چپتر 13: تلاش
0دلِ شبرفت بود و همهجاکمنور غرق در سکوت.
لومیان بارِ دیگر در خوابشتوی تکان خورد. اولین چیزی که بهباشه چشمش خورد، مِهِ خاکستریِ کمرنگی بود.
بیاختیار، دستچنگکِ در جیبِتقریباً پیراهنش برد.
حسِ یخزدهٔ فلزیاتاقش سخت و سردراهروی بیدرنگ در ذهنش نشست.
شیئی را که لمسراهروی کرده بود بیرون آورد. برقیکارِ طلایی چشمانش را روشن کرد.
یک سکهٔ طلا بود.
یک لوییدور.
هنوز اینجاست...
لومیان نشستچنگکِ و بهتقریباً خودش نگاه کرد.
هنوز همان لباسِ نخی، شلوار و کاپشنِ چرمیِعملاً سفرِ قبلیاش را به تن داشت. چنگکِ فولادیِ تقریباًنظر دومتری و تبرِ تیز و سیاهرنگش در یکقدمیاش بودند.
این دقیقاً همانداشت وضعیتی بود که وقتِدومتری خروج از رؤیا داشت.
بهعبارتدیگه، این رؤیا ماندگاره.فکری با هر بار ورودعملاً از نو شروع نمیشه...
لومیان با لوییدور بازی کردواردِ و آن را در جیبِاتاقِ داخلیِ پیراهنِ نخیاش سر داد.
هرچند نمیشد آن راراهروی به دنیای واقعی برد، اماکارِ داشتنش باز هم لذتبخش بود.
لومیان از تخت برخاست و مدتی ازعملاً پنجره به بیرون خیره ماند تا مطمئناول شود قلهٔ سرخرنگِ کوهِ ویرانهها تغییری نکرده است.
تبر و چنگکش راتقریباً برداشت، از اتاقش بیرون رفتیکقدمیاش و واردِ راهروی کمنور شد.
درِ اتاقخواب واتاقش اتاقِ کارِ اورورراهروی نیمهباز مانده بود.
لومیان نگاهی گذرا بهراهروی آنها انداخت و ناگهاناتاقِ فکری به سرش زد.
توی رؤیا، اتاقم عملاً با واقعیت مو نمیزنه.واقعیت هر چیزی که باید باشه هست. اتاقِ اورورنظر هم در نگاهِ اول همونطوری به نظر میرسه.
ولی آیا میتونم دفترچهٔ جادوگری،دومتری فرمولِ معجونِ سرّی یا راهِ جادوگراین شدن رو توی اتاقش پیدا کنم؟
این فکر شبیهِ نجوای دیو بودراهروی و باعث شد قلبِ لومیان تندتراورور بزند. وسوسه شده بود امتحانش کند.
در مقایسه با کاوش در ویرانههایدرِ ناشناخته، پرخطر و رازآلود، گشتنِ اتاقِمانده اورور گزینهٔ سادهتر و امنتری بود.
نه، نه!
لومیان بهشدت سر تکانچنگکِ داد و این فکرتبرِ را از سر بیرون کرد.
ترجیح میداد خطر کند تا اینکهتوی حریمِ خصوصیِ اورور را زیر پا بگذارد.هست بدونِ اجازهٔ او پا به اتاقخوابش نمیگذاشت.
این به خاطرِفولادیِ احترامی بود کهتبرِ برای اورور قائل بود.
اگر اورور نبود، پنجفکری سال پیش در کودکیعملاً گوشهٔ خیابان جان داده بود.
لومیان نگاهِ دردمندشداشت را گرفت وتقریباً بهسوی پلهها رفت.
اگر صاحبِ اتاق اورور نبود،سرش تا الان برای یافتنِ اطلاعاتِنمیزنه مفید به آنجا نفوذ کرده بود.
وقتی به طبقهٔ پایین رسید،دومتری برای رفتن شتاب نکرد. دربودند عوض، آذوقههای آشپزخانه را وارسی کرد.
روغنِ زیتون، روغنِ ذرت و چربیِ حیوانیاتاقم که اورور جمع کرده بود، درست مثلِ واقعیت،اول مرتب در سطلها و قوطیها چیده شده بودند.
لومیان تقریباً غریزی سطلِچنگکِ روغنِ ذرت را برداشتتبرِ و نزدیکِ اجاق گذاشت.
