---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 13: تلاش • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 13: تلاش

0

دلِ شب‌رفت​ بود و همه‌جا‌کم‌نور​ غرق در سکوت.

لومیان بارِ دیگر در خوابش‌توی​ تکان خورد. اولین چیزی که به‌باشه​ چشمش خورد، مِهِ خاکستریِ کم‌رنگی بود.

بی‌اختیار، دست‌چنگکِ​ در جیبِ‌تقریباً​ پیراهنش برد.

حسِ یخ‌زدهٔ فلزی‌اتاقش​ سخت و سرد‌راهروی​ بی‌درنگ در ذهنش نشست.

شیئی را که لمس‌راهروی​ کرده بود بیرون آورد. برقی‌کارِ​ طلایی چشمانش را روشن کرد.

یک سکهٔ طلا بود.

یک لویی‌دور.

هنوز اینجاست...

لومیان نشست‌چنگکِ​ و به‌تقریباً​ خودش نگاه کرد.

هنوز همان لباسِ نخی، شلوار و کاپشنِ چرمیِ‌عملاً​ سفرِ قبلی‌اش را به تن داشت. چنگکِ فولادیِ تقریباً‌نظر​ دومتری و تبرِ تیز و سیاه‌رنگش در یک‌قدمی‌اش بودند.

این دقیقاً همان‌داشت​ وضعیتی بود که وقتِ‌دومتری​ خروج از رؤیا داشت.

به‌عبارت‌دیگه، این رؤیا ماندگاره.‌فکری​ با هر بار ورود‌عملاً​ از نو شروع نمی‌شه...

لومیان با لویی‌دور بازی کرد‌واردِ​ و آن را در جیبِ‌اتاقِ​ داخلیِ پیراهنِ نخی‌اش سر داد.

هرچند نمی‌شد آن را‌راهروی​ به دنیای واقعی برد، اما‌کارِ​ داشتنش باز هم لذت‌بخش بود.

لومیان از تخت برخاست و مدتی از‌عملاً​ پنجره به بیرون خیره ماند تا مطمئن‌اول​ شود قلهٔ سرخ‌رنگِ کوهِ ویرانه‌ها تغییری نکرده است.

تبر و چنگکش را‌تقریباً​ برداشت، از اتاقش بیرون رفت‌یک‌قدمی‌اش​ و واردِ راهروی کم‌نور شد.

درِ اتاق‌خواب و‌اتاقش​ اتاقِ کارِ اورور‌راهروی​ نیمه‌باز مانده بود.

لومیان نگاهی گذرا به‌راهروی​ آن‌ها انداخت و ناگهان‌اتاقِ​ فکری به سرش زد.

توی رؤیا، اتاقم عملاً با واقعیت مو نمی‌زنه.‌واقعیت​ هر چیزی که باید باشه هست. اتاقِ اورور‌نظر​ هم در نگاهِ اول همون‌طوری به نظر می‌رسه.

ولی آیا می‌تونم دفترچهٔ جادوگری،‌دومتری​ فرمولِ معجونِ سرّی یا راهِ جادوگر‌این​ شدن رو توی اتاقش پیدا کنم؟

این فکر شبیهِ نجوای دیو بود‌راهروی​ و باعث شد قلبِ لومیان تندتر‌اورور​ بزند. وسوسه شده بود امتحانش کند.

در مقایسه با کاوش در ویرانه‌های‌درِ​ ناشناخته، پرخطر و رازآلود، گشتنِ اتاقِ‌مانده​ اورور گزینهٔ ساده‌تر و امن‌تری بود.

نه، نه!

لومیان به‌شدت سر تکان‌چنگکِ​ داد و این فکر‌تبرِ​ را از سر بیرون کرد.

ترجیح می‌داد خطر کند تا اینکه‌توی​ حریمِ خصوصیِ اورور را زیر پا بگذارد.‌هست​ بدونِ اجازهٔ او پا به اتاق‌خوابش نمی‌گذاشت.

این به خاطرِ‌فولادیِ​ احترامی بود که‌تبرِ​ برای اورور قائل بود.

