چپتر 412: پاکسازی
0۰۰۷ که سرپوشِ شیر بهکردنِ سر داشت، پیش از حرفبهتره زدن لحظهای فکر کرد و گفت:
«من فقط شایعاتی شنیدهاماونجا که خیمهشبباز با مقداریخطرناکه اطلاعاتِ محرمانه ناپدید شده.»
فرانکا دست از نقش بازی کردن برداشت و جواب داد: «این حقیقتکسی نداره.» ۰۰۷ پیش از این فهمیده بود که حقیقتِ آن شب این بودوجود که آن دو با هلا همدست شده بودند تا با لوکی مقابله کنند.
لوکی اصلاً چنین اطلاعاتی نداشت!
۰۰۷ با او بحثبازگو نکرد و به صحبتانداخت دربارهٔ شایعات ادامه داد.
«و به نظر میرسه اطلاعاتِ محرمانهدرست به گنجینهای ربط داره که ازامنیت یه سازمانِ سرّی به جا مونده.»
گنجینهٔ بهجامانده... لومیان و فرانکا هر دولومیان به یادِ قصرِ دیلن افتادند که مناشاره کسی را میشناسم به آن اشاره کرده بود.
مکانِ این قصرِ رازآلود همچنان ناشناختهقصرِ بود و در رؤیاهای لوکی قصریکرده باستانی، سهمگین و سربهفلککشیده وجود داشت.
۰۰۷ ادامه داد: «اعضایی از ادارهٔ ۸ هم هستن که شکمحلهٔ دارن هالهٔ ترسناکِ اون شب به خیمهشببازِ گمشده ربط داشته باشه.اطمینان یه ناظرِ اطلاعاتی به اسمِ آنتوان مدام دنبالِ جزئیاتِ بیشتری میگرده.»
آنتوان... اون باور داره ناپدید شدنِدرست لوکی تصادفی نبوده و حتماً بلایی سرشبهتر اومده؟ لومیان نام را به خاطر سپرد.
۰۰۷ پس از بازگو کردنِ شایعات، نگاهی به مشنگقصرِ انداخت و نیمهشوخی گفت: «بهتره از محلهٔ بازار دوریهمچنان کنی. تیغهٔ پنهان اونجا دردسر درست کرده. خیلی خطرناکه.»
فرانکا با اطمینان جوابلومیان داد: «کی اینو گفته؟افتادند امنیت که خیلی بهتر شده!»
از وقتی او و لومیان سردستههای باندِ خارِ زهرآگین را از پا درآوردهدوری بودند، باندِ ساوآ کنترلِ کلِ محلهٔ بازار را به دست گرفته بود. آمارِبهتر درگیریِ باندها، تیراندازیها و قتلها بهشدت کاهش یافته و امنیت بهتر شده بود.
۰۰۷ آهی کشید و گفت: «ایندرست فقط ظاهرِ قضیهست. حوادثی که به نیروهایبهتر فرابشری ربط دارن بیشتر از قبل شده.»
«آه، نمیدونمسازمانِ کِی قراره یهگنجینهٔ مرخصیِ طولانی برم.»
لومیان در نقشِ مشنگ کمییادِ با ۰۰۷ گپ زد ومیشناسم سپس به گروهِ آکادمی برگشت.
پروفسور که نقابِ پروانهایِ سیاهیکردنِ بر چهره داشت، به اوبهتره نزدیک شد و آهِ آرامی کشید.
«نگران بودم که به خاطرِ نجواهای حکیمِ پنهان بلایی سرتاینو اومده باشه و برای بهبود به زمان نیاز داشته باشی.ساوآ کی فکرش رو میکرد که دارودستهٔ لوکی پشتِ این قضیه باشن؟»
پس از لعنت فرستادنمونده به لوکی و دارودستهاش، برایقصرِ تأیید رو به مشنگ کرد.
«دقت کردی که نجواهایلومیان حکیمِ پنهان تو ماههایافتادند اخیر تغییرِ نگرانکنندهای کرده؟»
در دستنوشتههای جادوییِ اورور هیچ اشارهای به این موضوع نشده بود... لومیان لحظهای فکر کرد و با لحنی تلخ جواب داد: «نه چندان. همونطور که میدونی،بهتر تو ماههای اولِ امسال تحتِ تأثیرِ طلسم احضار روح بودم. وضعیتِ روانیام بیثبات بود و اخیراً هم بخشی از شخصیتم رو مهروموم کردم. مشکلاتِ بدنم هنوز کاملاًقبل حل نشده. من از قبل معجونِ جادوگر رو هضم کرده بودم و قصد داشتم موادِ لازم برای ارتقا رو جمع کنم، اما الان دیگه جرئتش رو ندارم.»