تنها دلیلش برای این انتخابسرش آن بود که چربیِ حیوانینمیزنه و روغنِ زیتون گرانتر بودند.
سپس با مهارت آتشی در اجاقتبرِ با زغال و چوب به پا کردوضعیتی و چند مشعل ساخت تا روشنشان کند.
داشت آمادهانداخت میشد تا آنسرش هیولا را بسوزاند.
طبیعتاً اگر گزینههای دیگریچنگکِ وجود داشت بهتر بود. اینتیز آخرین راهِ چاره محسوب میشد.
پس از پایانِ این کارها،سرش تبرش را برداشت، در رانمیزنه باز کرد و بیرون رفت.
سپس لومیانچنگکِ متوجهِ چیزِتقریباً عجیبی شد.
مِهِ خاکستریِ کمرنگی که رؤیا را فراگرفتهاتاقم بود، مرطوبتر از قبل به نظر میرسید.نگاهِ زمینِ زیرِ پایش نیز کمی گِلی بود.
بارون اومده؟ وقتی نیستم یا خوابم،تقریباً این مکان به حیاتش ادامه میده واین طبقِ قوانینِ خاصی بهطورِ طبیعی پیش میره؟
لومیان کمی جا خورد،تقریباً اما حسی به او میگفتیکقدمیاش که این کاملاً منطقی است.
با به یاد آوردنِرفت داستانهای عجیبوغریبِ اورور، ناگهاندرِ فکری به ذهنش رسید.
اینجا کهرفت نمیتونه دنیایراهروی واقعی باشه، میتونه؟
رؤیای من به دنیای واقعی وصله. اونعملاً کارتِ تاروت بهم اجازه میده در حالتِ هوشیاریهمونطوری از سدِّ بینِ رؤیا و ویرانهها عبور کنم؟
لومیان بهسرعت اطرافش را برانداز کرد وتیز فهمید که مِهِ خاکستریِ بیپایانی دو سویوقتِ ویرانهها، در حاشیهٔ رؤیا را احاطه کرده است.
بعداً بررسیش میکنم. واردِ ویرانهها نمیشم. از مِهِ خاکستری میرم بیرونکارِ تا ببینم بعد از عبور ازش با یه رؤیای سورئال وتوی غیرمنطقی طرفم، یا زمین، آسمون، دهکده و شهرکِ واقعی وجود داره...
اگر موردِ اول بود، نشان میداد کهاتاقخواب این مکان هنوز یک رؤیاست. اگر نبود، لومیانآنها باید تأیید میکرد که اینجا کدام جهان است.
او حدس میزد که با توجه به رواجِ لوییدور، اینجا هنوزباشه جمهوریِ اینتیس به نظر میرسید، اما شاید عصرِ حاضر نبود. چهبساجادوگری مکانی بود که دههها یا قرنها پیش از بین رفته بود.
با این حال، لومیان حس میکردتبرِ احتمالِ اینکه نتواند از مِهِ خاکستریِدقیقاً پیرامونش خارج شود بسیار زیاد است.
افکارش را جمعوجوراتاقش کرد و بهسویراهروی ویرانهها پیش رفت.
فراموش نکرده بود که هدفکمنور از ورود به رؤیا، تلاشاورور برای مقابله با آن هیولاست.
پس از پیمودنِ صد تا دویستاتاقم متر در برهوتِ گِلیِ پر ازهست شن و شکاف، لومیان ناگهان ایستاد.
مشکلی به ذهنش رسید.
پیشتر در آمادهسازیهایشاتاقش چیزی را ازراهروی قلم انداخته بود!
پیش از این، خانهٔ دوطبقهاش هیچ شعلهای نداشت. در این جهانِ پوشیده از مِهِگذرا خاکستری کاملاً امن بود. اما اکنون، اجاقی شعلهور داشت که نور ساطع میکرد. آیانگاهِ این کار دستهای از هیولاها را جذب میکرد و منطقهٔ امن را ناامن میساخت؟
لومیان غریزی سر چرخاند و به مسیری که از آن آمدهباشه بود نگاه کرد. دید که در مِهِ خاکستریِ کمرنگ، درخششِ سرخرنگی رویفرمولِ شیشههای مختلفِ پنجرهها در طبقهٔ پایینِ ساختمانِ دوطبقهٔ نیمهمدفون نقش بسته است.