اگر اورور نبود، پنج‌فکری​ سال پیش در کودکی‌عملاً​ گوشهٔ خیابان جان داده بود.

لومیان نگاهِ دردمندش‌داشت​ را گرفت و‌تقریباً​ به‌سوی پله‌ها رفت.

اگر صاحبِ اتاق اورور نبود،‌سرش​ تا الان برای یافتنِ اطلاعاتِ‌نمی‌زنه​ مفید به آنجا نفوذ کرده بود.

وقتی به طبقهٔ پایین رسید،‌دومتری​ برای رفتن شتاب نکرد. در‌بودند​ عوض، آذوقه‌های آشپزخانه را وارسی کرد.

روغنِ زیتون، روغنِ ذرت و چربیِ حیوانی‌اتاقم​ که اورور جمع کرده بود، درست مثلِ واقعیت،‌اول​ مرتب در سطل‌ها و قوطی‌ها چیده شده بودند.

لومیان تقریباً غریزی سطلِ‌چنگکِ​ روغنِ ذرت را برداشت‌تبرِ​ و نزدیکِ اجاق گذاشت.

تنها دلیلش برای این انتخاب‌سرش​ آن بود که چربیِ حیوانی‌نمی‌زنه​ و روغنِ زیتون گران‌تر بودند.

سپس با مهارت آتشی در اجاق‌تبرِ​ با زغال و چوب به پا کرد‌وضعیتی​ و چند مشعل ساخت تا روشنشان کند.

داشت آماده‌انداخت​ می‌شد تا آن‌سرش​ هیولا را بسوزاند.

طبیعتاً اگر گزینه‌های دیگری‌چنگکِ​ وجود داشت بهتر بود. این‌تیز​ آخرین راهِ چاره محسوب می‌شد.

پس از پایانِ این کارها،‌سرش​ تبرش را برداشت، در را‌نمی‌زنه​ باز کرد و بیرون رفت.

سپس لومیان‌چنگکِ​ متوجهِ چیزِ‌تقریباً​ عجیبی شد.

مِهِ خاکستریِ کم‌رنگی که رؤیا را فراگرفته‌اتاقم​ بود، مرطوب‌تر از قبل به نظر می‌رسید.‌نگاهِ​ زمینِ زیرِ پایش نیز کمی گِلی بود.

بارون اومده؟ وقتی نیستم یا خوابم،‌تقریباً​ این مکان به حیاتش ادامه می‌ده و‌این​ طبقِ قوانینِ خاصی به‌طورِ طبیعی پیش می‌ره؟

لومیان کمی جا خورد،‌تقریباً​ اما حسی به او می‌گفت‌یک‌قدمی‌اش​ که این کاملاً منطقی است.

با به یاد آوردنِ‌رفت​ داستان‌های عجیب‌وغریبِ اورور، ناگهان‌درِ​ فکری به ذهنش رسید.

اینجا که‌رفت​ نمی‌تونه دنیای‌راهروی​ واقعی باشه، می‌تونه؟

رؤیای من به دنیای واقعی وصله. اون‌عملاً​ کارتِ تاروت بهم اجازه می‌ده در حالتِ هوشیاری‌همون‌طوری​ از سدِّ بینِ رؤیا و ویرانه‌ها عبور کنم؟

لومیان به‌سرعت اطرافش را برانداز کرد و‌تیز​ فهمید که مِهِ خاکستریِ بی‌پایانی دو سوی‌وقتِ​ ویرانه‌ها، در حاشیهٔ رؤیا را احاطه کرده است.

بعداً بررسی‌ش می‌کنم. واردِ ویرانه‌ها نمی‌شم. از مِهِ خاکستری می‌رم بیرون‌کارِ​ تا ببینم بعد از عبور ازش با یه رؤیای سورئال و‌توی​ غیرمنطقی طرفم، یا زمین، آسمون، دهکده و شهرکِ واقعی وجود داره...

اگر موردِ اول بود، نشان می‌داد که‌اتاق‌خواب​ این مکان هنوز یک رؤیاست. اگر نبود، لومیان‌آن‌ها​ باید تأیید می‌کرد که اینجا کدام جهان است.