پروفسور درک کرد و هشدار داد: «باید مراقب باشی.اطمینان تا وقتی مشکلاتِ روانیات کاملاً برطرف نشده و بهزهرآگین حالتِ عادی برنگشتی، اصلاً به خوردنِ معجون فکر نکن.»
صدایش را پایین آورد و ادامه داد: «متوجه شدم که نجواهای حکیمِ پنهان اخیراً دانشِکرده زندهٔ بیشتری رو فاش میکنه. این همون دانشیه که فعالانه دنبالِ افراد میگرده و اصرارهالهٔ داره واردِ ذهنشون بشه. این موضوع برای فرابشرانِ مسیرِ کاوشگر راز مثلِ ما خیلی خطرناکتره.»
دانشِ بیشتری که فعالانه دنبالِ افراد میگرده... یعنی ماهیتِ حکیمِمیشناسم پنهان تغییر کرده؟ لومیان از خواهرش اورور دربارهٔ جویندهٔ دانشسهمگین شنیده بود، برای همین گیج یا سردرگم به نظر نرسید.
با جدیت سرسپرد تکان داد ونگاهی گفت: «مراقب میمونم.»
پروفسور دیگر اصرار نکرد و به بحث دربارهٔ جزئیاتِاطمینان قرارداد با دانشیار و دیگر اعضای گروهِ آکادمی ادامه داد.درآورده لومیان در نقشِ «مشنگ» نیز در این گفتگو شرکت کرد.
بیش از نیم ساعت طول کشید تالومیان گروهها نظراتِ اعضایشان را جمعآوری و مستنداشاره کنند و به کمیتهٔ بازبینی ارائه دهند.
پس از تجمیعِ دقیق، پذیرش و ردِ نظرات توسط گاندالف،میشناسم هلا و دیگران، به همراهِ بحثهای دستهجمعی با حضورِ تمامیِ اعضایسربهفلککشیده جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری، مفادِ قرارداد با زحمتِ فراوان نهایی شد.
معلوم نبود که آیا همه تلویحاً با ورود به ملت شب ابدی موافقت کردهاند یا نه، اما این گردهمایی شاملِ مهاجران نیز میشد. هیچ الزامی وجود نداشت که اعضای جمعیتِ پژوهشیِزهرآگین بابونهای فرفری از یک نوع باشند یا از یک جهان آمده باشند. هلا از این موضوع آگاه بود، اما ترجیح داد آن را مطرح نکند. این امر به لومیان اجازه دادسپس تا کاملاً شرایط را برآورده کند و با میل و رغبت به محدودیتهای قرارداد پایبند بماند. او مخفیانه دربارهٔ پیشینهٔ اعضای جمعیتِ پژوهشی تحقیق نمیکرد و عمداً به کسی آسیب نمیرساند.
با این حال، استثنائاتِ خاصی وجود داشت. این قرارداد به کمیتهٔ بازبینی حق میداد تا دربارهٔ اعضای مشکوک تحقیقدرآورده کنند، اما آنها نمیتوانستند یکجانبه قضاوت کنند یا تصمیم بگیرند. آنها باید گردهماییِ ویژهای تشکیل میدادند و همهٔ اعضا رابیشتر از وضعیت مطلع میکردند. سپس هر عضو دربارهٔ گناهکار بودنِ فرد رأی میداد و محدودهٔ تقریبیِ مجازات را پیشنهاد میکرد.
لوکی و دیگران که در حالِ حاضرلومیان تحتِ تعقیب بودند، دیگر از محافظت برخوردار نبودند.کرده هر کسی اختیار داشت آنها را دستگیر کند.
پس از تصویبِ قرارداد، تیغهٔ پنهان فرانکا که کنارِ لومیان ایستادهاشاره بود، آهِ آسودگی کشید و صادقانه گفت: «وقتی همه قرارداد رووجود امضا کنن، جمعیتِ پژوهشی واقعاً به یه سازمانِ سرّی تبدیل میشه.»
