---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 20: رسوم • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 20: رسوم

0

لومیان بی‌اختیار نفسش‌است​ را حبس کرد‌سمتِ​ و کمی عقب کشید.

ناروکا به این سمت نیامد.‌تعریف​ آهسته واردِ جنگلِ کوچک شد‌بیرونِ​ و در سیاهیِ شب ناپدید شد.

لومیان کمی نگران‌جنگل​ شد. انگار حالش سرِ‌ویژگیِ​ جاش نیست... اتفاقی افتاده؟

اخیراً اتفاقاتِ غیرعادی‌سایه‌ای​ در دهکده بیشتر‌است​ و بیشتر شده بود.

مدتی به بیرون نگاه کرد. شب‌سمتِ​ دوباره به سکوت بازگشته بود. تنها‌خاصی​ تکان‌خوردنِ برگ‌ها وجودِ باد را ثابت می‌کرد.

ناگهان صدای اورور از‌همه‌چیز​ پشتِ سرش آمد: «داری‌سایه‌ای​ به چی نگاه می‌کنی؟»

لومیان برگشت و از‌رفت​ دیدنِ خواهرش که لباس‌خوابی دوتکه‌هنگامِ​ به تن داشت، خوشحال شد.

«تو هم‌فهمید​ متوجهِ چیزِ‌سیاه​ عجیبی شدی؟»

اورور در حالی که موهای بلوندش‌سمتِ​ به‌خاطرِ بیدار شدن از خواب کمی‌خاصی​ نامرتب و پف‌کرده بود، جواب داد: «نه.»

سپس با عصبانیت اضافه کرد: «هیچ‌چیزِ‌لحظه‌ای​ عجیبی نمی‌بینم. فقط می‌دونم یه پسری نصفه‌شب‌عجیب​ بیدار شده و دمِ پنجره پرسه می‌زنه.»

لومیان از روی عادت زیرِ لب غرولند کرد: «نهایتاً‌هنگامِ​ تا یه ساعتِ دیگه هوا روشن می‌شه. چطور می‌تونه نصفه‌شب‌بگوید​ باشه...» بعد پرسید: «به‌خاطرِ جغده نیومدی؟ ناروکا رو بیرون ندیدی؟»

«ناروکا؟» چهرهٔ اورور‌سایه‌ای​ حالتِ گیجیِ نادری‌است​ به خود گرفت.

لومیان همه‌چیز را تعریف کرد؛ از لحظه‌ای که بیدار‌اما​ شد و فهمید سایه‌ای سیاه بیرونِ پنجره است، تا‌قصد​ ناروکا که با رفتاری عجیب به سمتِ جنگل رفت.

اما در موردِ ویژگیِ خاصی که هنگامِ مراقبه در رؤیایش کشف کرده بود، قصد داشت‌جنگل​ پیش از آنکه تصمیم بگیرد چطور آن را به اورور بگوید یا برای مدتی پنهانش‌بگیرد​ کند تا خواهرش مانعِ دست‌یابیِ او به قدرت‌های فرابشری نشود، اول با بانوی مرموز مشورت کند.

اورور ابروهای بلوند‌جنگل​ و زیبایش را‌موردِ​ در هم کشید.

«شاید تا‌فهمید​ الان بلایی سرِ‌بیرونِ​ ناروکا اومده باشه...

«سپیده‌دم برو بهش سر بزن.»

لومیان بی‌اختیار پرسید:‌گرفت​ «چه بلایی ممکنه‌لحظه‌ای​ سرش اومده باشه؟»

اورور با تندی جواب داد: «من از‌ویژگیِ​ کجا بدونم؟ من که ندیدمش؛ هیچ راهی‌قصد​ وجود نداره که بتونم قضاوتِ دقیقی بکنم.»

«واقعاً ندیدیش؟» لومیان فکر‌سیاه​ می‌کرد خواهرش تمامِ مدت او‌سمتِ​ را زیرِ نظر داشته است.

