---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 3: نامه • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 3: نامه

0

لومیان روی بام‌شامپاینی‌رنگی​ درنگ کرد و هنوز‌داره​ دلش نمی‌خواست پایین برود.

چهره‌اش تصویری از خویشتن‌داری بود و هیچ احساسی نشان نمی‌داد. دیگر از آن جوانِ بازیگوش‌می‌دانست​ که مدام به میخانه می‌رفت و همیشه لبخند و شوخی‌ای در آستین داشت خبری نبود.‌خواهش​ جای او را شخصیتی خونسرد و مصمم گرفته بود که برای آشنایانِ پیشینش ناشناس می‌نمود.

از وقتی لومیان تصادفاً به قدرت‌های جادوییِ اورور پی برده بود، برای به دست آوردنشان بی‌تابی می‌کرد. اما‌وقتِ​ اورور همیشه او را برحذر می‌داشت و از خطرها و دردهای عظیمِ ناشی از داشتنِ چنین توانایی‌هایی می‌گفت.‌خاطرات​ او از افشای این راز سر باز می‌زد، حتی اگر می‌دانست چطور می‌شود آن‌ها را به آدم‌های عادی بخشید.

لومیان نمی‌توانست او را به فاش‌دفترِ​ کردنِ روش وادار کند، پس در هر‌داد​ فرصتی به التماس و خواهش متوسل می‌شد.

پس از چند ثانیه تأمل، لومیان از‌داره​ جا پرید و به لبهٔ بام رفت.‌داری​ با نردبانِ چوبی به طبقهٔ دوم برگشت.

قدم‌زنان به اتاقِ اورور رفت،‌چنین​ درِ چوبی و قهوه‌ای‌رنگ را نیمه‌باز‌باز​ یافت و به داخل سرک کشید.

اورور با پیراهنی آبی‌آسمانی‌نیمه‌باز​ پشتِ میز نشسته بود و‌پیراهنی​ با خودنویسِ شامپاینی‌رنگی تندتند می‌نوشت.

این وقتِ شب‌طعنه​ چی داره می‌نویسه؟‌دفترِ​ به جادوگری ربط داره؟

لومیان دست روی در‌تندتند​ گذاشت و به طعنه گفت:‌جادوگری​ «داری تو دفترِ خاطراتت می‌نویسی؟»

اورور بی‌آنکه سر از روی‌چنین​ نوشته‌اش بردارد، جواب داد: «آخه‌راز​ کی تو دفترِ خاطرات می‌نویسه؟»

لومیان از‌درِ​ این جواب‌نیمه‌باز​ قانع نشد.

«ولی مگه امپراتور‌طعنه​ روزل چند جلد‌دفترِ​ دفترِ خاطرات نداشت؟»

روزل، آخرین امپراتورِ جمهوریِ اینتیس که این خواهر و برادر‌ربط​ اکنون در آن می‌زیستند، خاندانِ سورون را سرنگون کرده و‌بردارد​ با بر تن کردنِ ردای سزار، خود را امپراتور خوانده بود.

آن مرد گام‌های بی‌شماری در زمینه‌های علم و مهندسی برداشته بود و اختراعِ موتورِ بخار را به‌می‌شود​ او نسبت می‌دادند. ناگفته نماند که مسیرِ دریایی به قارهٔ جنوبی را نیز او ترسیم کرده و آغازگرِ‌تأمل​ عصرِ استعمار بود. او تجسمِ زمانهٔ خویش بود؛ نمادی از عصری سپری‌شده در بیش از یک قرن پیش.

با این حال، در سال‌های پایانیِ‌داخل​ عمرش به او خیانت شد و در‌نشسته​ کاخِ افرای سفیدِ تریر به قتل رسید.

پس از مرگش، برگه‌های دفترِ خاطراتِ او در سراسرِ جهان پراکنده شد.‌جواب​ با این وجود، این برگه‌ها به زبانی نوشته شده بود که هیچ‌کس‌آخرین​ نمی‌توانست رمزگشایی‌اش کند؛ گویی چنان کلماتی اصلاً در این جهان وجود نداشت.

اورور که پشت به لومیان‌می‌نوشت​ نشسته بود، پوزخند زد: «واسه‌ربط​ همینه که روزل آدمِ روراستی نبود.»