چیزی شبیهِ یکفولادیِ فانوسِ دریایی درتبرِ جهانی تاریک بود.
از آنجا که زمانِ زیادی سپری شده بود، ظاهراً برای خاموش کردنِاورور آتش دیگر خیلی دیر شده بود. لومیان قدمهایش را تند کرد و واردِواقعیت ویرانهها شد. او در ساختمانی که بر اثرِ آتشسوزی فروریخته بود، پناه گرفت.
تبر را پشتِ کمربندش گذاشت، چابک ازاتاقخواب دیواری بالا رفت و خود را درگذرا گوشهای سایهدار میانِ آجرها و الوارها پنهان کرد.
لومیان به خانهاشفکری در آن سویاتاقم بیابان خیره شد.
با گذشتِ زمان، هیچتقریباً هیولایی را ندید کهسیاهرنگش جذبِ آتش شده باشد.
انگار آتیش هیچاتاقش تغییری ایجاد نمیکنه. حداقلشکمنور خونهم محاصرهٔ هیولاها نمیشه...
لومیان آهِ آسودگی کشید.
این بدان معنا بود که حتی اگر با خطری روبهروباید میشد، تا زمانی که میتوانست بهسرعت به خانه بگریزد و هرچهدفترچهٔ زودتر بخوابد، با موفقیت از آن جانِ سالم به در میبرد.
در این فکر فرورفت کهدومتری چطور هیولای قبلی را بیرونبودند بکشد و از بین ببرد.
از درگیریِ کوتاهی که داشتند، فهمیده بود قدرت، سرعت، زمانِ واکنش و چابکیِ هیولا مشابهِنگاهی اوست، اما حس میکرد از روی غریزه میجنگد. فاقدِ تجربه، مهارت یا هوشِ کافی بود. بهاول همین دلیل توانسته بود هنگامِ شبیخون زدنِ هیولا، با آن مقابله کند و از پایش درآورد...
اونم گیج وواردِ غافلگیر میشه. خیلیدرِ با آدما فرق نداره...
غیر از فنونِ مبارزه، دو تا برتریِ دیگه نسبت بهش دارم.باشه اول اینکه هوشم بیشتره. دوم اینکه میدونم چطور از سلاح وجادوگری ابزار استفاده کنم. این بزرگترین برتریِ آدما نسبت به اینجور هیولاهاست...
اگه حواسم جمع باشه، دوباره شکستتبرِ دادنش کارِ سختی نیست. مهمترین چیزدقیقاً اینه که چطور کاملاً از بین ببرمش...
درست وقتی لومیان میخواست عمداً سروصدایی به پا کند تااتاقِ ببیند میتواند هیولایی را به آنجا بکشاند یا نه، هیکلیفکری را دید که دزدانه به خانهٔ کاملاً ویرانشدهٔ کناری نزدیک میشد.
هیکل سرخرنگ و بیپوست بود. ماهیچهها،درِ رگهای خونی و بافتهای پیوندیاش نمایانمانده بود. همان هیولای دفعهٔ قبل بود.
برخلافِ قبل، اینفکری هیولا چنگکِ کودیاتاقم در دست داشت.
چنگکِ کود!
اونم بلدهبرداشت از سلاحرفت استفاده کنه...
چهرهٔ لومیان خشکواردِ شد و حالتیدرِ عبوس به خود گرفت.
بیاختیار، کمیناگهان از اعتمادبهنفسشسرش کاسته شد.
وقتی هیولا نزدیکتر شد و چرخید، لومیان زخمهای عمیقی رویبودند پشت، گردن و پسِ گردنش دید. با این حال، شکافها دیگرشروع چرک پس نمیدادند و ظاهراً تا حدِ زیادی ترمیم شده بودند.
واقعاً همونیهبرداشت که قبلاًرفت باهاش روبهرو شدم...
قدرتِ خوددرمانیشرفت خیلی ازراهروی آدمای عادی بیشتره...
لومیان بیصدا نفسِ عمیقی کشید.
خود را مجبورفولادیِ کرد آرام بماند وتیز شتابان وضعیت را سنجید.
در یکبرداشت چشمبههمزدن، لومیانرفت تصمیمش را گرفت.