او حدس می‌زد که با توجه به رواجِ لویی‌دور، اینجا هنوز‌باشه​ جمهوریِ اینتیس به نظر می‌رسید، اما شاید عصرِ حاضر نبود. چه‌بسا‌جادوگری​ مکانی بود که دهه‌ها یا قرن‌ها پیش از بین رفته بود.

با این حال، لومیان حس می‌کرد‌تبرِ​ احتمالِ اینکه نتواند از مِهِ خاکستریِ‌دقیقاً​ پیرامونش خارج شود بسیار زیاد است.

افکارش را جمع‌وجور‌اتاقش​ کرد و به‌سوی‌راهروی​ ویرانه‌ها پیش رفت.

فراموش نکرده بود که هدف‌کم‌نور​ از ورود به رؤیا، تلاش‌اورور​ برای مقابله با آن هیولاست.

پس از پیمودنِ صد تا دویست‌اتاقم​ متر در برهوتِ گِلیِ پر از‌هست​ شن و شکاف، لومیان ناگهان ایستاد.

مشکلی به ذهنش رسید.

پیش‌تر در آماده‌سازی‌هایش‌اتاقش​ چیزی را از‌راهروی​ قلم انداخته بود!

پیش از این، خانهٔ دوطبقه‌اش هیچ شعله‌ای نداشت. در این جهانِ پوشیده از مِهِ‌گذرا​ خاکستری کاملاً امن بود. اما اکنون، اجاقی شعله‌ور داشت که نور ساطع می‌کرد. آیا‌نگاهِ​ این کار دسته‌ای از هیولاها را جذب می‌کرد و منطقهٔ امن را ناامن می‌ساخت؟

لومیان غریزی سر چرخاند و به مسیری که از آن آمده‌باشه​ بود نگاه کرد. دید که در مِهِ خاکستریِ کم‌رنگ، درخششِ سرخ‌رنگی روی‌فرمولِ​ شیشه‌های مختلفِ پنجره‌ها در طبقهٔ پایینِ ساختمانِ دوطبقهٔ نیمه‌مدفون نقش بسته است.

چیزی شبیهِ یک‌فولادیِ​ فانوسِ دریایی در‌تبرِ​ جهانی تاریک بود.

از آنجا که زمانِ زیادی سپری شده بود، ظاهراً برای خاموش کردنِ‌اورور​ آتش دیگر خیلی دیر شده بود. لومیان قدم‌هایش را تند کرد و واردِ‌واقعیت​ ویرانه‌ها شد. او در ساختمانی که بر اثرِ آتش‌سوزی فروریخته بود، پناه گرفت.

تبر را پشتِ کمربندش گذاشت، چابک از‌اتاق‌خواب​ دیواری بالا رفت و خود را در‌گذرا​ گوشه‌ای سایه‌دار میانِ آجرها و الوارها پنهان کرد.

لومیان به خانه‌اش‌فکری​ در آن سوی‌اتاقم​ بیابان خیره شد.

با گذشتِ زمان، هیچ‌تقریباً​ هیولایی را ندید که‌سیاه‌رنگش​ جذبِ آتش شده باشد.

انگار آتیش هیچ‌اتاقش​ تغییری ایجاد نمی‌کنه. حداقلش‌کم‌نور​ خونه‌م محاصرهٔ هیولاها نمی‌شه...

لومیان آهِ آسودگی کشید.

این بدان معنا بود که حتی اگر با خطری روبه‌رو‌باید​ می‌شد، تا زمانی که می‌توانست به‌سرعت به خانه بگریزد و هرچه‌دفترچهٔ​ زودتر بخوابد، با موفقیت از آن جانِ سالم به در می‌برد.

در این فکر فرورفت که‌دومتری​ چطور هیولای قبلی را بیرون‌بودند​ بکشد و از بین ببرد.