«قبلاً خیلی بیحسابوکتاب بود.بازگو بیشترِ چیزا به وجدانِانداخت خودِ آدما بستگی داشت.»
لومیان که فقط نیمهٔ پایینیِ چهرهٔ اورور را نشان میداد، لبخندی زد وبهتر جواب داد: «به هر حال، شماها قبلاً برای کارِ مهمی دورِ هم جمعباندها نشده بودید. سلسلهمراتبِ سفتوسختی هم نداشتید. پس طبیعیه که هر کاری دلتون میخواست میکردید.»
گروهی با سازماندهیِ سست، تنهاگنجینهٔ پس از پشتِ سر گذاشتنِدیلن چالشهای گوناگون میتوانست رفتهرفته پخته شود.
وقتی نایبرئیس آپولو مشغولِ تنظیمِیادِ قراردادِ رازآلودِ مفصلی شد، گروههای مختلفاشاره بحثهای روزمرهشان را از سر گرفتند.
این بار، تمرکزِ اصلیِ هرکردنِ گروه بر اقداماتِ لوکی وبهتره همراهانش و همدستانِ احتمالیِ آنها بود.
گاندالف، مدیر، هلا، تیغهٔ پنهان و دیگرانخیلی از گروهی به گروهِ دیگر میرفتند ووقتی واکنشهای هر عضو را بهدقت زیرِ نظر میگرفتند.
ناگهان، پیش از آنکه کمیتهٔ بازبینی به سراغش بیاید، عضویدیلن از جمعیتِ پژوهشی که خود را به شکلِ اسب درآوردهرؤیاهای بود، شروع به خواندنِ وردی برای ترکِ ملت شب ابدی کرد.
فرابشری از روزگارانِ باستان،
فرمانروای ملت شب ابدی،
مادرِ نجیبِ آسمان...
صدا در قصرِ باستانی طنین انداخت، اما پیشیادِ از آنکه آن پیکر بتواند ورد را بهمکانِ پایان برساند، چشمانش بسته شد و به خواب رفت.
اعضای جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفرییادِ که در اطرافش بودند، پیشمیشناسم از درکِ ماجرا لحظهای جا خوردند.
ناسزا گفتند: «خائن!»
این شخصتیغهٔ یکی از همدستانِدردسر پنهانِ لوکی بود.
با از کار افتادنِمونده نفوذی، کمیتهٔ بازبینی گشتزنیاشیادِ را از سر گرفت.
پانزده دقیقه بعد، قراردادی به بزرگیِقصرِ دو میزِ ناهارخوری آماده شد کهکرده امضای یک سردفتر را بر خود داشت.
نایبرئیس آپولو که از پا درآمده بود،مشنگ برای تسکینِ خستگیِ ذهنیاش معجونی را کهکنی گاندالف به او داده بود، سر کشید.
در مدتِ بعد، اعضای جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری یکییکی از پلههاگفته بالا رفتند. زیرِ نگاهِ هوشیارِ کمیتهٔ بازبینی، قرارداد را خواندند وکلِ آن را با نامهای مستعاری که سالها به کار میبردند، امضا کردند.
در این حین، مِهِ بیرونِگنجینهٔ قصرِ باستانی غلیظتر شد، گویی میخواستافتادند جلوی هرگونه دخالتِ خارجی را بگیرد.
وقتی همهٔ اعضابهجامانده امضا کردند، سهقصرِ خائنِ دیگر لو رفتند.
یکی از آنها پس از امضا به مشعلی از نور تبدیل شد، دردوری حالی که دیگری سعی کرد همراهِ کنارش را برباید، اما فقط در خوابیبهتر عمیق فرو رفت. با دیدنِ این صحنه، خائنِ سوم ترجیح داد اعتراف کند.
پس از رأیگیری، فردی که اعتراف کرده بود به دستِ یک هیپنوتیزورامنیت سپرده شد تا خاطراتِ مربوطهاش پاک شود. او از جمعیتِ پژوهشی اخراجآمارِ شد، در حالی که سه نفرِ دیگر به ویژگیهای فرابشری تبدیل شدند.
هلا نتیجهگیری کرد: «من و گاندالف وضعیتِ خانوادگیِ این اعضا رو بررسیکسی میکنیم. اگه آدمای عادی باشن و مشکلی در کار نباشه، پیشنهاد میکنمسربهفلککشیده ویژگیهای فرابشری رو برای پول به حراج بذاریم و بهشون غرامت بدیم.»
