: «ایندیالوگِ کفرگویی به درگاهِ خداست!»
رایان با زدن روی شانهاش او راحیف آرام کرد. سپس، خونسردترین غریبهٔ گروه پرسید:مقدس «میدونی کشیش امشب با کی قرار داره؟»
لومیان سر تکان داد.
«احتمالات خیلی زیاده. معشوقههاشخودش مادام پوآلیس، مدونا بنه، فیلیپاپیش گیوم و سیبِل بری هستن...»
لیا میانِ حرفشدلش پرید: «مدونا بنه؟نمیتونم فامیلیش با کشیش یکیه؟»
لومیان سر تکان داد.حرف «اون و کشیش بابار هم دخترعمو پسرعموی دور هستن.»
«...» والانتن لحظهای مبهوت ماند. دندانهایشچندان را روی هم سایید و پرسید:مثلِ «گیوم بنه خادمِ خداست یا خادمِ اهریمن؟»
فقط همین یه دیالوگخودش رو بلدی؟ پس چراروال نمیبینم مغزش رو متلاشی کنی...
لومیان عمداً از کشیش دفاع کرد: «چیزِکرده مهمی نیست. تو داریژ یه ضربالمثل داریممیتوانستند که میگه: 'فامیلای دور، راحت با هم بخوابید.'»
لیا خندید و زنگولهٔنرفت نقرهایِ روی سرش به صداحوصلهٔ درآمد. «چرا اینقدر ضربالمثل دارید؟»
لومیان دوباره دستهایش راجامع از هم باز کرد.بیاختیار «تو روستاها همینه دیگه.»
رایان متفکرانه به میانِحرفِ حرفشان پرید: «از کجاشاید میدونی ما اهلِ داریژ نیستیم؟
«وگرنه نمیگفتیشناختِ 'تو داریژمادام یه ضربالمثل داریم.'»
خودت این رو بهم گفتی...
لومیان بیفکر حرف زده بود و در واقعبار چیزی را که «قبلاً رخ داده بود» بهعنوانِبشنوم اطلاعاتی که از پیش میدانست، به زبان آورده بود.
چارهای نداشتپوآلیس جز اینکهکرده دلیلی سرهم کند.
«به محلیهای داریژ نمیخورید.»
به جادهای که به دهکده میرفت اشارهاون کرد و گفت: «من که کمکتون کردم کشیششناختِ رو پیدا کنید. الان دیگه باید برم خونه.»
لیا لبخندِ کمرنگیمیکنی زد و گفت:دلش «فکر میکردم دنبالمون بیای.»
لومیان با بیخیالی گفت: «جرئت ندارم سربیراه به سرِ کشیش بذارم. اون روستاییای کهاصلیِ قبلاً لوش داده بود، خیلی وقته غیبش زده.»
بیآنکه منتظرِ واکنشِ رایان و بقیه بماند، دستروال تکان داد و به آن سوی میدان دوید ونداره گفت: «یادتون نره رازم رو نگه دارید، کلمهای من!»
......
لومیان در امتدادِ جادهای روستاییبیاختیار و پرستاره قدم میزد؛ ماهِ سرخدیالوگِ در پسِ ابرها پنهان شده بود.
دست درپوآلیس جیب، بهکرده اتفاقاتِ اخیر میاندیشید.
با نزدیک شدن بهخودش خانه، نگاهی به بامِروال ساختمانِ دوطبقهٔ نیمهزیرزمینی انداخت.
همانطور که انتظار میرفت، اورور آنجانمیتونم نشسته بود؛ زانوهایش را بغل کردهریختید و به کیهان خیره شده بود.
در تاریکی، تنهامیکنی و دور ازدلش دسترس به نظر میرسید.
واقعاً تکرار شده... ممکنهکرده اتفاقاتِ قبلی واقعی بوده باشنشاید و الان دارم خواب میبینم؟
لومیان تازه به این حدسِچندان جدید رسیده بود که ناگهان متوجهِمثلِ تفاوتِ میانِ دو ۲۹ مارس شد.
فهمید زنی که کارتِ چوب را به او داده و دانشِنبوده علومِ غریبه را به او آموخته بود، در میخانهٔ کهنه حضورحاضر نداشت؛ همین مانع از آن میشد که بفهمد خواب میبیند یا نه.