اورور پوزخند زد: «فکر می‌کنی می‌تونی هر چی دلت خواست رو ببینی؟ اگه چیزی رو ببینی که نباید‌قصد​ ببینی، باید به این فکر کنی که من رو تو کدوم گورستان خاک کنی. من بی‌دلیل بیرون رو‌ابروهای​ نگاه نمی‌کنم. فقط وضعیتِ تو رو زیرِ نظر دارم. تنها در صورتی بیدار می‌شم که مشکلی پیش بیاد.»

لومیان لحظه‌ای جا خورد و بی‌اختیار پلک‌فهمید​ زد. خواهرِ بزرگ‌تر داره برای مراقبت از‌سمتِ​ من چه خطرِ بزرگی رو به جان می‌خره...

اورور با جدیت اضافه کرد: «برای همینه که بهت می‌گم،‌مراقبه​ به چیزی که نباید ببینی نگاه نکن و به چیزی که‌پنهانش​ نباید بشنوی گوش نده. دنبال کردنِ قدرتِ فرابشری کارِ خیلی خطرناکیه.»

لومیان با‌فهمید​ وقار سر‌سیاه​ تکان داد: «فهمیدم.»

در همان حال با خود‌عجیب​ فکر کرد: دقیقاً چون خطرناکه‌موردِ​ نمی‌تونم بذارم تنهایی باهاش روبه‌رو بشی.

...

پس از صبحانه، لومیان‌رفت​ طبقِ دستورِ خواهرش مستقیم‌خاصی​ به خانهٔ ناروکا رفت.

وقتی نزدیک شد، دید روستاییانِ زیادی بیرونِ در‌عجیب​ ایستاده‌اند؛ از جمله دوستانش، پدرِ آوا گیوم لیزیه، پدرِ‌مراقبه​ ریموند پییر گرِگ، و برادرِ کوچک‌ترِ کشیش، پونس بنه.

لومیان با احتیاط پونس بنه و چند تن‌رفت​ از اراذلی را که دورش حلقه زده بودند دور‌کرده​ زد، به کنارِ ریموند رفت و پرسید: «چی شده؟»

ریموند با‌خود​ اندوه جواب داد:‌تعریف​ «ناروکا فوت کرد.»

«ها؟» لومیان آمادگی‌اش را داشت‌اما​ که اتفاقی برای ناروکا افتاده‌مراقبه​ باشد، اما انتظار نداشت مرده باشد.

ریموند به حرف زدن ادامه داد: «قبل از سپیده‌دم، کشیش اومد تا مراسمِ‌موردِ​ آخر رو براش اجرا کنه. دو روز پیش که دربارهٔ افسانهٔ جادوگر ازش‌بگوید​ پرسیدیم هنوز حالش خوب بود و انرژی داشت. چرا باید یهو فوت کنه...»

قبل از‌بیرونِ​ سپیده‌دم؟ لومیان‌رفتاری​ احساسِ خطر کرد.

فهمید این دقیقاً همان لحظه‌ای بود‌لحظه‌ای​ که ناروکا را دیده بود. زمانِ دقیقِ‌عجیب​ مراسمِ آخرِ کشیش تفاوتِ چندانی ایجاد نمی‌کرد.

افکار در ذهنِ لومیان می‌چرخیدند. پس چیزی که دیدم در واقع روحِ ناروکا بود؟ این اتفاق بعد از پروازِ جغد افتاد. یعنی واقعاً می‌تونه روحِ آدم‌فرابشری​ رو ببره؟ آره، ناروکا یکی از شاهدای ماجرای جادوگر تو اون زمان بود... اگه به حرفِ خواهرِ بزرگ‌تر گوش نکرده بودم و بعد از تاریکیِ هوا‌بتونم​ بیرون می‌رفتم، شاید من کسی بودم که کشیش براش مراسمِ آخر رو اجرا می‌کرد. هه، احتمالاً نسخهٔ مراسمِ اون برای من این‌طوری می‌شد که روم تف بندازه...

ریموند دیگر با او گپ‌بیرونِ​ نزد. بیرونِ خانهٔ دوطبقه ایستاد‌جنگل​ و بی‌سروصدا برای ناروکا سوگواری کرد.