این غرامت پاداشی برای کارهای خلافِ آنها نبود، بلکهکسی راهی بود برای کمک به بستگانِ اعضایی که بدنها راباستانی تسخیر کرده بودند و دیگر نمیتوانستند از خانوادههایشان حمایت کنند.
بسیاری از اعضای جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری پنج یا شش سال پیش به اینکنی جهان مهاجرت کرده بودند. برخی زن و بچه داشتند. با شنیدنِ این پیشنهاد، تحتِسردستههای تأثیر قرار گرفتند و حس کردند منصفانه نیست که خانوادههایشان درگیرِ این ماجرا شوند.
لومیان هیچ مخالفتی نداشت.اونجا او هنوز در این موقعیتاطمینان خودش را یک غریبه میدانست.
در زمانِ باقیمانده، لومیان با راهنماییِ فرانکا تیغهٔ پنهانقصرِ به گروههای مختلف سر زد و دو صنعتگر راهمچنان که تواناییِ ساختِ اشیاءِ رازآلود را داشتند، شناسایی کرد.
او برای ارتباط با صنعتگران و سپردنِ ویژگیِ فرابشریِ هیپنوتیزوریمیشناسم که از «من کسی را میشناسم» به دست آورده بود،سهمگین عجله نکرد. در عوض، قصد داشت منتظرِ آنتونی رید بماند.
کمکی که یک هیپنوتیزور میتوانست بکند، بسیار بیشتر ازنیمهشوخی یک شیءِ رازآلودِ مشابه بود. به هر حال، بیشترِدردسر اشیاءِ رازآلود نمیتوانستند حرف بزنند یا نصیحت و راهنمایی کنند.
به دلیلِ ماجرای لوکی و لو رفتنِ خائنانِ پنهان، بسیاری از اعضای جمعیتِ پژوهشیِ بابونهایسردستههای فرفری شور و شوقِ خود را از دست دادند و ترجیح دادند بدونِ اتلافِ وقتکاهش آنجا را ترک کنند؛ در نتیجه تعدادِ افرادِ حاضر در قصرِ باستانی رفتهرفته کاهش یافت.
زوجِ پروفسور و دانشیار که در ابتدالومیان قصد داشتند گردهماییِ گروهِ آکادمی را در تریرکرده ترتیب دهند، موقتاً از این ایده دست کشیدند.
...
ظهرِ روزِ بعد، لومیان باکردنِ یک میتلوفِ روآن در دست،بهتره بیخیال واردِ تالارِ رقصِ نسیم شد.
بهمحضِ ورود بهپنهان کافه در طبقهٔ دوم،خیلی کریستوی موش را دید.
سردستهٔ کوتاهقدِ قاچاقچیان کهمونده سبیلهایی شبیهِ موش داشت، باقصرِ لبخند به او سلام کرد.
لومیان ابرو بالابهجامانده انداخت و با لبخنددیلن پرسید: «به دردسر افتادی؟»
همزمان پیشِ خودش فکر کرد:
این یارو یه جانورآموزِ ردهٔ ۸ـه. بعدش میشه خونآشامِاطمینان ردهٔ ۷. با این قیافهای که الان داره، برامزهرآگین سؤاله معجون چطور میخواد جذابیت و قدش رو بیشتر کنه؟
کریستو خندید و گفت:مونده «یه چیزی هست که میخوامقصرِ ازت بپرسم. نمیتونم تصمیم بگیرم.»
لومیان صندلیایگنجینهٔ جلو کشیدلومیان و نشست.
«موضوع چیه؟»
کریستو که شبیهِ موشِ بزرگی بود، نگاهی به اطرافاطمینان انداخت و گفت: «انجمنِ غارهای تریر ازم دعوت کردهزهرآگین بهشون ملحق بشم. به نظرت چرا میخوان منو جذب کنن؟»
انجمنِ غارهای تریر گروهی از افراد بودند که شورِ کاوش و مطالعهٔکسی غارها را در سر داشتند. با گذشتِ زمان، این انجمن دامنهٔ فعالیتش راوجود به معدنکاری گسترش داد و صاحبانِ معادن را نیز به سوی خود کشاند.
در تریر، منطقهایبهجامانده که بیشترین غارها رادیلن داشت، زیرِ زمین بود.