لومیان پرسید:‌عظیمِ​ «پس داری اونجا‌چنین​ چی تندتند می‌نویسی؟»

اصلِ مطلب همین بود.

اورور شانه بالا انداخت‌گفت​ و با صدایی لبریز از‌بی‌آنکه​ بی‌تفاوتی جواب داد: «یه نامه.»

لومیان بی‌اختیار‌خودنویسِ​ اخم کرد:‌تندتند​ «به کی؟»

اورور مکث کرد. خودنویسِ شامپاینی و طلاییِ‌می‌گفت​ نفیسش را که نقش‌ونگارهای پیچیده‌ای داشت زمین‌اگر​ گذاشت تا کلمات و جملاتش را مرور کند.

«یه دوستِ مکاتبه‌ای.»

لومیان که کاملاً گیج‌گفت​ شده بود، ابرو در‌می‌نویسی​ هم کشید: «یه چی؟»

این دیگه چه کوفتیه؟

اورور خندید و در حالی که انگشت‌می‌گفت​ در میانِ موهای طلایی و درخشانش می‌کشید،‌اگر​ شروع کرد تا برادرش را روشن کند.

«واسه همینه که هی بهت می‌گم بیشتر‌سرک​ بخون و بیشتر مطالعه کن. انقدر روزهات‌خودنویسِ​ رو با عرق‌خوری و ولگردی هدر نده!

«یه نگاه به خودت‌گفت​ بنداز. چه فرقی با‌می‌نویسی​ یه آدمِ بی‌سواد داری؟»

«دوستای مکاتبه‌ای کسایی‌ان که از طریقِ روزنامه‌ها، مجله‌ها و‌جادوگری​ نشریاتِ دیگه با هم آشنا می‌شن. اونا هیچ‌وقت همدیگه رو‌نوشته‌اش​ ندیدن و برای ارتباط داشتن فقط به نامه تکیه می‌کنن.»

لومیان که حسابی نگرانِ این‌چنین​ موضوع شده بود، پرسید: «داشتنِ‌راز​ همچین دوستی چه فایده‌ای داره؟»

دستش را از روی در‌یافت​ برداشت و در حالی که غرق‌پشتِ​ در فکر بود، چانه‌اش را خاراند.

اورور تا به حال هیچ‌وقت دوست‌پسر‌دفترِ​ نداشت، بنابراین لومیان نمی‌توانست اجازه دهد‌جواب​ مردی که هرگز ندیده بود فریبش دهد.

«یعنی چی؟» اورور با جدیت به این سؤال فکر کرد. «اول از همه، ارزشِ عاطفی. وی، می‌دونم که این مفهوم رو نمی‌فهمی. آدما نیاز دارن با هم ارتباط برقرار کنن، اما بعضی حرف‌ها و احساسات رو نمی‌شه با‌برادر​ روستایی‌ها یا حتی با تو در میون گذاشت. من به یه راهِ خصوصی‌تر نیاز دارم تا افکارم رو تخلیه کنم. این دوستای مکاتبه‌ای که تاحالا از نزدیک ندیدمشون، برای این کار عالین. دوم اینکه دوستای مکاتبه‌ایِ من رو‌عصری​ دست‌کم نگیر. بعضی‌هاشون قدرتِ زیادی دارن و بعضی‌ها هم دانشِ گسترده‌ای. مثلاً یه دوستِ مکاتبه‌ای این چراغِ باتری‌دار رو به من هدیه داد. چراغ‌های نفتی و شمع‌ها برای چشم خیلی مضرن و واسه نوشتن تو شب اصلاً خوب نیستن...»

اورور بی‌آنکه منتظرِ سؤالِ‌داشتنِ​ بعدیِ لومیان بماند، دستش را‌این​ به پشتِ سر تکان داد.

«برو یه کم‌قهوه‌ای‌رنگ​ استراحت کن برادرِ‌داخل​ مستِ من! بون‌نویی!»

لومیان در حالی که‌گفت​ می‌کوشید کلافگی‌اش را پنهان‌می‌نویسی​ کند، جواب داد: «باشه، بون‌نویی.»

اورور گوشزد کرد: «یادت نره در‌وقتِ​ رو ببندی. با این پنجره‌ها و دری‌گفت​ که این‌طوری بازه، اینجا حسابی یخ کرده.»