پس از آنکه لومیان افکارش‌عجیب​ را مهار کرد، دید لیا، رایان‌ویژگیِ​ و والانتن به آن سمت می‌آیند.

پیش از آنکه لومیان‌همه‌چیز​ حتی بتواند سلام کند،‌سایه‌ای​ لیا پرسید: «اینجا اتفاقی افتاده؟»

آن‌ها دیده بودند‌جنگل​ که افرادِ زیادی‌موردِ​ در جاده جمع شده‌اند.

لومیان آهی کشید و‌سیاه​ گفت: «کلم‌های من، یه‌عجیب​ پیرزنِ محترم فوت کرده.»

لیا که کاملاً از توضیحِ لومیان‌سمتِ​ قانع نشده بود، بدونِ عرضِ تسلیت‌خاصی​ پرسید: «پس چرا همه‌تون بیرون ایستادید؟»

او هنوز همان‌گرفت​ لباس‌های قبلی را‌لحظه‌ای​ به تن داشت.

لومیان با حرکتی آشکار‌رفت​ او را برانداز کرد که‌هنگامِ​ باعث شد لیا دستپاچه شود.

رایان پرسید: «مشکلی هست؟»

لومیان لبخند‌بیرونِ​ زد: «شما قطعاً‌عجیب​ اهلِ داریژ نیستید.»

رایان با صراحت‌گرفت​ جواب داد: «ما‌لحظه‌ای​ اهلِ بیگُر هستیم.»

بیگُر مرکزِ استانِ ریستون در جمهوریِ اینتیس بود، در حالی که‌رؤیایش​ داریژ شهری در مرزِ جنوبیِ استانِ ریستون به شمار می‌رفت. این‌کند​ شهر منطقهٔ وسیعی از جمله دهکدهٔ کوردو را در بر می‌گرفت.

لومیان سر تکان داد:‌سیاه​ «جای تعجب نیست که‌عجیب​ رسومِ منطقهٔ داریژ رو نمی‌دونید.»

ابتدا فکر می‌کرد این سه غریبه‌سمتِ​ مقاماتی از داریژ هستند، اما معلوم‌خاصی​ شد اهلِ مرکزِ استان، بیگُر، بوده‌اند.

لومیان در دل ارزیابی‌اش را از‌لحظه‌ای​ لیا و همراهانش تغییر داد. انگار مقامشون‌عجیب​ خیلی بالاتر از چیزیه که انتظار داشتم...

لیا با کنجکاوی‌جنگل​ پرسید: «چه رسومی؟‌موردِ​ میشه بهمون بگید؟»

لومیان که می‌خواست رابطهٔ خوبی با‌است​ آن‌ها بسازد، لبخند زد و گفت:‌اما​ «شما کلم‌های من هستید. چرا بهتون نگم؟

«همون‌طور که می‌دونید، هر کسی طالعِ خودش رو داره. و تو منطقهٔ داریژ، ما باور داریم‌کشف​ هر خانواده‌ای هم طالعِ خودش رو داره که میزانِ مشیّتی رو که دریافت می‌کنن تعیین می‌کنه. مرگ‌بانوی​ و تشییعِ جنازهٔ یکی از اعضای خانواده، به‌خصوص بزرگِ خاندان، این مشیّتِ خوب رو با خودش می‌بره.

«برای اینکه به طالع لطمه‌ای نخوره و مشیّت حفظ بشه، قبل از خاکسپاری، متوفی‌سمتِ​ رو تو مرکزِ خانواده، یعنی آشپزخونه می‌ذاریم. بعد، کمی از موها و ناخن‌هاش رو‌آنکه​ می‌چینیم و برای همیشه تو خونه نگه می‌داریم، طوری که هیچ مهمونی پیداشون نکنه.