از درگیریِ کوتاهی که داشتند، فهمیده بود قدرت، سرعت، زمانِ واکنش و چابکیِ هیولا مشابهِ‌نگاهی​ اوست، اما حس می‌کرد از روی غریزه می‌جنگد. فاقدِ تجربه، مهارت یا هوشِ کافی بود. به‌اول​ همین دلیل توانسته بود هنگامِ شبیخون زدنِ هیولا، با آن مقابله کند و از پایش درآورد...

اونم گیج و‌واردِ​ غافلگیر می‌شه. خیلی‌درِ​ با آدما فرق نداره...

غیر از فنونِ مبارزه، دو تا برتریِ دیگه نسبت بهش دارم.‌باشه​ اول اینکه هوشم بیشتره. دوم اینکه می‌دونم چطور از سلاح و‌جادوگری​ ابزار استفاده کنم. این بزرگ‌ترین برتریِ آدما نسبت به این‌جور هیولاهاست...

اگه حواسم جمع باشه، دوباره شکست‌تبرِ​ دادنش کارِ سختی نیست. مهم‌ترین چیز‌دقیقاً​ اینه که چطور کاملاً از بین ببرمش...

درست وقتی لومیان می‌خواست عمداً سروصدایی به پا کند تا‌اتاقِ​ ببیند می‌تواند هیولایی را به آنجا بکشاند یا نه، هیکلی‌فکری​ را دید که دزدانه به خانهٔ کاملاً ویران‌شدهٔ کناری نزدیک می‌شد.

هیکل سرخ‌رنگ و بی‌پوست بود. ماهیچه‌ها،‌درِ​ رگ‌های خونی و بافت‌های پیوندی‌اش نمایان‌مانده​ بود. همان هیولای دفعهٔ قبل بود.

برخلافِ قبل، این‌فکری​ هیولا چنگکِ کودی‌اتاقم​ در دست داشت.

چنگکِ کود!

اونم بلده‌برداشت​ از سلاح‌رفت​ استفاده کنه...

چهرهٔ لومیان خشک‌واردِ​ شد و حالتی‌درِ​ عبوس به خود گرفت.

بی‌اختیار، کمی‌ناگهان​ از اعتمادبه‌نفسش‌سرش​ کاسته شد.

وقتی هیولا نزدیک‌تر شد و چرخید، لومیان زخم‌های عمیقی روی‌بودند​ پشت، گردن و پسِ گردنش دید. با این حال، شکاف‌ها دیگر‌شروع​ چرک پس نمی‌دادند و ظاهراً تا حدِ زیادی ترمیم شده بودند.

واقعاً همونیه‌برداشت​ که قبلاً‌رفت​ باهاش روبه‌رو شدم...

قدرتِ خوددرمانیش‌رفت​ خیلی از‌راهروی​ آدمای عادی بیشتره...

لومیان بی‌صدا نفسِ عمیقی کشید.

خود را مجبور‌فولادیِ​ کرد آرام بماند و‌تیز​ شتابان وضعیت را سنجید.

در یک‌برداشت​ چشم‌به‌هم‌زدن، لومیان‌رفت​ تصمیمش را گرفت.

این فرصتی عالی بود و حالا‌درِ​ که پیش آمده بود، باید از آن‌نگاهی​ بهره می‌برد. نمی‌توانست بگذارد از دست برود!

بی‌صدا آجرِ سنگیِ کنارش را‌توی​ برداشت و منتظر ماند تا‌باید​ هیولا به نقطهٔ دلخواهش برسد.

تنها با چند‌فولادیِ​ گام، هیولا واردِ‌تبرِ​ منطقهٔ کشتارِ لومیان شد.

لومیان ناگهان آجرِ‌اتاقش​ سنگی را به زمینِ‌کم‌نور​ پشتِ سرِ هیولا کوبید.

تاپ!

آجرِ سنگی با صدا‌سرش​ به زمین خورد. هیولا چرخید‌نمی‌زنه​ تا مهاجم را پیدا کند.

با دیدنِ این صحنه، لومیان تبر را‌تیز​ با هر دو دست گرفت و از روی‌خروج​ دیوار با شتاب به سمتِ هیولا یورش برد.