لومیان آهسته درِ چوبیِ قهوه‌ای‌رنگ را‌توانایی‌هایی​ بست. سپس به اتاقش رفت و‌می‌زد​ کفش‌هایش را درآورد و روی تخت نشست.

در تاریکیِ شب، لومیان می‌توانست میزِ چوبیِ کنارِ‌کشید​ پنجره، صندلیِ کج، قفسهٔ کوچکِ کتابِ کنارِ دیوار‌تندتند​ و کمدِ لباسِ آن‌سوی اتاق را تشخیص دهد.

بی‌حرکت نشست‌گذاشت​ و غرق‌گفت​ در فکر شد.

می‌دانست اورور زنی است که رازهایش را پیشِ خود نگه می‌دارد و‌طعنه​ چیزهایی هست که هنوز به او نگفته است. لومیان از این بابت‌خاطرات​ تعجب نمی‌کرد، اما نگران بود مبادا این رازها خواهرش را به خطر بیندازند.

و در‌عظیمِ​ مواجهه با واقعیت،‌چنین​ دست‌وبالش بسته بود.

او فقط یک آدمِ‌نیمه‌باز​ عادی بود؛ با بدنی‌کشید​ تنومند و هوشی سرشار.

افکار همچون امواجی که بر ساحل می‌کوبند به ذهنش‌بی‌آنکه​ هجوم آوردند و به همان سرعت پس نشستند. لومیان نفسِ‌مگه​ عمیقی کشید و به دستشویی رفت تا دست‌ورویی تازه کند.

پس از آن، کتِ‌تندتند​ قهوه‌ای‌رنگ و ژاکت‌مانندش را درآورد‌جادوگری​ و روی تختِ سرد افتاد.

هوای ماهِ‌عظیمِ​ آوریل در کوهستان‌چنین​ هنوز سوز داشت.

......

لومیان در میانِ حالتِ خلسه‌اش، مِهی تیره را‌می‌نویسی​ حس کرد که محیطِ اطرافش را در بر‌قانع​ گرفته و همه‌چیز را از پیشِ چشمش محو می‌کرد.

گیج‌ومنگ در مه قدم برمی‌داشت، اما به هر سمتی‌جادوگری​ که می‌رفت یا هر چقدر دور می‌شد، مه همیشه‌بی‌آنکه​ او را به همان جای اول برمی‌گرداند: اتاقِ خوابش.

اتاق با تختی چهارتکه و سفید، میز‌می‌گفت​ و صندلیِ چوبی جلوی پنجره، قفسه‌های کتاب، کمدها‌می‌دانست​ و چیزهایی از این دست چیده شده بود.

......

پوف. چشمانِ لومیان با وحشت باز‌دفترِ​ شد؛ آفتابِ صبحگاهی از میانِ پرده‌های‌جواب​ نازک و آبی‌رنگ به داخل می‌تابید.

نشست و مات‌ومبهوت به‌تندتند​ اتاق خیره شد؛ گویی‌می‌نویسه​ هنوز در رؤیا گرفتار بود.

همان رؤیایی که‌ناشی​ روزها می‌دید: مِهِ خاکستری‌می‌گفت​ که خیالِ محوشدن نداشت.

دستش را به شقیقه‌هایش کشید و با‌سرک​ صدایی بم زیرِ لب گفت: «داره بیشتر‌خودنویسِ​ می‌شه. تقریباً هر روز همین خواب رو می‌بینم...»

ظاهرِ آرامِ لومیان این واقعیت را پنهان می‌کرد‌می‌نویسی​ که این رؤیا هیچ اثرِ منفی‌ای به همراه‌قانع​ نیاورده بود، اما مسلماً هیچ نتیجهٔ مثبتی هم نداشت.

لومیان در حالی که از‌می‌نوشت​ روی تخت برمی‌خاست، زمزمه کرد: «دعا‌گذاشت​ می‌کنم چیزِ مبارکی توش پنهان باشه.»

لومیان درِ راهرو را‌داشتنِ​ باز کرد و بی‌درنگ‌افشای​ صدایی از اتاقِ اورور شنید.

چه تصادفی... لومیان لبخند زد.

اما بعد، فکری ناگهانی به ذهنش‌دفترِ​ خطور کرد و باعث شد یک قدم‌داد​ به عقب بردارد و لبهٔ در بایستد.