«تو یه همچین موقعی، اگه کسی که برای تشییع اومده واردِ خونه بشه، روی طالعِ مربوطه‌آنکه​ اثر می‌ذاره و بخشی از مشیّتِ اونا رو با خودش می‌بره. برای همین، ما بیرونِ خونه‌ابروهای​ عزاداری می‌کنیم. نهایتاً از دمِ در نگاهی می‌ندازیم و تو گورستانِ کنارِ کلیسای جامع منتظر می‌مونیم.»

رایان با درکِ موضوع سر تکان داد و گفت: «می‌فهمم. درست‌رفت​ مثلِ اینه که هر کلیسای جامع تو هر منطقه‌ای استخوان‌های مقدس‌پیش​ رو نگه می‌داره. "قدیس تا ابد همون‌جاییه که بخشی از بدنش اونجاست."»

رو به خانهٔ ناروکا چرخید،‌عجیب​ کلاهِ سیلندری‌اش را برداشت، روی‌موردِ​ سینه‌اش گذاشت و به سوگواری پرداخت.

لیا و‌خود​ والانتن نیز‌همه‌چیز​ تسلیت گفتند.

وقتی کارشان تمام شد، لومیان به‌موردِ​ آن‌ها گفت: «من می‌رم دمِ در تا‌کرده​ نگاهی بهش بندازم. بعداً می‌بینمتون، کلم‌های من.»

رایان با‌فهمید​ تکانِ ملایمِ سر‌بیرونِ​ جواب داد: «باشه.»

لومیان صدایش را پایین آورد‌عجیب​ و افزود: «کمکتون می‌کنم اون‌موردِ​ کتاب آبی رو پیدا کنید.»

پیش از آنکه لیا و‌تعریف​ دیگران بتوانند جوابی بدهند، یک قدم‌است​ به کنار رفت و لبخند زد.

«چرا هر‌سمتِ​ روز همین‌رفت​ لباس‌ها رو می‌پوشید؟»

رایان خیلی ساده توضیح داد: «وقتی برای مدتِ طولانی تو یه‌رفت​ سرزمینِ غریب هستیم، نمی‌تونیم خیلی به ظاهرمون اهمیت بدیم.» در همین‌پیش​ حین، لیا ناخودآگاه زنگولهٔ نقره‌ایِ آویزان از روبنده‌اش را لمس کرد.

لومیان پس از خداحافظی‌رفتاری​ با والانتن و دیگران، به‌اما​ سمتِ درِ خانهٔ ناروکا رفت.

مدتی در صف‌گرفت​ منتظر ماند تا‌لحظه‌ای​ بالاخره نوبتش شد.

لومیان کنارِ در‌جنگل​ ایستاد و به‌موردِ​ آشپزخانهٔ روبه‌رویش نگاه کرد.

جنازهٔ ناروکا هنوز در تابوت گذاشته نشده‌رفتاری​ بود. آرام روی تختی ساده که با‌ویژگیِ​ چند نیمکت ساخته شده بود، قرار داشت.

ناخن‌هایش را کوتاه کرده بودند‌عجیب​ و موهای سفید و کم‌پشتش‌موردِ​ بسیار مرتب‌تر از قبل بود.

صورتش رنگ‌پریده و بی‌جان بود و چروک‌ها‌فهمید​ خطوطِ چهره‌اش را عمیق‌تر کرده بودند. لومیان‌سمتِ​ جرئت نکرد زیاد به او خیره بماند.

لومیان تعظیمِ کوتاهی کرد و پیش از دور‌خاصی​ شدن از در، با خود گفت: نسبت به قبل‌تصمیم​ از طلوع که دیدمش، صورتش حتی سفیدتر هم شده.

در راهِ گورستان به‌سیاه​ همراهِ ریموند، لومیان ناگهان‌عجیب​ محکم به پیشانی‌اش کوبید.

«ساکربلو، یادم‌بیرونِ​ رفت به‌رفتاری​ اورور خبر بدم.»

ریموند که می‌فهمید در جریان‌تعریف​ گذاشتنِ اورور چقدر اهمیت دارد،‌بیرونِ​ پرسید: «پس منتظرِ چی هستی؟»

اورور بیشترِ اوقات علاقه‌ای به‌اما​ بیرون رفتن نداشت. اگر برادرش‌مراقبه​ نبود، واقعاً از هیچ‌چیز خبردار نمی‌شد.