بنگ!

تبر به‌سنگینی روی گردنِ‌راهروی​ هیولا فرود آمد و آن‌کارِ​ را به دو نیم شکافت.

با دو صدای‌فکری​ تاپ، لومیان و هیولا‌عملاً​ هم‌زمان به زمین افتادند.

لومیان چابک از جا پرید. تبرش را‌تیز​ چنگ زد، به جلو خیز برداشت و‌وقتِ​ ضرباتِ سنگینی بر گردنِ هیولا فرود آورد.

یک بار، دو بار، سه بار.‌راهروی​ هیولا حتی فرصتِ مقاومت پیدا نکرد‌اورور​ و سرش از تن جدا شد.

سر به کناری غلتید.‌راهروی​ بدنِ بی‌پوست دو بار تشنج‌کارِ​ کرد و از حرکت ایستاد.

لومیان به همین بسنده نکرد. گامی مورب برداشت،‌واقعیت​ تبرش را چرخاند و با پشتِ ضخیمِ آن،‌نظر​ سرِ شرور را له کرد و در هم کوبید.

سپس چرخید و بر ماهیچه‌ها، رگ‌های خونی‌تیز​ و بافت‌های پیوندیِ نمایان ضربه زد و‌وقتِ​ قلب و دیگر اندام‌های حیاتی را خرد کرد.

پس از انجامِ همهٔ این کارها، لومیان‌کم‌نور​ دو قدم به عقب برداشت و شاهکارش‌مانده​ را برانداز کرد. نفس‌نفس می‌زد و نرم می‌خندید.

«فکر می‌کردم واقعاً‌واردِ​ شکست‌ناپذیری. کی فکرشو‌درِ​ می‌کرد این‌قدر بی‌عرضه باشی!»

در میانِ خنده‌های‌فکری​ آرامِ او، جسدِ بی‌سر‌عملاً​ ناگهان به بالا جهید.

مردمکِ چشمانِ لومیان‌فولادیِ​ تنگ شد و غریزی‌تیز​ می‌خواست بچرخد و بگریزد.

با زور این میل را سرکوب‌راهروی​ کرد. تبرش را بالا برد و‌اورور​ یک بارِ دیگر به جلو گام برداشت.

جسد پس از دو بار‌کم‌نور​ بالا پریدن، دوباره بی‌حرکت شد،‌اورور​ گویی بیهوده دست‌وپا زده بود.

لومیان کمی دیگر آن را‌توی​ بررسی کرد و در نهایت‌باید​ مطمئن شد هیولا کاملاً مرده است.

چقدر جون‌سخته...

لومیان در دل آهی کشید. سپس خم شد و‌اتاق‌خواب​ چمباتمه زد. با تبرش ماهیچه‌ها و بافت‌های پیوندی را‌انداخت​ از هم باز کرد و جسد را به دقت کاوید.

ساختارِ بدنیِ هیولا تفاوتِ چندانی با انسان نداشت،‌اتاقِ​ اما ماهیچه‌هایش به‌وضوح سرزنده‌تر بودند. با وجودِ اینکه‌انداخت​ مرده بود، برخی از بریدگی‌هایش هنوز کمی می‌لولیدند.

نه گنجی در کاره،‌سرش​ نه نیروی فرابشری‌ای که‌واقعیت​ به بدنم منتقل بشه...

لومیان وضعیتِ فعلی‌اش‌فولادیِ​ را سنجید و‌تبرِ​ کمی دلسرد شد.

این گفته که آدم با‌واردِ​ کشتنِ هر هیولا قوی‌تر می‌شود، واقعاً‌کارِ​ فقط در داستان‌های اورور وجود داشت.

سپس جسد و سرِ هیولا را‌درِ​ به داخلِ ساختمانِ ویران‌شده برد و آن‌ها‌نگاهی​ را زیرِ آجر و الوار دفن کرد.

پس از آن، خانهٔ‌سرش​ سوخته را جست‌وجو کرد، به‌نمی‌زنه​ این امید که چیزی بیابد.

ناولها | novelha.net