چپتر 3: نامه
0لومیان روی بامعظیمِ درنگ کرد و هنوزتواناییهایی دلش نمیخواست پایین برود.
چهرهاش تصویری از خویشتنداری بود و هیچ احساسی نشان نمیداد. دیگر از آن جوانِ بازیگوشمینوشت که مدام به میخانه میرفت و همیشه لبخند و شوخیای در آستین داشت خبری نبود.بردارد جای او را شخصیتی خونسرد و مصمم گرفته بود که برای آشنایانِ پیشینش ناشناس مینمود.
از وقتی لومیان تصادفاً به قدرتهای جادوییِ اورور پی برده بود، برای به دست آوردنشان بیتابی میکرد. امابیآنکه اورور همیشه او را برحذر میداشت و از خطرها و دردهای عظیمِ ناشی از داشتنِ چنین تواناییهایی میگفت.اینتیس او از افشای این راز سر باز میزد، حتی اگر میدانست چطور میشود آنها را به آدمهای عادی بخشید.
لومیان نمیتوانست او را به فاشداخل کردنِ روش وادار کند، پس در هرنشسته فرصتی به التماس و خواهش متوسل میشد.
پس از چند ثانیه تأمل، لومیان ازتواناییهایی جا پرید و به لبهٔ بام رفت.حتی با نردبانِ چوبی به طبقهٔ دوم برگشت.
قدمزنان به اتاقِ اورور رفت،سرک درِ چوبی و قهوهایرنگ را نیمهبازنشسته یافت و به داخل سرک کشید.
اورور با پیراهنی آبیآسمانیتندتند پشتِ میز نشسته بود وجادوگری با خودنویسِ شامپاینیرنگی تندتند مینوشت.
این وقتِ شبقهوهایرنگ چی داره مینویسه؟داخل به جادوگری ربط داره؟
لومیان دست روی درناشی گذاشت و به طعنه گفت:افشای «داری تو دفترِ خاطراتت مینویسی؟»
اورور بیآنکه سر از رویسرک نوشتهاش بردارد، جواب داد: «آخهمیز کی تو دفترِ خاطرات مینویسه؟»
لومیان ازخودنویسِ این جوابتندتند قانع نشد.
«ولی مگه امپراتورقهوهایرنگ روزل چند جلدداخل دفترِ خاطرات نداشت؟»
روزل، آخرین امپراتورِ جمهوریِ اینتیس که این خواهر و برادراین اکنون در آن میزیستند، خاندانِ سورون را سرنگون کرده وآدمهای با بر تن کردنِ ردای سزار، خود را امپراتور خوانده بود.
آن مرد گامهای بیشماری در زمینههای علم و مهندسی برداشته بود و اختراعِ موتورِ بخار را بهداره او نسبت میدادند. ناگفته نماند که مسیرِ دریایی به قارهٔ جنوبی را نیز او ترسیم کرده و آغازگرِقانع عصرِ استعمار بود. او تجسمِ زمانهٔ خویش بود؛ نمادی از عصری سپریشده در بیش از یک قرن پیش.
با این حال، در سالهای پایانیِوقتِ عمرش به او خیانت شد و درگفت کاخِ افرای سفیدِ تریر به قتل رسید.
پس از مرگش، برگههای دفترِ خاطراتِ او در سراسرِ جهان پراکنده شد.میز با این وجود، این برگهها به زبانی نوشته شده بود که هیچکسطعنه نمیتوانست رمزگشاییاش کند؛ گویی چنان کلماتی اصلاً در این جهان وجود نداشت.
اورور که پشت به لومیانداشتنِ نشسته بود، پوزخند زد: «واسهاین همینه که روزل آدمِ روراستی نبود.»
لومیان پرسید:نیمهباز «پس داری اونجاسرک چی تندتند مینویسی؟»
اصلِ مطلب همین بود.
اورور شانه بالا انداختنیمهباز و با صدایی لبریز ازپیراهنی بیتفاوتی جواب داد: «یه نامه.»
لومیان بیاختیاردردهای اخم کرد:ناشی «به کی؟»
اورور مکث کرد. خودنویسِ شامپاینی و طلاییِپیراهنی نفیسش را که نقشونگارهای پیچیدهای داشت زمینتندتند گذاشت تا کلمات و جملاتش را مرور کند.
«یه دوستِ مکاتبهای.»
لومیان که کاملاً گیجنیمهباز شده بود، ابرو درکشید هم کشید: «یه چی؟»
این دیگه چه کوفتیه؟
اورور خندید و در حالی که انگشتپیراهنی در میانِ موهای طلایی و درخشانش میکشید،تندتند شروع کرد تا برادرش را روشن کند.