لومیان فرصت را غنیمت شمرد و گفت: «اتفاقاً اینجا با خونه‌تون فاصله‌ای‌اما​ نداره. کتاب آبی خودت رو دو روز به من قرض بده. موش‌ها چند‌بگیرد​ صفحه از مالِ من رو جویدن، برای همین باید از روش رونویسی کنم.»

ریموند قبول کرد: «باشه.»

به‌هرحال هنوز‌خود​ تا خاکسپاری‌همه‌چیز​ زمان باقی بود.

...

لومیان به خانه بازگشت و پیش‌است​ از آنکه خبرِ درگذشتِ ناروکا را به‌موردِ​ اورور بدهد، کتاب آبی را پنهان کرد.

اورور بی‌اختیار آهی کشید.

«همون‌طور که انتظار می‌رفت‌همه‌چیز​ یه اتفاقی افتاد. نمی‌دونم کارِ‌سیاه​ اون جغد بوده یا نه...»

لومیان در تأییدِ‌جنگل​ حرفِ خواهرش گفت: «منم‌ویژگیِ​ همین شک رو دارم.»

اورور با لحنی خشک تأیید کرد و گفت: «بعد از تاریکیِ‌رفت​ هوا اصلاً نباید از خونه بیرون بری. باید یه راهی پیدا کنی‌آنکه​ تا به اونایی که باهات دنبالِ افسانهٔ جادوگر می‌گشتن هم هشدار بدی.»

لومیان که همین دو روز پیش دربارهٔ افسانهٔ جادوگر پرس‌وجو کرده بود،‌خاصی​ پیش‌تر ریموند را با خبرِ مرگِ ناروکا ترسانده و به او سپرده‌برای​ بود که فعلاً پس از تاریکیِ هوا بیرون نرود. جواب داد: «باشه.»

اورور در حالی که به سمتِ پله‌ها می‌رفت، گفت: «ناروکا آدمِ خوبی بود. لباس‌هام‌سمتِ​ رو عوض می‌کنم و می‌رم به مراسمِ خاکسپاریش.» سپس پرسید: «می‌خوای با من بیای، یا‌تصمیم​ ترجیح می‌دی قبل از رفتن کمی کتاب بخونی و یه مجموعه سؤالِ امتحانی حل کنی؟»

تو یه همچین موقعیتی چرا باید‌موردِ​ هنوز سؤالِ امتحانی حل کنم؟ لومیان‌کشف​ اصلاً از رشتهٔ افکارِ خواهرش سر درنمی‌آورد.

با در نظر گرفتنِ اینکه باید کتاب آبی‌ها‌عجیب​ را با هم مقایسه می‌کرد، به اورور گفت:‌هنگامِ​ «قبل از رفتن یه برگه سؤال حل می‌کنم.»

اورور که حسابی‌است​ راضی به نظر می‌رسید،‌جنگل​ گفت: «خیلی هم عالی.»

پس از رفتنِ‌گرفت​ اورور، چهرهٔ لومیان‌لحظه‌ای​ در هم رفت.

به طبقهٔ دوم رفت و واردِ اتاقِ کار شد. کتاب آبی‌رؤیایش​ را که از ریموند قرض گرفته بود بیرون آورد و با‌کند​ کتابِ خانه که بخشی از کلماتش بریده شده بود، مقایسه کرد.

زمان به‌کندی می‌گذشت. لومیان کلماتِ‌بیرونِ​ مربوطه را یکی‌یکی کنارِ هم‌جنگل​ چید و روی تکه‌ای کاغذ نوشت.

با توجه به طولِ دو جمله تنظیماتی انجام داد و طولی نکشید‌خاصی​ که محتوای پیامی که احتمالاً درخواستِ کمک بود، پیشِ رویش پدیدار شد:‌برای​ «ما هرچه زودتر به کمک نیاز داریم. آدم‌های اطرافمون دارن عجیب‌تر می‌شن.»

ناولها | novelha.net