فردا مطمئن میشم...
لومیان به خودش مسلطحرف شد، به سمتِ خانه رفتنمیتونم و در را باز کرد.
درست مثل دفعهٔ قبل، لومیان ازچندان نردبانِ طبقهٔ دوم بالا رفت، بهمثلِ پشتبام رسید و کنار اورور نشست.
لومیان عمداًکسی گفت: «این منظرهمسلط چیش اینقدر جالبه؟»
اورور سرش را برگرداند و آهی کشید.اون درست وقتی میخواست حرفی بزند، لومیان اضافه کرد:شناختِ «منظورم اینه که کیهان برات چه معنایی داره؟»
اورور او را برانداز کرد.
«امروز خیلی رک شدی؟»
سپس به کیهان نگاه کرد و با صدایی ضعیف گفت: «همونطور کهگفت میدونی، من اهلِ کوردو یا داریژ نیستم. نمیدونم تا حالا این جملهباشند رو شنیدی یا نه که میگن خونه جاییه که نمیتونی بهش برگردی...»
لومیان به کیهاندلش چشم دوخت ونمیتونم هیچ شوخیای نکرد.
اورور سپس پرواز کرد و به اتاقخوابش رفت تا برای دوستِ مکاتبهایاش نامهای بنویسد. لومیانریختید مقامِ تازهیافتهاش بهعنوانِ یک فرابشر را فاش نکرد. به طبقهٔ دوم برگشت، با خواهرش دربارهٔمیتوانستند دوستِ مکاتبهایِ او گپ زد، سپس درِ اتاقِ اورور را بست و به اتاقِ خودش برگشت.
با دیدنِ تختِ سفیدِ چهارپارچه، دلِ لومیان ریخت.نبوده بالش را بلند کرد و کارتِ تاروتِ آرکانایجاسوسیِ صغیر را که نشاندهندهٔ هفتِ چوب بود، پیدا کرد!
با نگاه به مردی با لباسِ سبز و چهرهای مصمم کهبیمقدمه چوبی در دست داشت و آمادهٔ نبرد با دشمنانش بود، لومیان تفسیرِرسمی آن زن از کارت را به یاد آورد: «بحران، چالش، رویارویی، شجاعت...»
لومیان هرچه بیشتر به آن فکرنمیتونم میکرد، بیشتر حس میکرد این چهارریختید کلمه واقعاً وضعیتِ کنونیاش را آشکار میکنند.
پیش از کشیدنِ کارت، احتمالِبیاختیار زیادی وجود داشت که واردِ بحرانیدیالوگِ شود و با چالشهایی روبهرو گردد!
یعنی کاری که بعدش باید بکنم اینه که شجاعتم رو جمع کنم و با مشکلرمانهای روبهرو بشم؟ صبر کن، مگه زمان به عقب برنگشته؟ من هنوز اون خانم رو ندیدم یاجان کارتی نکشیدم. پس این چرا اینجاست؟ لومیان نگران شد. دیگر چندان به حدسهای قبلیاش مطمئن نبود.
انواع و اقسامِ افکار و استنتاجهادیگر بهسرعت در ذهنش پدیدار شدند، مثلِگفت حبابهایی که در آبِ جوش میجوشند.
سرِ لومیان از اینحیف افکار به درد آمد؛ حسکلاسیکِ میکرد چیزی نمانده دیوانه شود.
در نهایت، لومیان تصمیم گرفت فعلاً آنحیف زن و شیئی را که به اومقدس داده بود، یک «استثنا» در نظر بگیرد.
با توجه به رازآلود بودنحرفِ و بیهمتاییِ آن خانم، طبیعی بودمیتوانستند که تحتتأثیرِ بازگشتِ زمان قرار نگیرد!
اگه فردا بتونم پیداش کنم و هنوز منروال رو بشناسه، یعنی حدسم هیچ مشکلی نداشته... لومیان نفسشنداره را بیرون داد. از نظرِ ذهنی احساسِ خستگی میکرد.
برای شستوشوبیاختیار به دستشویی رفتبار و زود خوابید.
......