«واسه همینه که هی بهت میگم بیشترداره بخون و بیشتر مطالعه کن. انقدر روزهاتداری رو با عرقخوری و ولگردی هدر نده!
«یه نگاه به خودتنیمهباز بنداز. چه فرقی باکشید یه آدمِ بیسواد داری؟»
«دوستای مکاتبهای کساییان که از طریقِ روزنامهها، مجلهها وافشای نشریاتِ دیگه با هم آشنا میشن. اونا هیچوقت همدیگه روآنها ندیدن و برای ارتباط داشتن فقط به نامه تکیه میکنن.»
لومیان که حسابی نگرانِ اینسرک موضوع شده بود، پرسید: «داشتنِمیز همچین دوستی چه فایدهای داره؟»
دستش را از روی درمینوشت برداشت و در حالی که غرقگذاشت در فکر بود، چانهاش را خاراند.
اورور تا به حال هیچوقت دوستپسرداخل نداشت، بنابراین لومیان نمیتوانست اجازه دهدمیز مردی که هرگز ندیده بود فریبش دهد.
«یعنی چی؟» اورور با جدیت به این سؤال فکر کرد. «اول از همه، ارزشِ عاطفی. وی، میدونم که این مفهوم رو نمیفهمی. آدما نیاز دارن با هم ارتباط برقرار کنن، اما بعضی حرفها و احساسات رو نمیشه بالبهٔ روستاییها یا حتی با تو در میون گذاشت. من به یه راهِ خصوصیتر نیاز دارم تا افکارم رو تخلیه کنم. این دوستای مکاتبهای که تاحالا از نزدیک ندیدمشون، برای این کار عالین. دوم اینکه دوستای مکاتبهایِ من رونوشتهاش دستکم نگیر. بعضیهاشون قدرتِ زیادی دارن و بعضیها هم دانشِ گستردهای. مثلاً یه دوستِ مکاتبهای این چراغِ باتریدار رو به من هدیه داد. چراغهای نفتی و شمعها برای چشم خیلی مضرن و واسه نوشتن تو شب اصلاً خوب نیستن...»
اورور بیآنکه منتظرِ سؤالِداخل بعدیِ لومیان بماند، دستش راپشتِ به پشتِ سر تکان داد.
«برو یه کمشامپاینیرنگی استراحت کن برادرِوقتِ مستِ من! بوننویی!»
لومیان در حالی کهنیمهباز میکوشید کلافگیاش را پنهانکشید کند، جواب داد: «باشه، بوننویی.»
اورور گوشزد کرد: «یادت نره درچنین رو ببندی. با این پنجرهها و دریمیزد که اینطوری بازه، اینجا حسابی یخ کرده.»
لومیان آهسته درِ چوبیِ قهوهایرنگ راکشید بست. سپس به اتاقش رفت وخودنویسِ کفشهایش را درآورد و روی تخت نشست.
در تاریکیِ شب، لومیان میتوانست میزِ چوبیِ کنارِمینویسه پنجره، صندلیِ کج، قفسهٔ کوچکِ کتابِ کنارِ دیوارخاطراتت و کمدِ لباسِ آنسوی اتاق را تشخیص دهد.
بیحرکت نشستدرِ و غرقنیمهباز در فکر شد.
میدانست اورور زنی است که رازهایش را پیشِ خود نگه میدارد وباز چیزهایی هست که هنوز به او نگفته است. لومیان از این بابتفاش تعجب نمیکرد، اما نگران بود مبادا این رازها خواهرش را به خطر بیندازند.
و درنیمهباز مواجهه با واقعیت،سرک دستوبالش بسته بود.
او فقط یک آدمِتندتند عادی بود؛ با بدنیمینویسه تنومند و هوشی سرشار.
افکار همچون امواجی که بر ساحل میکوبند به ذهنشپیراهنی هجوم آوردند و به همان سرعت پس نشستند. لومیان نفسِداره عمیقی کشید و به دستشویی رفت تا دستورویی تازه کند.
پس از آن، کتِناشی قهوهایرنگ و ژاکتمانندش را درآوردافشای و روی تختِ سرد افتاد.
هوای ماهِنیمهباز آوریل در کوهستانسرک هنوز سوز داشت.
......
لومیان در میانِ حالتِ خلسهاش، مِهی تیره راکشید حس کرد که محیطِ اطرافش را در برتندتند گرفته و همهچیز را از پیشِ چشمش محو میکرد.