این فرصتی عالی بود و حالادرِ که پیش آمده بود، باید از آننگاهی بهره میبرد. نمیتوانست بگذارد از دست برود!
بیصدا آجرِ سنگیِ کنارش راتوی برداشت و منتظر ماند تاباید هیولا به نقطهٔ دلخواهش برسد.
تنها با چندفولادیِ گام، هیولا واردِتبرِ منطقهٔ کشتارِ لومیان شد.
لومیان ناگهان آجرِاتاقش سنگی را به زمینِکمنور پشتِ سرِ هیولا کوبید.
تاپ!
آجرِ سنگی با صداسرش به زمین خورد. هیولا چرخیدنمیزنه تا مهاجم را پیدا کند.
با دیدنِ این صحنه، لومیان تبر راتیز با هر دو دست گرفت و از رویخروج دیوار با شتاب به سمتِ هیولا یورش برد.
بنگ!
تبر بهسنگینی روی گردنِراهروی هیولا فرود آمد و آنکارِ را به دو نیم شکافت.
با دو صدایفکری تاپ، لومیان و هیولاعملاً همزمان به زمین افتادند.
لومیان چابک از جا پرید. تبرش راتیز چنگ زد، به جلو خیز برداشت ووقتِ ضرباتِ سنگینی بر گردنِ هیولا فرود آورد.
یک بار، دو بار، سه بار.راهروی هیولا حتی فرصتِ مقاومت پیدا نکرداورور و سرش از تن جدا شد.
سر به کناری غلتید.راهروی بدنِ بیپوست دو بار تشنجکارِ کرد و از حرکت ایستاد.
لومیان به همین بسنده نکرد. گامی مورب برداشت،واقعیت تبرش را چرخاند و با پشتِ ضخیمِ آن،نظر سرِ شرور را له کرد و در هم کوبید.
سپس چرخید و بر ماهیچهها، رگهای خونیتیز و بافتهای پیوندیِ نمایان ضربه زد ووقتِ قلب و دیگر اندامهای حیاتی را خرد کرد.
پس از انجامِ همهٔ این کارها، لومیانکمنور دو قدم به عقب برداشت و شاهکارشمانده را برانداز کرد. نفسنفس میزد و نرم میخندید.
«فکر میکردم واقعاًواردِ شکستناپذیری. کی فکرشودرِ میکرد اینقدر بیعرضه باشی!»
در میانِ خندههایفکری آرامِ او، جسدِ بیسرعملاً ناگهان به بالا جهید.
مردمکِ چشمانِ لومیانفولادیِ تنگ شد و غریزیتیز میخواست بچرخد و بگریزد.
با زور این میل را سرکوبراهروی کرد. تبرش را بالا برد واورور یک بارِ دیگر به جلو گام برداشت.
جسد پس از دو بارکمنور بالا پریدن، دوباره بیحرکت شد،اورور گویی بیهوده دستوپا زده بود.
لومیان کمی دیگر آن راتوی بررسی کرد و در نهایتباید مطمئن شد هیولا کاملاً مرده است.
چقدر جونسخته...
لومیان در دل آهی کشید. سپس خم شد واتاقخواب چمباتمه زد. با تبرش ماهیچهها و بافتهای پیوندی راانداخت از هم باز کرد و جسد را به دقت کاوید.
ساختارِ بدنیِ هیولا تفاوتِ چندانی با انسان نداشت،اتاقِ اما ماهیچههایش بهوضوح سرزندهتر بودند. با وجودِ اینکهانداخت مرده بود، برخی از بریدگیهایش هنوز کمی میلولیدند.
نه گنجی در کاره،سرش نه نیروی فرابشریای کهواقعیت به بدنم منتقل بشه...
لومیان وضعیتِ فعلیاشفولادیِ را سنجید وتبرِ کمی دلسرد شد.
این گفته که آدم باواردِ کشتنِ هر هیولا قویتر میشود، واقعاًکارِ فقط در داستانهای اورور وجود داشت.
سپس جسد و سرِ هیولا رادرِ به داخلِ ساختمانِ ویرانشده برد و آنهانگاهی را زیرِ آجر و الوار دفن کرد.
پس از آن، خانهٔسرش سوخته را جستوجو کرد، بهنمیزنه این امید که چیزی بیابد.