وقتی درِ اتاقِ خوابِ اورور با غژغژی باز شد، لومیان‌ربط​ به‌سرعت دستِ راستش را بالا آورد و با چهره‌ای که‌بردارد​ کمی دردمند به نظر می‌رسید، شروع به مالیدنِ شقیقه‌هایش کرد.

اورور متوجهِ‌عظیمِ​ ناراحتی‌اش شد و‌چنین​ پرسید: «چی شده؟»

موفقیت! لومیان در دل هورا‌یافت​ کشید و تمامِ تلاشش را‌آبی‌آسمانی​ کرد تا خودش را آرام کند.

با صدایی بم‌طعنه​ جواب داد: «دوباره‌دفترِ​ همون خواب رو دیدم.»

طره‌های طلاییِ موی اورور‌تندتند​ روی شانه‌هایش ریخته بود. با‌جادوگری​ نگرانی ابرو در هم کشید.

زیرِ لب گفت:‌ناشی​ «روشِ قبلی جواب نداد...»‌می‌گفت​ و سپس پیشنهاد کرد:

«شاید... باید برات یه‌نیمه‌باز​ هیپنوتیزور پیدا کنم، یه هیپنوتیزورِ‌پیراهنی​ واقعی، تا ببینیم علتش چیه.»

لومیان عمداً پرسید:‌طعنه​ «از همونایی که‌دفترِ​ قدرت‌های جادویی دارن؟»

اورور در‌خودنویسِ​ پاسخ به‌آرامی‌تندتند​ سر تکان داد.

لومیان بی‌اختیار‌عظیمِ​ پرسید: «یکی‌داشتنِ​ از دوستای مکاتبه‌ایت؟»

اورور بی‌درنگ جواب داد: «چیکار‌یافت​ به این کارا داری؟ به‌آبی‌آسمانی​ فکرِ حل‌کردنِ مشکلِ خودت باش!»

مگه تو فکرِ‌طعنه​ همین نیستم؟ لومیان‌دفترِ​ در دل غرولند کرد.

او از فرصت استفاده کرد و گفت: «اورور، اگه من‌ربط​ یه جادوگر بشم و قدرت‌های خارق‌العاده به دست بیارم، باید بتونم‌جواب​ رازِ این خواب رو باز کنم و برای همیشه تمومش کنم.»

اورور بی‌درنگ‌عظیمِ​ جواب داد: «حتی‌چنین​ بهش فکرم نکن!»

چهره‌اش نرم‌تر شد و ادامه داد: «لومیان، بهت دروغ نمی‌گم. این مسیری که داریم‌خودنویسِ​ می‌ریم خطرناک، دردناک و کاملاً پرخطره. اگه انتخابِ دیگه‌ای داشتم و اگه دنیا نداشت‌خاطراتت​ از کنترل خارج می‌شد، به همون نویسندهٔ معمولی بودن و زندگیِ آروم راضی بودم.»

لومیان بی‌درنگ پرید وسطِ حرفش: «پس بذار من بارِ این‌نوشته‌اش​ خطر و درد رو به دوش بکشم. من ازت محافظت‌امپراتور​ می‌کنم و تو همون کاری رو بکن که دوست داری.»

این کلمات‌خودنویسِ​ مدتی طولانی در‌می‌نوشت​ سرش تکرار می‌شدند.

اورور چند ثانیه ساکت‌داشتنِ​ ماند و بعد پوزخندی‌افشای​ روی صورتش نقش بست.

«داری علیه‌درِ​ زن‌ها تبعیض‌نیمه‌باز​ قائل می‌شی؟»

پیش از آنکه لومیان بتواند حرفی بزند، با لحنی‌بی‌آنکه​ جدی افزود: «دیگه برای برگشتن خیلی دیره. هیچ راهی‌ولی​ برای برگشت به اون چیزی که قبلاً داشتیم نیست.

«خیلی خب، فهمیدم. می‌رم دست‌وصورتم رو بشورم. تو‌می‌نویسه​ هم امروز تو خونه خوب درس بخون و‌خاطراتت​ برای امتحاناتِ ورودیِ دانشگاه تو ماهِ ژوئن آماده شو!»

لومیان زیرِ لب گفت: «خودت‌چنین​ گفتی دنیا داره خطرناک‌تر می‌شه.‌راز​ امتحان دادن چه فایده‌ای داره؟»

او باور داشت کلیدِ‌نیمه‌باز​ موفقیت قدرت است، نه‌کشید​ یک تکه کاغذِ مدرک.