گیجومنگ در مه قدم برمیداشت، اما به هر سمتیافشای که میرفت یا هر چقدر دور میشد، مه همیشهمیشود او را به همان جای اول برمیگرداند: اتاقِ خوابش.
اتاق با تختی چهارتکه و سفید، میزپیراهنی و صندلیِ چوبی جلوی پنجره، قفسههای کتاب، کمدهامینوشت و چیزهایی از این دست چیده شده بود.
......
پوف. چشمانِ لومیان با وحشت بازداخل شد؛ آفتابِ صبحگاهی از میانِ پردههایمیز نازک و آبیرنگ به داخل میتابید.
نشست و ماتومبهوت بهناشی اتاق خیره شد؛ گوییمیگفت هنوز در رؤیا گرفتار بود.
همان رؤیایی کهیافت روزها میدید: مِهِ خاکستریپیراهنی که خیالِ محوشدن نداشت.
دستش را به شقیقههایش کشید و باداره صدایی بم زیرِ لب گفت: «داره بیشترداری میشه. تقریباً هر روز همین خواب رو میبینم...»
ظاهرِ آرامِ لومیان این واقعیت را پنهان میکردکشید که این رؤیا هیچ اثرِ منفیای به همراهتندتند نیاورده بود، اما مسلماً هیچ نتیجهٔ مثبتی هم نداشت.
لومیان در حالی که ازداشتنِ روی تخت برمیخاست، زمزمه کرد: «دعاراز میکنم چیزِ مبارکی توش پنهان باشه.»
لومیان درِ راهرو راداخل باز کرد و بیدرنگآبیآسمانی صدایی از اتاقِ اورور شنید.
چه تصادفی... لومیان لبخند زد.
اما بعد، فکری ناگهانی به ذهنشداخل خطور کرد و باعث شد یک قدمنشسته به عقب بردارد و لبهٔ در بایستد.
وقتی درِ اتاقِ خوابِ اورور با غژغژی باز شد، لومیاناین بهسرعت دستِ راستش را بالا آورد و با چهرهای کهآدمهای کمی دردمند به نظر میرسید، شروع به مالیدنِ شقیقههایش کرد.
اورور متوجهِنیمهباز ناراحتیاش شد وسرک پرسید: «چی شده؟»
موفقیت! لومیان در دل هورامینوشت کشید و تمامِ تلاشش راربط کرد تا خودش را آرام کند.
با صدایی بمقهوهایرنگ جواب داد: «دوبارهداخل همون خواب رو دیدم.»
طرههای طلاییِ موی اورورناشی روی شانههایش ریخته بود. باافشای نگرانی ابرو در هم کشید.
زیرِ لب گفت:یافت «روشِ قبلی جواب نداد...»پیراهنی و سپس پیشنهاد کرد:
«شاید... باید برات یهتندتند هیپنوتیزور پیدا کنم، یه هیپنوتیزورِجادوگری واقعی، تا ببینیم علتش چیه.»
لومیان عمداً پرسید:قهوهایرنگ «از همونایی کهداخل قدرتهای جادویی دارن؟»
اورور دردردهای پاسخ بهآرامیناشی سر تکان داد.
لومیان بیاختیارنیمهباز پرسید: «یکیداخل از دوستای مکاتبهایت؟»
اورور بیدرنگ جواب داد: «چیکارمینوشت به این کارا داری؟ بهربط فکرِ حلکردنِ مشکلِ خودت باش!»
مگه تو فکرِقهوهایرنگ همین نیستم؟ لومیانداخل در دل غرولند کرد.
او از فرصت استفاده کرد و گفت: «اورور، اگه مناین یه جادوگر بشم و قدرتهای خارقالعاده به دست بیارم، باید بتونمعادی رازِ این خواب رو باز کنم و برای همیشه تمومش کنم.»
اورور بیدرنگنیمهباز جواب داد: «حتیسرک بهش فکرم نکن!»
چهرهاش نرمتر شد و ادامه داد: «لومیان، بهت دروغ نمیگم. این مسیری که داریمداری میریم خطرناک، دردناک و کاملاً پرخطره. اگه انتخابِ دیگهای داشتم و اگه دنیا نداشتمگه از کنترل خارج میشد، به همون نویسندهٔ معمولی بودن و زندگیِ آروم راضی بودم.»
لومیان بیدرنگ پرید وسطِ حرفش: «پس بذار من بارِ اینآبیآسمانی خطر و درد رو به دوش بکشم. من ازت محافظتمینویسه میکنم و تو همون کاری رو بکن که دوست داری.»
این کلماتدردهای مدتی طولانی درداشتنِ سرش تکرار میشدند.