لومیان در مِهِ خاکستریِ آشنا وچندان کمرنگ بیدار شد، نشست و میزمثلِ و صندلیِ چوبیِ جلوی پنجره را دید.
بارِ دیگرکسی واردِ آن رؤیایمسلط خاص شده بود.
وقتی فهمید کارتِ چوبحیف هنوز وجود دارد، میدانستدیالوگِ که میتواند وارد شود.
لومیان ناخودآگاه جیبِ داخلیِحرف لباسش را لمس کردبار و حالتِ چهرهاش خشک شد.
سکههای طلا ناپدید شده بودند!
همهٔ سکههایکسی طلا ناپدیدخودش شده بودند!
لومیان با شتاب از روی تخت پریداون و تمامِ بدنش و جایی را کهالبته دراز کشیده بود گشت، اما نتوانست پیدایشان کند.
حتی به اندازهٔمیکنی ۱ کوپه سکهٔدلش مسی هم نداشت.
اینجا هم زمانپیدا به عقب برگشته؟ لومیانبیراه ناگهان چنین حدسی زد.
به اطراف نگاه کرد ومسلط تفنگِ ساچمهای، تبر یا چهارشاخینرفت را که باید آنجا میبودند، ندید.
خودش را آرام کرد و به طبقهٔ اول رفت؛ آنجانقشههای چهارشاخ و تبرِ دستی را دقیقاً در جای اصلیشان پیدا کرد،حرفِ درست مثلِ اولین باری که ویرانههای رؤیا را کاوش کرده بود.
به همین ترتیب، سطلِحرف روغنِ ذرت هم کنارِبار اجاق گذاشته نشده بود.
اما در موردِ تفنگِکرده ساچمهای، لومیان همهجا رانبوده گشت ولی پیدایش نکرد.
لومیان هر لحظه بیشتر باورمسلط میکرد که زمان در رؤیانرفت نیز به عقب بازگشته است.
بهتره ویرانهها رو بگردم و ببینم اون دو تاکلاسیکِ هیولا هنوز اونجان یا نه... لومیان در دل با خودپیدا زمزمه کرد. تبرش را برداشت و در را باز کرد.
طولی نکشید که از میانِ بیابانِدلش پر از شکاف و علفهای هرزکلاسیکِ گذشت و به حاشیهٔ ویرانهها رسید.
برخلافِ اولین باری که این مکان را کاوش کرده بود، اکنون بهعنوانِ یک شکارچی، متوجهِ ردپاهای بسیاری شدکسانی که جانوران از خود به جا گذاشته بودند؛ از جمله دو ردپا که وقتی دقت میکرد، اغلب درحالتِ آن حوالی به چشم میخوردند. او یکی از مسیرهای ردپا را دنبال کرد تا به خانهای نیمهویران رسید.
اگه قبلاً همچین قدرتهایی داشتم، چطور ممکنطبقِ بود تو اولین کاوشم اونجوری غافلگیر بشم؟کشیش لومیان تبر به دست واردِ ساختمان شد.
یکراست بهسوی «مقصدش»دلش رفت و بهنمیتونم کوزهٔ سفالیِ خردشده رسید.
باریکهای ازعشقبازی طلا از درونشبیاختیار بیرون زده بود.
لومیان خمپوآلیس شد وکرده لوییدور را برداشت.
درست به همان رنگِخودش درخشانی بود که لومیان اولینپیش بار آن را برداشته بود.
واقعاً زمان به عقب برگشته. بهنمیتونم جز چند تا استثنای کوچیک، همهچیزریختید به حالتِ اولش برگشته... لومیان آهی کشید.
ناگهان دو قدمِ سریع بهبیاختیار جلو برداشت، کمرش را چرخانداون و نیمچرخی به راست زد.
با تمامِ توان،پیدا تبرِ در دستشچندان را فرود آورد.
هیولای بیپوست و خونآلود درست در لحظهای کهروال از پشتبام پایین پرید، هدفش را گم کرد.شما چیزی که به پیشوازش آمد، یک تبر بود.
خچّ!
سرش به پرواز درآمد وبیاختیار پیکرِ بیسرش در میانِ خوناون و چرک، بهسختی روی زمین افتاد.