اورور فقط لبخند‌طعنه​ زد و گفت: «دانش‌خاطراتت​ قدرته، برادرِ بی‌سوادِ من.»

لومیان جوابی نداشت، بنابراین‌تندتند​ فقط رفتنِ اورور به‌می‌نویسه​ داخلِ دستشویی را تماشا کرد.

......

بعدازظهر، در‌درِ​ میدانِ شلوغِ‌نیمه‌باز​ دهکدهٔ کوردو،

ریموند گرِگ چشمش به لومیان لی افتاد‌خاطراتت​ که زیرِ درختِ نارونی چمباتمه زده بود.‌آخه​ افکارش در هاله‌ای از راز فرو رفته بود.

ریموند به او نزدیک شد و در حالی‌می‌نویسه​ که صدایش از حسادت می‌چکید، گفت: «نباید الان تو‌می‌نویسی​ خونه چپیده باشی و سرت تو اون کتابا باشه؟»

ریموند محرمِ اسرارِ لومیان بود؛ با قدی متوسط‌افشای​ در حدودِ ۱.۷ متر، موها و چشمانی قهوه‌ای.‌چطور​ پسری با ظاهرِ معمولی و چهره‌ای کمی گل‌انداخته بود.

لومیان نگاهی به‌قهوه‌ای‌رنگ​ او انداخت و‌داخل​ پوزخندی جذاب زد.

«اورور بهت نگفت؟ حتی جلاد هم‌دفترِ​ حقِ استراحت داره! خیلی وقته تو خونه‌داد​ حبسم، به یه زنگِ تفریح نیاز داشتم.»

تمامِ صبح به احتمالِ به‌می‌نوشت​ دست آوردنِ قدرت‌های خارق‌العاده بدونِ‌ربط​ کمکِ اورور فکر کرده بود.

این کار نیازمندِ آن بود‌چنین​ که به دنبالِ سرنخ‌ها بگردد‌راز​ و برای تحقیق پیش‌قدم شود.

در نهایت، احساس کرد شایعاتِ مربوط به قدرت‌های جادویی‌پیراهنی​ که در سراسرِ دهکده می‌چرخید، حاویِ حقیقت و سرنخ‌هایی‌وقتِ​ است، بنابراین عمداً در اینجا منتظرِ ریموند مانده بود.

ریموند در حالی که بی‌خیال به درختِ نارون تکیه می‌داد، با لحنی کشدار گفت: «اگه‌خاطرات​ من جای تو بودم، بیشتر از پونزده دقیقه استراحت نمی‌کردم. ما خواهری نداریم که اون‌قدر‌اکنون​ کتاب خونده باشه که بتونه بهمون درس بده. من قصد دارم سالِ دیگه چوپونی یاد بگیرم.»

لومیان توجهی به‌شامپاینی‌رنگی​ حرف‌های ریموند نکرد‌وقتِ​ و متفکرانه گفت:

«قصهٔ اون‌عظیمِ​ جادوگر رو‌داشتنِ​ برام یادآوری کن.»

ریموند که نمی‌توانست نیتِ لومیان‌یافت​ را کاملاً درک کند، با‌آبی‌آسمانی​ گیجی ابرو در هم کشید.

«همونی که دربارهٔ جادوگره؟»

«قدیما، یه جادوگر تو دهکده‌مون بود، اما بعدش مُرد.‌جادوگری​ روزِ خاکسپاریش، یه جغد از بیرون پرواز کرد و اومد‌نوشته‌اش​ نشست بالای تختش. تازه وقتی تابوت رو بردن بیرون، رفت.

«بعدش، تابوت به‌طرزِ غیرقابل‌تحملی‌داشتنِ​ سنگین شد. نُه تا گاوِ‌این​ نر لازم بود تا بکشنش.»

لومیان بیشتر‌درِ​ اصرار کرد:‌نیمه‌باز​ «این مالِ کیه؟»

چهرهٔ ریموند‌گذاشت​ هر لحظه‌گفت​ گیج‌تر می‌شد.

«من از‌خودنویسِ​ کجا بدونم؟ من‌می‌نوشت​ از بابام شنیدمش.»

ناولها | novelha.net