اورور چند ثانیه ساکتداخل ماند و بعد پوزخندیآبیآسمانی روی صورتش نقش بست.
«داری علیهخودنویسِ زنها تبعیضتندتند قائل میشی؟»
پیش از آنکه لومیان بتواند حرفی بزند، با لحنیپیراهنی جدی افزود: «دیگه برای برگشتن خیلی دیره. هیچ راهیوقتِ برای برگشت به اون چیزی که قبلاً داشتیم نیست.
«خیلی خب، فهمیدم. میرم دستوصورتم رو بشورم. تومیگفت هم امروز تو خونه خوب درس بخون ومیدانست برای امتحاناتِ ورودیِ دانشگاه تو ماهِ ژوئن آماده شو!»
لومیان زیرِ لب گفت: «خودتسرک گفتی دنیا داره خطرناکتر میشه.میز امتحان دادن چه فایدهای داره؟»
او باور داشت کلیدِتندتند موفقیت قدرت است، نهمینویسه یک تکه کاغذِ مدرک.
اورور فقط لبخندقهوهایرنگ زد و گفت: «دانشسرک قدرته، برادرِ بیسوادِ من.»
لومیان جوابی نداشت، بنابراینناشی فقط رفتنِ اورور بهمیگفت داخلِ دستشویی را تماشا کرد.
......
بعدازظهر، درخودنویسِ میدانِ شلوغِتندتند دهکدهٔ کوردو،
ریموند گرِگ چشمش به لومیان لی افتادسرک که زیرِ درختِ نارونی چمباتمه زده بود.خودنویسِ افکارش در هالهای از راز فرو رفته بود.
ریموند به او نزدیک شد و در حالیمیگفت که صدایش از حسادت میچکید، گفت: «نباید الان توچطور خونه چپیده باشی و سرت تو اون کتابا باشه؟»
ریموند محرمِ اسرارِ لومیان بود؛ با قدی متوسطآبیآسمانی در حدودِ ۱.۷ متر، موها و چشمانی قهوهای.وقتِ پسری با ظاهرِ معمولی و چهرهای کمی گلانداخته بود.
لومیان نگاهی بهشامپاینیرنگی او انداخت ووقتِ پوزخندی جذاب زد.
«اورور بهت نگفت؟ حتی جلاد همداخل حقِ استراحت داره! خیلی وقته تو خونهنشسته حبسم، به یه زنگِ تفریح نیاز داشتم.»
تمامِ صبح به احتمالِ بهداشتنِ دست آوردنِ قدرتهای خارقالعاده بدونِاین کمکِ اورور فکر کرده بود.
این کار نیازمندِ آن بودسرک که به دنبالِ سرنخها بگرددمیز و برای تحقیق پیشقدم شود.
در نهایت، احساس کرد شایعاتِ مربوط به قدرتهای جادوییجادوگری که در سراسرِ دهکده میچرخید، حاویِ حقیقت و سرنخهاییبیآنکه است، بنابراین عمداً در اینجا منتظرِ ریموند مانده بود.
ریموند در حالی که بیخیال به درختِ نارون تکیه میداد، با لحنی کشدار گفت: «اگهشامپاینیرنگی من جای تو بودم، بیشتر از پونزده دقیقه استراحت نمیکردم. ما خواهری نداریم که اونقدربیآنکه کتاب خونده باشه که بتونه بهمون درس بده. من قصد دارم سالِ دیگه چوپونی یاد بگیرم.»
لومیان توجهی بهعظیمِ حرفهای ریموند نکردچنین و متفکرانه گفت:
«قصهٔ اوننیمهباز جادوگر روداخل برام یادآوری کن.»
ریموند که نمیتوانست نیتِ لومیانمینوشت را کاملاً درک کند، باربط گیجی ابرو در هم کشید.
«همونی که دربارهٔ جادوگره؟»
«قدیما، یه جادوگر تو دهکدهمون بود، اما بعدش مُرد.افشای روزِ خاکسپاریش، یه جغد از بیرون پرواز کرد و اومدآنها نشست بالای تختش. تازه وقتی تابوت رو بردن بیرون، رفت.
«بعدش، تابوت بهطرزِ غیرقابلتحملیداخل سنگین شد. نُه تا گاوِپشتِ نر لازم بود تا بکشنش.»
لومیان بیشترخودنویسِ اصرار کرد:تندتند «این مالِ کیه؟»
چهرهٔ ریمونددرِ هر لحظهنیمهباز گیجتر میشد.
«من ازدردهای کجا بدونم؟ منداشتنِ از بابام شنیدمش.»